اصولا خوردن افطار همیشه می چسبه مخصوصا اگه قرار باشه در کنار کسانی افطار کنی که دوستشون داری. این جمله رو نوشتم تا موضع خودم رو نشون بدم! 
این شرحی است بر بسط "افطاری شبکه رادیویی جوان" ! بخوانید و ... باز همون " بخوانید!"
از چند روز قبل در اکثر اتاقها و گروههای شبکه کاغذی رویت می شد به این مضمون " افطار بر سفره امام حسن (ع) " بقیه جزئیاتش رو کلا بی خیال شید ! فقط دلم نمی یاد ورژن جدید شعار شبکه رو از شما مخفی کنم "در محضر خدا شنیده می شوید!" بی خود نیست که می گن شبکه رادیویی جوان!
کاشف به عمل اومد و مشخص شد که درست در روز 4 مهر ماه 1386 ! کلیه همکاران شبکه رادیویی جوان برای این افطاری در سازمان حضور خواهند یافت! – رسمی گفتم تا به رسمیت شناخته بشه! – خلاصه ... از ساعت 12 ظهر فضای روحانی در کل شبکه جاری شد! همه هر پنج دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کردن و برای گذشتنش از واژه های "بدو دیگه!" ... "چرا نمی گذری پس؟! " ..."چقدر دیگه مونده ای خدا!" استفاده می کردند ..
البته صرفا جهت تشویق عقربه های محترم و محترمه زمان!
از اونجایی که من به همکاری و کمک به دوستان خیلی اعتقاد دارم تمام تلاشم رو کردم تا برای آماده سازی لقمه به لقمه ی این افطاری از جان مایه بذارم اما خب به علت پاره ای مسایل که یکی اش نوشتن بود نشد! و دوستان در نبود من و البته با دلی دلتنگ این زحمات را متقبل شدند! ..
در راهروی شبکه رادیویی جوان که از یک طرف به رادیو فرهنگ راه داره و از یه طرف به خودش – جوان! – فرشی پهن شد ...و نمی دونم چرا من به یاد این عبارت افتادم که " یه فرش می انداختیم از این سر اتاق تا اون سر اتاق ! از عروس و داماد و نوه و نتیجه دورش می نشستیم و ...ننه جون یادش بخیر!"..
خوشبختانه ساعت به 6.10 رسید و کم کم و بعضا زیاد زیاد ! دوستان تشریف آوردند سر سفره! اما همین اول کاری به یه مشکل کوچیک برخورد کردیم ! سفره ها جوری پهن شده بود که یا باید به سبک اتوبوسی می نشستیم
– ردیف کنار هم ! و پشت به هم!! – یا باید دور تا دور می نشستیم و بعضی ها جریمه می شدند و سر پا افطار می کردند! خلاصه با وساطت اندکی بی خیالی مشکل حل شد و هم اتوبوسی نشستیم و هم دور تا دور! – عمرا اگه گرفته باشین چی گفتم!! - آقای حامد مرادیان از سر سفره شروع کردند و به هر۷ نفر یک برگه دادند...تازه بعد از خوندنش خیالمون راحت شد که این برگه ها ژتون غذا نیست و به ما هم که برگه نداریم غذا می دن!...
صدای خنده همه بلند شده بود البته با دوره تناوب های مختلف! چون نوشته های داخل برگه خیلی - خیلی ! – طنز بود و کاری از اتاق طنز! ببینید : جمله های داخل پرانتزاثر منحصر به فرد خودمه!
توصیه های ایمنی جهت افطاری امشب
1-....(بماند!)
2-خرماهای شبکه مطمئنا هسته دارد به امید گردو دندانتان را به باد ندهید.(من امتحان کردم گردو بود! به جان خودم!)
3- از خوردن پیازچه و (ها) کردن در صورت همکاران اکیدا خودداری فرمائید.( پیشاپیش از اینکه گفتین (آآه ) شرمنده ام!
)
4-لطفا بدون هماهنگی با روابط عمومی افطار نکنید.(هماهنگ کردیم!)
5- جهت جلوگیری از متشنج شدن فضای شبکه از خوردن اش فراوان خودداری فرمائید. ( آش؟! آش بود یا جوجه؟ فکر کنم یه اشتباه کوچیکی رخ داده!)
6- با پرهیز از کلاس گذاشتن بی خودی اولین غذا را تا آخر بخورید چون دیگه خبری نیست!(این توصیه ایمنی بود!)
(7 تا 10 هم باز بماند!)
....
اذان که گفته شد ما مثل بچه های خوب آماده ی افطار کردن بودیم اما ... گاهی ندا می اومد که تا اومدن مدیر شبکه صبر کنین و گاهی ندا می یومد که " وااااای اذان گفتن! "
خلاصه کشمکشی بود دیدنی! با اومدن مدیر شبکه تمام دوستان صاف و دست به سینه نشستن و کاملا عارفانه افطار کردند.
نکته های جالب رو آخرش می گم الان اضافه می کنم که خدایی اش عالی بود! "نون و پنیر و سبزی" به همراه خرما و زولبیا!" - می تونی بعد از افطار این قسمت رو بخونی! شرمنده!- و بعد از اینکه مطمئن شدن کاملا سیر شدیم "جوجه کباب" رسید!! ما که خوردیم واز این دور هم بودن لذت بی حد و حصر بردیم اما برخی از دوستان مدام در رفت و آمد بودن و یه لحظه آروم نگرفتن ..مثل آقای جوادزاده..و دوستان دیگه که از ذکر نامشان به دلیل کمبود وقت جلوگیری می کنن!!
و حالا نکاتی از اون لحاظ!
- از همون اول که همگی نشستن.. تلفن یکی از گروهها مدام زنگ خورد و زنگ خورد و ... باز زنگ خورد ! پیاده روی با کفش پاشنه میخی روی اعصاب با سس اضافه!!
به قول خانم طهوری "این حتما کار یکی از همین بچه هاست ..فردا طنزش می کنن می زنن روی سایت!" من یکی که لذت بردم از این نکته ظریف! خانم طهوری ممنون!
- راهروی شبکه یه راهروی طویله که انتهاش به رادیو فرهنگ می رسه .. یه راهرو به شکل I ... مخزن کلیه مواد خوراکی هم ابتدای این راهرو قرار داشت! حالا تصور کنید نفر آخر که درست روی مرز "فرهنگ" و " جوان" نشسته بود برای دریافت ابتدایی ترین مایحتاج چه زجری رو متحمل می شد..
البته آقای حسینی هم برای این مشکل به نکته ظریفی اشاره کردن "دوستان تشریف ببرن از رادیو فرهنگ دور بزنن و به انتهای راهرو برسن!" البته من توضیح نمی دم که این کار شامل پایین رفتن از 10 عدد پله و دوباره بالا اومدن از 10 پله ی بعدیه!
اونهم با دهن روزه! توضیح ندادم تا دلتون ریش ریش نشه!
- این سفره افطار به دو قسمت تقسیم شده بود... بی دلیل! از آقای محمدنیا به سمت راست .. از آقای محمد نیا به سمت چپ! سمت چپی های آقای محمد نیا هر چند لحظه با صدای خنده هاشون به سمت راستی ها سو سو می دادن که "ما خیلی شادیم!" ما هم کم نمی آوردیم و همین جوری دور همی می خندیدیم!!
البته صدابرداری ضعیف بود وگرنه می شد این شادی رو منتقل کرد .اینجا هم من یه نکته ظریف به خانم طهوری گفتم " دست به دست بگین ما هم بخندیم!" نکته ای بود نکته گون!!!
- دوستان تشنه برای اعلام تشنگی خود و کمبود آب – دوغ و یا نوشابه به شیوه ی کاملا نوین رو آورده بودند .. با سه شماره و با هم زمزمه می کردند که " وا عطشا ..!!" 
- هر چه به ساعت هفت نزدیک می شدیم اوضاع جالبتر می شد چون وقت سوار شدن به سرویسها نزدیک می شد و هنوز دو سه تیکه از جوجه کباب ته ظرف چشمک می زد! خلاصه افطار در انتها" ام پی تری" شد و شنیده ها حاکی است که برخی برای رسیدن به سرویسها از شیوه دو و میدانی استفاده کردند که دو نفرشون فرزانه ناظری و عطیه نجفی بودند!از بقیه خبری در دست نیست!
- و نکته ظریف آخر اینکه : من و فرزانه روبروی هم نشسته بودیم با فاصله ای تحقیقا 30 سانتی متری! اما برای گفتن حرفهامون از "پیامک" – گفتن نگو اس ام اس!! - استفاده می کردیم! اونهم حرفهایی که به خودی خود گفتن نداره اما اون لحظه نگفتنش خفگی مزمن می آورد!! و گاهی حتی پیامکها فقط حاوی صدای خنده بود!
آخرش خانم ملالو و خانم طهوری با جمله هایی ما رو آگاه کردن و به راه راست هدایت شدیم! و دیگه پیامک ندادیم..به همین راحتی!
از اینکه به همه ی این نکات ظریف یه جا توجه کردین و رودل نکردین متعجبم!
برای خودتون اسفند – اسپند – دود کنین لطفا!
در پایان خیلی جدی از کلیه کسانی که در تهیه این افطاری دوست داشتنی و پر خاطره سهیم بودند تشکر می کنم
.. برای من یک شب به یاد موندنی بود و مطمئنم برای همه همکاران همینطور بود.
این جمله های آخر کاملا جدی بود پس جدی بگیرید!