تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت - پیش از 5 عصر







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

پیش از 5 عصر

یک - دستش سر خورد روی دکمه ها . بهانه ی عجیبی بود برای شروع صحبت ٬ اما شروع کرد ... صدای قلبش رو می شنید ... زیر لب زمزمه کرد "همه دنیا بخوان و تو بگی "نه" !

دو - نوشته رو چند بار خوند و اخماش رفت تو  هم ... چرا اینقدر اصرار داره به تصمیمش؟ یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت امروز باید حرفم رو بزنم ... دستش رفت روی دگمه ها و نوشت ...

سه - دلش گرفته بود . خیلی وقت بود دلتنگ می شد و دور بود ... خیلی وقت بود دلش هوای حرف زدن صادقانه داشت اما ... می ترسید ! مثل همیشه می ترسید . زل زد به جنب و جوش اطرافیانش و توی دلش گفت "کاش می شد بهش بگم " ... یاد آخرین روز افتاد ٬ چقدر توسی بهش می یومد ...

چهار - سوال عجیبی بود ٬ انتظارش رو نداشت . قلبش تند تر می زد ٬ می تونست حدس بزنه که  آخر این حرفها به کجا می رسه ٬ اما می ترسید ... نوشت و دستش رفت روی دگمه ارسال  . چشماشو بست و با خودش فکر کرد ٬ کاش اینقدر طفره نره !

پنج - بغض کرده بود ٬ صدای اطرافیانش دور و نزدیک می شد . چند بار جمله ها رو خوند ! باورش نمی شد ... انتظار هر جمله ای رو داشت جز این جمله ها ... ذهنش رفت به چند ماه قبل  ... جریان عوض شده بود ؟! کی از یادش رفته بود ؟!  چشماشو بست و تصورش کرد ٬ مثل همیشه ٬ مثل همه ی روزهای خوب ... حضورش باعث آرامش بود ٬ لبخندش باعث دلگرمی و نگاهش باعث شادی ... پس چرا دور شد ؟! ... چشماشو باز کرد و دوباره خوند ... "شما لطف دارین!" ... بغضش شدید تر می شد و این فکر از ذهنش می گذشت که " کاش نمی گفت " ...

شش - ساعت ۵ عصر بود ... پشت شیشه نشسته بود و بی دلیل زل زده بود به تصویر توی شیشه ... "به امید دیدار" ... ذهنش آروم نمی گرفت ٬ تکرار هر جمله آزارش می داد ... دلش هوای روزهای دوری رو داشت ٬ روزهایی که براش خاطره می شد ... دلش تنگ بود ٬ برای آرامشش ٬ برای نگاهش ٬ برای لبخندش ...

هفت - گوشه ی کاغذی نوشت "دیگر سکوت خواهم کرد ٬ دیگر هیچ نخواهم گفت ... حالا دور می شوی و دورم می کنی از سهم آرامشت ... دل بستن شبیه قصه است ٬ با یکی بود شروع می شود و با یکی نبود پایان می گیرد " ... به ساعتش نگاه کرد ٬ پنج دقیقه از ۵ عصر می گذشت و هنوز منتظر بود ... آروم زمزمه کرد :

" من تو را دوست می دارم

تو دیگری را

و دیگری مرا شاید ..."

 

پ . ن : بعضی از حرفا سهم دل خودته ٬ نباید سهمت رو ببخشی ! نباید کسی رو شریک کنی ... بعضی از احساسات سهم توئه ٬ نباید آسون خرجش کنی ...

 پ. ن ۲ : نوشتن هر قصه ای برام دلنشینه ٬ چه حقیقی چه تخیلی!  پس لطفا دنبال کشف ارتباط منطقی نباشید !

به رسم فیلمهای سینمایی  "کلیه اتفاقات این داستان تخیلی بوده و هرگونه تشابه اسمی ( کدوم اسم ؟!!!! ) اتفاقی است ! "

با تشکر!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:12 توسط انوشه |