سکوت
به من خرده می گیری که انگار سالهاست صداتو نمی شنوم... انگار سالهاست یادم رفته که هستی! خرده می گیری از سکوتم ٬ از نگاهم ٬ حتی از افکارم! این روزها عجیبه حال دلم که انگار دیگه با ساز هیچ کس کوک نمی شه . می دونی "طغیان واژه ها "یعنی چی ؟ آره ٬ من خوب می دونم . پس خرده نگیر به من اگه بی صدا می یام و می رم و واژه هام نه رنگ دیروز داره ٬ نه شوق پرواز ... خرده نگیر اگه این روزها منم مثل "خیلی"ها به "شبیه شدن" ها فکر می کنم ...خرده نگیر اگه منم این روزها تردید رو به ترغیب برتری می دم! خرده نگیر اگه این روزها -که انگار به ماه ها رسیده! - حرفی ندارم جز تکرار همین دلهره ها ! دلم برای شادی های کوچیک تنگه ٬ تو چه می فهمی که پرت شدن از رنگ و نور و امید به هوای شک و تردید و دلهره یعنی چه!؟ تو چه می فهمی ٬ وقتی این روزها تایید کردن سخت ترین کار دنیاست ...به من خرده می گیری که کجایی؟ که اسیر این رخوت نشو ... اما خبر نداری از حال دلم که دلش می خواد هنوز بچگی کنه! هنوز رنگ بزنه به نقشهای فریبنده ی این دنیا حتی بی بهانه ... خرده می گیری که عوض شدی ٬ خرده می گیری که اسیر کلیشه ای ... آره! حق با توئه! این روزها کلیشه تعبیر تازه ی حرفهای منه ... حتی اگه توی مقیاس تو نگنجه! خرده می گیری به هوای خسته ی این حوالی ... بذار برات از دلواپسی های ساده ی دلها بگم ... بذار این بار واژه ها اسیرم باشن ٬ نه "من ِ خسته" اسیر واژه ها! بذار بگم تا بدونی که پرواز شرط ما بود ٬ اما اگه هوای دلت ابری باشه ٬ چه پروازی؟ چه گریزی؟! خرده می گیری که تلخی ... نه انکار می کنم ٬ نه اعتراف ...که دیگه برای نگاه منصفانه کمی دیر شده ! دلم هوای شنیدن امواج دریا رو داره ٬ نه دیدنش! دلم هوای شنیدن صدای بال گنجشکها رو داره روی شاخه های لرزون ٬دلم هوای شنیدن گستاخی باد رو داره وقتی بدون ترس از رهگذرهای سرگردون می وزه تا هر جایی که دلش می خواد ٬ آره ...درست خوندی ... دلم هوای "شنیدن" داره ٬ نه دیدن! این روزها نگاهم لبریزه ... اما صدایی نیست!
خرده می گیری به من که دورم ... آره ! دورم ... به قول اون شاعر اهل بارون : "هر چه هستم ٬ از تو دورم ...دور!! "

