تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

فال ازدواج با طلا

مهرماه ۱۳۸۸ !

خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !   اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من .  گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !!

پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... !

پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !  جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه |

عشق

 

بعضی از چیزها حتی اگه سالها هم ازشون گذشته باشه بازم شنیدن و دیدن و احساس کردنشون لذت بخشه . گاهی می تونه یه عطر باشه - گاهی یه خط شعر - گاهی اسم یه کتاب و گاهی یه موسیقی ... به آدمایی که خیلی در بند این چیزهای پر خاطره باشن معمولا می گن "خاطره باز" یا همون عشق "نوستالژی" خودمون! اینا رو گفتم تا اگه کسی خواست بگه "خاطره باز" ٬ خجالت نکشه ! آره ٬ من یه خاطره باز حرفه ایم !

اما امروز عصر وقتی بعد از سالها یه موسیقی رو شنیدم بیشتر از اینکه دلم حال و هوای خوب دبیرستان و اون روزها رو بکنه ٬ ذهنم شروع کرد به تحلیل کردن ... تحلیل این موضوع که از حدودا سال ۷۸ - ۷۹ تا حالا چقدر سلیقه ی موسیقیمون عوض شده - با عرض شرمندگی - چقدر بد سلیقه شدیم و گوشمون به شنیدن هر چیزی عادت کرده انگار ! البته خدا نگه داره ترانه سراهای خوبمون رو که اگه اونا هم نبودن احتمالا تا حالا اثری از احساس و عشق و صداقت نمی موند!

امروز شاید بیشتر از ۱۰ بار این موسیقی رو شنیدم ٬ یه موسیقی که از همون سالها و از روزهای خوب دبیرستانم اومده ... لطافت این ترانه و عشقی که توش هست ٬این روزها شبیه قصه هاست ! چون این روزها هر حسی رو "عشق" می دونیم اما کسی رو "عاشق" نمی بینیم!! متن ترانه رو می نویسم تا شما هم توی حس خوبش با من شریک بشین .   خواننده ی این ترانه هم "علیرضا عصار" ...

****

کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره

کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنه اته تو ابرا بلوا می کنه

اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:7 توسط انوشه |

به نام گلهای سرخ

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی .

قسم خورده ام به نام گلبرگهای گل سرخ که نقش تو دارد برای من ...

قسم خورده ام به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام مهربان او ٬ که بمانی ...

اسیر آن لحظه ام که نزدیکی ...

اسیر آن لحظه که آشنایم می دانی با دنیایت ...

من ٬ اسیر لحظه های خوب توام ...

با من از بی تابی عاشقانه

از تکرار بی پایان دلخوشی هایم

از بهانه های کوچکم برای خوشبختی

 از بودنت  بگو ...

من قسم می خورم به پاکی آسمان

 که از  روزنه ای رو به فردای با "تو"

طرح این رویا را ستاره باران کنم .

باز هم مرا به دنیای خود ببر ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:3 توسط انوشه |

راویان اخبار!

 

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید یا می پرسین چه خبر ؟ عرض می کنم که  :

 - اگه از اوضاع آب و هوا بگذریم که هر روز یک ادا و اطواری در میاره و خودش هم نمی دونه چی می خواد...

 - اگه از دوشنبه و سه شنبه  با طعم "جشنواره  بین المللی رادیو "بگذریم که با مهمانان خارجی و مهمانان داخلی و گفت وگو های پراکنده و اوضاع خنده دار مترجمها و باقی ماجراهایش علی الخصوص غرفه صنایع دستی  - با آن روسری های محلی زیبایش - باعث انبساط خاطر و در پاره ای موارد نونوار شدنمان شد ...

- اگه از حواشی و اتفاقات محیر العقول جشنواره بگذریم که دوشنبه و سه شنبه باعث ایجاد نشاط جمعی در بین اهالی رادیو شد تا بعد از مدتها از ته دل و با فراغ بال و دور از چشم سردبیر و بی خیال نگرانی های ساخت آیتم و نوشتن متنها بخندند به گونه ای که مهمانان خارجی با دوربین های پر قدرت در جهات مختلف از غش کردن ما عکاسی کنند و پس فردا در کشور خودشون سمینار "چگونه خنده درمانی کنیم " راه بیندازند ...

-اگه از تاسیس دو عدد وبلاگ و ورود دو نفر وبلاگ نویس تازه کار به نام های  - حمیده قادری و مریم بابایی -و تحمل مصائب این اتفاق میمون بگذریم که اولی به همت و توصیه اینجانب و دومی به صبر و تاب عطیه عسگری بنیان شد ...

با این اوصاف باید عرض کنم که "سلامتی! هیچ خبری نیست! "

و اما حواشی اخبار به قلم نویسنده :

یک - اصولا هر اجلاس یا کارگاهی که با حضور مهمانان خارجی برگزار می شه مترجمهایی داره تا حرفهای سخنران رو برای حضار ترجمه کنه و از طریق گوشی باعث ایجاد درک متقابل بین سخنران و فرد شنونده  بشه! اینا که از واضحات بود  ... اما شما موقعیتی رو تصور کنید که سخنران - پروفسور فلان از کشور آلمان - مشغول توضیح دادن یه موضوع کاملا جدی و کمی درامه ولی تمامی حضار فارسی زبان در سالن از شدت خنده دچار خفگی شدن ! در چنین وضعی احتمالا دو حالت پیش می یاد :

الف - پروفسور با خودش می گه ایرانی ها چه مردم شادی هستن! حتی به چنین موضوعاتی هم می خندن!

ب - پروفسور توی دلش به خودش لعنت می فرسته که جرا پا شده اومده ایران تا اینا به تجاربش غش غش بخندن!!

ج - پروفسور یادی از روح مخترع رادیو می کنه و تمام ذلت امروزش رو مدیون همت دیروز اون مخترع - یحتمل مارکونی-  می دونه!

اما اینا همش اشتباهه! چون حضار دارن به این دیالوگها که از گوشی هدفونشون پخش می شه ریسه می رن  {{ به نظرت ماهی ترجمه اش کنم ؟ آها ...باشه ! ماهی ها در کنار دریاچه مشغول بازی هستند! چی می گی؟ جدا ؟ اوکی! پرنده ها در کنار دریاچه مشغول بازی می باشند! }}... یا {{ از نظر مااااااااااا هر انسانیییییییییییییییی می تونه کمیییییییییی مهربون باشه! (لطفا حروف کشیده را تا نفس دارید با لطافت بکشید!! ) ...(سرفه ) این کارگاه تا کی ادامه داره؟ خسته شدم! ...}}  البته از قدیم گفتن هنر نزد ایرانیان است  و بس! ٬  هنر ترجمه هم دربست بدون مسافر تو راهی در اختیار ماست انگار!!

دو -  نکته ی جالب در حاشیه جشنواره بین المللی رادیو این بود که مهمانان خارجی شوق زیادی به گفت و گو با ایرانی ها داشتن اما ایرانی های نه ! چرا ؟ خب برای اینکه اکثرا ترم سه یا چهار زبان بودن و هنوز به "تصمیم کبری" یا " بیگ گل " (به ضم گاف ) نرسیدند !! اما جدا از شوخی ایجاد ارتباط با مهمانان خارجی گاهی به شدت دلچسب بود ... یکی از خانمهای چینی که یه تهیه کننده ی رادیویی بود و ۲۴ سال سابقه کار در رادیو چین داشت بهم گفت " ما توی چین نویسنده کم داریم! و این یه بحرانه " ... در این لحظه چشمام برقی زد و با خودم گفتم " حالا که ما از چین گلابی وارد می کنیم چه اشکالی داره نویسنده صادر کنیم!؟ "  

سه - تاسیس وبلاگ برای حمیده قادری و مریم بابایی از اتفاقات میمون این مدت بود ! اما اصولا ما بچه های فهیم "جوان و جامعه" عادت نداریم "رو "و واضح صحبت کنیم و کلیشه ای تبریک بگیم ٬ اینه که وقتی این دو غنچه ی نو شکفته ی دنیای مجازی پا به عرصه ی وجود گذاشتند همگی دست به دست هم دادیم و با افاضاتی مقدمشان را ارج نهادیم نگو و نپرس! این عین جمله ی نسیم صباغانه درباره وبلاگ بابایی " حیف ! دیگه وبلاگ نویسی خز شد! " ... و این عین جمله ی یه نفر دیگه   " مگه وبلاگ نویسی بچه بازیه که وبلاگ زدی؟! " ... و این یکی " رمز عبورت رو باید به همه بگی  ٬ این از اصول حرفه ای وبلاگ نویسیه! گرفتی؟ "

چهار - باقی ماجرا باشد برای زمانی که کمبود خواب نداشتم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:22 توسط انوشه |

بدون تکرار - از نو !

تکرار می شه اما تکراری نه! به سبک خودم و شبیه پارسال ...همین نوشتن اسامی کافی بود تا به این نتیجه برسم که ۳۶۵ روز فرصت خوبی بود تا به دایره دوستانم افراد تازه ای وارد بشن ...

امیدوارم امسال سال خوبی براتون باشه ٬ اونقدر خوب که گوشه ی ذهنتون بنویسید

 " سال ۸۸ یکی از بهترین سالهای زندگیم بود " 

دوستان و همکاران خوب :  

فرزانه ناظری – عطیه عسگری- عصمت باپیران – مارال دوستی –آذر شیشه گر - امیر لطفی - امیر صمصامی - حسین خدادادبیگی - همت مومیوند - نگار سلگی - بیژن علی محمدی - زهره سادات هاشمی - زهرا رضوی - حنانه آصفی  : (همسفرای کربلا )  -- حمیده قادری  – مریم بابایی – نسیم صباغان  – فرامرز علیخانی - حسین قدیمی - علی نوبخت - لیلا ادیبان - محی الدین تقی پور -  ریحانه شمس– علی قربانی – ندا رادمهر – مرضیه خواجه محمود  – سعید پورمحمودی -سید امید محرم پور و شیما محرم پور - بنفشه رافعی - امین نبی اللهی –پویا شریعت پناهی -  اشکان صادقی - میثم فکری –مصطفی میرزاباقری - حمید محمدی - مریم سیدغفوری -  معصومه ملالو – عطیه نجفی – ریحانه سعیدیان – نرگس فتحی و حامد جوادزاده  – صادق داوری فر  - قاسم اورنگی – رضا آفتابی –دکتر گیل آبادی -فریدون محرابی -  مرضیه ازگلی – حسن صنوبری و مهدی استاد احمد – فاطمه صداقتی – لاله اکبری – مریم واعظ پور – رضا ساکی - نسیم رفیعی – علی ضیا – علیرضا محمد نیا–آسیه گرجی -  شکوفه موسوی – آرزو جعفرپور – طاهره خضرایی – مجتبی امیری – شهره شایان – سید حسین حسینی – دکتر احمدی -  افسانه قیصرخواه – سعید معدن کن - شیرین ترکمندی – یدالله گودرزی – مجتبی آذری – فرزاد محمدی راد – حسن معین – آزاده شبابی – پروین کرمی– هانیه جوادی منش  - اسماعیل باستانی– شاهین شرافتی –وحید نیکوقدم - امیر اصانلو  -میترا وکیلی - نیره غدیری -  واحد ویرایش و رضا بحرالعلوم !

تبریک گفتن کار دلپذیریه ... خیلی از اسامی در این چند خط نوشته نشده ٬ اما از ته دل به همه تبریک می گم!

وقت دعا کردن یادی از منم بکنید (التماس دعا )

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اينک بهار

 خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز...

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:1 توسط انوشه |

"ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی

خب من  برگشتم ! به جان خودم! برگشتم تا کلی خاطره ی ریز و درشت پارازیتی همدانی رو اینجا ثبت کنم تا ... تا ... به قولم عمل کرده باشم! خوبه ؟

اگه از اول تا پنجم تیر پارازیت رو گوش کرده باشین علاوه بر آیتمهای همیشگی در برنامه یه بخش جدید رو هم شنیدین به اسم "ماجراهای ما و همدان" .... خب این بار از روی آنتن سفرنامه نویسی کردم ... خوب بود ؟! 

و اما  "ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی :

 

 ما هشت نفر یعنی شهره شایان (تهیه کننده ) – محیا کوچولوی 3 ساله و فاطمه خانم 9 ساله (دخترهای خانم شایان ) – عصمت باپیران (سردبیر ) – لیلی گلدیس (تازه وارد خودمون) – حمیده قادری (هماهنگی هماهنگ ما ) – علی قربانی (گزارشگر پارازیتی )  و خودم روز جمعه به سمت همدان راه افتادیم ... با یه ون سبز رنگ و البته با کوهی از ساک و کوله پشتی و کیف دستی و چمدان ! به طوری که در واقع یه ون  پر از بار بودیم با اندکی عوامل پارازیتی ! عصر رسیدیم و به سرعت خودمون رو به مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کودک و نوجوان رسوندیم چون شنیده بودیم "فیتیله ای ها " و "قلقلی" و "خاله شادونه" هم می یان !

مراسم افتتاحیه با آتیش بازی فوق العاده ای همراه بود اونقدر فوق العاده که رسما یادمون رفت که چند سالمونه و کجاییم و وقتی "عمو قناد" اومد  روی سن و  فریاد زد "دست و هورا ! "ما هم پا به پای بچه ها و بزرگترهای اطرافمون از دیدنش  ذوق مرگ شدیم!!

 یه بالن عظیم الجثه هم بر فراز شهر همدان و  بالای جایگاه مراسم افتتاحیه پرواز کرد تابلکه کودکان و دلبندان از همین سن با برادران رایت  آشنا بشن!

روز بعد مصادف بود با اولین برنامه پارازیت از مرکز همدان ... چرا گفتم ؟ چون نمی دونستم چه جوری بپرم به خاطرات روز بعد ! درروزاول از نزدیک با مسئله ی مهمی به نام "دوبله ی همزمان " آشنا شدیم ..البته به لطف رضا آفتابی که با صبوری تمام ما رو کنار میز دوبله تحمل کرد اونهم با ریز ریز خندیدن هامون به هر مسئله ی بی نمک و گریه آوری !  از همه جالبتر دیدن قیافه ی به ریخته و درمانده ی مسئول سالن بود وقتی که علی قربانی در کمال خونسردی از جلوی پروژکتور گذشت و باعث شد تصویر کلاهش کل صفحه ی سینما رو پر کنه ! ما هم که کلا از شدت خنده نابود شده بودیم چون یه پارازیت واقعی اتفاق افتاده بود !

یه روز به سرمون زد تا بریم بازار سنتی همدان و ترشی و مربا ی معروف همدانی بخریم ... چشمتون روز بد نبینه ! مثل گروه ندید بدید ها  از هر نوع ترشی و مربایی یه دبه  ی بزرگ خریدیم تا نکنه خدای نکرده ترشی نخورده از دنیا بریم و چیزی بشیم !

 دوشنبه عصر همگی راه افتادیم به سمت "هگمتانه" اما ... همچین که رسیدیم جلوی در ورودی هگمتانه از دیدن چهره ی بشاش سرباز جلوی در وا رفتیم چون با یه شیطنت اصیل پارازیتی گفت " دوشنبه ها بازدید ممنوعه ! " اینم آخر "ضد حال" بود!  

یکی از روزها هم رفتیم سراغ "غار علیصدر " ! به رسم "چه خبر از کجا ؟ "  جل الخالق! دوره ی دوم ژوراسیک ؟!  این جمله مدام مثل نقل و نبات بین ما رو و بدل می شد بدون اینکه حتی کسی با خودش بگه " ژوراسیک نمنه؟! "  سوار قایق شدیم و حس جهانگرد بینی مون زد بالا! مخصوصا علی قربانی که در نقش کمک راننده ی قایق پدالی بد جوری گیر کرده بود و تا آخر سفر حس می کرد پدال زیر پاشه!

 لحظاتی که توی غار بودیم از معدود لحظاتی بود که دنیا روی جدیت پارازیتی ها رو دیده ! چون جذبه و شگفت انگیزی غار و شکل و شمایل سنگها و سکوت مطلق و بکر و صدای منحصر به فرد چکه های آب از سقف غار روی دریاچه همه رو آروم کرده بود ! یکی از  قسمتهای بی نام غار رو هم به اتفاق آراء نام گذاری کردیم : "میدان پارازیت "

برخورد ما با سفالهای زیبا و ناب لالجین یحتمل شبیه برخورد رابینسون کروزوئه است با پدیده ای به نام موبایل ! چیزی در مورد اتمسفر شنیدین ؟ خب این "جو گیری " شونه! به همین راحتی !

 

دیدن آرامگاه بابا طاهر و بوعلی سینا هم خیلی دلچسب بود مخصوصا وقتی که دو بیتی بابا طاهر رو مدام با خودت زمزمه می کردی :

"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی 

که یکسر مهربونی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی از او شوریده تر بی "

وقتی سر ظهر و درست اوج گرما بری سراغ گنج نامه احتمالا از دیدن آبشار اونم با آب خنک دچار خوشحالی مفرط پیش از غش می شی! البته پارازیتی ها ضد ضربه ان ! فقط این خوشحالی مفرط در صخره نوردی علی قربانی برای رمز گشایی از خط حک شده روی سنگ خلاصه شد  و صرف کردن وقت برای چند تا فالگیر و شنیدن مسائلی واضح ٬ روشن و بیلبورد به عنوان فال!!

اینها گوشه هایی از سفر 6 روزه ی ما به همدان بود ...

 

و اما تک سکانس هایی از جشنواره :

 

- حضور بازیگران و هنرپیشه ها توی جشنواره جالب بود . ملیکا زارعی ( خاله شادونه ) – خاله سارا – قلقلی ( اسمشو نمی دونم ) – عمو قناد به همراه سه فیتیله ای – ترلان پروانه – علی شادمان ( میم مثل مادر یادتونه ؟ ) – بابک حمیدیان  و  تعداد زیادی از هنرپیشه های فیلم کودک و نوجوان ... برخورد بچه ها هم جالب بود . مخصوصا وقتی که تا ساعت 1 یا 2 بامداد پدر و مادرشون رو مجبور می کردن تا جلوی هتل منتظر دیدن خاله شادونه وایستن !

 

- در مورد دوبله هم  حضور هنرمندان دوبله باعث شده بود خیلی از فیلمها رونق بیشتری داشته باشه . وقتی توی جدول پخش فیلمها عبارت " دوبله هزمان" رو میدیدی می تونستی حدس بزنی که استقبال از اون فیلم حتما متفاوته ... افشین زینوری – خانم رمضان پور – آقای ربیعی و خیلیهای دیگه که اسامی شون خاطرم نیست اما از همه مهمتر حضور گوینده ی پارازیتی پارازیت بود در تیم های دوبله.. منظورم رضا آفتابی بود دیگه ! البته بعضی از فیلمها رو هم یه تنه و بدون همراه دوبله کرد که البته ما نبودیم تا با هم تکرار کنیم " قهرمان متشکریم ! "  پارازیتی بودن هم دردسره انگار!

  

 یه ذره جدی :

 

جدای از انتقادی که در مورد پخش بعضی از فیلمها برای کودکان و نوجوانان داشتم و دارم بقیه قسمتها رو خیلی خوب دیدم . همین که بچه ها توی این یه هفته حس می کنن حضورشون با همیشه متفاوته خیلی جالبه ... حس اعتماد به نفسی که باورکردنی نیست! کنترل بعضی از سینما ها در بعضی از روزهای جشنواره کاملا به دست بچه های 8 – 9  ساله بود ... عرفان پروانه با 13 سال سن برای سومین سال به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم کودک توی جشنواره حضور داشت .. و خیلی از بچه های دیگه ای که از فرصت جشنواره به خوبی استفاده کردن تا خودی نشون بدن! من با وجود اینکه نقشی در این دنیای کودکانه اما حقیقی نداشتم ولی این حس شیرین خودباوری رو با تمام وجود دوست دارم!

منتظر نظرات نیمه جدی – نیمه شوخی شما هستم! 

 لطفا برای دریافت سوغاتی معنوی خود به دوبیتی بابا طاهر در بالا مراجعه کنید .

تقاضای سوغاتی غیر معنوی  مانع کسب است .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 2:1 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - تمام

مارکوپولوی خدا بیامرز توی یکی از سفرنامه هاش نوشته بود که " اگه راست می گی خودت برو سفر و اینقدر به من گیر نده که سفرنامه بنویس!" اما اون زمان کسی سواد درست و حسابی نداشت و هنوزم وبلاگ یه بیماری همه گیر نشده بود ... پس بنده خدا توی رودربایستی با بقیه مجبور شد تا آخر عمرش سفرنامه بنویسه!   اما الان در سال 1387 هجری شمسی و در حالی که خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدیده ای به نام وبلاگ به سان  مسواک شده که هر کسی یه دونه اش رو داره – البته حداقل!! – پس دلیل نداره منم تا آخر عمر مثل مارکوپولو بسوزم و بسازم! و با این مقدمه به شدت مختصر و موجز آخرین بخش از سفرنامه رو می نگارم! ای عجب!!

پس از شیراز و بندرعباس و قشم قصد بازگشت به شهر و دیار کردیم که از قضا به شهری رسیدیم به نام "یزد " ... در همان بدو ورودمان یادمان افتاد که در روزگاری آشنایی داشتیم  "فاطمه جعفریزاده " نام  که از اهالی یزد بود و متخصص سوغاتی های شیرین ! چهره ی این دوست به همراه لهجه ی شیرین یزدی اش مدام زیرنویس دقایقمان بود تا بلکه نشانی و ردی از او در شهر بیابیم که صد افسوس نیافتیم و شعارمان "یافت می نشود" شد!!

باغ دولت آباد به همراه برج و بارو و حوضچه های آب روان جو زده مان کرد و وقتی به خود آمدیم دیدیم که "حافظ به دست" به دنبال تخت جمشید می گردیم!! "میکس گردشگری " بود یحتمل!

شهر یزد یک آثار باستانی بزرگ است با مختصری از آثار امروزی و این به شدت شیفته مان کرد ...

پس از یزد سر از کاشان در آوردیم و راهی حمامی شدیم که مقصد تمام مسافرین از راه رسیده بود ... نه از برای نظافت که برای سیاحت!! اما چشمتان روز بد نبیند ...کثرت جمعیت به حدی بود که مسئولین حمام فین کاشان به این نتیجه رسیدند که روی تمامی مجسمه های موجود در محوطه حمام را بپوشانند تا بلکه جمعیت سرش به سنگ بخورد و یاد بگیرد که حمام جای نظافت است نه سیاحت ! و اینگونه شد که مارکوپولو با دلی شکسته و نگاهی غمگین از کاشان دل کند و راهی دیار پایتخت تهران شد !

فقط یادمان رفت اضافه کنیم درکاشان و در کوشک ناصری و صفوی باز هم حوضچه های گشایش بخت رویت شد و در عجب ماندیم از این خلق دو پای دلنازک با روحیه حساس و طبع لطیف  که هر حوض و برکه و حوضچه ای را ببیند به سرعتی معادل سرعت نور آیینه به دست و سکه در دست ظاهر می شود ... حاجت روا شدن هم اصولی دارد به جان شما !

و اما در انتها "رسیدیم ... رسیدیم ! " را زمزمه کردیم و در دل به سفرپشت سر سری تکان دادیم و به روزهای روبه رو سلامی دوباره دادیم!

هر چه باشد باز "پارازیت" به راه است و باز "
جوونی آزاد " روی خط است وباقی پابرجا و یحتمل ما خوبیم و شما بهترید و وبلاگی که همین نزدیکی است !

کف مرتب! سوت بلبلی هم پذیرفته می شود !

 

----------

توجه توجه ! به خبری که خیلی وقته به دستم رسیده توجه کنید !

از پنج شنبه هفته ی آینده هم یه برنامه جدید وارد بازار می شه!! "پنجشنبه بازار اندیشه" از اسمش کاملا واضح و بیلبورده که بازار بودنش مهمه اونم از نوع پنجشنبه اش و البته از جنس اندیشه ای!

این برنامه پنجشنبه ها - خیلی حدس زدنش سخت بود ؟! - و از ۱۲.۳۰ تا ۱۳.۳۰ به روی موج رادیویی جوان می ره ....

سردبیر عطیه عسگری (اثبات ما ) و باقی کسانی که ما را در ساختن این برنامه یاری می کنند : آقایان میثمی - اصانلو و فکری (هیچ گونه نسبتی با میثم فکری ندارد) - فرزانه ناظری - مرضیه خواجه محمود و من!

گوش دادن به این برنامه کاملا اجباری است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 0:22 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - 2

 

و اما ادامه ی برنامه!!

از شیراز که دل کندیم راهی بندری شدیم که می گفتند عباس است ! و البته پیش از رسیدن با درجه حرارت بالا کمی توان و تحملمان را محک زدیم بلکه روزی بدردمان بخورد! اتومبیلها با کوهی از اجناس خریداری شده در تمام نقاط شهر دیده می شدند و البته به قول مارکوپولو "میثم فکری" : از پلاکهای تمام  شهرهای مختلف می شه در بندر عباس دید!

به شوق دیدن خلیج همیشگی فارس و البته بر باد دادن پس انداز ناچیزمان راهی جزیره قشمی شدیم که از شدت جمعیت اندکی در آب فرو رفته بود و شانس با ما یار بود که غرق نشدیم ...از لیست خریدهای بنجلمان هیچ نکته ای ذکر نمی شود تا مدعی پیدا نکند!

از جاذبه های قشم سراغ جنگل حرا رفتیم که درختان در میان آب شور به زندگانی خویش ادامه می دادند و جل الخالق که چگونه با ریشه های خود آب شور را به آب شیرین تبدیل می کردند !!

 جزایر ناز همانگونه که  از اسمش پیداست با ناز بسیار با جزر و مد آب خلیج خودنمایی می کند . ساحل سیمین و محل تخم گذاری لاک پشتها هم رویت شد اما نه تنها لاک پشتی ندیدیم بلکه مفتخر به ملاقات با یک عدد خرچنگ عظیم الجثه شدیم که تلفات غش و ضعفی اش به تعداد کشته مرده های دیوید بکام بود !!

درخت لور با ساقه هایی که بعد از مدتی ریشه هایش می شوند برای همگی سلام رساند ! در بندر عباس معبد هندوها و چشمه آبگرم گنو هم بررسی شد تا در سلامت کامل به سر ببرند و یحتمل می برند!

به علت گرمازدگی این بخش را مختصر مفید به پایان می بریم تا آنانکه مشتاق دیدن شدند دست به کار شوند . به همین راحتی !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:37 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته

 

با طلوع اولین آفتاب عالمتاب در اولین روز از سالی که ردپای موش دارد در راهی شدیم که انتهایش به شهری می رسید "شیراز"نام! گفته اند که این شهر مملو از اماکن دیدنی – ندیدنی –سیاحتی – زیارتی – گردشی – چه گردشی می باشد!!!پس با این انگیزه رنج سفر به خود تحمیل نموده مسافر دیار شیراز شدیم ... در بدو ورود با دروازه ای مواجه شدیم که نامش را "دروازه قرآن" گذاشته بودند حالا چرا ندانیم! و به علت ترافیک اتوموبیلی شدید آن اطراف تنها سیری کردیم و گذشتیم! البت عکسی هم قاچاقی گرفتیم که محفوظ است !سپس به همراه کوله باری از "التماس دعا" ها راهی حرم حضرت  شاهچراغ (ع) شدیم تا بلکه در دیار غربت صدایمان شفاف تر به گوش خداوند برسد و عده ای به مراد دل برسند و ما تنها – و تنها – شاد شویم! همین!به نقش رستم  که رسیدیم با جمعیتی رو به رو شدیم که رگ ایرانی بودنشان حتی در آن آفتاب سوزان هم قابل رویت بود ! با دوربین های ریز و درشت و ژستهای " اوا " – " دهه ی دوم قرن 14" و باقی ژستهایی که دیدنش نصف العیشی است به جان شما! آرامگاه پادشاهان به ترتیب در کوهی ردیف شده بود و به جاست تشکری ویژه داشته باشیم که اینچنین در جوار هم هستند و زحمت پیاده روی طولانی مدت را در آفتاب سوزان به ما تحمیل نکردند!پاسارگاد با چندین کاخ و یک" تل تخت" و آرامگاه کوروش به انتظارمان نشسته بود (شاید قرنها ! ) و  باز ژستها و باز عکسها ! تخت جمشید از شدت جمعیت در حال مرمت مجدد بود بدین سان که از عبور خیل عظیم بازدید کنندگان دچار موج مکزیکی حاد با  سس اضافه می شد! راهنمایان محترم با حنجره هایی طلایی و بدون استفاده از هر وسیله صوتی تا کیلومترها جملات خود را ساطع بلکه پرتاب می کردند! و در پایان به وسیله ی برانکارد از دور گردونه خارج می شدند !!! در تخت جمشید تعداد کثیری "خارجکی" رویت شد و با گفتن "هاای" – "هلو (به کسر ه ) "  - "آی ام ویندوز" باعث روشنگری بسیاری شدم که از خودم و خودشان تشکر می کنم ! با سپاس ویژه از "ماری" – " جین (به کسر جیم!) " و کلیه دوستان تازه یافته ی فرنگی! بعد از این مراحل و این گشت و گذارها نوبت به مکانی رسید که برخی – منظورم اصلا "فرزانه ناظری و شرکا " نیست ... اصلا !!  - به آن به چشم "حلال مشکلات" یا چیزی شبیه به این نگاه می کنند ...یعنی "حافظیه " ! رونق بازار فال فروشان مرا ناخودآگاه به یاد چهره ی فرزانه انداخت وقتی با فال فروشی رو به رو می شود ! البته جناب حافظ  هم جویای احوال فرزانه شد که جوابیه را کتبا ارسال نمودیم!باشد که باشد!!"خوشا شیراز و وضع بی مثالش – خداوندا نگه دار از زوالش! "   به به ! سعدیه در نهایت زیبایی و سرسبزی به سر می برد ... با یک حوضچه ی زیر زمینی که مملو از سکه و آینه هایی بود که دختران دم بخت یا کمی تا قسمتی دیر شده بخت به نیت "بعله گفتن" راهی کف حوضچه می کردند!حالا بماند که راهنمایان هم اندر احوالات این کار مانده بودند !!از شمار حاجت گرفتگان و بعله گفتگان احتمالی هنوز آماری تهیه نشده است!!

باغ ارم برای کسی که از دیار سرسبز گیلان باشد دیگر مکان دیدنی نیست و ما تنها برای بررسی عکس العمل باقی حضار راهی آن شدیم!  دوستان با دیدن هرگلبرگی به وجد آمده و با هر درختی از هوش می رفتند !و همین باعث انبساط خاطری شد که وصف ناشدنی است ..و در اینجا بخش اول " اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته " به پایان رسید..بخشهای بعدی در راه است !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:48 توسط انوشه |

باز هم یک خاطره

 

منوی "شب خاطره و صدا "

 

مهمانان مخصوص سرآشپز:

 

دکتر شهرام گیل آبادی

مهران دوستی

فرشید منافی

سعید پورمحمودی

رضا رشیدپور

امید زندگانی

فریدون محرابی

مریم واعظ پور

بنفشه رافعی

نسیم رفیعی

رضا آفتابی

علی ضیاء

زهره سادات هاشمی

وحید جلیلوند

فریدون محرابی

خانم سودبخش

صفوی زاده

نیما کرمی (تلفنی از سر سفره عقد!)

نیما رئیسی (حضور نامرئی در بخش آنونسها)

 

حواشی با سس سرآشپز :

 

صحبتهای مهماندار هواپیمای فرضی جشن

تقدیم نامه ی طومار گون جشن

آنونس ترکیبی از تمام گویندگان گیلک مقیم جام جم " مهران دوستی – نیما رئیسی – فرشید منافی – سعید پورمحمودی – رضا آفتابی - نیما کرمی"

آنونس ناجوانمردانه ی معرفی گویندگان (با لهجه و تن صدای مخصوص هر کدام )

خاطرات و خطرات ( با تاکید بر گویش هر یک از گویندگان )

سخنان مدیر شبکه و خاطرات افشاگرانه از گویندگان

و

مقادیر "خیلی" از شوخی ها و تیکه ها و طعنه های دوستانه که گویندگان نثار هم کردند.

 

توصیف سرآشپز با روغن زیتون :

 

جشن با یک آنونس ترکیبی از صدای نیما رئیسی آغاز شد در حالی که حضار به شدت به دنبال پیدا کردن جای مناسب برای ایستادن بودند ( چون هیچ صندلی خالی نبود ! ) سپس مهماندار فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی ! شروع به صحبت کرد و با تاکید بر نبود دربهای شمال و جنوب و عقب و جلو و کناری هشدار داد هوای سالن را داشته باشند !

بعد از لبخند و مقداری " ای ول " و " چه با حال " صدای یک عدد "گوینده ی بعد از این "  - از ذکر اسم معذورم! – شنیده شد که طوماری از اسامی مرتبط و نامرتبط را به صورت قطار گونه قرائت می کرد . این اسامی هیچ ربطی به هیچ قانون فیزیکی و شیمیایی نداشت و نتیجه یک ساعت دور هم نشستن و تراوش ذهن عده ای بود که در انتها اسامی آنها فاش می شود ... جشن تقدیم شد به تمام افراد حاضر در این طومار ... " خانواده ی دکتر ارنست و جوجه اردک زشت  ... علی نوری ... روزبه نوری ... استاد محمد نوری ... سال نوری ... کارکنان شرکت توانیر ... مهندس خاموشی ... سازنده ی مجسمه ی عزت ا... انتظامی ... مسئول هماهنگی سریال میوه ممنوعه ...نیما رئیسی ... جراح بینی سعید پورمحمودی ... منشی دکتر سودبخش ... و رضا بحر العلوم !" این تنها گوشه ای از این طومار بود !

 

سپس با معرفی کاندیداهای هر بخش گوینده ی برگزیده معرفی شد :

 

بیشترین عدم حضور در هیچ برنامه ای : نیما رئیسی

بیشترین استفاده از  " دوست" : فرشید منافی

بیشترین جیغ زده شده در برنامه : بنفشه رافعی

بیشترین استفاده از کلمه "تاک شو " و " مانیتورم" : رضا رشید پور

بیشترین تاخیر در برنامه ها به خاطر 30 دقیقه تاخیر در برنامه یکساعته ی سفید مثل شب : سعید پورمحمودی

خودشیفته ترین : زهره سادات هاشمی

کمترین حاشیه : فرزاد حسنی

و

...

 

همزمان با پخش شدن آنونس مخصوص کاندیداهای هر بخش و معرفی گوینده ی منتخب عده ای از شدت خنده کبود می شدند و عده ای تازه نفس جایگزین می شدند !!

هدیه ای به رسم یادبود – حتی" تمامش بود"  - به منتخبین هر بخش داده شد که شامل یک عدد سررسید سالانه با طرح مخصوص رادیو جوان بود  که آنهایی که دیدند  دلشان یکی از آنها خواست ( من – فرزانه – عطیه نجفی! )

 

همزمان با دریافت هدیه خاطره ای با لهجه مخصوص هر گوینده به اجبار از زیر زبانشان کشیده شد . رضا آفتابی  خاطره اش را با لهجه اوریجینال "انزلی چیانه! " گفت و سعید پورمحمودی آنرا به فارسی روان ترجمه کرد !! از تلفات این بخش هم اطلاعی ندارم!

 

امید زندگانی و رضا آفتابی هم یک دهن برایمان خواندند و به شدت تشویق شدند !

 

دکتر گیل آبادی که سمت خلبان فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی را بر عهده داشت با تعریف کردن خاطراتی از مهران دوستی و شهریار کرمی (پدر نیما کرمی) باعث انبساط خاطر و گاها انفجار خاطر حضار شد! واینجا یه قدم مانده به آخر جشن بود!

 

دستیاران سرآشپز بدون ترتیب :

 

حامد جوادزاده (کمک خلبان و طراح هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی )

نرگس فتحی

مجتبی آذری

سینا یزدان پرست

رضا ولدخانی

فرزانه ناظری

هدی فلاح

سینا هنربخش

عطیه نجفی

و انوشه میرمجلسی .

 

 

سرآشپز به امید برپایی جشنهای بعدی خواهد بود.

 

از اینکه رستوران ما را انتخاب کردید ممنونیم !

  

 

+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 14:34 توسط انوشه |

جواب یک نامه

 

دلم شور می زد...نمی دونستم چه شکلیه...یا حتی چه طور آدمیه.  اونجور که آدرس داده بود راهی نمونده بود . از دور دیدمش . یعنی حس کردم خودشه... نزدیکتر که شدم اونم با دیدنم انگار همون حس رو داشت. هر دو خندیدیم و با "سلام" شروع شد!

اولین رانی پرتقال رو توی شلوغی آدمهای دور و برمون وسط یه سلف دانشجویی خوردیم... حرف برای زدن زیاد بود ...حرفهایی از جنس امواج..

همیشه ذهن آدمها مسیرهای ناشناخته رو تصویر سازی می کنه... آدمهای ناشناس رو به ظاهر آشنا می کنه... اما تا وقتی  که حرفهامون به آخر نرسیده بود هر دو اسیر همون پیش زمینه ی اشتباه ذهنی بودیم... یه تصویر زننده و به شدت تکراری!

حدسمون اشتباه از اب در اومد و هر دو فهمیدیم که زبون هم رو همونجوری که "درسته" می فهمیم...

این سکانس اول بود.

امروز ... ۲۷ بهمن ۸۶ ... نمیدونم چند سکانس گذشته اما اونقدر حرف برای زدن و خاطره برای تعریف کردن داریم که گذر زمان رو از یاد ببریم...

به قول خودش گاهی از هم دوریم ... گاهی دلگیریم...گاهی خسته ایم... گاهی از همه گریزانیم... اما هستیم. همونجوری که "درسته"!

نمی دونم چرا نوشت... نمی دونم بهانه اش برای ثبت این حرفها چی بود . اما من با خوندنش بدجوری برای نوشتن بی تاب شدم. حس کردم این بار نوشتنم با همیشه فرق می کنه... حس کردم اینبار می نویسم چون "خواهرانه" برام نوشت...."خواهری به نام فرزانه"...

"چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا ... تو  به اندازه ی پروانه شدن زیبایی ..." 

 

 خواهر عزیز من !

خوب باش و بخند به روی این روزها که میگذره خوب و بد و سفیدی و مشکی !

که فقط همون خاطرات "شیرین " منو تو میمونه از این روزهای جوونی !

نمیدونم چقدر با همیم و و تا کجا .... !

اما چه باشیم باهم و چه نباشیم با همیم ! همیشه و تا ابد . . .

 

 *** بر چشم بد هم  لعنت! 

خانه ی دوست کجاست؟!        شنیده می شوید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:29 توسط انوشه |

من آمده ام... به جان خودم!

 

از قدیم گفتن "ببخش تا دل مردم رو شاد کنی..." بنابراین من هم در این لحظه از همه ی دوستان تقاضامندم که ببخشند تا دل منو شاد کنن ! چی رو؟ خب معلومه ! تاخیر تقریبا و تحقیقا چند روزه ام رو! البته من اصولا با دلیل و مدرک غیبت می کنم ... دلیل این مدت غیبت هم فقط این بود که هر روز یادم می رفت کارت اینترنت بخرم !! به همین راحتی!

بگذریم....

 

قرار بود از پنج شنبه "جلسه ی حلقه ی وبلاگ نویسان رادیو جوان" گزارشی بنویسم پس .....:

 

روز قبل از جلسه در اتاق روابط عمومی جلسه ای تشکیل شد اعضای جلسه عبارت بودند از : آقای سید حسین حسینی – سینا هنربخش – فرزانه جون ناظری و یک عدد من! در مورد برنامه های فردا حرف زدیم و هر پیشنهادی رو با اقتدار رد کردیم – دور هم! – تا اینجوری همه چیز رو به راه بشه! اما قرار شد که من گزارشی بنویسم از جلسات حلقه ی وبلاگ در سالی که گذشت! و نکته ی جالب ماجرا این بود که اطلاعات لازمه رو قرار بود از فرزانه بگیرم .... منتظرین بگم نگرفتم؟ نه خیر! گذشت اون دوران! فرزانه خانم ناظری در یک حرکت کاملا حرفه ای یک صفحه به من داد تا نکات لازمه رو استخراج کنم! .... اینه!!!

ظهر روز پنج شنبه من و فرزانه از سازمان راهی فرهنگسرا شدیم و در طول راه به هر کسی که بر خورد می کردیم حس "هم حلقه ی وبلاگ نویسان "بودن بهمون دست می داد! از نوزاد شیرخوار تا راننده ی تریلی!

از ساعت 2.5 تا 3.5 بعد از ظهر همگی به اتفاق حضار منتظر ورود دکتر گیل آبادی و آقای حسینی بودیم ...البته این انتظار برای فرزانه ناظری و ریحانه سعیدیان خیلی سخت نگذشت چون مشغول نقاشی کردن روی تابلوی سالن بودن ...و چه دغدغه ای مهمتر از این که "اول شنیده می شوید رو بنویسیم یا آدرس سایت شبکه رو؟!!!"  .... این بار هم من معذرت می خوام!

جلسه با سخنان آقای حسینی آغاز شد و طبیعتا با سخنان ایشون هم تموم شد! و بین این دو بخش قسمتهای دیگری هم وجود داشت مثل : تریبون آزاد (هر چی دوست داری بگو!) – سخنان دکتر گیل ابادی و آقای گودرزی (مدیر محترم گروه جوان و فرهنگ) – شعر خواندن آقای استاد احمد در مورد وبلاگ و مخلفات! – حرفهای آقای ختایی وآقای  مجتبی امیری (سردبیر زیر آفتاب) و همون گزارشی که در مورد جلسات حلقه ی وبلاگ نویسان نوشته بودم (البته زحمت خوندنش رو ارکیده هاشمی کشید) ..

 

از بخشهای جالب این جلسه این بود که  افراد به ترتیب بلند می شدن و اسم خودشون و آدرس وبلاگشون رو معرفی می کردن...  جالبتر این بود که گاهی با معرفی بعضی از افراد صدای " وااااای اینه! " ... " آخی من می شناسمش!!"  ... و الخ به گوش می رسید! از باقی حواشی نمی گم تا برنامه 90 بی حاشیه نمونه!(به فتح نون!)

یک عدد تیشرت با آرم "رادیو جوان" و یک عدد خودکار با همون آرم (که من امروز تمومش کردم! )هدیه های ویژه جلسه بود... البته به همراه شیرینی و آبمیوه! (نوش جون همه!)

 

و اما نتیجه : دوستان عزیز وبلاگ نویس با مراجعه به وبلاگ "خبرگزاری رادیو جوان آن لاین" ثبت نام کنن ... یعنی مشخصات خودشون رو بنویسن ...

اینم از این! از عکس خبری نیست چون فقط چند دقیقه فیلم گرفتم اما دوستان دیگری مثل _مهدی نیوز – زحمتش رو کشیدن!

 

 

و اما ........... بعد از تقریبا دو ماه همراهی با "جشنواره ی قرآنی تسنیم" بالاخره به انتهاش نزدیک می شیم...

شنبه 26 آبان 1386 د رتالار بزرگ کشور (میدان فاطمی) دور هم جمع می شیم تا ... "تسنیم2" رو به خاطره های خوبمون بفرستیم....

از حالا منتظر همگی دوستان هستیم..

هیچ محدودیتی هم برای حضور وجود نداره چون همگی از طرف خدا دعوت شدیم ...پس می بینمتون!

 

 

--------------------------------------------

 از روز یکشنبه "جوونی آزاد "... ساعت ۱۷ تا ۱۹ ... قراره همه چیز نگفته بمونه تا همون روز ....فقط یادتون نره!

"جوونی آزاد " با گروه تازه نفس و پر انرژی .. (هر جور دوست دارین بخونین .... فقط با احساس! )

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 23:20 توسط انوشه |

گزارشی از آخرین قرار شبانه!

 

از اونجایی که من همیشه برای "بدانید و آگاه باشید " شما ارزش زیادی قائلم این بار هم اومدم تا با یه گزارش مخصوص از آخرین برنامه "قرار شبانه" بگم! مثل همیشه پیشاپیش از تمام دلخور شدگان احتمالی عذرخواهی می کنم و باقی بقایتان!!

 

قرار بود 2 آبان 86 آخرین "قرار شبانه" روی آنتن بره و رسما خداحافظی کنیم اما ... از اونجایی که همیشه اتفاقی می افته که من بتونم تعریفش کنم اینبار هم افتاد! اتفاق رو گفتم بابا!!

 از شنبه رسما فضای برنامه همراه شد با مقادیر متنابهی "اشک و آه" که البته بدجوری روی روحیه عوامل اثر داشت ... تلفنها باعث شد برخی ! از عوامل دچار عذاب وجدان بشن که "چرا روحیه ی لطیف مردم رو خط خطی می کنیم؟! " اما خب همیشه هر اومدنی یه رفتنی داره...

 

روز 2 آبان یعنی همون چهارشنبه به رسم همیشگی اما کاملا متفاوت از سردبیر شنیدیم که "امشب هر کس هر متنی که دوست داره بنویسه ..." اگه بدونین شنیدن این جمله چقدر ..... چقدر...چقدر ....... می چسبه! خب البته می دونم که نمی دونین!

خلاصه اینجوری شد که مرضیه خواجه محمود از این نوشت که "در قرار شبانه هر کسی چطوری متن می نویسه؟" – که من از همین تریبون کل اظهارات در مورد خودمو تکذیب می کنم! – عطیه عسگری از این نوشت که " سر قرار حاضر شدن اهالی قرار شبانه با چه اعمال شاقه ای بوده " – مثل جاموندن بچه روی گاز ... باقی موندن از  خواب آخرین پادشاه  و ... – و من –انوشه میرمجلسی هستم!  - از این نوشتم که" سیستم برنامه سازی قرار شبانه شامل چه چیزهایی بود و اینکه چه اشیایی تشکر لازم بودن !"... و بالاخره میثم فکری سردبیر قرار شبانه از "حرفهایی نوشت که  دوست داشت گفته بشه..."

تا اینجای ماجرا همه چیز طبیعی بود ...تا اینکه ساعت به زمان قرار نزدیک می شد و ما هر کدوم یه جوری ساکت تر می شدیم! ... برای آخرین شب همگی  راهی ساختمان پخش رادیو شدیم  ..البته تعدادمون اونقدر زیاد بود که در چند بخش رفتیم تا کسی شک نکنه ما بچه های قرار شبانه ایم و خلاصه "ریا " نشه!!

برنامه که شروع شد یکی پس از دیگری به غار تنهایی فرو می رفتیم و خلاصه از اینجای ماجرا به بعد غم انگیز ناکه... اساسی!

متن هر کدوممون که خونده می شد انگار با هر جمله  و کلمه اش کاملا آشنا بودیم چون تجربه ی مشترک همه ی ما بود.. وقتی زهره هاشمی برای آخرین بار گفت "پایان قرار شبانه" کلا به پایان رسیده بودیم حالا بعضی هامون با اخم نشون می دادیم و بعضی با اشک...

میثم فکری به رسم یادبود به هر کدوممون کتابی داد با دست خطی روی صفحه ی اول تا یادمون باشه همگی "سر قرار حاضر شدیم..."

این هم گزارشی از آخرین "قرار شبانه" ...امیدوارم همیشه  برای "قرار" حاضر باشیم...

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

این هفته برنامه ای در همون زمان قرار شبانه – 20.30 تا 21.30 – پخش می شه ...برنامه ای که هدفش بررسی خواسته ی شماست و اینکه دوست دارین به جای قرار شبانه چه چیزی بشنوید ... یا اینطوری بپرسم که یک برنامه اندیشه ای – معارفی  از نظر شما چطوری باشه که تا آخرش جذبتون کنه – درست مثل قرار شبانه - ؟

برای جواب دادن به این سوال می تونین هم  پیام کوتاه بدین هم زنگ بزنین..

 

 

در زمان پخش این برنامه با این شماره ها تماس بگیرین 22040000 ....22050952

یابه  شماره ی پیام کوتاه 30000881 اس ام اس بزنید!!!

 

این هفته به این سوال ها فکر کنین ... قرار نیست "اندیشه" رو رها کنین ها! منتظریم.. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 0:28 توسط انوشه |

افطاری با خاطره

اصولا خوردن افطار همیشه می چسبه مخصوصا اگه قرار باشه در کنار کسانی افطار کنی که دوستشون داری. این جمله رو نوشتم تا موضع خودم رو نشون بدم!

این شرحی است بر بسط "افطاری شبکه رادیویی جوان" ! بخوانید و ... باز همون " بخوانید!"

 

از چند روز قبل در اکثر اتاقها و گروههای شبکه کاغذی رویت می شد به این مضمون " افطار بر سفره امام حسن (ع) " بقیه جزئیاتش رو کلا بی خیال شید ! فقط دلم نمی یاد ورژن جدید شعار شبکه رو از شما مخفی کنم "در محضر خدا شنیده می شوید!" بی خود نیست که می گن شبکه رادیویی جوان!

 

کاشف به عمل اومد و مشخص شد که درست در روز 4 مهر ماه 1386 ! کلیه همکاران شبکه رادیویی جوان برای این افطاری در سازمان حضور خواهند یافت! – رسمی گفتم تا به رسمیت شناخته بشه! – خلاصه ... از ساعت 12 ظهر فضای روحانی در کل شبکه جاری شد! همه هر پنج دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کردن و برای گذشتنش از واژه های "بدو دیگه!" ... "چرا نمی گذری پس؟! " ..."چقدر دیگه مونده ای خدا!" استفاده می کردند .. البته صرفا جهت تشویق عقربه های محترم و محترمه زمان!

از اونجایی که من به همکاری و کمک به دوستان خیلی اعتقاد دارم تمام تلاشم رو کردم تا برای آماده سازی لقمه به لقمه ی این افطاری از جان مایه بذارم اما خب به علت پاره ای مسایل که یکی اش نوشتن بود نشد! و دوستان در نبود من و البته با دلی دلتنگ این زحمات را متقبل شدند! ..

در راهروی شبکه رادیویی جوان که از یک طرف به رادیو فرهنگ راه داره و از یه طرف به خودش – جوان! – فرشی پهن شد ...و نمی دونم چرا من به یاد این عبارت افتادم که " یه فرش می انداختیم از این سر اتاق تا اون سر اتاق ! از عروس و داماد و نوه و نتیجه دورش می نشستیم و ...ننه جون یادش بخیر!"..

خوشبختانه ساعت به 6.10 رسید و کم کم و بعضا زیاد زیاد ! دوستان تشریف آوردند سر سفره! اما همین اول کاری به یه مشکل کوچیک برخورد کردیم ! سفره ها جوری پهن شده بود که یا باید به سبک اتوبوسی می نشستیم – ردیف کنار هم ! و پشت به هم!! – یا باید دور تا دور می نشستیم و بعضی ها جریمه می شدند و سر پا افطار می کردند! خلاصه با وساطت اندکی بی خیالی  مشکل حل شد و هم  اتوبوسی نشستیم و هم دور تا دور! – عمرا اگه گرفته باشین چی گفتم!! -  آقای حامد مرادیان از سر سفره شروع کردند و به هر۷ نفر یک برگه دادند...تازه بعد از خوندنش خیالمون راحت شد که این برگه ها ژتون غذا نیست و به ما هم که برگه نداریم غذا می دن!...صدای خنده همه بلند شده بود البته با دوره تناوب های مختلف! چون نوشته های داخل برگه خیلی  - خیلی ! – طنز بود و کاری از اتاق طنز! ببینید : جمله های داخل پرانتزاثر منحصر به فرد خودمه!

 

توصیه های ایمنی جهت افطاری امشب

 

1-....(بماند!)

2-خرماهای شبکه مطمئنا هسته دارد به امید گردو دندانتان را به باد ندهید.(من امتحان کردم گردو بود! به جان خودم!)

3- از خوردن پیازچه و (ها) کردن در صورت همکاران اکیدا خودداری فرمائید.( پیشاپیش از اینکه گفتین (آآه ) شرمنده ام!)

4-لطفا بدون هماهنگی با روابط عمومی افطار نکنید.(هماهنگ کردیم!)

5- جهت جلوگیری از متشنج شدن فضای شبکه از خوردن اش فراوان خودداری فرمائید. ( آش؟! آش بود یا جوجه؟ فکر کنم یه اشتباه کوچیکی رخ داده!)

6- با پرهیز از کلاس گذاشتن بی خودی اولین غذا را تا آخر بخورید چون دیگه خبری نیست!(این توصیه ایمنی بود!)

(7 تا 10 هم باز بماند!)

....

اذان که گفته شد ما مثل بچه های خوب آماده ی افطار کردن بودیم اما ... گاهی ندا می اومد که تا اومدن مدیر شبکه صبر کنین و گاهی ندا می یومد که " وااااای اذان گفتن! " خلاصه کشمکشی بود دیدنی! با اومدن مدیر شبکه تمام دوستان صاف و دست به سینه نشستن و کاملا عارفانه افطار کردند.

نکته های جالب رو آخرش می گم الان اضافه می کنم که خدایی اش عالی بود! "نون و پنیر و سبزی" به همراه خرما و زولبیا!"  - می تونی بعد از افطار این قسمت رو بخونی! شرمنده!- و بعد از اینکه مطمئن شدن کاملا سیر شدیم "جوجه کباب" رسید!! ما که خوردیم واز این دور هم بودن لذت بی حد و حصر بردیم اما برخی از دوستان مدام در رفت و آمد بودن و یه لحظه آروم نگرفتن ..مثل آقای جوادزاده..و دوستان دیگه که از ذکر نامشان به دلیل کمبود وقت جلوگیری می کنن!!

 

 و حالا نکاتی از اون لحاظ!

 

- از همون اول که همگی نشستن.. تلفن یکی از گروهها مدام زنگ خورد و زنگ خورد و ... باز زنگ خورد ! پیاده روی با کفش پاشنه میخی روی اعصاب با سس اضافه!! به قول خانم طهوری "این حتما کار یکی از همین بچه هاست ..فردا طنزش می کنن می زنن روی سایت!" من یکی که لذت بردم از این نکته ظریف! خانم طهوری ممنون!

- راهروی شبکه یه راهروی طویله که انتهاش به رادیو فرهنگ می رسه .. یه راهرو به شکل I ... مخزن کلیه مواد خوراکی هم ابتدای این راهرو قرار داشت! حالا تصور کنید نفر آخر که درست روی مرز "فرهنگ" و " جوان" نشسته بود برای دریافت ابتدایی ترین مایحتاج چه زجری رو متحمل می شد.. البته آقای حسینی هم برای این مشکل به نکته ظریفی اشاره کردن "دوستان تشریف ببرن از رادیو فرهنگ دور بزنن و به انتهای راهرو برسن!" البته من توضیح نمی دم که این کار شامل پایین رفتن از 10 عدد پله و دوباره بالا اومدن از 10 پله ی بعدیه! اونهم با دهن روزه! توضیح ندادم تا دلتون ریش ریش نشه!

 

- این سفره افطار به دو قسمت تقسیم شده بود... بی دلیل! از آقای محمدنیا به سمت راست .. از آقای محمد نیا به سمت چپ! سمت چپی های آقای محمد نیا هر چند لحظه با صدای خنده هاشون به سمت راستی ها سو سو می دادن که "ما خیلی شادیم!"  ما هم کم نمی آوردیم و همین جوری دور همی می خندیدیم!! البته صدابرداری ضعیف بود وگرنه می شد این شادی رو منتقل کرد .اینجا هم من یه نکته ظریف به خانم طهوری گفتم " دست به دست بگین ما هم بخندیم!" نکته ای بود نکته گون!!!

- دوستان تشنه برای اعلام تشنگی خود و کمبود آب – دوغ و یا نوشابه به شیوه ی کاملا نوین رو آورده بودند .. با سه شماره و با هم زمزمه می کردند که " وا عطشا ..!!"

- هر چه به ساعت هفت نزدیک می شدیم اوضاع جالبتر می شد چون وقت سوار شدن به سرویسها نزدیک می شد و هنوز دو سه تیکه از جوجه کباب ته ظرف چشمک می زد! خلاصه افطار در انتها" ام پی تری"  شد و شنیده ها حاکی است که برخی برای رسیدن به سرویسها از شیوه دو و میدانی استفاده کردند که دو نفرشون فرزانه ناظری و عطیه نجفی بودند!از بقیه خبری در دست نیست!

- و نکته ظریف آخر اینکه : من و فرزانه روبروی هم نشسته بودیم با فاصله ای تحقیقا 30 سانتی متری! اما برای گفتن حرفهامون از "پیامک" – گفتن نگو اس ام اس!! -  استفاده می کردیم! اونهم حرفهایی که به خودی خود گفتن نداره اما اون لحظه نگفتنش خفگی مزمن می آورد!! و گاهی حتی پیامکها فقط حاوی صدای خنده بود! آخرش خانم ملالو و خانم طهوری با جمله هایی ما رو آگاه کردن و به راه راست هدایت شدیم! و دیگه پیامک ندادیم..به همین راحتی!

 

از اینکه به همه ی این نکات ظریف یه جا توجه کردین و رودل نکردین متعجبم!

برای خودتون اسفند – اسپند – دود کنین لطفا!

 

در پایان خیلی جدی از کلیه کسانی که در تهیه این افطاری دوست داشتنی و پر خاطره سهیم بودند تشکر می کنم .. برای من یک شب به یاد موندنی بود و مطمئنم برای همه همکاران همینطور بود.

این جمله های آخر کاملا جدی بود پس جدی بگیرید!    

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:38 توسط انوشه |

موج آخر

 "پت و مت"  به مرخصی می روند!

از همین لحظه ... و در همین لحظه!

هر گونه برداشت - دریافت - استفاده یا سو استفاده از ایده ی  "پت و مت"

ممنوع اعمال می شود و متخلفان محکوم به سه عدد "سیبیل آتیشی " و پنج بار شنیدن "بی تربیت"
 می شوند!!!

اینکه چرا و چرا و باز چرا ...

 "پت و مت "

رفتن مرخصی...بماند! 

شاید.. 

به علت بالا آوردن قرضهای میلیاردی و سرقت غیرمجاز! متواری شدند ! 

ده موجیسم تقدیم تمام کسانی که در تمام این مدت با اصوات "دمت گرم!!" ما را یاری کردند .از همین جا مراتب تقدیر و تشکر خود را از

آقایان و خانمها

ب.م

جیم . ن

ح. ج.ز.ا

م.ف.ح.م

و دوستان محترم و محترمه وبلاگی اعلام می داریم!

"پت و مت" را به خاطره ها بسپارید ...شاید زمان پاسخ تمام سوالهای بی جوابمان باشد.

------

از امروز به استقبال "تسنیم ۲ " می رویم ... به استقبال از روزهایی که یادمون می افته گاهی دور شدن از دنیا و بالا رفتن تا اوج آسمونش لازمه...

منتظر خبرهای تسنیمی باشید...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 17:46 توسط انوشه |

موجیسم دهم!!!

تیزر ابتدای برنامه

پت و مت در رادیو جوان!!

سلام به شما که اینهمه پول بی زبون رو پای اینترنت تلف می کنین ...خجالت هم اجالتا خوب چیزیه!

موضوع این هفته رو پت انتخاب کرد چون چند وقتیه رفته تو کار سرنوشت و .....بعله!!! منم که دل نازک !قبول کردم!

گرچه این موضوع بدجوری آدمو قلقلک می ده و یه جورایی آدمو هل می ده سمت خاطره های بد و آروزهای برآورده نشده! اما شما کمربندهاتونو ببندید تا تکون نخورین!

البته کار جماعت عاشق یه کم بدتره! چون کار به اشک و آه و آبغوره گیری می رسه! طفلکی ها!!

سرنوشت شما رو کی نوشته؟ دقیقا می خوام بدونم!! خوب فکر کن ... سرنوشت تو رو کی نوشته؟ این سوال برای اولین بار کاملا جدی پرسیده شده! پس شما هم برای اولین بار جدی باشین!

سرنوشت هر آدمی به دست خدا نوشته می شه اما ... همه ی حرفها می مونه توی همین اما! چون همیشه یه راههایی هست تا تو انتخابش کنی ... و این انتخاب زندگیتو می سازه! اینم یه وجه دیگه از سرنوشت!!! من سرنوشتم رو پذیرفتم هر جوری که خدا صلاح بدونه... اما هیچ وقت هم بیکار نمی مونم.. و همیشه به بهتر و بهتر بودن فکر می کنم ... بهتر بودن برای تمام معیارهایی که باز هم خدا تعیین می کنه.

حالا یه آنتراک بریم!!

پیام بازرگانی:

علو .. ۱۱۸ ؟

بفرمایید؟

می شه شماره ی ....... رو لطف کنین؟!

مرقوم بفرمائید!!!!       دو.......د.....ی.....چ....ش....ه.....ق......ب......س......!!!

(صدای زنگ تلفن) علو آقای....؟

بعععععله! من ........ دارم! همه جا آنتن می ده ... دیدی چه خوبه!!؟

پایان پیام بازرگانی!!

همین امروز من و فرزانه در حالی که توی چهارچوب درب  گروه جوان و فرهنگ ایستاده بودیم در مورد موضوع برنامه حرف می زدیم که فرزانه با نگاهی خاص!!!!!! و لحنی خاصتر!!!!!!!!! گفت "سرنوشت ننوشت ..گر نوشت بد نوشت!!" بعله! این همون پته که یه زمانی فقط ریتم پت و مت می خوند و حالا کارش به جایی رسیده که جملات نغز می گه!!!

در مورد سرنوشت و اینکه دقیقا با چی نوشت - خودکار ...روان نویس ...مداد؟! - و کجا نوشت - روی کاغذ ...کف پا !! فرق سر؟!!! - اطلاع دقیقی در دست نیست!!! خداییش هم مهم نیست وقتی اینقدر سرنوشتت ضایع است ! حالا با خودکار باشه و مثلا کف پا چه فرقی می کنه با روان نویس و فرق سر!!!

کارشناس همیشه حاضر برنامه امروز با شنیدن موضوع برنامه یاد تمام عشقهای گمشده و نشده و خاطرات بر باد و برآب افتاد و سکته کرد! خدا به همه جنبه بده به منم یه راه فرار از دست پت و مت بازیهای فرزانه!

شما که ماشاال.. توی کامنتهاتون در مورد تمام مسایل و مصائب دنیا نظر می دین جز موضوع موجیسم!!! خدا به شما هم .... بده! جای خالی رو هر جور دوست داری پر کن!

تمام شد!

خاطرات پت و مت :

دیروز نزدیکای ظهر بود و معمولا همه در اون مواقع یاد غذا خوردن می افتن ! ما هم فقط به خاطر همرنگ جماعت شدن راهی بوفه سازمان شدیم که حالا از مشتری های خوش خرج و ثابتش به حساب می یایم!!! دو عدد ساندویچ خریدیم و به محض اینکه خواستیم جای نشستن پیدا کنیم بوی غذای خاصی به مشاممون رسید! چند قدم رفتم و حس کردم فرزانه کمه!!! برگشتم و دیدم با غصه زل زده به سمت دیگه بوفه که غذای پرسی - چلو و پلو و ...!!! - می دن! رنگ و روش پریده بود... شک نکنین! یه غذای پرسی هم خرید و با دستای مملو از غذا جلوس کردیم! خداییش دلم سوخت ... این خاطره گریه آوره پس نخندین!!!!    کنفوسیوس گفته "بزرگترین لذت زندگی غذا خوردنه!" و به رسم دوستی و به یاد هفت ترانه هفته ی قبل می گم " آدما بدون غذا هیچن!!! بذار بودن رو تجربه کنن!!!!"

تا سلامی دوباره خداحافظ...

احتیاجی هست که بازم بگم دوشنبه یه سری به اینجا بزنید؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19:6 توسط انوشه |

موجیسم هشتم!!

تیزر ابتدای برنامه     "هنرنمایی پت و مت با موسیقی!!"

 

سلام به چشمای منتظر!

همین اول کار یه عذرخواهی کنم از تمام کسانی که به خاطر تاخیر یک روزه ی من در ارسال امواج این برنامه دچار مارگزیدگی حاد با سس اضافه شدند و از اونم بدتر پلیپ بینیشون ترکید و حالا بی نفس شدن! راحت! این تاخیر یک روزه تنها به این دلایل بود... اول اینکه به شدت جوگیر شدم و با جسارت خاصی کافی نت سر راهمو تحریم کردم تا یاد بگیره سرعتش رو ببره بالا! مردم که مچل نیستن! دوم اینکه دو روزی راهی ولایت  شدم و الانم در ولایت به سر می برم! جای همگی خالی! اینم صداقت محوری !

موضوع تابلوی این هفته "جهنمه!"

یه ترانه بشنوید تا برگردم!

 

موسیقی : به دلیل پاره ای مسایل فقط سنتی می ریم! اصرار نکنید لطفا..

"تو ای پری کجایی .... که رخ نمی نمایی ... از آن بهشت پنهان ... " 

حالا پری کیه و ما اینجا چه کاره ایم بماند!

 

داشتم می گفتم که موضوع "جهنمه"!! خب البته جای خوبی نیست اما موضوع خوبیه!

چرا؟ چون کتک خورش ملسه و می تونی توی سه سوت – شایدم کمتر!! – هر کسی رو که دوست داری راهی اش کنی ... اونم بی دغدغه و حتی بدون توجه به مقدار سهمیه بنز.... – بوووووق! – پس اینجوری می شه که از صبح تا شب مسیر جهنم –راه آهن–ونک (مسیر گرد فرض شده!!) رو هزار بار می ری و می یای!!

در وصف جهنم می شه بسیار سرود! وصف منفی ها! مثلا اینکه من مجبورم هفته ای هشت روز و هر روز 4 وعده"فرزانه" اونم از نوع ناظری! ببینم و هی لبخند دلنواز تحویلش بدم خودش مصداق "گر به جهنم می روی مردانه رو" است!!!

 

پیام بازرگانی : تایمرمون رو اجاره دادیم تا روزشمار برج میلاد بشه!!

اگه هنوزم نگران خرابکاری نوزادتی باید بگم که دیگه تموم شد! با .... ریز خرابکاری هاش درز نمی کنه!!

پایان پیام بازرگانی ....

 

آنونس شبکه:

آوای مهرتان آوای آشنا ... شبکه جوان شبکه شما!!!

 

خب می فرمودم!

داشتم از مصایب جهنم و مسیرش می گفتم... مدتها بود داشتم فکر می کردم چه چیزی آدمها رو مجبور می کنه راهی جهنم بشن اونم وقتی که بهشت سر راهشونه! – هر تمثیل و نمادی را در این جملات پذیرایی ام! – کلی فسفر سوزوندم اما نتیجه غیرقابل پخشه!

 

کارشناس امروزمون براتون بیشتر می گه..

- راستش من خودم هم به جهنم زیاد فکر می کنم مخصوصا وقتی که سر ظهر توی آفتاب کشنده ی مرداد راه می رم و توی هدفون گوشی ام یه خانم محترمی از مزایای زیرآفتاب موندن می گه دلم می خواد "برم جهنم!" تا از اونجا اس ام اس بدم که " سلام به زیرآفتابی ها! من الان خود جهنمم .. توی جهنم هم زیر آفتاب بودن می چسبه... یه سوال داشتم .. اون دوتا امروز متن برنامه رو نوشتن؟! جان من بگین تا خودمو تحویل عزرائیل بدم! پت و مت اونجان؟"

- بعله! کارشناسمون یهو بی دلیل لال شد! ادامه برنامه رو گوش کنید...

 

تماس تلفنی داریم با یکی از شنوندگان محترم برنامه:

-علو پت و مت بفرمائید؟

- سلام پت ومت عزیز!

- بفرمائید

-من داشتم یه کتابی می خوندم احساس کردم قلم شماست. گفتم زنگ بزنم بپرسم شما نوشتید؟

-چه کتابی؟

-روشهای چیدمان گیاهان دریایی با درآمدی بالاومزایای مکفی! در مجاورت کویر با عکسهای تمام رنگی!

-بوووووووووووووووووووووووق! – از ذکر ادامه گفتگو معذوریم اما مامور نیستیم!

 

خب برای این موجیسم بسه! تا موج بعدی

 

خاطرات و خطرات پت و مت:

از اونجایی که ما خیلی روی اصل ورزشکاری تاکید داریم همیشه از آسانسور استفاده می کنیم حتی اگه فاصله از طبقه اول باشه تا دوم! روزی روزگاری من و فرزانه سوار بر آسانسور شدیم – طبقه دوم ساختمان شهدای رادیو – و می خواستیم  بریم طبقه ی اول!! اما از بس روزگار با ما سر سازگاری داره همیشه کل طبقات رو میگرده تا اخرش به طبقه ای برسه که ما می خوایم!! خلاصه تا طبقه شش رفتیم بالا و همین طور بر تعداد افراد افزوده شد تا جایی که آخرین نفر!! – نفر! – جاروی برقی یکی از نظافتچیان بود ! و رسما آسانسور پر شد! رسیدیم به طبقه اول و من و فرزانه هم انتهایی ترین نقطه ی قابل تصور ایستاده بودیم! من به سبک انسانهای اولیه با صدایی به شدت خراش!! – گوش و چشم و غیره! – التماس می کردم که "مرسی ما پیاده می شیم!!" و همین طور که می گفتم صدای خنده های معروف فرزانه رو میشنیدم که موسیقی متن شده بود!! کل افراد به ما دو نفر عتیقه! چشم دوخته بودن و من و فرزانه هم در حالی که شونه هامون از شدت خنده موج مکزیکی می زد تقلا می کردیم تا خودمون رو بکشیم بیرون!!  هنوزم نفهمیدم که من دقیقا اون لحظه از کی "تشکر" کردم و به کی گفتم که "پیاده می شیم!" ... آسانسور ها به هیچ وجه زرد یا سبز نیستن و هر نوع تشابهی با تاکسی مردود اعلام می شود.. حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!

 

جمله ی آخرم رو بگم و برم...

"مرا با برکه ام بگذار ... دریا ارمغان تو.."

 

تا موجیسم بعدی که دوشنبه راهی آنتن بشه خداحافظ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:16 توسط انوشه |

موجیسم ششم!!

 سلام!

موضوع این هفته "سکوت" بود و کاملا اتفاقی اتفاقاتی افتاد که به شدت کاربرد سکوت رو زیاد کرد!!

پس کل برنامه ی این دفعه رو!!  سکوت می رم  ... 

حالا خوب گوش کنید....!

 

اینجا پارازیت ... صدای جمهوری اسلامی ایران ... رادیو جوان!!

برداشت اول!

من و فرزانه – پت و مت معروف!! – قرار بود روز یکشنبه سر بزنامه پارازیت باشیم و تا آخر کوانتوم بمونیم! گفتم که قرار بود ! همیشه قرار نیست قرارها جور در بیاد!

راس ساعت 8 صبح پت و مت همدیگرو دیدن و راهی جا وجم ! شدن – به قرینه پت و مت! – توی راه از اونجایی که سرخوشی کار دائمی ماست هی گفتیم و هی خندیدیم و یه ذره فکر نکردیم اینهمه شادی آخرش چی می شه!

خلاصه به خیال خام خودمون می خواستیم زودتر برسیم تا از نقطه منفی صفر براتون گزارش بگیریم اما ....!

ساعت 8.5 جلوی حراست سازمان به در بسته خوردیم ! نه اینکه در بسته باشه بلکه ما باز به مبحث شیرین آفیش – نمی شه دست از سرش بردارم! – برخوردیم! و همینطور که می دونین این یعنی اینکه "عمرا اگه بذاریم برین تو!! " ما کم نیا.وردیم هی صبر کردیم و هی صبر کردیم .... تا باز صبر کردیم!

شان نزول "پت و مت" خیلی محکم تر از این حرفهاست!

تا ساعت 10 شد و بالاخره راهمون دادن! با حالتی بین خوشحالی و گیجی مفرط راهی پخش شدیم و از اونجایی که فرزانه مدتیه توی کلاسهای آدرس یابی شرکت می کنه در کمال تعجب راه پخش رو پیدا کردیم!

با اینکه خیلی خیلی تکراری شده اما اگه نگم خفگی مزمن! می گیرم! به  ساختمان پخش که رسیدیم و اصطلاح "شما آفیش ندارین"!! رو از دهن مبارک نگهبان ورودی شنیدیم قالب – حتی غالب!! – تهی کردیم!  باید بخونیم"آفیش آفیش! یه مهمون قدیمی!! یه سوژه سوزناک و صمیمی!!!"

11.15 به مرادمون رسیدیم ...  خبرنگارهای BBC هم اگه مثل ما سر وقت می رسیدن اسمشون می شد پت و مت!!

سعید پورمحمودی و نرگس فتحی توی استودیو بودنو امین نبی اللهی در نبود صادق داوری فر سردبیر بود...شهره شایان هم که تهیه کننده پارازیت دوست داشتنی است!

ما رفتیم داخل و سلام کردیم در حالی که همه منتظر بودن بگیم خداحافظ!! البته در فرهنگ لغت پارازیتی خداحافظ همون سلامه ! سلام همون خداحافظ!

پت و مت وار نشستیم یه گوشه و با حسرت به گزارش یه ربعه ای فکر کردیم که قرار بود یکساعت و نیمه باشه!

تا صندلی پیدا کنیم و من کوله پشتی ام رو جا بدم و فرزانه دم و دستگاه خبرنگاریمون رو بچینه!! برنامه تموم شده! به خودت بخند!!!

تا آخر کوانتوم موندیم – به نشانه اعتراض! – و دور تا دور محل نشستنمون پر از گل و گیاه و علف شد! الان استودیو پخش رو برای راحتی بیشتر "چمنزار" صدا می کنن!!

این برداشت اول!

 

برداشت دوم ---- پارازیت!

بعد از خاطره سوزناک رفتن به موقع سر پارازیت نه تنها از رو نرفتیم بلکه باز هم با پافشاری و مدادفشاری آفیش گرفتیم تا حضور سبزمون رو در استودیو پخش جوان جار بزنیم! با تمام تلاشی که برای سر موقع رسیدن از خودمون نشون دادیم اما باز عوامل طبیعی و حوادث یهویی ! باعث شد یک ربع اول برنامه نباشیم! و عوامل هم در نبود ما دچار سقوط کارایی شدن!

وارد شدیم و در کمال مظلومیت یه گوشه ایستادیم تا شاید کسی نگاهمون بکنه و ما بتونیم بگیم "سلام"!! اولین سلام به آقای پورمحمودی تحویل داده شد و دومین هم آقای معین!

و کم کم  بقیه هم اومدن تو صف تا سلام کنن!

به قول آقای استاداحمد "امیدوارم به زودی معضل  سلام حل بشه!"

فرزانه از فرط فعالیت گرسنه شد و به سبک "می ریم اردو ... دو ... دو!!" بیسکویت در آورد و با همکاری کلیه عوامل فضای پشت صحنه رو تبدیل به اردوی دبستان همه جوره ی پارازیت کردیم! از همین جا از همه تشکر می کنم مخصوصا خانواده ی محترم رجبی!! بقیه از دم دچار عوارض ناشی از خوردن بیسکویتی شدن که حتی با تخمین زدن هم نمی شد تاریخ تولید و انقضا ش رو فهمید ... این عوارض تا امروز ادامه دارد...!

به علت بیش فعال بودن من و فرزانه کلیه اثاثیه ساختمان پخش اعم از درب ورودی و میز صدا تا دستگیره های درو صندلی مجهول الکار ! با ما سر ناسازگاری داشتن ولی ما با خونسردی و انجام پاره ای مذاکره باهاشون کنار اومدیم! و اجازه ندادیم بد بودن صندلی و کج بودن زمین در کار گزارش گیری – شبیه آبمیوه گیری! – خللی وارد کنه حتی یه نقطه!

بعد از پایان پارازیت جمیعا به مدت 35 ثانیه به خلقت خدا مستغرق شدیم که "ای عجب!پت و مت رو با چه انگیزه ای خلق کردی؟!"

با سلام و صلوات و لنگه دمپایی بدرقه شدیم و با لطف دوستان مسافتی رو دویدیم به سبک فرار بزرگ!

خاطرات پت و مت :

 دریکی از روزهایی که من وفرزانه روی کاناپه های بسیار دوست داشتنی ورودی سازمان منتظر آفیش شدن – من معذرت می خوام!! – بودیم دو عدد پسر 10 ساله هم به جمع منتظرین پیوستن ! از اونجایی که هیچ رقمه شبیه همکاران رادیویی نبودن ما فکر کردیم – فکر!! – حتما اشتباه اومدن و با زبان شیوای "پسرم می دونی اینجا کجاست؟ اشتباه نیومدی؟! " پرسیدیم و با ته لبخندهای حاوی تمسخر پاسخ گرفتیم که " نه! اینجا محل کار مادرمونه! شما درست اومدین؟"

القصه دیدار این نوگلان در تمام روزهای شیرین آفیش شدن رخ داد و قشنگی ماجرا وقتی است که زمان آفیش شدنشون رو با ما! می سنجیدن!! این خودریزبینی رو نمی شه انکار کرد!! به علت جیغ کشیدن اجباری در این دقایق از ذکر ادامه این سطور معذورم!

 

خاطره 2

در همین مکان مورد ذکر بالا ! – مثلا تنوع داشت حرفم!! – دو دختر هم سن و سال خودمون که به گفته ی خودشون از شبکه برون مرزی بودن رو به فرزانه کردن و پرسیدن "شما کارآموزین؟" توصیف قیافه بهم ریخته فرزانه و عمق ضد حال خوردنش غیر قابل وصفه! هنوزم از یادآوریش کنترل فک و نیش از دستم در می ره! متشکرم که به ما شادی اعطا می کنین!! 

 

در پایان این برنامه مفرح شما رو دعوت می کنم تا منتظر بمب های ساعتی ما باشید ...  

 

موجیسم بعدی دوشنبه روی آنتن می روداینجا

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 16:34 توسط انوشه |

پت و مت بین المللی می شوند!!

فاطمه جعفریزاده که از بچه های وبلاگ نویس رادیویی است و از یزد به تهران اومده بود در یک اقدام جالب تصمیم گرفت ما  - پت و مت رو می گم دیگه!! - ببینه! ما هم که اصل فروتن!!

محل قرار تجریش گذاشته شد و برای تنوع -سر راه!! - میدون ولیعصر همدیگر و دیدیم!! از اونجایی که من و فرزانه در جهت خودزنی!! خودمون رو پت و مت معرفی کردیم مجبور شدیم این ذلت رو تا آخر به جون بخریم!! خدا نصیب نکنه!

دیدار ملاقات دیپلماتیک ما در نهایت خونسردی برگزار شد! چرا خونسردی؟ چون باز هم بحث شیرین "آفیش شدن" در کار بود و ریزش مو و چین و چروک صورتی که عضو ثابت این مراسم" هست! می باشد و امیدوارم نخواهد بود!!!"

دستش - دست فاطمه ! - رو گرفتیم و بردیمش ساختمون پخش تا "رادیو " ببینه! البته از اونجایی که چوب خط ما پر شده بود سعی کردیم زیاد توی چشم نباشیم اما عمرا با ابعاد موجود امکان نداشت!! خلاصه یکساعت و نیم "پارازیت" رو نگاه کرد و مدام راه رفت و آمد "صادق داوری فر" رو سد کرد و ما - من و فرزانه - تلاش می کردیم وانمود کنیم تقصیر ما نیست!! گفتم وانمود!

مقداری پیاده روی اجباری هم به خورد مهمونمون دادیم تا بفهمه سازمان چقدر بزرگه ! و جالبتر اینکه عمق شیفتگی اش تا حدی بود که اصلا احساس نکرد!

بازدید ازتمام آبخوری ها در دستور کارمون بود و فاطمه با شفقت دنبالمون می یومد! اصلا هم منتظر نباشید بگم چقدر پت و مت بازی در آوردیم و خندیدیم چون اینها مربوط به بخش "خاطرات پت و مت " می شه نه اینجا!!

ناهار هم ندادیم و بچه ی مردم رو با حالی نذار و معده ای تهی راهی خونه اش کردیم فقط جهت "تنبیه"!!

در پایان از کلیه کسانی که قصد رویت ما و باقی دوستان - بقایتان!! - را دارند تقاضا می کنیم تنها با در دست داشتن مدارک زیر و با رعایت نوبت - مردونه و زنونه جداست ها! - بیان جلو!

*فتوکپی از ضمایم شناسنامه

*رضایتنامه کتبی و محضری از اولیا با قید "عدم شکایت در صورت گم شدن اطفال دلبندشان"!!!

*دستمال جهت پاک کردن اشک و آه و عرق!

*مقدار متنابهی آب معدنی تا پت و مت شارژ شوند! از پذیرفتن رانی و غیره هم مشعوف می شیم!

* چند وجب صبر و تحمل که صرف درک کردن عقاید کاملا منطقی پت و مت می شود!

*کفش اسپرت برای پیاده روی دور تا دور سازمان!

منتظر مدارک شما هستم!

-----خاطرات پت و مت :

چون فاطمه هیچ جایی رو بلد نبود من و فرزانه هم ... بعله! سوار مینی بوس داخلی شدیم تا بریم پخش و حدود یکساعت دور تا دور سازمان چرخوندیمش و عمرا بروز ندادیم که پیاده سه سوته می رسیدیم! بد هم نبود نفسی تازه کردیم و باز در خلقت خودمون غرق شدیم! با نیشهای کش اومده و دلی شاد راهی پخش شدیم و همون دم در گفتن "آفیش ندارین که!!" ... و در این لحظه بود که فهمیدیم این کارها عاقبت نداره! فاطمه حلال کن!

*** از باقلوای شیرین و خوشمزه ات هم بینهایت ممنون! جدی بود!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:35 توسط انوشه |

موجیسم دوم!

ریتم آغاز برنامه ....

"پت و مت در رادیو جوان!"

سلام! امیدوارم گلهای عمرتون مثل بهارنارنج نارنجی و مثل شکوفه عسلی باشه عزیزان همراه!- به سبک برخی برنامه های معلوم الحال بخوانید !! -  با برنامه امروز در خدمتتون هستیم!

زیر آب !!

منظور از این کلمه مفلوک مطمئنا عمق ۲ متری استخر خانه ی پدری شما نیست! حکما شیوه قتل هنرپیشه فیلم عشقولانه ی هندی مورد علاقه ی شما هم نیست!!

این فقط عنوان  برنامه این هفته بوده و همکارم در روز دوشنبه در عملیات محیرالعقولی براتون در موردش حرفها زد!

این برنامه با درفشانی "پت و مت " که اصولا هیچ کار منطبق بر خط مستقیم عقل رو داخل آدم حساب نمی یارن! اجرا می شه پس منتظر هیچ اصل و فرع عقلانی نباشید ... برای اثبات این ادعا جمله ای از پت و مت بدون ذکر گوینده آن آورده می شود تا بدانید و آگاه باشید اینجا چه خبره!

"ما قراره در جهت خلاف آب شنا کنیم!!"

آرم پیام بازرگانی  - ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه و ۲۰ صدم ثانیه ...

شامپو خیلی ملایم بووووووق ! یادتون باشه حتی یه مو از سرتون نباید کم بشه!  شامپو خیلی ملایم بووووووووق!!

- در صورت دریافت پورسانت مکفی بوووووووق اصلاح می شود!

آرم پایان پیام بازرگانی!! 

زیر آبی : اگر فرهنگ عمید رو باز کنید و در سر برگ "ف" دنبال این واژه بگردید به این عبارت برمی خورید " نو ریسپانس تو پیجینگ!!"

ولی اگر در سربرگ "س" بگردید مطمئن باشید به هدفتون می رسید ..." از اول سیر آبی بوده و به مرور زمان و در پی فرسایش بی رویه خاک - کار خیلی بدیه! - تبدیل به زیر آبی شده!  .. نوعی حرکت شنیع شنا ... یکی از جهات فرعی جغرافیایی ... گونه ی لطیف اسب آبی با صدای زیر!! "

در این رابطه با کارشناس مسایل جنوب آفریقا - جردن - در باره "زیر آبی" صحبت کردیم .

- سلام آقای کارشناس

-سلام پت ؟ سلام مت؟ شما ؟

- این فض... ها به شما نیومده! شما فعلا ۳۰ ثانیه فرصت داری - یعنی تا وقتی من تا ۴۰ بشمرم - در مورد اون واژه برامون حرف بزنی تا بعد به حساب کتابت رسیدگی کنیم!!

- بگم؟

- بگو .. یک .. دو ... سه ...

- اول اینو بگم که من از روزی که با پت و مت آشنا شدم فهمیدم که این دو تا طفل معصوم اصلا نمی دونن زیر آبی چیه!! چون مدام زیر آب همو می زدن و مدام برای هم با افتخار و با رعایت ماکزیمم کشیدگی لپ تا بناگوش تعریف می کردن!

- سی و نه ... چهل! تموم شد! گوشی رو قطع کنید روش!

- نه یه جمله بگم!

- قطع کن ! تا یاد بگیره پر حرفی نکنه!

موسیقی :

قدح رو سر کنید         آآآآآ ی قدح رو سر کنید!

شب را سحر کنید     غم دنیا را از سر بدر کنید!!!    .. - خجالت نمی کشی ! نه می خوام بدونم خجالت نمی کشی ضرب گرفتی روی میز!؟! واقعا که!

 در زمینه زیرآبی هر چقدر  پت و مت تلاش کردن از دوستان رادیو جوانی نکته ای بگیرند متاسفانه موفق نشدند چون تنها واژه ای که در دایره واژگان رادیو جوان موجود نیست همین "زیرآبی" رفتنه! متاسفانه!

خب عزیزان دلبند همراه !! - با همون لحن معروف!- از اینکه تا این لحظه همراه برنامه ما بودی ممنون و موتوشکریم!! امیدواریم تلاش من و همکارانم در این برنامه بلاتکلیف پادر هوا!! مورد توجه شما قرار گرفته باشه عزیزان همراه!!

آنچه در هفته ی آینده می خوانید :

*مصاحبه با مردی که همه ی ما بارها صداشو شنیدیم ... مصاحبه از نوع کاملا متفاوت.

*گفتگوی چالشی - ؟! - با گوینده ی محبوب شما

*گزارشاتی از پشت صحنه پخش رادیو جوان!

*موضوع کاملا جنجالی - ؟! - که امیدوارم با برنامه ی ما پرونده اش برای همیشه بسته بشه! - اعتماد به نفس بادکنکی!!

بخش پایانی برنامه  - :       خاطرات پت و مت در رادیو جوان!

روز - داخل اتوبوس! - نزدیکای جام جم!

من و فرزانه ته ته اتوبوس نشستیم و با شیوه ی پت و متی در مورد تمام زیر و بم مغزی مون حرف می زنیم اونم نه با صدای آروم بلکه به سبک شیون!!! موضوع به آفیش شدن می رسه و ما داغ دلمون تازه می شه! همین طور که داشتیم از مزایای آفیش شدن و تاثیرش بر سلامتی و عمر طولانی حرف می زدیم به ناگاه!!! خانمی که جلوی ما نشسته بود برگشت و با غضب عطوفت ناکی به ما نگاه کرد - همون زل زد!! - چند ثانیه من و فرزانه دیسکانکت شدیم و رفتیم روی ویبره! - برای تنوع فقط!! - اتوبوس که به ایستگاه  رسید میخواست پیاده شه اما  تا لحظه ی آخر هم کلید -  دابل کلیک!! شاید!  - کرده بود  روی ما و ما هم مثل دو تا ابله آبرومند! خفه خون گرفته بودیم! در این لحظه بود که به فرزانه گفتم "غضنفر شناسایی شدیم!"

  برای پیشنهاد دادن موضوع دلخواهتان به راحتی می توانید کامنت بگذارید .. رعایت نوبت الزامی است و از پذیرفتن برگه ی استعلاجی و استحقاقی معذوریم به شدت!!

تمام!

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 10:18 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر