تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

خاطرات مارکوپولوی وطنی از سفر برگشته

 

این داستان : کرمانشاه - سنندج و بانه !

آنچنان که رفت و می دانید سفرنامه های پیشین را آنچنان نگاشتم که مارکوپولوی اصل هم جا خورد! پس دراین سال فرخنده ی خوش بر و رو باز به شغل شریف سفرنامه نویسی روی می آورم بیا و ببین!

کرمانشاه شهری بود که در بدو ورود بسیار به دلمان نشست . از جاده های پر پیچ و خم که بگذریم میرسیم به "کوههایی چه فراخ ٬ دشتهایی چه وسیع!! " البت به قضاوت خودمان!

 

طاق بستانی دارد باستانی - البت نه از نوع اسماعیل که از نوع کرمانشاهی اش!! - دریاچه ای به اندازه ی دو وجب و نصفی که مردم دل شاد و سرخوش با رودربایستی عجیبی در آن قایق سواری می کنند ! که ما گمان می کنیم در هر پدالی که می زنند به قایقی برخورد می کنند و هنوز نفهمیده ایم که "حالا قایق سواری دیگه چه صیغه ایه توی یه وجب جا ! " 

 از بیستون نمی توان گذشت! از مجسمه ی هرکولش که از هر جهت بنگری پشه ای بیش  نیست و نمی دانیم چرا هرکول های آن زمان آنقدر نحیف بودند خاک عالم!! کتیبه ی بیستون را که بخواهی ببینی باید یاد بگیری که " پله " از واقعیتهای تلخ زندگی است ! آنهم نه یکی و نه دو تا ! نفس تنگی اجازه شمارش نداد اما " شما بذار به حساب صد و خرده ای عدد پله ی ناقابل نفس گیر ! "  آنگاه که از دیدار اینها خلاص شدی به یاد "فرهاد" می افتی و اثر "سرکاریه جالبش"! چون باید به سان یک عدد بز کوهی چالاک - دور از جونم البته! - از کوه بالا بروی و چپ بروی و هی به راست بپیچی و هی سر بخوری و هی اشهدت را زمزمه کنی تا برسی به یک بخش مسطح و دلباز ! آنوقت است که یک عدد راهنمای بی رحم این جملات را برایت تکرار می کند : " این تکه سنگ که صیقلی هم شده قرار بوده کاخ خسرو پرویز بشه که نشده ٬ مردم می گن این کار فرهاده ولی این موضوع اثبات نشده و هیچ نقشی هم ازش نیست ! " در این لحظه همگی به معنای کلمه ی "سرکاری" پی می برند آنچنان که هرگز از یاد نبرند!!! اما جدای از این تلاش ناکام برای دیدن نقش عشق فرهاد به شیرین - قابل توجه عشاق!! - منظره ی این راه ناهموار آنقدر دیدنی و زیباست که از فریب خوردنت پشیمان نمی شوی ٬ مخصوصا با گلهای زرد و صورتی و بنفش که همه جا روییده اند آنهم بدون هماهنگی!

سنندج شهری زیبا با شکوفه های سفید و درختان سبز و کوههای فراخ ! خانه ی کرد جایی است شبیه موزه با همه ی آنچه باید از کردستان بدانید ... و مجموعه ی آبیدر جایی شبیه به رویا ... چون آنقدر از جاده های پر پیچ و خمش بالا می روی که میرسی به نقطه ای نزدیک به جو ! جوگیر شدنمان را به حساب علاقه به ارتفاع بگذارید ... اما آنقدر مرتفع و دلباز و زیباست که تا چشم کار می کند دشت می بینی و کوه و آبادی!

پ.ن : نامردی است اگر از مریوان نگوییم و یادی از دریاچه ی "زریوار"ش نکنیم! آنهم در حالی که قایقهای پدالی اش بدجوری سطح صاف و آبی و شفاف دریاچه را مواج می کردند! نامردی است اگر از جاده ی عجیب و شبه کارتونی سنندج - مریوان حرفی نزنم که تا می تواند می پیچید و تا می توانی می پیچی و یاد می گیری بعد از هر پیچی باز هم انگار پیچ است به جان خودم!! و این یعنی معنی خود زندگی !

و اما بانه ! شبیه یک شوخی دوست داشتنی بود ...شهری تقریبا کوچک با ۳۸ مرکز خرید و پاساژ !!! با اجناسی به قیمتهای رویایی ! اما همه ی اینها به کنار ٬ دیدن شور و شوق و عجله ی مردم برای خرید دیدنی بود ... جمعیت به حدی زیاد بود که شبها از برپاشدن چادرهاشان تمام شهر غیرقابل عبور و مرور می شد ! مارکو به جان خودش قسم بخورد باور می کنید ؟!

اینها تنها گوشه ای از مکاشفات پر مخاطره ی مارکوپولوی وطنی بود  ... باشد که در سفرهای دیگر باعث روشنگری نقاط دیگری بشوم ! بگو ان شا ا ... !

 

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:1 توسط انوشه |

تصاویری از سرزمینی نه چندان دور - بخش دوم

خیلی حرفها هست برای نوشتن ... اما خیلی از حرفها هم نوشتنی نیست .

کربلای معلی

- مسیر نجف تا کربلا مثل یه سفر در دل زمانه ... از رفتن و دور شدن از حریم امن علی (ع) دلگیری و برای رسیدن به حریم عظیم حسین بی قرار ... وقتی به کاظمین رسیدیم و چشممون به گلدسته های حرم افتاد حس کردیم این سفر بیشتر از اینها با احساسمون گره خورده ... تابلوی کاروان جلو و ما پشت سر و در سکوت ... پدر بزرگ و نوه ... انگار دلت هوایی شد ... نه ؟ اگه از صحن با شکوهش بگم و از شنیدن اذان ظهر میون شلوغی دلچسب حرم بی تاب تر می شی ... مثل من که الان ...

- ساکتیم . حرف ها میان و می رن و باز ما جا می مونیم توی رخوت این سفر عجیب ... صدای یکی از همسفرا اوج می گیره و همه با واژه ها پر می کشن تا مقصد سفر .."حسین عشق منی " حک می شه توی خاطراتمون٬ تا هر جایی نغمه حزن آلودش رو شنیدیم بارونی بشه نگاهمون و دل بسپریم به طوفان دلمون ...

- طفلان مسلم ... چند کیلومتری مونده به کربلا ... کم و زیادش مهم نیست مهم اینه که تو کنار این دو معصوم حال و هوای عجیبی داری... "ابراهیم" و "محمد" دلت رو بی قرار می کنن و تو قسمشون می دی به پاکی و معصومیت دلهاشون ... سر به سجده می ذاری و انگار برای ایستادن احتیاج به یاری داری...آره ... داری نزدیک می شی ... دل من بی تابی کن که دیگه نزدیکه ...

- اول غروبه ... آسمون نارنجی می شه و تو به بی تابی دلت دل می دی ... از دور که چشمت به حرم و گلدسته هاش می افته دیگه بند زمین نیستی  ... دیگه اینجا جای موندن نیست ... صدای رها شدن بغضها پریشونت می کنه ... کاش یه پرنده بودم ... اینو هم تو می گی هم نگاه همه ی همسفرات ...

- رسیدیم به هتل ... اما ... نه ... این خوابه ... این رویاست ... روبروت یه گنبد طلاییه و تو به چیزی که می بینی شک داری... صدای مداح کاروان دیوونه ات می کنه وقتی می گه "اینجا حرم آقا ابا عبدا ا... است" ... رسیدن به مقصد این سفر توی رویاهات یه جور دیگه بود ... اما حالا کم آوردی... اونم جلوی ضربه های بی رحمانه ی دلت ...

- گفتنی نیست ... حس اولین قدمها روی سنگفرش حرم گفتنی نیست ... نوشتنی نیست ... باید حسش کنی... باید زل بزنی به گنبد و خیره بشی به سرخی پرچم "یا حسین" تا یادت بیاد کجایی... باید به  یه بغض عجیب برسی تا باور کنی اینجا کربلاست ...

- قدم برداشتن میون بین الحرمین کار آسونی نیست ... انگار دلت میره و قدمهات با فاصله به تو میرسن ... انگار نگاهت می رسه و دلت به پیشوازش می یاد ... گم می شی ... هم از دنیا دوری و هم از آدمها ... دوست - آشنا - همسفر...همه انگار غریبه ان ...تویی و یه دنیا غربت بی مثال... کبوتر ا دلتنگت می کنن ...پس چرا تو روی زمینی؟  چرا هنوز قدمهات بوی خاک می ده ؟ باید پر بزنی ... پر پروازت همین نزدیکی هاست ...

- بعد از نماز مغرب بود ... ردیف به ردیف نشسته بودیم زیر  گنبد حرم حضرت ابوالفضل . صدای سینه زدنشون رو که شنیدیم دلمون قرص شد ... ایرانی بودن اینو جمله هایی می گفت که منظم و پیوسته تکرار می کردن و به سینه زدنشون منتهی می شد ... کم کم همگی راهی صحن شدن ... دور تا دور صحن پر شده بود از ایرانی هایی که پا به پای حلقه ی اولیه بر سرو سینه می زدن و "سقا"ی کربلا رو صدا می زدن ... "ای اهل حرم٬میر و علمدار نیامد... " ... حس عجیبی بود . نگاه عربها و تعجبشون از این همصدایی اتفاقی حس خوبی داشت ... بغض ها که شکست و یه دور گرد حرم چرخیدیم همه هوایی شده بودن ... حالا وقتش بود ... باید پر بزنم تا آسمون ... اینو دلم با بی قراری عجیبی فریاد میزد ...

- شب آخر بود . هیچ کس آروم و قرار نداشت ... کردها دور هم حلقه زده بودن و صدا می زدن "یا حسین" ... دورشون شلوغ بود . یه جایی میون جمعیت وایستادم و صدا زدم "یا حسین" ... حرفهام یادم رفته بود ٬ انگار این رسم این چند روزم بود ... هیچی برامون مهم نبود جز این لحظه ها ...این حرفها ... این سوزی که میون جمله ها و صداها می نشست و اوج می گرفت تا آسمون ... رفتم ... بدون اینکه به قدمهام فکر کنم ...رفتم تا رسیدم به سردی ضریح ابوالفضل ... اونجا بود که فهمیدم بغض چند روزه و چند ساله ام شکسته ... اونجا بود که صدای پر زدن دلمو میون اونهمه بی قراری حس کردم ... شب آخر سفر انگار هیچ کدوممون روی زمین نبودیم ...

- گفتن وداع نکنید ... وقت رفتن فقط چشمامو بستم و گفتم "من برمی گردم ...اجازه می دین؟ "

- موقع رفتن دلهامون سنگین بود و وقت برگشت انگار سبک بودیم و نزدیک ... همسفرا دیگه برای همصدا شدن دنبال بهانه نبودن ... دلها همصدا شده بود ... جاده پیش می رفت و ما به فاصله ی دور شدنمون فکر می کردیم ... به جایی که دلمون جا مونده بود ... به هفته ای که توی خواب و بیداری گذشته بود و حالا گیج و گنگ خوابی بودیم که به چشممون اومده بود ... کاش از خواب پا نمی شدیم .

- ترمینال آزادی . نقطه ی پایان سفر و یه عکس یادگاری ... چهره ها به خاطر می موند و بغضی که انگار باز جوونه می زد ... یعنی باز برمی گردیم؟

- چند روز گذشته ؟ از ۳ دی ماه ۸۷ تا امروز چند روز گذشته ؟ حجم پیامهای دلتنگی همسفرامون هیچ رابطه ای با روزهای برگشتمون نداره ... انگار این هجوم بی قراری هر روز تشدید می شه ... اونم حالا که رسیدیم به "تاسوعا" و "عاشورا" ی حسین...

- می نویسم تا یادم بمونه ... فرزانه ناظری - مارال دوستی - عطیه عسگری - زهره هاشمی - حنانه آصفی - عصمت باپیران - آذر شیشه گر - ناصر تهرانی- حسین بیگی - همت مومیوند - امیر صمصامی - بیژن علی محمدی -فرهاد شریفی - امیر لطفی و ...  من که هنوز هوایی ام ٫ حال دل شما چطوره ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:25 توسط انوشه |

تصاویری از سرزمینی نه چندان دور - بخش اول

 

خیلی وقتها که از سفری برمی گردیم توی ذهنمون پر از خاطراته . اما خیلی وقتها هم از یه سفر فقط تصاویری توی ذهنمون باقی می مونه که با کنار هم گذاشتنش لبریز از حال و هوای اون سفر می شیم .

این روزها من ٬ سرشار از تصاویرم ... تصاویری از سرزمین عراق . از لحظه های نابی که تا مدتها توی ذهنم حک می شه .نمیدونم چند قسمت می تونم ادامه بدم و این تصاویر تا کجا قابل نوشتنه ... می نویسم تا جایی که دلم فرمان بده!

این بخشی از تصاویر ذهنمه ...

"نجف اشرف "

- صدای مداح کاروان دور و نزدیک می شد . گلدسته های حرم رو که دیدیم انگار هیچ کس روی زمین بند نبود . هم بغض بود و هم بهت ٬ هم سکوت و هم فریاد . قدمهامون نامنظم شده بود ... یاد حرف دوستی افتادم ٬ کاش دست خالی برین ... واقعادست خالی اومده بودیم؟!  رسیدیم به ورودی حرم ٬ به شکوه ایوان طلا و به آرامش عجیب صحن و این ابتدای یه بغض رها شده بود ...

- خیلی چیزا رنگ باخته بود . خاک و خستگی و خواب. یه وقتایی که خودت بودی چشمات بی هوا اسیر خواب می شد و یه وقتهایی انگار هیچ رویایی نمی تونست حقیقت جلوی چشماتو انکار کنه . تو نشسته بودی رو به ضریح و چشم دوخته بودی به دعاهای چشم انتظار اجابت ... انگار صدای بال فرشته ها رو بیشتر از هر زمانی می شد شنید.

- دستم به ضریح نمی رسید . هم ازدحام بود و هم بهت همیشگی ام . چند قدمی ضریح ایستاده بودم ٬ دستام بی هیج دعایی رو به آسمون بود ... حرفی نداشتم جز تسلیم ٬ جز سکوت ٬ جز عجز و جز شرم از این دستای خالی ... توی یه لحظه دستای عطیه نزدیک شد و چند لحظه بعد دست هر دومون روی ضریح نشست . نمی دونم سرمای دستام سر خورد روی ضریح یا سردی فلزش رسید به قلبم ٬ دیگه نه "من"ی وجود داشت و نه حرفی و نه صدایی! خلا بود و سکوت ... انگار رسیده بودم به اوج قصه ...

- صدای دست و پایکوبی خانمها اتاقک تفتیش ورودی خواهران رو پر کرده بود . یه بیت مخصوص با مضمون ولایت حیدر٬  با یه آهنگ عجیب و دلنشین ... شادی آدمها هیچ پوششی نداشت ٬ خالص و رها پر می شد توی فضا و فرود می اومد روی قلبت ... "عید غدیر " بود ...عید همیشه عزیز من ... مامور تفتیش با چهره شاد و صورت خندون بهم سلام کرد . اون عرب و من فارس ... اما شادی هر دومون از یه زبون بود !

-از چندین مقام گذشته بودیم و نمازهای دو رکعتی رو با نیات مختلفی می خوندیم . مرد عربی که از اولین لحظه توی مسجد کوفه همراهمون شده بود  شروع کرد به صحبت و همراهش تکرار می کردیم ... دور تا دورمون گروه به گروه - کاروان به کاروان نشسته بودن و انگار نه "من" ی وجود داشت و نه حرفی ... این هم نوایی و پیوستگی اش آرومت می کرد ... هوایی ات می کرد برای حج ... برای هم نوایی با حرفهای مشترک! باید سر به سجده می ذاشتیم و ۷۰ مرتبه تکرار می کردیم "یا سیدی" ... سر از سجده که برداشتم با خودم گفتم به اندازه ی ۷۰ مرتبه فرصت آرامش داشتی ... "یا سیدی" ...

-پشت سر هم و به صف از کنار دیوار های آجری رد می شدیم ... از راهروهای تنگ و اتاقهای کوچیک  اما با مقامهای عظیم ... مقام ام البنین - مقام حضرت زینب - مقام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ... خونه ی حضرت علی (ع) پر بود از احساسات ناب ... رسیدیم به یه چاه ... چاهی که روشو پر کرده بودن و دور تا دورش  با شیشه محصور شده بود . شاید اگه نمی دونستیم این همون چاه معروف مولاست از کنارش می گذشتیم ٬مثل همه چاه ها ... شاید اگه نمی دونستیم قدمهامون سست نمی شد ... اما حقیقت داشت ... این چاه سرشار از ناگفته ها بود ... لبریز از دلتنگی ها و دلواپسی ها ... حقیقت داشت ... اینجا ناگفته های خودتو از یاد می بردی ... 

-شب آخر بود . وداع سخت بود ٬شایدم نا ممکن! کنار هم ایستاده بودیم رو به ضریح و هر کدوممون با واژه های دلمون جمله های آخر رو می ساختیم . التماس دعا بود و حاجتها و تکرار آرزوها و رویاها ... چهره خیلی ها از جلوی چشمامون رد می شد ٬ اسم خیلی ها روی زبونمون می چرخید و انتهاش می رسید به این آرزو که کاش قسمت همگی بشه . اشکهای آخرمون روی گونه ها نشسته بود ٬ هیچ کس نای رفتن نداشت ... " یا الله خانم "  با لحن عربی یعنی که حرکت کن ... یعنی وقت تمومه . یعنی نوبت این لحظاتت به سر رسیده ... یعنی باید تجربه ناب ترین حس آرامش رو  به بقیه واگذار کنی ...  یعنی بدرود با نجف اشرف ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 21:1 توسط انوشه |