دنیای کدهای جاوا اسکریپت نوشتم نوشتی نوشت - آقای اردشیری جاودان..







نوشتم نوشتی نوشت

آقای اردشیری جاودان..

می خواستم بنویسم ..مثل هر سال اردیبهشت که دلم می گیره و هوایی می شه .اما نشد .انگار دستهام از تکرار دلتنگی هام خسته شدن...رفتم سراغ کتابش..کتاب "اردشیری عاشق ترین معلم" و هر ورقی که می رفتم جلو دلم آروم می شد ..حس می کردم این نوشته ها همیشه جاودان می مونن و این به من آرامش می داد...
اما باید برای اونهایی که نمی دونن "آقای اردشیری" کی بود و چرا اینها رو دارم می گم توضیح بدم.
"آقای اردشیری" معلم فیزیک دبیرستان بود توی شهر رشت که شاید تعداد معلمهای خوب و با وجدان از انگشتهای یک دست هم کمتر باشن اون بهترین بهترین بود...نه فقط یک معلم فیزیک مثل هزاران معلم دیگه! اون با همه فرق داشت "مثل هیچ کس نبود.." وقتی سر کلاسش نشسته بودی سخت ترین مباحث فیزیک رو برات شیرین ترین مباحث می کرد و با حرفهای لابه لای درسش به همه ی شاگرداش یاد میداد که دنیا فقط "پول" و "امکانات" نیست و باید"انسان " باشی ...شاید الان این جمله ها واضح باشه و شاید بگی خوب که چی؟! اما وقتی 17 یا 18 سالت بود و از دنیا فقط درسش رو می فهمیدی و تمام آرزوهات شکستن سد کنکور بود این حرفها و هزاران جمله ی دیگه برات حکم "آب حیات" رو داشت...
اون روزها من پیش دانشگاهی بودم ...اما فقط حرفهای اون بهم نیرو می داد و هیچ کس و هیچ حرفی نمی تونست آرومم کنه!همه چیز داشت خوب پیش می رفت ..ما درس می خوندیم و اون با تمام وجودش حواسش به ما بود..منظورم از "ما" تمام شاگرداشه ...تمام اونهایی که توی مدرسه یا کلاسهای خونه اش شرکت می کردن و با حرفهاش هدفهاشون رو بزرگ و بزرگتر می دیدن...
اون روز "روز معلم " بود ...12 اردیبهشت 1381 ...مثل هر پنج شنبه کلاس داشتم و از چند روز قبل با دوستام تصمیم داشتیم تا براش هدیه بخریم...مثل تمام مراسم های روز معلم بود اما ...اما یه دنیا فرق داشت ...چون اون شب آخرین شبی بود که دیدیمش ...ساعت 10 کلاسمون تموم شد و آخرین نفری بودم که ازش خداحافظی کرد...یه متن ادبی براش نوشته بودم و وقتی می خوند از ذوق زدگی نفسم بند اومده بود...
فردا صبح فهمیدیم که ساعت 11.5 سکته مغزی کرد و تا دوهفته توی کما بود...از اون دو هفته چی می تونم بگم جز اینکه زندگی همه ی ما سیاه شده بود ..همه ی رشت ...همه ی شاگردای اون روز و دیروزهاش...همه ی پدر ها و مادرهایی که مدیونش بودن ووووو.....دو هفته همه ی رشت توی کما بودیم...روزها و شبهایی که همه نقطه ی اشتراکشون دعا بود و اشک...وعده گاه همه شده بود "بیمارستان پورسینا" ی رشت ...شبهایی که همه توی یکی از مدارس رشت جمع شدن و با هم دعای "توسل" خوندن ...شبهایی که هیچ کس آروم نداشت.
اما دعاهامون بی نتیجه موند و روز 26 اردیبهشت برای همیشه رفت...برای همیشه.
از تمام ایران می تونستی شاگرداشو ببینی که اومده بودن رشت و یک لحظه چشماشون از اشک خشک نمی شد...همه خسته بودیم و دلگیر..
شورای شهر بلواری رو به نامش کرد"بلوار استاد ولی ا... اردشیری" اما خودش کجا بود تا اینهمه دلتنگی رو ببینه؟؟!!


این فقط گوشه ای از اون روزها بود ...برداشتی کوتاه از یک سکانس طولانی و دردناک!
نوشته ی پایین از کتابی انتخاب شده که دانش آموزاش به یادش چاپ کردن و یکی از هزاران نوشته ایه که اون روزها هز جایی می تونستی ببینی...امیدوارم تونسته باشم خوب تعریف کنم گرچه اصلن تعریف کردنی نیست اون روزها و اون حال و هوای تلخ...

*"اردشیری عاشق ترین معلم" مولفان:میرحامد کریمی زاد-اکبردهسرا

ناشر موسسه فرهنگی انتشاراتی دهسرا

بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:45 توسط سیده انوشه میرمجلسی |