<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشتم   نوشتی   نوشت</title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/</link>
<description>می نویسم ... اما تو بخوان &quot;رادیو جوان &quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 21:41:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تصور کن اگه حتی ... </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>می گی چرا اینقدر سخت ؟ می گم آسونش شدنی نیست! می گی چرا تلخ ؟ می گم  شیرینشو گم می کنم . ببین ٬ بذار باهات صادق باشم .من پاییز رو دوست دارم اما دیدن یه بچه ی سر تا پا خیس ٬ گوشه ی چهار راه با دسته های گل  دیوونه ام می کنه . زندگی رو دوست دارم اما خستگی نگاه کسی که توی زباله ها دنبال دلیل زندگیشه زندگیمو تلخ می کنه . دوست داشتن رو به خاطر خودش دوست دارم ٬ اما بی رحمی آدما و زود گذشتنهاشون و ساده انگاشتنهاشون دلمو سخت می کنه حتی تلفن همراه رو دوست دارم اما از دیدن پیغام بعضی از آدمای تو خالی اما پر ادعا بدجوری سخت و تلخ می شم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتیم هم نوع - هم وطن - هم کار - هم سر - هم راه - ... اما توی بطن ماجرا این شد ٬ من - زندگیم - کارم - دغدغه هام - راهم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلخ یا سخت بودن مهم نیست ٬ مهم اینه که&lt;STRONG&gt; انصاف&lt;/STRONG&gt; داشته باشیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 21:41:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق سالهای ...</title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>پارک خلوت بود . نیمکت ها سرد و خیس از بارون پاییزی . رقص برگ های رنگی و نگاه آروم باغبون و جاروی خسته ای که سکوت رو خط خطی می کرد . قدمهاشون کند و آهسته و سنگین بود . نگاه زن به درختها بود ٬ گاهی به برگهای زرد و نارنجی و گاهی به چشم های مرد . مرد ساکت بود ٬ نگاهش خیره به سنگفرش خیس پارک . چشم زن به نیمکت افتاد و خندید که &quot;بالاخره رسیدیم &quot; مرد نگاهی به زن انداخت و امتداد نگاهش رسید به دختر و پسری که روی چمن های سرد و خیس پارک راه می رفتن . زن با هیجان آستین پالتو رو گرفت و کشید &quot; یادت می یاد ؟ درست همینجا بود &quot; . نگاه زن به موی سفید مرد بود و نگاه مرد به چروک زیر چشم های زن . صدای ضربه های عصا که قطع شد ٬ زن نشست و دست مرد رو گرفت تا بشینه . &quot;یادت هست بهم چی گفتی؟ چهل سال پیش ...چقدر ساده بودیم ...چقدر عاشق بودیم ...&quot;مرد پرید میون جمله های زن &quot; هنوزم هستیم . &quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این داستان - سه نفر در چهل دف </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>قسمت اول - 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; درست شبیه معجزه بود ! همینکه یهو ٬ ناغافل و البته با مهربونی بلیط کنسرت برسه بهت ٬ خودش یعنی معجزه دیگه ! باقیش مهم نیست ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه اول ذی الحجه ٬ کنسرت گروه&lt;STRONG&gt; &quot; چهل دف&quot;&lt;/STRONG&gt;  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اونقدر حال خوب نصیبمون شد که توصیف نشدنیه . از ضربه های دف و جادوی سنتور و ناز تار و سوز نی ... تا جمله ساختنهای نمایشی محمد سلیمی و صدای رسول نجفیان و صمیمیت لهجه ی کردی بهروز توکلی . مدتها بود دلم هوای شنیدن موسیقی خوب داشت و دیشب قسمت شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی پرانتز اینم بگم که وسط اینهمه حس و حال خوب و لحظه های دیدنی ٬ پارازیتهای من و مریم بابایی و فرزانه ناظری هم عالمی داشت . از پیراشکی خامه ای و &quot;سلام فرانچسکو &quot;گفتن مریم بابایی( در استقبال از رسول نجفیان ) و بهانه گرفتن برای پفک توی زمان تنفس ... تا رکورد نکردن موبایل فرزانه و &quot;صدای بال فرشته &quot; گفتنهای راوی کنسرت ( م. سلیمی ) و تپانچه یا کمانچه بودن ٬ مسئله این است و ... دف زدن های بعضی ها و ... استفاده از قانون جاذبه ی بعضی های دیگه ! به اینها اینم اضافه کنید که  وقتی مریم بابایی تعداد دف ها رو شمرد ۲۱ بود و من که شمردم شد ۲۲ تا ... فرزانه که شمرد ٬ شد ۲۳ تا ! یحتمل با توجه به تعداد حضار در سالن تعداد دف ها به طور تصاعدی افزایش پیدا می کنه !  و ... اینکه یکی از دف نوازان اسمش &quot;انوشه &quot; بود و ... چه کف مرتبی زدیم برای هنرنمایی اش ! بعله ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بخشی از خاطره ی خوب دیشب ما سه نفر بود ! جای دوستان خالی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمت دوم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تجربه ثابت کرده هر بار من و ناظری - که چند وقتیه حجم اسمش توی مطالب وبلاگم بالا رفته - قرار باشه جایی بریم ٬ یحتمل اتفاقای بامزه ای هم رخ میده ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقصدمون فرهنگسرای بهمن بود . ساعت ۷ شب . شبیه دو عدد جهانگرد - تهرانگرد ! - راهی شدیم ! حالا بماند که کلا پرت بودیم و راننده تاکسی ما رو جایی پیاده کرد که نمی دونستیم تهران کدوم طرفمونه ! بماند که قرار بود به راحتی از میدون راه آهن بریم میدون بهمن اما به سختی رفتیم ! بماند که وسط یه بزرگراه شلوغ که سرعت ماشینهای در حال عبورش حداقل ۱۲۰ تا بود ما دویدیم و دویدیم و ...دویدیم و  به گاردریل رسیدیم! بماند که کلا جهت های جغرافیایی رو بی خیال شدیم و از شمال به جنوب و از غرب به شرق رفیتم و چرخیدیم تا رسیدیم به فرهنگسرای بهمن ! بماند که ورودی سرویس بهداشتی رو با ورودی سالن اشتباه گرفتیم و توی صف موندیم! ... اینها نگفته بماند بهتر است انگار !  فقط اینو بگم که از دست گروه &lt;STRONG&gt;&quot;چهل دف&quot;&lt;/STRONG&gt; کمی دلگیر شدیم که چرا با اینهمه تلاشی که ما - من و ناظری - برای رسیدن به کنسرتشون از خودمون نشون دادیم موقع &quot;فراوان سپاس و سپاس فراوان&quot; گفتنهای محمد سلیمی از ما یادی نکردن !؟ خداییش کدوم یکی از حضار با خلوص نیت و انگیزه ی مثال زدنی ما راهی کنسرت شده بودن!؟ خداییش!؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ .ن : موسیقی سنتی یه چیز دیگه است ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ .ن ۲ :   ۳۰  آبان تولد یگانه &lt;EM&gt;زهرا شریفی&lt;/EM&gt; دوست داشتنی و مهربون مبارک ! دلت همیشه شاد و زندگیت همیشه آروم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مبادا</title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به فرزانه ناظری قول داده بودم این مطلب رو یه روزی با هم ثبت کنیم ٬ اما به قول مرحوم قیصر امین پور  ٬ برای من امروز &quot;همان روز مباداست&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خبر به دورترین نقطه جهان برسد&lt;BR&gt;نخواست او به من خسته بی گمان برسد&lt;BR&gt;شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت &lt;BR&gt;کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد&lt;BR&gt;چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر&lt;BR&gt;به راحتی کسی از راه ناگهان برسد&lt;BR&gt;رها کنی برود از دلت جدا باشد&lt;BR&gt;به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد&lt;BR&gt;رها کنی بروند تا دو پرنده شوند&lt;BR&gt;خبر به دورترین نقطه جهان برسد&lt;BR&gt;گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری&lt;BR&gt;که هق هق تو مبادا به گوششان برسد&lt;BR&gt;خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد&lt;BR&gt;به او که عاشق او بودم زیان برسد&lt;BR&gt;خدا کند که فقط این عشق از سرم برود&lt;BR&gt;خدا کند که فقط آن زمان برسد...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                         &lt;FONT size=1&gt;  نجمه زارع&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه روز با طعم خاطره ها </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>دلم می خواد بارون بیاد اما هوا درست مثل بهار صافه . &lt;EM&gt;بی خیال الدوله&lt;/EM&gt; صداش بلنده و منم بی حوصله .به خاطره هاش گوش می دیم و نمی دیم ... لبخند می زنم و فکر می کنم کاش منم خاطره هام این رنگی بود . &lt;EM&gt;ضیابری&lt;/EM&gt; رد می شه ٬ می خندم و فکر می کنم که امروز روز خاطره هاست . هنوز هاج و واج و شلخته است . &quot;استاد ٬ استاد&quot; کردنهای &lt;EM&gt;در به در&lt;/EM&gt; دلمو می لرزونه . یاد دانشکده افتادم و عصر های دلگیر کلاس مخابرات . کات . صفحه گوشی رو میزون می کنم و همه لبخند می زنن . &lt;EM&gt;ایوون&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;آل پاچینو&lt;/EM&gt; یه طرف و &lt;EM&gt;چشمهایش&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;رومئو &lt;/EM&gt; یه طرف دیگه .  می خندم به یاد خاطره هام ... کات . داریم قدم می زنیم و من آروم با خودم زمزمه می کنم  &quot; مرا که با تو شادم پریشان نکن ...&quot; بی حوصله ام ... دلتنگ و دلگیر و خسته . جمله هام کوتاهه درست مثل نگاهم . &lt;EM&gt;ایوون&lt;/EM&gt; می فهمه ٬ درست مثل همیشه . می رسیم به آبمیوه &lt;EM&gt;صدرا&lt;/EM&gt; و چهره &lt;EM&gt;گرانیت و فامیلش&lt;/EM&gt; با جزئیات عجیب و غریبی یادم می یاد .&lt;EM&gt; چشمهایش&lt;/EM&gt; می پرسه چند سال پیش بود ؟ می خندم که &quot;چند&quot; سال پیش ! باید بعضی لحظه ها رو ثبت کرد . کات . دلم می خواد راه برم . بی هدف - بی مقصد ... بی حوصله ام و دلم بارون می خواد ٬ بی چتر . بی حرف . بی قصه . بی خاطره . دلتنگم ... برای &lt;EM&gt;شاهرگ&lt;/EM&gt;-برای &lt;EM&gt;بیلبورد&lt;/EM&gt; - برای&lt;EM&gt; ساعت شنی&lt;/EM&gt; - حتی برای خودم  ... برای بارون و سکوت و دل خوش ! یه نفر توی ذهنم جوابمو می ده که &quot;دل خوش سیری چند ؟! &quot; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال ازدواج با طلا </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>مهرماه ۱۳۸۸ ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خوش صدا&lt;/EM&gt; نشسته وسط و بقیه هم دورش . &lt;EM&gt;بیسیم چی&lt;/EM&gt; مدام تیکه می اندازه ٬ &lt;EM&gt;ممول&lt;/EM&gt; بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس &lt;EM&gt;خوش صدا&lt;/EM&gt; دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;  اولین نفر &lt;EM&gt;غریب آشناست .&lt;/EM&gt; به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی &lt;EM&gt;ممول &lt;/EM&gt;و &lt;EM&gt;بیسیم چی&lt;/EM&gt; و ... &lt;EM&gt;ما&lt;/EM&gt; یک صدا که &quot;عروسیش چی بپوشیم؟! &lt;EM&gt;&quot;&lt;/EM&gt; ... نوبت می رسه به من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;.  گردنبد طلا توی دست &lt;EM&gt;خوش صدا&lt;/EM&gt; و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز &lt;EM&gt;من&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;خوش صدا&lt;/EM&gt; .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به &lt;EM&gt;خوش صدا&lt;/EM&gt; بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات پاییزی </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>نشستم توی اتوبوس شلوغ و سرمو چسبوندم به شیشه تا یه کم خنک شم! بارون اونقدر شدیده که یاد خونه افتادم با بارون های شدید و هوای تاریک و ... رادیو پیام ترانه هاش بارونیه . حرفای گوینده اش بارونیه ... حس و حال برنامه هاشم ایضا ... راننده صدای رادیو رو زیاد می کنه ٬ منم چشم رو هم می ذارم و می رم به روزهای دور ... از گرانیت و بی خیال الدوله و کهیر و بوشوک می یان توی ذهنم و من هی لبخند میزنم و هی چشم باز می کنم و هی بارون شدید تر می شه ... افتخاری از بارون می خونه و از خاطره های بارونی ... صدای گوینده از یاد و بارون و عشق زیر بارون می گه . یاد بیلبورد می افتم و  ساعت شنی و شاهرگ . کاش بارون می دونست چقدر واسه آدما عزیزه ... خیابون قفل شده ٬ ماشینها پشت سر هم وایستادن و من دلواپسم که دیر شده . باید تصمیم بگیرم که بشینم یا پیاده شم ... تحلیلم چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه . پیاده می شم و گوشی رو توی گوشم میزون می کنم و باز ترانه های بارونی و باز گوینده و جمله های بارونیش ... پیاده برم زودتر می رسم . مردم خسته و بی حوصله گوشه خیابون منتظرن تا راه باز بشه ٬ صدای گوینده توی گوشم می پیچه که &quot; با همه مردم شهر ٬ زیر باران باید رفت ! &quot; ... یکساعت بعد ٬ من و کفشهای خیس و چتر شکسته و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد از دو روز ٬ تب - سرفه - گلودرد - و ... باز باران با ترانه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:45:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای بارونی </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;--- مترسک به گندم گفت :  گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه &quot;کسی هست که دل نگران تو باشه .. &quot; پس حرص نخور ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-----دیگه فهمیدم که &quot;&lt;STRONG&gt;بی خیالی&lt;/STRONG&gt;&quot; یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود &lt;STRONG&gt;من&lt;/STRONG&gt; بودم و اونی که &quot;بی خیال&quot; موند &lt;STRONG&gt;تو &lt;/STRONG&gt;بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-------- تمام ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 11:14:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امان از تجربه </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که &quot; آی عشق ... صدای تو خوب است &quot; ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال !  تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره !  حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه &quot; بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! &quot; . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی !  البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف  &quot;جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن &quot; ... یا ... یا اینکه  تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی &quot;سوپرایزه&quot; حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن &quot;دانستنی &quot;هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا و حقیقت </title>
<link>http://paeizekochak.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>سه - دو - یک - حرکت ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش می دونم داشتنت مثل رویاست . تو به این خوبی ٬ حیف نیست وقتت رو صرف من کنی ؟ دلم می خواد فردا رو با تو بسازم ٬ حتی توی رویا . می شه یه لطفی کنی و یه کم به حرفام فکر کنی ... فقط همینو ازت می خوام . فقط بهش فکر کن ... / کات ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه - دو یک - حرکت ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقت بود منتظرت بودم . می دونستم یه روز می رسی اما ... غافلگیرم کردی  . اولش با نگاهت ٬ بعد با لبخندت ... و حالا با این مهربونیت ... می خوام یه اعترافی بکنم ...اگه خودت بخوای ٬ هیچ کسی جاتو نمی گیره ٬ می خوام بدونی که برام مهمی / کات !! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه - دو  - یک - حرکت ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من اون موقع یه چیزی گفتم ٬ تو جرا باورت شد ؟ ببین ٬ زندگی که شوخی نیست . منظور من این نبود که متعهد بشیم ٬ همین که هستی برام مهمه . برو دنبال فرصتهات ... من خوشبختی تو رو می خوام ٬ خودت که می دونی! / کات !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه- دو - یک - حرکت !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خودت گفتی! من رو حرفات حساب کرده بودم . بهت که گفته بودم اگه خودت بخوای ٬ هیچ کس جاتو نمی گیره . نمی تونه که بگیره . برای من فقط تو مهمی ... / کات !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;س- دو - یک - حرکت ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای بابا ... خسته ام کردی! اینقدر احساساتی نباش!  می دونم چقدر برات مهمم ٬ اما بذار آزاد باشم . من از اولشم نگفتم که هستم یا نیستم . یادت نیست ؟ گفتم ٬ داشتنت برام مثل یه &lt;STRONG&gt;رویا&lt;/STRONG&gt;ست . پس بذار رویا بمونه / کات !!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ .ن : میان نگاه &quot;مریخ&quot; تا &quot;ونوس&quot; ٬ تفاوت از زمین تا آسمان است ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 08:50:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paeizekochak&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>paeizekochak</dc:creator>
<guid>http://paeizekochak.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
