تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

روز گفت - شب نوشت

 

- نشستم روبروی تلویزیون و زل زدم به تصاویر ... حرم و بین الحرمین و آدمهایی که سرگشته می یان و سرگشته تر برمی گردن . آسمون گرگ و میش باشه یا صلاه ظهر فرقی نمی کنه ... آسمون دلت صافه . یکدست و شفاف . پارسال چنین روزی همونجایی بودم که آدمای توی تصویر دارن روش قدم می زنن . همونجایی نشستم که یه نفر کنج تصویر نشسته  . همونجایی بغض کردم که ... صدای ایرانیها و زمزمه ی پرشورشون توی گوشم می پیچه . شب یلدا بود و بین الحرمین و این زمزمه که " امان ای دل - ای دل - ای دل ... "

 - سی دی آیتم برنامه های تاسوعا و عاشورای پارسالم رو که گوش می دم ٬ بیشتر هوایی می شم . یه "تازه از سفر کربلا برگشته" ٬  چه حال خوشی داشتم اون روزها ... دلم می خواد دوباره برگردم . دلمو جا گذاشتم ... شک ندارم .

- برای برنامه پنج شنبه ٬ دغدغه هام زیاده اما عملی شدنشون با خداست . دلم می خواد یه مکثی کنم و ... نه ! این روزها وقت مکث کردن نیست . باید پا به پای حس و حالت پیش بری ! حتی اگه "مکث لازم" باشی !

- هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم . نه به خاطر اندازه ی علمشون یا تعداد عزاداراش ... هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم چون  نوحه هایی رو می ذاره که دلتو بدجوری می لرزونه  ٬ چون حرف مداحاش شنیدنیه ٬ چون سوز نواش دلتو هوایی می کنه ٬ چون همون حال و هوایی رو داره که این روزها توی هر هیئتی نمی شه تجربه اش کرد  .

- به دوستی می گفتم  چقدر قصه های ما این روزها پیچیده شده . دوست دیگه ای می گفت ٬ انگار دعاهامون دیگه اجابت نمی شه ... اما دوست دیگه ای مدام این جمله رو تکرار می کنه که " خدا گر ز حکمت ببند دری ... ز رحمت گشاید در دیگری " ... تفاوت زندگی ما آدمها هم از همین تفاوت نگاهها می یاد ... یکی سفید و یکی سیاه و ... بعضی ها خاکستری !

- مدتیه از دست کسی دلخورم . نه به خاطر رفتارش ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر ... ازش دلخورم چون کم کم داره از یاد می بره "ساده بودن" و "صاف بودن" چه شکلی بود . ازش دلخورم چون ٬ چند وقتیه خودش نیست ... نقاب روی صورتش رو دوست ندارم ... نقابی که اونو شبیه باقی آدما می کنه ٬ فقط دلم می خواد بهش بگم که ... دوستت دارم حتی اگه "خود دیروزت" نباشی !

- تاسوعا و عاشورا نزدیکه . باز بی قرارم و ... حس و حالم رو دوست دارم . خدایا ٬ ممنون که اجازه دادی یه بار دیگه محرم رو تجربه کنم .

التماس دعا ... لطفا این جمله رو جدی بگیرید .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

سفرنامه ای از دیار خوزستان

- از اونجایی که سفرنامه نویسی کار منه ٬ پس به یاد مارکوپولو ! جمله هم ناقص بمونه ٬ بهتره!

- به دعوت دوستانی رفتیم سفر ... مقصد "اهواز" بود ! و من به شدت مشتاق دیدن "کارون" !  این چند وقته اینقدر در وصف ناوگان هوایی شنیده بودم که راستش رو بخواید کمی احساس ترس می کردم ٬ تا پای پله های هواپیما و رویت کاملش این ترس ادامه داشت و با دیدن بدنه ی نحیفش و شوخی های دوستان و مشاهده چهره نورانی کاپیتان غزل خدانگهداری رو دسته جمعی زمزمه کردیم ٬ تا بل دل چاله های هوایی و نقایص فنی بسوزه و سراغ هواپیمای ما نیاد ! وا ... !

-- از سرمای پاییزی تهران رسیدیم به خنکای بهاری اهواز !  راست می گن ایران چهار فصله ! باور کنید ... من امتحانش کردم!

--- قرار به بازدید از نقاط مختلف و پروژه های جورواجوری بود  که به شخصه از دیدنش لذت بردم . به هر حال دیدن سازه و سد و نیروگاه برای کسی که برق خونده و عاشق نیروگاه بوده ٬ اوج لذته!  مخصوصا اگه قرار باشه توی اتاق کنترل نیروگاه سد کرخه ٬ برای چند ثانیه هم که شده بره به دوران شیرین تحصیل!

- می گن ششمین سد طویل دنیاست ! همین یه جمله کافی بود تا برای دیدنش لحظه شماری کنیم! "سد کرخه " ! اوووف! باورتون نمی شه ... با دیدنش حسابی احساس غرور می کنید ...حالا بماند که عکس های یادگاری خوبی هم می شه توی حاشیه راه سد و گوشه گوشه اش گرفت! ما هم که عشق عکس! ... هی عکس گرفتیم ! داخل پرانتر اینم بگم که داشتن یه همسفر خوب ٬یه دنیا می ارزه! اکرم زمانی که همه جا پایه بود و هم خودش - هم دوربینش پا به پای من اومد!  گفتم تا بگم " اکرم ! یه دونه ای ! اکرم ! نمونه ای! "

- شهرت و محبوبیت زمین تا آسمون فرق می کنه ! اینو چرا گفتم  ؟ چون برام جالب بود که هر جایی می رفتیم ٬ همینکه اعظم حبیبی دو کلمه حرف می زد ٬ همه می گفتن " وااای! شما خانم حبیبی رادیو جوانید ؟ " ... نمی دونم حس خودش به این ماجرا چی بود ٬ اما من که از دیدن چهره های خندان اون آدما سیر نمی شدم !

- میزبانامون انصافا سنگ تموم گذاشته بودن ٬ به طوری که گاهی شرمنده ی اخلاق ورزشیشون می شدیم اساسی! از همه جالبتر هم این بود که همگی دوست داشتیم ٬ به صورت ام - پی - تری  ( فشرده) همه ی نقاط دیدنی رو ببینیم و هیچ جایی جا نمونه و از طرفی صبح زود بیدار نشیم و بذارن بخوابیم و وقت هم کم نیاریمو !  ( واو آخر برای خالی نموندن عریضه بود ! ) این بندگان خدا هم در کمال صبوری ٬ لبخند می زدن و وانمود می کردن که "همه چی آرومه ! "

- رفتیم "شوش"  دیدن "کاخ آپادانا" ! مقداری خشت و کمی راه های مارپیچ و باقی همه خار و علف و ... چرا ؟ چون چندین و چند سال پیش  ٬ که ما ایرانیها نمی دونستیم این کاخ آپادانا به چه دردی می خوره ٬ یه عده فرانسوی اومدن ایران و تصمیم گرفتن که خشت های کاخ رو بکنن و کمی اون طرف تر با همون خشت ها یه قلعه بسازن ! و اتفاقا موفق هم شدن ! و امروزه که شما برای دیدن یه اثر باستانی مهم در حد لالیگا تشریف می برین " شوش" ٬ می تونین به جای دیدن کاخ آپادانا ٬ از قلعه ی ساخت فرانسوی ها اونم با خشت کاخ دیدن کنید ! اینقدر لذت بخشه که بخواین لابه لای آجرهای قلعه یه تیکه از کتیبه های کاخ رو پیدا کنید ! ...چیه ؟ ناراحتی؟ همینه که هست ! صندوق انتقاد هم نداریم !

- و اما "خرمشهر" ... بالاخره به آرزوم رسیدم و تونستم مسجد جامع خرمشهر رو ببینم ... اونم توی یه غروب زیبا که بدجوری دل آدمو هوایی می کرد . حرف برای گفتن اونم از خرمشهر زیاده ... اما تا نبینید ٬ حس هیچ جمله ای رو درک نمی کنید ...

- قلیه ماهی ! پدیده ای که فکر می کردم خیلی لذیذه اما ... نبود ! البته بماند که غذاهای جنوبی واقعا لذیذن ... فقط قبول کنید که برای یه انسان شمالی ٬ لذت بردن از ماهی های جنوبی یه کمی سخته !

- موقع برگشت با ایران ایر اومدیم و سعی کردیم نسبت به محیط منعطف باشیم و ... اما دیدن صندلی معلق در هوای یکی از دوستان که عملا به هیچ جایی متصل نبود کمی انعطاف پذیر بودن رو برای همه سخت کرد ! از اون خنده دار تر این بود که پشتی بعضی صندلی ها بدون دخالت دست ٬ به صورت افقی در می یومد و ... تصور کنید در حال بلند شدن از زمین و فشاری که همه به پشتی صندلی منتقل می کنن ٬ برخی از دوستان مجبور بودن خودشون رو عمود نگه دارن تا مبادا صندلیشون افقی بشه ! خداییش جناب عزرائیل حق داره دیگه !  فراوانیه سوژه است در هوا !

-توی مسیر اهواز به خرمشهر ٬ می شه به راحتی تانک های سوخته رو کنار جاده دید ... اونقدر به مناطق عملیاتی جنگ نزدیک می شی که دلت می لرزه . کشتی های زیر آب - تانک های سوخته - جای ترکش و گلوله روی بعضی از ساختمونها ... خلاصه اینکه خوزستان یه دنیای دیگه است ... دنیایی با هزاران واژه ی رنگی و عمیق .

- " گر نگهبان من آن است که من می دانم / شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد ! " این هم بیتی که موقع برگشت و به یه دلیل خاص و کاملا جالب ورد زبونم شده بود ! 

در پایان تشکر می کنم از اکرم زمانی که در طول سفر این جملات را تحمل کرد  : "الهی قربونش بشم" - "شبهای گلوبندک چه ناتمومه " - "امشو حنا بندونه ! " - " عزیز رفته سفر کی برمی گردی"  !!! ان شا ا... در سفرهای بعدی  دست پر تر  باشیم !

و تشکر می کنم از" نجابت" یکی از دوستان که به تعداد ثانیه های یک روز در فرمهای یه نفره تکی- دو نفره تکی - سه نفره تکی  - ... الی ۲۵ نفره ازمون عکس گرفت و خم به ابرو نیاورد  !

به دلیل کمبود وقت خیلی از نقاط دیدنی رو ندیدیم و به شدت منتظرم تا دوباره فرصتی بشه و یه سفری برم خوزستان ... شاعر می گه " خرمشهر - آبادان - اهواز - مسجد سلیمان ... کجایی یار بندر ؟ برگرد به شهر یاران "  ... و بنده هم در همین راستا عرض می کنم که "به زودی ان شا ا... " !

قبل از هر حرفی : اولین شب محرم ... یعنی سلام بر لحظه های پیش رو . التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 1:33 توسط انوشه |

ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

ترم اول بودیم . هنوز ریاضی و فیزیک و زبان عمومی ...  ترم اول بودیم و به چشم باقی دانشگاه هنوز  "آش خور"! بعضی ها آشنا و بعضی ها غریبه . اما بعضی ها انگار نه غریبه بودن - نه آشنا . کم کم ریاضی تبدیل شد ٬به  معادلات . فیزیک شد ٬ فیزیک مدرن و زبان ٬ زبان تخصصی ... کم کم غریبه ها ٬ همکلاسی شدن و باقی دانشگاه هم یادشون رفت که ما همون "آش خور" های دیروزیم .  به وقت اون وقتها دنیامون کوچیک بود ٬ یه وجب و نیم . یک وجب دیروز و نیمی فردا ... جزوه های مرتب و نامرتب . غیبتهای موجه و غیر موجه . شوخی های بی مزه و بامزه با استاد . اینها که یکنواخت شد ٬ رسیدیم به دغدغه های بزرگتر . رسیدیم به نقشه های ریز و درشت واسه ی فردا . الکترونیک ۱ و ریاضی مهندسی و کنترل خطی و ... تا رسید به انتخاب نماینده ی دانشجویی! تازه انگار یادمون افتاده بود که ٬ دنیا یه کمی بزرگتر از یک وجب و نیم وسعت داره! گروه بندی ها شروع شد . بعضی ها رفیق بودن و بعضی ها رقیب . شور اون روزهامون برای انتخاب شدن یه نماینده بود . یه نماینده با اختیارات محدود و عنوانی تشریفاتی ... هدف ٬ مهم جلوه دادن خودمون بود برای "آش خور" های تازه وارد!

با هم خندیدیم - با هم گریه کردیم - با هم قد کشیدیم ... با هم رویا بافتیم - با هم نقشه کشیدیم - با هم حرص خوردیم واسه ی نمره ها - با هم جزوه نوشتیم واسه شب امتحان - با هم یاد گرفتیم که حتی هر رقیبی  هم می تونه یه روز رفیق باشه ... با هم یاد گرفتیم که بدترین استاد هم بعد از سالها تبدیل به بهترین خاطره می شه . تا اینکه راه هر کدوممون جدا شد . یکی شمال - یکی شرق - یکی غرب - یکی جنوب ...

امروز از شنیدن صدای گریه چند تا از همکلاسی های دیروز و از باور تلخی یه خبر ٬ بدجوری دلم لرزید . این بار تنهاش گذاشتیم ... چون خیلی زود رفت ... خیلی زود !

پ .ن : لطفا برای شادی روحش  دعا کنید .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 0:1 توسط انوشه |

صدای پای عید

عکسها جلوی چشمامه اما انگار نمی بینم . اولین دونه های برف امسال که نشست روی گونه هام با خودم گفتم ٬ یادش به خیر٬ سرمای پر سوز آذرماه پارسال! گفتنش هم آدمو حالی به حالی می کنه . انگار یه عالم رخت توی دلت می شورن و تو هم هی منتظری تا کارشون تموم شه و با خیال راحت بشینی یه گوشه و دستاتو بذاری زیر چونه ات و بری توی فکر . این روزها خیلی بی قرارم . اینو از تپیدنهای ناآروم قلبم حس می کنم . به هر کسی نمی شه گفت که حال دلت چه جوریه ...آخه این روزها گاهی آدما حس خوب رو هم شبیه شعار می شنون ! عکسها جلوی چشمامه ... درست یک سال پیش ... چنین روزهایی ... خدایا کاش دوباره تجربه اش کنیم .

زنگ می زنم به همسفرها ٬ به بهانه ی سفر کربلا و نجف سال قبل . هنوزم که هنوزه هر بار با یکی از بچه ها حرف اون روزها می شه ٬ انگار دنیا رو می ذارن روی قلبت و ... حالا تو هی نفس عمیق بکش! بی فایده است ... صدای ضربه های قلبتو همه ی دنیا می شنون!

درست شب عید غدیر رسیدیم نجف . هنوز باورمون نشده بود که کجاییم! حرفامون هنوز حرف رد شدن از مرز بود و پاسپورت یکی از همسفرا و گشت های قدم به قدم آمریکایی ها ! درست شب عید غدیر ...

نه ! نمی شه نوشت .  من کم آوردم .

تکرار واژه های نوشته شده تنها دلخوشی این لحظه هاست !

فقط یادش به خیر ...

التماس دعا

عیدتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 1:50 توسط انوشه |

این داستان - سه نفر در چهل دف

قسمت اول -

 درست شبیه معجزه بود ! همینکه یهو ٬ ناغافل و البته با مهربونی بلیط کنسرت برسه بهت ٬ خودش یعنی معجزه دیگه ! باقیش مهم نیست !

پنج شنبه اول ذی الحجه ٬ کنسرت گروه " چهل دف"  .

 اونقدر حال خوب نصیبمون شد که توصیف نشدنیه . از ضربه های دف و جادوی سنتور و ناز تار و سوز نی ... تا جمله ساختنهای نمایشی محمد سلیمی و صدای رسول نجفیان و صمیمیت لهجه ی کردی بهروز توکلی . مدتها بود دلم هوای شنیدن موسیقی خوب داشت و دیشب قسمت شد .

توی پرانتز اینم بگم که وسط اینهمه حس و حال خوب و لحظه های دیدنی ٬ پارازیتهای من و مریم بابایی و فرزانه ناظری هم عالمی داشت . از پیراشکی خامه ای و "سلام فرانچسکو "گفتن مریم بابایی( در استقبال از رسول نجفیان ) و بهانه گرفتن برای پفک توی زمان تنفس ... تا رکورد نکردن موبایل فرزانه و "صدای بال فرشته " گفتنهای راوی کنسرت ( م. سلیمی ) و تپانچه یا کمانچه بودن ٬ مسئله این است و ... دف زدن های بعضی ها و ... استفاده از قانون جاذبه ی بعضی های دیگه ! به اینها اینم اضافه کنید که  وقتی مریم بابایی تعداد دف ها رو شمرد ۲۱ بود و من که شمردم شد ۲۲ تا ... فرزانه که شمرد ٬ شد ۲۳ تا ! یحتمل با توجه به تعداد حضار در سالن تعداد دف ها به طور تصاعدی افزایش پیدا می کنه !  و ... اینکه یکی از دف نوازان اسمش "انوشه " بود و ... چه کف مرتبی زدیم برای هنرنمایی اش ! بعله !

این بخشی از خاطره ی خوب دیشب ما سه نفر بود ! جای دوستان خالی !

 

قسمت دوم -

تجربه ثابت کرده هر بار من و ناظری - که چند وقتیه حجم اسمش توی مطالب وبلاگم بالا رفته - قرار باشه جایی بریم ٬ یحتمل اتفاقای بامزه ای هم رخ میده !

مقصدمون فرهنگسرای بهمن بود . ساعت ۷ شب . شبیه دو عدد جهانگرد - تهرانگرد ! - راهی شدیم ! حالا بماند که کلا پرت بودیم و راننده تاکسی ما رو جایی پیاده کرد که نمی دونستیم تهران کدوم طرفمونه ! بماند که قرار بود به راحتی از میدون راه آهن بریم میدون بهمن اما به سختی رفتیم ! بماند که وسط یه بزرگراه شلوغ که سرعت ماشینهای در حال عبورش حداقل ۱۲۰ تا بود ما دویدیم و دویدیم و ...دویدیم و  به گاردریل رسیدیم! بماند که کلا جهت های جغرافیایی رو بی خیال شدیم و از شمال به جنوب و از غرب به شرق رفیتم و چرخیدیم تا رسیدیم به فرهنگسرای بهمن ! بماند که ورودی سرویس بهداشتی رو با ورودی سالن اشتباه گرفتیم و توی صف موندیم! ... اینها نگفته بماند بهتر است انگار !  فقط اینو بگم که از دست گروه "چهل دف" کمی دلگیر شدیم که چرا با اینهمه تلاشی که ما - من و ناظری - برای رسیدن به کنسرتشون از خودمون نشون دادیم موقع "فراوان سپاس و سپاس فراوان" گفتنهای محمد سلیمی از ما یادی نکردن !؟ خداییش کدوم یکی از حضار با خلوص نیت و انگیزه ی مثال زدنی ما راهی کنسرت شده بودن!؟ خداییش!؟

پ .ن : موسیقی سنتی یه چیز دیگه است !

 پ .ن ۲ :   ۳۰  آبان تولد یگانه زهرا شریفی دوست داشتنی و مهربون مبارک ! دلت همیشه شاد و زندگیت همیشه آروم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:51 توسط انوشه |

روز مبادا

 

به فرزانه ناظری قول داده بودم این مطلب رو یه روزی با هم ثبت کنیم ٬ اما به قول مرحوم قیصر امین پور  ٬ برای من امروز "همان روز مباداست".

 خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!

                           نجمه زارع

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:39 توسط انوشه |

فال ازدواج با طلا

مهرماه ۱۳۸۸ !

خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !   اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من .  گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !!

پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... !

پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !  جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه |

عشق

 

بعضی از چیزها حتی اگه سالها هم ازشون گذشته باشه بازم شنیدن و دیدن و احساس کردنشون لذت بخشه . گاهی می تونه یه عطر باشه - گاهی یه خط شعر - گاهی اسم یه کتاب و گاهی یه موسیقی ... به آدمایی که خیلی در بند این چیزهای پر خاطره باشن معمولا می گن "خاطره باز" یا همون عشق "نوستالژی" خودمون! اینا رو گفتم تا اگه کسی خواست بگه "خاطره باز" ٬ خجالت نکشه ! آره ٬ من یه خاطره باز حرفه ایم !

اما امروز عصر وقتی بعد از سالها یه موسیقی رو شنیدم بیشتر از اینکه دلم حال و هوای خوب دبیرستان و اون روزها رو بکنه ٬ ذهنم شروع کرد به تحلیل کردن ... تحلیل این موضوع که از حدودا سال ۷۸ - ۷۹ تا حالا چقدر سلیقه ی موسیقیمون عوض شده - با عرض شرمندگی - چقدر بد سلیقه شدیم و گوشمون به شنیدن هر چیزی عادت کرده انگار ! البته خدا نگه داره ترانه سراهای خوبمون رو که اگه اونا هم نبودن احتمالا تا حالا اثری از احساس و عشق و صداقت نمی موند!

امروز شاید بیشتر از ۱۰ بار این موسیقی رو شنیدم ٬ یه موسیقی که از همون سالها و از روزهای خوب دبیرستانم اومده ... لطافت این ترانه و عشقی که توش هست ٬این روزها شبیه قصه هاست ! چون این روزها هر حسی رو "عشق" می دونیم اما کسی رو "عاشق" نمی بینیم!! متن ترانه رو می نویسم تا شما هم توی حس خوبش با من شریک بشین .   خواننده ی این ترانه هم "علیرضا عصار" ...

****

کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره

کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنه اته تو ابرا بلوا می کنه

اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:7 توسط انوشه |

به نام گلهای سرخ

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی .

قسم خورده ام به نام گلبرگهای گل سرخ که نقش تو دارد برای من ...

قسم خورده ام به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام مهربان او ٬ که بمانی ...

اسیر آن لحظه ام که نزدیکی ...

اسیر آن لحظه که آشنایم می دانی با دنیایت ...

من ٬ اسیر لحظه های خوب توام ...

با من از بی تابی عاشقانه

از تکرار بی پایان دلخوشی هایم

از بهانه های کوچکم برای خوشبختی

 از بودنت  بگو ...

من قسم می خورم به پاکی آسمان

 که از  روزنه ای رو به فردای با "تو"

طرح این رویا را ستاره باران کنم .

باز هم مرا به دنیای خود ببر ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:3 توسط انوشه |

راویان اخبار!

 

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید یا می پرسین چه خبر ؟ عرض می کنم که  :

 - اگه از اوضاع آب و هوا بگذریم که هر روز یک ادا و اطواری در میاره و خودش هم نمی دونه چی می خواد...

 - اگه از دوشنبه و سه شنبه  با طعم "جشنواره  بین المللی رادیو "بگذریم که با مهمانان خارجی و مهمانان داخلی و گفت وگو های پراکنده و اوضاع خنده دار مترجمها و باقی ماجراهایش علی الخصوص غرفه صنایع دستی  - با آن روسری های محلی زیبایش - باعث انبساط خاطر و در پاره ای موارد نونوار شدنمان شد ...

- اگه از حواشی و اتفاقات محیر العقول جشنواره بگذریم که دوشنبه و سه شنبه باعث ایجاد نشاط جمعی در بین اهالی رادیو شد تا بعد از مدتها از ته دل و با فراغ بال و دور از چشم سردبیر و بی خیال نگرانی های ساخت آیتم و نوشتن متنها بخندند به گونه ای که مهمانان خارجی با دوربین های پر قدرت در جهات مختلف از غش کردن ما عکاسی کنند و پس فردا در کشور خودشون سمینار "چگونه خنده درمانی کنیم " راه بیندازند ...

-اگه از تاسیس دو عدد وبلاگ و ورود دو نفر وبلاگ نویس تازه کار به نام های  - حمیده قادری و مریم بابایی -و تحمل مصائب این اتفاق میمون بگذریم که اولی به همت و توصیه اینجانب و دومی به صبر و تاب عطیه عسگری بنیان شد ...

با این اوصاف باید عرض کنم که "سلامتی! هیچ خبری نیست! "

و اما حواشی اخبار به قلم نویسنده :

یک - اصولا هر اجلاس یا کارگاهی که با حضور مهمانان خارجی برگزار می شه مترجمهایی داره تا حرفهای سخنران رو برای حضار ترجمه کنه و از طریق گوشی باعث ایجاد درک متقابل بین سخنران و فرد شنونده  بشه! اینا که از واضحات بود  ... اما شما موقعیتی رو تصور کنید که سخنران - پروفسور فلان از کشور آلمان - مشغول توضیح دادن یه موضوع کاملا جدی و کمی درامه ولی تمامی حضار فارسی زبان در سالن از شدت خنده دچار خفگی شدن ! در چنین وضعی احتمالا دو حالت پیش می یاد :

الف - پروفسور با خودش می گه ایرانی ها چه مردم شادی هستن! حتی به چنین موضوعاتی هم می خندن!

ب - پروفسور توی دلش به خودش لعنت می فرسته که جرا پا شده اومده ایران تا اینا به تجاربش غش غش بخندن!!

ج - پروفسور یادی از روح مخترع رادیو می کنه و تمام ذلت امروزش رو مدیون همت دیروز اون مخترع - یحتمل مارکونی-  می دونه!

اما اینا همش اشتباهه! چون حضار دارن به این دیالوگها که از گوشی هدفونشون پخش می شه ریسه می رن  {{ به نظرت ماهی ترجمه اش کنم ؟ آها ...باشه ! ماهی ها در کنار دریاچه مشغول بازی هستند! چی می گی؟ جدا ؟ اوکی! پرنده ها در کنار دریاچه مشغول بازی می باشند! }}... یا {{ از نظر مااااااااااا هر انسانیییییییییییییییی می تونه کمیییییییییی مهربون باشه! (لطفا حروف کشیده را تا نفس دارید با لطافت بکشید!! ) ...(سرفه ) این کارگاه تا کی ادامه داره؟ خسته شدم! ...}}  البته از قدیم گفتن هنر نزد ایرانیان است  و بس! ٬  هنر ترجمه هم دربست بدون مسافر تو راهی در اختیار ماست انگار!!

دو -  نکته ی جالب در حاشیه جشنواره بین المللی رادیو این بود که مهمانان خارجی شوق زیادی به گفت و گو با ایرانی ها داشتن اما ایرانی های نه ! چرا ؟ خب برای اینکه اکثرا ترم سه یا چهار زبان بودن و هنوز به "تصمیم کبری" یا " بیگ گل " (به ضم گاف ) نرسیدند !! اما جدا از شوخی ایجاد ارتباط با مهمانان خارجی گاهی به شدت دلچسب بود ... یکی از خانمهای چینی که یه تهیه کننده ی رادیویی بود و ۲۴ سال سابقه کار در رادیو چین داشت بهم گفت " ما توی چین نویسنده کم داریم! و این یه بحرانه " ... در این لحظه چشمام برقی زد و با خودم گفتم " حالا که ما از چین گلابی وارد می کنیم چه اشکالی داره نویسنده صادر کنیم!؟ "  

سه - تاسیس وبلاگ برای حمیده قادری و مریم بابایی از اتفاقات میمون این مدت بود ! اما اصولا ما بچه های فهیم "جوان و جامعه" عادت نداریم "رو "و واضح صحبت کنیم و کلیشه ای تبریک بگیم ٬ اینه که وقتی این دو غنچه ی نو شکفته ی دنیای مجازی پا به عرصه ی وجود گذاشتند همگی دست به دست هم دادیم و با افاضاتی مقدمشان را ارج نهادیم نگو و نپرس! این عین جمله ی نسیم صباغانه درباره وبلاگ بابایی " حیف ! دیگه وبلاگ نویسی خز شد! " ... و این عین جمله ی یه نفر دیگه   " مگه وبلاگ نویسی بچه بازیه که وبلاگ زدی؟! " ... و این یکی " رمز عبورت رو باید به همه بگی  ٬ این از اصول حرفه ای وبلاگ نویسیه! گرفتی؟ "

چهار - باقی ماجرا باشد برای زمانی که کمبود خواب نداشتم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:22 توسط انوشه |

بدون تکرار - از نو !

تکرار می شه اما تکراری نه! به سبک خودم و شبیه پارسال ...همین نوشتن اسامی کافی بود تا به این نتیجه برسم که ۳۶۵ روز فرصت خوبی بود تا به دایره دوستانم افراد تازه ای وارد بشن ...

امیدوارم امسال سال خوبی براتون باشه ٬ اونقدر خوب که گوشه ی ذهنتون بنویسید

 " سال ۸۸ یکی از بهترین سالهای زندگیم بود " 

دوستان و همکاران خوب :  

فرزانه ناظری – عطیه عسگری- عصمت باپیران – مارال دوستی –آذر شیشه گر - امیر لطفی - امیر صمصامی - حسین خدادادبیگی - همت مومیوند - نگار سلگی - بیژن علی محمدی - زهره سادات هاشمی - زهرا رضوی - حنانه آصفی  : (همسفرای کربلا )  -- حمیده قادری  – مریم بابایی – نسیم صباغان  – فرامرز علیخانی - حسین قدیمی - علی نوبخت - لیلا ادیبان - محی الدین تقی پور -  ریحانه شمس– علی قربانی – ندا رادمهر – مرضیه خواجه محمود  – سعید پورمحمودی -سید امید محرم پور و شیما محرم پور - بنفشه رافعی - امین نبی اللهی –پویا شریعت پناهی -  اشکان صادقی - میثم فکری –مصطفی میرزاباقری - حمید محمدی - مریم سیدغفوری -  معصومه ملالو – عطیه نجفی – ریحانه سعیدیان – نرگس فتحی و حامد جوادزاده  – صادق داوری فر  - قاسم اورنگی – رضا آفتابی –دکتر گیل آبادی -فریدون محرابی -  مرضیه ازگلی – حسن صنوبری و مهدی استاد احمد – فاطمه صداقتی – لاله اکبری – مریم واعظ پور – رضا ساکی - نسیم رفیعی – علی ضیا – علیرضا محمد نیا–آسیه گرجی -  شکوفه موسوی – آرزو جعفرپور – طاهره خضرایی – مجتبی امیری – شهره شایان – سید حسین حسینی – دکتر احمدی -  افسانه قیصرخواه – سعید معدن کن - شیرین ترکمندی – یدالله گودرزی – مجتبی آذری – فرزاد محمدی راد – حسن معین – آزاده شبابی – پروین کرمی– هانیه جوادی منش  - اسماعیل باستانی– شاهین شرافتی –وحید نیکوقدم - امیر اصانلو  -میترا وکیلی - نیره غدیری -  واحد ویرایش و رضا بحرالعلوم !

تبریک گفتن کار دلپذیریه ... خیلی از اسامی در این چند خط نوشته نشده ٬ اما از ته دل به همه تبریک می گم!

وقت دعا کردن یادی از منم بکنید (التماس دعا )

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اينک بهار

 خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز...

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:1 توسط انوشه |

"ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی

خب من  برگشتم ! به جان خودم! برگشتم تا کلی خاطره ی ریز و درشت پارازیتی همدانی رو اینجا ثبت کنم تا ... تا ... به قولم عمل کرده باشم! خوبه ؟

اگه از اول تا پنجم تیر پارازیت رو گوش کرده باشین علاوه بر آیتمهای همیشگی در برنامه یه بخش جدید رو هم شنیدین به اسم "ماجراهای ما و همدان" .... خب این بار از روی آنتن سفرنامه نویسی کردم ... خوب بود ؟! 

و اما  "ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی :

 

 ما هشت نفر یعنی شهره شایان (تهیه کننده ) – محیا کوچولوی 3 ساله و فاطمه خانم 9 ساله (دخترهای خانم شایان ) – عصمت باپیران (سردبیر ) – لیلی گلدیس (تازه وارد خودمون) – حمیده قادری (هماهنگی هماهنگ ما ) – علی قربانی (گزارشگر پارازیتی )  و خودم روز جمعه به سمت همدان راه افتادیم ... با یه ون سبز رنگ و البته با کوهی از ساک و کوله پشتی و کیف دستی و چمدان ! به طوری که در واقع یه ون  پر از بار بودیم با اندکی عوامل پارازیتی ! عصر رسیدیم و به سرعت خودمون رو به مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کودک و نوجوان رسوندیم چون شنیده بودیم "فیتیله ای ها " و "قلقلی" و "خاله شادونه" هم می یان !

مراسم افتتاحیه با آتیش بازی فوق العاده ای همراه بود اونقدر فوق العاده که رسما یادمون رفت که چند سالمونه و کجاییم و وقتی "عمو قناد" اومد  روی سن و  فریاد زد "دست و هورا ! "ما هم پا به پای بچه ها و بزرگترهای اطرافمون از دیدنش  ذوق مرگ شدیم!!

 یه بالن عظیم الجثه هم بر فراز شهر همدان و  بالای جایگاه مراسم افتتاحیه پرواز کرد تابلکه کودکان و دلبندان از همین سن با برادران رایت  آشنا بشن!

روز بعد مصادف بود با اولین برنامه پارازیت از مرکز همدان ... چرا گفتم ؟ چون نمی دونستم چه جوری بپرم به خاطرات روز بعد ! درروزاول از نزدیک با مسئله ی مهمی به نام "دوبله ی همزمان " آشنا شدیم ..البته به لطف رضا آفتابی که با صبوری تمام ما رو کنار میز دوبله تحمل کرد اونهم با ریز ریز خندیدن هامون به هر مسئله ی بی نمک و گریه آوری !  از همه جالبتر دیدن قیافه ی به ریخته و درمانده ی مسئول سالن بود وقتی که علی قربانی در کمال خونسردی از جلوی پروژکتور گذشت و باعث شد تصویر کلاهش کل صفحه ی سینما رو پر کنه ! ما هم که کلا از شدت خنده نابود شده بودیم چون یه پارازیت واقعی اتفاق افتاده بود !

یه روز به سرمون زد تا بریم بازار سنتی همدان و ترشی و مربا ی معروف همدانی بخریم ... چشمتون روز بد نبینه ! مثل گروه ندید بدید ها  از هر نوع ترشی و مربایی یه دبه  ی بزرگ خریدیم تا نکنه خدای نکرده ترشی نخورده از دنیا بریم و چیزی بشیم !

 دوشنبه عصر همگی راه افتادیم به سمت "هگمتانه" اما ... همچین که رسیدیم جلوی در ورودی هگمتانه از دیدن چهره ی بشاش سرباز جلوی در وا رفتیم چون با یه شیطنت اصیل پارازیتی گفت " دوشنبه ها بازدید ممنوعه ! " اینم آخر "ضد حال" بود!  

یکی از روزها هم رفتیم سراغ "غار علیصدر " ! به رسم "چه خبر از کجا ؟ "  جل الخالق! دوره ی دوم ژوراسیک ؟!  این جمله مدام مثل نقل و نبات بین ما رو و بدل می شد بدون اینکه حتی کسی با خودش بگه " ژوراسیک نمنه؟! "  سوار قایق شدیم و حس جهانگرد بینی مون زد بالا! مخصوصا علی قربانی که در نقش کمک راننده ی قایق پدالی بد جوری گیر کرده بود و تا آخر سفر حس می کرد پدال زیر پاشه!

 لحظاتی که توی غار بودیم از معدود لحظاتی بود که دنیا روی جدیت پارازیتی ها رو دیده ! چون جذبه و شگفت انگیزی غار و شکل و شمایل سنگها و سکوت مطلق و بکر و صدای منحصر به فرد چکه های آب از سقف غار روی دریاچه همه رو آروم کرده بود ! یکی از  قسمتهای بی نام غار رو هم به اتفاق آراء نام گذاری کردیم : "میدان پارازیت "

برخورد ما با سفالهای زیبا و ناب لالجین یحتمل شبیه برخورد رابینسون کروزوئه است با پدیده ای به نام موبایل ! چیزی در مورد اتمسفر شنیدین ؟ خب این "جو گیری " شونه! به همین راحتی !

 

دیدن آرامگاه بابا طاهر و بوعلی سینا هم خیلی دلچسب بود مخصوصا وقتی که دو بیتی بابا طاهر رو مدام با خودت زمزمه می کردی :

"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی 

که یکسر مهربونی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی از او شوریده تر بی "

وقتی سر ظهر و درست اوج گرما بری سراغ گنج نامه احتمالا از دیدن آبشار اونم با آب خنک دچار خوشحالی مفرط پیش از غش می شی! البته پارازیتی ها ضد ضربه ان ! فقط این خوشحالی مفرط در صخره نوردی علی قربانی برای رمز گشایی از خط حک شده روی سنگ خلاصه شد  و صرف کردن وقت برای چند تا فالگیر و شنیدن مسائلی واضح ٬ روشن و بیلبورد به عنوان فال!!

اینها گوشه هایی از سفر 6 روزه ی ما به همدان بود ...

 

و اما تک سکانس هایی از جشنواره :

 

- حضور بازیگران و هنرپیشه ها توی جشنواره جالب بود . ملیکا زارعی ( خاله شادونه ) – خاله سارا – قلقلی ( اسمشو نمی دونم ) – عمو قناد به همراه سه فیتیله ای – ترلان پروانه – علی شادمان ( میم مثل مادر یادتونه ؟ ) – بابک حمیدیان  و  تعداد زیادی از هنرپیشه های فیلم کودک و نوجوان ... برخورد بچه ها هم جالب بود . مخصوصا وقتی که تا ساعت 1 یا 2 بامداد پدر و مادرشون رو مجبور می کردن تا جلوی هتل منتظر دیدن خاله شادونه وایستن !

 

- در مورد دوبله هم  حضور هنرمندان دوبله باعث شده بود خیلی از فیلمها رونق بیشتری داشته باشه . وقتی توی جدول پخش فیلمها عبارت " دوبله هزمان" رو میدیدی می تونستی حدس بزنی که استقبال از اون فیلم حتما متفاوته ... افشین زینوری – خانم رمضان پور – آقای ربیعی و خیلیهای دیگه که اسامی شون خاطرم نیست اما از همه مهمتر حضور گوینده ی پارازیتی پارازیت بود در تیم های دوبله.. منظورم رضا آفتابی بود دیگه ! البته بعضی از فیلمها رو هم یه تنه و بدون همراه دوبله کرد که البته ما نبودیم تا با هم تکرار کنیم " قهرمان متشکریم ! "  پارازیتی بودن هم دردسره انگار!

  

 یه ذره جدی :

 

جدای از انتقادی که در مورد پخش بعضی از فیلمها برای کودکان و نوجوانان داشتم و دارم بقیه قسمتها رو خیلی خوب دیدم . همین که بچه ها توی این یه هفته حس می کنن حضورشون با همیشه متفاوته خیلی جالبه ... حس اعتماد به نفسی که باورکردنی نیست! کنترل بعضی از سینما ها در بعضی از روزهای جشنواره کاملا به دست بچه های 8 – 9  ساله بود ... عرفان پروانه با 13 سال سن برای سومین سال به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم کودک توی جشنواره حضور داشت .. و خیلی از بچه های دیگه ای که از فرصت جشنواره به خوبی استفاده کردن تا خودی نشون بدن! من با وجود اینکه نقشی در این دنیای کودکانه اما حقیقی نداشتم ولی این حس شیرین خودباوری رو با تمام وجود دوست دارم!

منتظر نظرات نیمه جدی – نیمه شوخی شما هستم! 

 لطفا برای دریافت سوغاتی معنوی خود به دوبیتی بابا طاهر در بالا مراجعه کنید .

تقاضای سوغاتی غیر معنوی  مانع کسب است .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 2:1 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - تمام

مارکوپولوی خدا بیامرز توی یکی از سفرنامه هاش نوشته بود که " اگه راست می گی خودت برو سفر و اینقدر به من گیر نده که سفرنامه بنویس!" اما اون زمان کسی سواد درست و حسابی نداشت و هنوزم وبلاگ یه بیماری همه گیر نشده بود ... پس بنده خدا توی رودربایستی با بقیه مجبور شد تا آخر عمرش سفرنامه بنویسه!   اما الان در سال 1387 هجری شمسی و در حالی که خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدیده ای به نام وبلاگ به سان  مسواک شده که هر کسی یه دونه اش رو داره – البته حداقل!! – پس دلیل نداره منم تا آخر عمر مثل مارکوپولو بسوزم و بسازم! و با این مقدمه به شدت مختصر و موجز آخرین بخش از سفرنامه رو می نگارم! ای عجب!!

پس از شیراز و بندرعباس و قشم قصد بازگشت به شهر و دیار کردیم که از قضا به شهری رسیدیم به نام "یزد " ... در همان بدو ورودمان یادمان افتاد که در روزگاری آشنایی داشتیم  "فاطمه جعفریزاده " نام  که از اهالی یزد بود و متخصص سوغاتی های شیرین ! چهره ی این دوست به همراه لهجه ی شیرین یزدی اش مدام زیرنویس دقایقمان بود تا بلکه نشانی و ردی از او در شهر بیابیم که صد افسوس نیافتیم و شعارمان "یافت می نشود" شد!!

باغ دولت آباد به همراه برج و بارو و حوضچه های آب روان جو زده مان کرد و وقتی به خود آمدیم دیدیم که "حافظ به دست" به دنبال تخت جمشید می گردیم!! "میکس گردشگری " بود یحتمل!

شهر یزد یک آثار باستانی بزرگ است با مختصری از آثار امروزی و این به شدت شیفته مان کرد ...

پس از یزد سر از کاشان در آوردیم و راهی حمامی شدیم که مقصد تمام مسافرین از راه رسیده بود ... نه از برای نظافت که برای سیاحت!! اما چشمتان روز بد نبیند ...کثرت جمعیت به حدی بود که مسئولین حمام فین کاشان به این نتیجه رسیدند که روی تمامی مجسمه های موجود در محوطه حمام را بپوشانند تا بلکه جمعیت سرش به سنگ بخورد و یاد بگیرد که حمام جای نظافت است نه سیاحت ! و اینگونه شد که مارکوپولو با دلی شکسته و نگاهی غمگین از کاشان دل کند و راهی دیار پایتخت تهران شد !

فقط یادمان رفت اضافه کنیم درکاشان و در کوشک ناصری و صفوی باز هم حوضچه های گشایش بخت رویت شد و در عجب ماندیم از این خلق دو پای دلنازک با روحیه حساس و طبع لطیف  که هر حوض و برکه و حوضچه ای را ببیند به سرعتی معادل سرعت نور آیینه به دست و سکه در دست ظاهر می شود ... حاجت روا شدن هم اصولی دارد به جان شما !

و اما در انتها "رسیدیم ... رسیدیم ! " را زمزمه کردیم و در دل به سفرپشت سر سری تکان دادیم و به روزهای روبه رو سلامی دوباره دادیم!

هر چه باشد باز "پارازیت" به راه است و باز "
جوونی آزاد " روی خط است وباقی پابرجا و یحتمل ما خوبیم و شما بهترید و وبلاگی که همین نزدیکی است !

کف مرتب! سوت بلبلی هم پذیرفته می شود !

 

----------

توجه توجه ! به خبری که خیلی وقته به دستم رسیده توجه کنید !

از پنج شنبه هفته ی آینده هم یه برنامه جدید وارد بازار می شه!! "پنجشنبه بازار اندیشه" از اسمش کاملا واضح و بیلبورده که بازار بودنش مهمه اونم از نوع پنجشنبه اش و البته از جنس اندیشه ای!

این برنامه پنجشنبه ها - خیلی حدس زدنش سخت بود ؟! - و از ۱۲.۳۰ تا ۱۳.۳۰ به روی موج رادیویی جوان می ره ....

سردبیر عطیه عسگری (اثبات ما ) و باقی کسانی که ما را در ساختن این برنامه یاری می کنند : آقایان میثمی - اصانلو و فکری (هیچ گونه نسبتی با میثم فکری ندارد) - فرزانه ناظری - مرضیه خواجه محمود و من!

گوش دادن به این برنامه کاملا اجباری است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 0:22 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - 2

 

و اما ادامه ی برنامه!!

از شیراز که دل کندیم راهی بندری شدیم که می گفتند عباس است ! و البته پیش از رسیدن با درجه حرارت بالا کمی توان و تحملمان را محک زدیم بلکه روزی بدردمان بخورد! اتومبیلها با کوهی از اجناس خریداری شده در تمام نقاط شهر دیده می شدند و البته به قول مارکوپولو "میثم فکری" : از پلاکهای تمام  شهرهای مختلف می شه در بندر عباس دید!

به شوق دیدن خلیج همیشگی فارس و البته بر باد دادن پس انداز ناچیزمان راهی جزیره قشمی شدیم که از شدت جمعیت اندکی در آب فرو رفته بود و شانس با ما یار بود که غرق نشدیم ...از لیست خریدهای بنجلمان هیچ نکته ای ذکر نمی شود تا مدعی پیدا نکند!

از جاذبه های قشم سراغ جنگل حرا رفتیم که درختان در میان آب شور به زندگانی خویش ادامه می دادند و جل الخالق که چگونه با ریشه های خود آب شور را به آب شیرین تبدیل می کردند !!

 جزایر ناز همانگونه که  از اسمش پیداست با ناز بسیار با جزر و مد آب خلیج خودنمایی می کند . ساحل سیمین و محل تخم گذاری لاک پشتها هم رویت شد اما نه تنها لاک پشتی ندیدیم بلکه مفتخر به ملاقات با یک عدد خرچنگ عظیم الجثه شدیم که تلفات غش و ضعفی اش به تعداد کشته مرده های دیوید بکام بود !!

درخت لور با ساقه هایی که بعد از مدتی ریشه هایش می شوند برای همگی سلام رساند ! در بندر عباس معبد هندوها و چشمه آبگرم گنو هم بررسی شد تا در سلامت کامل به سر ببرند و یحتمل می برند!

به علت گرمازدگی این بخش را مختصر مفید به پایان می بریم تا آنانکه مشتاق دیدن شدند دست به کار شوند . به همین راحتی !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:37 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته

 

با طلوع اولین آفتاب عالمتاب در اولین روز از سالی که ردپای موش دارد در راهی شدیم که انتهایش به شهری می رسید "شیراز"نام! گفته اند که این شهر مملو از اماکن دیدنی – ندیدنی –سیاحتی – زیارتی – گردشی – چه گردشی می باشد!!!پس با این انگیزه رنج سفر به خود تحمیل نموده مسافر دیار شیراز شدیم ... در بدو ورود با دروازه ای مواجه شدیم که نامش را "دروازه قرآن" گذاشته بودند حالا چرا ندانیم! و به علت ترافیک اتوموبیلی شدید آن اطراف تنها سیری کردیم و گذشتیم! البت عکسی هم قاچاقی گرفتیم که محفوظ است !سپس به همراه کوله باری از "التماس دعا" ها راهی حرم حضرت  شاهچراغ (ع) شدیم تا بلکه در دیار غربت صدایمان شفاف تر به گوش خداوند برسد و عده ای به مراد دل برسند و ما تنها – و تنها – شاد شویم! همین!به نقش رستم  که رسیدیم با جمعیتی رو به رو شدیم که رگ ایرانی بودنشان حتی در آن آفتاب سوزان هم قابل رویت بود ! با دوربین های ریز و درشت و ژستهای " اوا " – " دهه ی دوم قرن 14" و باقی ژستهایی که دیدنش نصف العیشی است به جان شما! آرامگاه پادشاهان به ترتیب در کوهی ردیف شده بود و به جاست تشکری ویژه داشته باشیم که اینچنین در جوار هم هستند و زحمت پیاده روی طولانی مدت را در آفتاب سوزان به ما تحمیل نکردند!پاسارگاد با چندین کاخ و یک" تل تخت" و آرامگاه کوروش به انتظارمان نشسته بود (شاید قرنها ! ) و  باز ژستها و باز عکسها ! تخت جمشید از شدت جمعیت در حال مرمت مجدد بود بدین سان که از عبور خیل عظیم بازدید کنندگان دچار موج مکزیکی حاد با  سس اضافه می شد! راهنمایان محترم با حنجره هایی طلایی و بدون استفاده از هر وسیله صوتی تا کیلومترها جملات خود را ساطع بلکه پرتاب می کردند! و در پایان به وسیله ی برانکارد از دور گردونه خارج می شدند !!! در تخت جمشید تعداد کثیری "خارجکی" رویت شد و با گفتن "هاای" – "هلو (به کسر ه ) "  - "آی ام ویندوز" باعث روشنگری بسیاری شدم که از خودم و خودشان تشکر می کنم ! با سپاس ویژه از "ماری" – " جین (به کسر جیم!) " و کلیه دوستان تازه یافته ی فرنگی! بعد از این مراحل و این گشت و گذارها نوبت به مکانی رسید که برخی – منظورم اصلا "فرزانه ناظری و شرکا " نیست ... اصلا !!  - به آن به چشم "حلال مشکلات" یا چیزی شبیه به این نگاه می کنند ...یعنی "حافظیه " ! رونق بازار فال فروشان مرا ناخودآگاه به یاد چهره ی فرزانه انداخت وقتی با فال فروشی رو به رو می شود ! البته جناب حافظ  هم جویای احوال فرزانه شد که جوابیه را کتبا ارسال نمودیم!باشد که باشد!!"خوشا شیراز و وضع بی مثالش – خداوندا نگه دار از زوالش! "   به به ! سعدیه در نهایت زیبایی و سرسبزی به سر می برد ... با یک حوضچه ی زیر زمینی که مملو از سکه و آینه هایی بود که دختران دم بخت یا کمی تا قسمتی دیر شده بخت به نیت "بعله گفتن" راهی کف حوضچه می کردند!حالا بماند که راهنمایان هم اندر احوالات این کار مانده بودند !!از شمار حاجت گرفتگان و بعله گفتگان احتمالی هنوز آماری تهیه نشده است!!

باغ ارم برای کسی که از دیار سرسبز گیلان باشد دیگر مکان دیدنی نیست و ما تنها برای بررسی عکس العمل باقی حضار راهی آن شدیم!  دوستان با دیدن هرگلبرگی به وجد آمده و با هر درختی از هوش می رفتند !و همین باعث انبساط خاطری شد که وصف ناشدنی است ..و در اینجا بخش اول " اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته " به پایان رسید..بخشهای بعدی در راه است !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:48 توسط انوشه |

باز هم یک خاطره

 

منوی "شب خاطره و صدا "

 

مهمانان مخصوص سرآشپز:

 

دکتر شهرام گیل آبادی

مهران دوستی

فرشید منافی

سعید پورمحمودی

رضا رشیدپور

امید زندگانی

فریدون محرابی

مریم واعظ پور

بنفشه رافعی

نسیم رفیعی

رضا آفتابی

علی ضیاء

زهره سادات هاشمی

وحید جلیلوند

فریدون محرابی

خانم سودبخش

صفوی زاده

نیما کرمی (تلفنی از سر سفره عقد!)

نیما رئیسی (حضور نامرئی در بخش آنونسها)

 

حواشی با سس سرآشپز :

 

صحبتهای مهماندار هواپیمای فرضی جشن

تقدیم نامه ی طومار گون جشن

آنونس ترکیبی از تمام گویندگان گیلک مقیم جام جم " مهران دوستی – نیما رئیسی – فرشید منافی – سعید پورمحمودی – رضا آفتابی - نیما کرمی"

آنونس ناجوانمردانه ی معرفی گویندگان (با لهجه و تن صدای مخصوص هر کدام )

خاطرات و خطرات ( با تاکید بر گویش هر یک از گویندگان )

سخنان مدیر شبکه و خاطرات افشاگرانه از گویندگان

و

مقادیر "خیلی" از شوخی ها و تیکه ها و طعنه های دوستانه که گویندگان نثار هم کردند.

 

توصیف سرآشپز با روغن زیتون :

 

جشن با یک آنونس ترکیبی از صدای نیما رئیسی آغاز شد در حالی که حضار به شدت به دنبال پیدا کردن جای مناسب برای ایستادن بودند ( چون هیچ صندلی خالی نبود ! ) سپس مهماندار فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی ! شروع به صحبت کرد و با تاکید بر نبود دربهای شمال و جنوب و عقب و جلو و کناری هشدار داد هوای سالن را داشته باشند !

بعد از لبخند و مقداری " ای ول " و " چه با حال " صدای یک عدد "گوینده ی بعد از این "  - از ذکر اسم معذورم! – شنیده شد که طوماری از اسامی مرتبط و نامرتبط را به صورت قطار گونه قرائت می کرد . این اسامی هیچ ربطی به هیچ قانون فیزیکی و شیمیایی نداشت و نتیجه یک ساعت دور هم نشستن و تراوش ذهن عده ای بود که در انتها اسامی آنها فاش می شود ... جشن تقدیم شد به تمام افراد حاضر در این طومار ... " خانواده ی دکتر ارنست و جوجه اردک زشت  ... علی نوری ... روزبه نوری ... استاد محمد نوری ... سال نوری ... کارکنان شرکت توانیر ... مهندس خاموشی ... سازنده ی مجسمه ی عزت ا... انتظامی ... مسئول هماهنگی سریال میوه ممنوعه ...نیما رئیسی ... جراح بینی سعید پورمحمودی ... منشی دکتر سودبخش ... و رضا بحر العلوم !" این تنها گوشه ای از این طومار بود !

 

سپس با معرفی کاندیداهای هر بخش گوینده ی برگزیده معرفی شد :

 

بیشترین عدم حضور در هیچ برنامه ای : نیما رئیسی

بیشترین استفاده از  " دوست" : فرشید منافی

بیشترین جیغ زده شده در برنامه : بنفشه رافعی

بیشترین استفاده از کلمه "تاک شو " و " مانیتورم" : رضا رشید پور

بیشترین تاخیر در برنامه ها به خاطر 30 دقیقه تاخیر در برنامه یکساعته ی سفید مثل شب : سعید پورمحمودی

خودشیفته ترین : زهره سادات هاشمی

کمترین حاشیه : فرزاد حسنی

و

...

 

همزمان با پخش شدن آنونس مخصوص کاندیداهای هر بخش و معرفی گوینده ی منتخب عده ای از شدت خنده کبود می شدند و عده ای تازه نفس جایگزین می شدند !!

هدیه ای به رسم یادبود – حتی" تمامش بود"  - به منتخبین هر بخش داده شد که شامل یک عدد سررسید سالانه با طرح مخصوص رادیو جوان بود  که آنهایی که دیدند  دلشان یکی از آنها خواست ( من – فرزانه – عطیه نجفی! )

 

همزمان با دریافت هدیه خاطره ای با لهجه مخصوص هر گوینده به اجبار از زیر زبانشان کشیده شد . رضا آفتابی  خاطره اش را با لهجه اوریجینال "انزلی چیانه! " گفت و سعید پورمحمودی آنرا به فارسی روان ترجمه کرد !! از تلفات این بخش هم اطلاعی ندارم!

 

امید زندگانی و رضا آفتابی هم یک دهن برایمان خواندند و به شدت تشویق شدند !

 

دکتر گیل آبادی که سمت خلبان فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی را بر عهده داشت با تعریف کردن خاطراتی از مهران دوستی و شهریار کرمی (پدر نیما کرمی) باعث انبساط خاطر و گاها انفجار خاطر حضار شد! واینجا یه قدم مانده به آخر جشن بود!

 

دستیاران سرآشپز بدون ترتیب :

 

حامد جوادزاده (کمک خلبان و طراح هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی )

نرگس فتحی

مجتبی آذری

سینا یزدان پرست

رضا ولدخانی

فرزانه ناظری

هدی فلاح

سینا هنربخش

عطیه نجفی

و انوشه میرمجلسی .

 

 

سرآشپز به امید برپایی جشنهای بعدی خواهد بود.

 

از اینکه رستوران ما را انتخاب کردید ممنونیم !

  

 

+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 14:34 توسط انوشه |

جواب یک نامه

 

دلم شور می زد...نمی دونستم چه شکلیه...یا حتی چه طور آدمیه.  اونجور که آدرس داده بود راهی نمونده بود . از دور دیدمش . یعنی حس کردم خودشه... نزدیکتر که شدم اونم با دیدنم انگار همون حس رو داشت. هر دو خندیدیم و با "سلام" شروع شد!

اولین رانی پرتقال رو توی شلوغی آدمهای دور و برمون وسط یه سلف دانشجویی خوردیم... حرف برای زدن زیاد بود ...حرفهایی از جنس امواج..

همیشه ذهن آدمها مسیرهای ناشناخته رو تصویر سازی می کنه... آدمهای ناشناس رو به ظاهر آشنا می کنه... اما تا وقتی  که حرفهامون به آخر نرسیده بود هر دو اسیر همون پیش زمینه ی اشتباه ذهنی بودیم... یه تصویر زننده و به شدت تکراری!

حدسمون اشتباه از اب در اومد و هر دو فهمیدیم که زبون هم رو همونجوری که "درسته" می فهمیم...

این سکانس اول بود.

امروز ... ۲۷ بهمن ۸۶ ... نمیدونم چند سکانس گذشته اما اونقدر حرف برای زدن و خاطره برای تعریف کردن داریم که گذر زمان رو از یاد ببریم...

به قول خودش گاهی از هم دوریم ... گاهی دلگیریم...گاهی خسته ایم... گاهی از همه گریزانیم... اما هستیم. همونجوری که "درسته"!

نمی دونم چرا نوشت... نمی دونم بهانه اش برای ثبت این حرفها چی بود . اما من با خوندنش بدجوری برای نوشتن بی تاب شدم. حس کردم این بار نوشتنم با همیشه فرق می کنه... حس کردم اینبار می نویسم چون "خواهرانه" برام نوشت...."خواهری به نام فرزانه"...

"چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا ... تو  به اندازه ی پروانه شدن زیبایی ..." 

 

 خواهر عزیز من !

خوب باش و بخند به روی این روزها که میگذره خوب و بد و سفیدی و مشکی !

که فقط همون خاطرات "شیرین " منو تو میمونه از این روزهای جوونی !

نمیدونم چقدر با همیم و و تا کجا .... !

اما چه باشیم باهم و چه نباشیم با همیم ! همیشه و تا ابد . . .

 

 *** بر چشم بد هم  لعنت! 

خانه ی دوست کجاست؟!        شنیده می شوید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:29 توسط انوشه |

من آمده ام... به جان خودم!

 

از قدیم گفتن "ببخش تا دل مردم رو شاد کنی..." بنابراین من هم در این لحظه از همه ی دوستان تقاضامندم که ببخشند تا دل منو شاد کنن ! چی رو؟ خب معلومه ! تاخیر تقریبا و تحقیقا چند روزه ام رو! البته من اصولا با دلیل و مدرک غیبت می کنم ... دلیل این مدت غیبت هم فقط این بود که هر روز یادم می رفت کارت اینترنت بخرم !! به همین راحتی!

بگذریم....

 

قرار بود از پنج شنبه "جلسه ی حلقه ی وبلاگ نویسان رادیو جوان" گزارشی بنویسم پس .....:

 

روز قبل از جلسه در اتاق روابط عمومی جلسه ای تشکیل شد اعضای جلسه عبارت بودند از : آقای سید حسین حسینی – سینا هنربخش – فرزانه جون ناظری و یک عدد من! در مورد برنامه های فردا حرف زدیم و هر پیشنهادی رو با اقتدار رد کردیم – دور هم! – تا اینجوری همه چیز رو به راه بشه! اما قرار شد که من گزارشی بنویسم از جلسات حلقه ی وبلاگ در سالی که گذشت! و نکته ی جالب ماجرا این بود که اطلاعات لازمه رو قرار بود از فرزانه بگیرم .... منتظرین بگم نگرفتم؟ نه خیر! گذشت اون دوران! فرزانه خانم ناظری در یک حرکت کاملا حرفه ای یک صفحه به من داد تا نکات لازمه رو استخراج کنم! .... اینه!!!

ظهر روز پنج شنبه من و فرزانه از سازمان راهی فرهنگسرا شدیم و در طول راه به هر کسی که بر خورد می کردیم حس "هم حلقه ی وبلاگ نویسان "بودن بهمون دست می داد! از نوزاد شیرخوار تا راننده ی تریلی!

از ساعت 2.5 تا 3.5 بعد از ظهر همگی به اتفاق حضار منتظر ورود دکتر گیل آبادی و آقای حسینی بودیم ...البته این انتظار برای فرزانه ناظری و ریحانه سعیدیان خیلی سخت نگذشت چون مشغول نقاشی کردن روی تابلوی سالن بودن ...و چه دغدغه ای مهمتر از این که "اول شنیده می شوید رو بنویسیم یا آدرس سایت شبکه رو؟!!!"  .... این بار هم من معذرت می خوام!

جلسه با سخنان آقای حسینی آغاز شد و طبیعتا با سخنان ایشون هم تموم شد! و بین این دو بخش قسمتهای دیگری هم وجود داشت مثل : تریبون آزاد (هر چی دوست داری بگو!) – سخنان دکتر گیل ابادی و آقای گودرزی (مدیر محترم گروه جوان و فرهنگ) – شعر خواندن آقای استاد احمد در مورد وبلاگ و مخلفات! – حرفهای آقای ختایی وآقای  مجتبی امیری (سردبیر زیر آفتاب) و همون گزارشی که در مورد جلسات حلقه ی وبلاگ نویسان نوشته بودم (البته زحمت خوندنش رو ارکیده هاشمی کشید) ..

 

از بخشهای جالب این جلسه این بود که  افراد به ترتیب بلند می شدن و اسم خودشون و آدرس وبلاگشون رو معرفی می کردن...  جالبتر این بود که گاهی با معرفی بعضی از افراد صدای " وااااای اینه! " ... " آخی من می شناسمش!!"  ... و الخ به گوش می رسید! از باقی حواشی نمی گم تا برنامه 90 بی حاشیه نمونه!(به فتح نون!)

یک عدد تیشرت با آرم "رادیو جوان" و یک عدد خودکار با همون آرم (که من امروز تمومش کردم! )هدیه های ویژه جلسه بود... البته به همراه شیرینی و آبمیوه! (نوش جون همه!)

 

و اما نتیجه : دوستان عزیز وبلاگ نویس با مراجعه به وبلاگ "خبرگزاری رادیو جوان آن لاین" ثبت نام کنن ... یعنی مشخصات خودشون رو بنویسن ...

اینم از این! از عکس خبری نیست چون فقط چند دقیقه فیلم گرفتم اما دوستان دیگری مثل _مهدی نیوز – زحمتش رو کشیدن!

 

 

و اما ........... بعد از تقریبا دو ماه همراهی با "جشنواره ی قرآنی تسنیم" بالاخره به انتهاش نزدیک می شیم...

شنبه 26 آبان 1386 د رتالار بزرگ کشور (میدان فاطمی) دور هم جمع می شیم تا ... "تسنیم2" رو به خاطره های خوبمون بفرستیم....

از حالا منتظر همگی دوستان هستیم..

هیچ محدودیتی هم برای حضور وجود نداره چون همگی از طرف خدا دعوت شدیم ...پس می بینمتون!

 

 

--------------------------------------------

 از روز یکشنبه "جوونی آزاد "... ساعت ۱۷ تا ۱۹ ... قراره همه چیز نگفته بمونه تا همون روز ....فقط یادتون نره!

"جوونی آزاد " با گروه تازه نفس و پر انرژی .. (هر جور دوست دارین بخونین .... فقط با احساس! )

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 23:20 توسط انوشه |

گزارشی از آخرین قرار شبانه!

 

از اونجایی که من همیشه برای "بدانید و آگاه باشید " شما ارزش زیادی قائلم این بار هم اومدم تا با یه گزارش مخصوص از آخرین برنامه "قرار شبانه" بگم! مثل همیشه پیشاپیش از تمام دلخور شدگان احتمالی عذرخواهی می کنم و باقی بقایتان!!

 

قرار بود 2 آبان 86 آخرین "قرار شبانه" روی آنتن بره و رسما خداحافظی کنیم اما ... از اونجایی که همیشه اتفاقی می افته که من بتونم تعریفش کنم اینبار هم افتاد! اتفاق رو گفتم بابا!!

 از شنبه رسما فضای برنامه همراه شد با مقادیر متنابهی "اشک و آه" که البته بدجوری روی روحیه عوامل اثر داشت ... تلفنها باعث شد برخی ! از عوامل دچار عذاب وجدان بشن که "چرا روحیه ی لطیف مردم رو خط خطی می کنیم؟! " اما خب همیشه هر اومدنی یه رفتنی داره...

 

روز 2 آبان یعنی همون چهارشنبه به رسم همیشگی اما کاملا متفاوت از سردبیر شنیدیم که "امشب هر کس هر متنی که دوست داره بنویسه ..." اگه بدونین شنیدن این جمله چقدر ..... چقدر...چقدر ....... می چسبه! خب البته می دونم که نمی دونین!

خلاصه اینجوری شد که مرضیه خواجه محمود از این نوشت که "در قرار شبانه هر کسی چطوری متن می نویسه؟" – که من از همین تریبون کل اظهارات در مورد خودمو تکذیب می کنم! – عطیه عسگری از این نوشت که " سر قرار حاضر شدن اهالی قرار شبانه با چه اعمال شاقه ای بوده " – مثل جاموندن بچه روی گاز ... باقی موندن از  خواب آخرین پادشاه  و ... – و من –انوشه میرمجلسی هستم!  - از این نوشتم که" سیستم برنامه سازی قرار شبانه شامل چه چیزهایی بود و اینکه چه اشیایی تشکر لازم بودن !"... و بالاخره میثم فکری سردبیر قرار شبانه از "حرفهایی نوشت که  دوست داشت گفته بشه..."

تا اینجای ماجرا همه چیز طبیعی بود ...تا اینکه ساعت به زمان قرار نزدیک می شد و ما هر کدوم یه جوری ساکت تر می شدیم! ... برای آخرین شب همگی  راهی ساختمان پخش رادیو شدیم  ..البته تعدادمون اونقدر زیاد بود که در چند بخش رفتیم تا کسی شک نکنه ما بچه های قرار شبانه ایم و خلاصه "ریا " نشه!!

برنامه که شروع شد یکی پس از دیگری به غار تنهایی فرو می رفتیم و خلاصه از اینجای ماجرا به بعد غم انگیز ناکه... اساسی!

متن هر کدوممون که خونده می شد انگار با هر جمله  و کلمه اش کاملا آشنا بودیم چون تجربه ی مشترک همه ی ما بود.. وقتی زهره هاشمی برای آخرین بار گفت "پایان قرار شبانه" کلا به پایان رسیده بودیم حالا بعضی هامون با اخم نشون می دادیم و بعضی با اشک...

میثم فکری به رسم یادبود به هر کدوممون کتابی داد با دست خطی روی صفحه ی اول تا یادمون باشه همگی "سر قرار حاضر شدیم..."

این هم گزارشی از آخرین "قرار شبانه" ...امیدوارم همیشه  برای "قرار" حاضر باشیم...

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

این هفته برنامه ای در همون زمان قرار شبانه – 20.30 تا 21.30 – پخش می شه ...برنامه ای که هدفش بررسی خواسته ی شماست و اینکه دوست دارین به جای قرار شبانه چه چیزی بشنوید ... یا اینطوری بپرسم که یک برنامه اندیشه ای – معارفی  از نظر شما چطوری باشه که تا آخرش جذبتون کنه – درست مثل قرار شبانه - ؟

برای جواب دادن به این سوال می تونین هم  پیام کوتاه بدین هم زنگ بزنین..

 

 

در زمان پخش این برنامه با این شماره ها تماس بگیرین 22040000 ....22050952

یابه  شماره ی پیام کوتاه 30000881 اس ام اس بزنید!!!

 

این هفته به این سوال ها فکر کنین ... قرار نیست "اندیشه" رو رها کنین ها! منتظریم.. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 0:28 توسط انوشه |

افطاری با خاطره

اصولا خوردن افطار همیشه می چسبه مخصوصا اگه قرار باشه در کنار کسانی افطار کنی که دوستشون داری. این جمله رو نوشتم تا موضع خودم رو نشون بدم!

این شرحی است بر بسط "افطاری شبکه رادیویی جوان" ! بخوانید و ... باز همون " بخوانید!"

 

از چند روز قبل در اکثر اتاقها و گروههای شبکه کاغذی رویت می شد به این مضمون " افطار بر سفره امام حسن (ع) " بقیه جزئیاتش رو کلا بی خیال شید ! فقط دلم نمی یاد ورژن جدید شعار شبکه رو از شما مخفی کنم "در محضر خدا شنیده می شوید!" بی خود نیست که می گن شبکه رادیویی جوان!

 

کاشف به عمل اومد و مشخص شد که درست در روز 4 مهر ماه 1386 ! کلیه همکاران شبکه رادیویی جوان برای این افطاری در سازمان حضور خواهند یافت! – رسمی گفتم تا به رسمیت شناخته بشه! – خلاصه ... از ساعت 12 ظهر فضای روحانی در کل شبکه جاری شد! همه هر پنج دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کردن و برای گذشتنش از واژه های "بدو دیگه!" ... "چرا نمی گذری پس؟! " ..."چقدر دیگه مونده ای خدا!" استفاده می کردند .. البته صرفا جهت تشویق عقربه های محترم و محترمه زمان!

از اونجایی که من به همکاری و کمک به دوستان خیلی اعتقاد دارم تمام تلاشم رو کردم تا برای آماده سازی لقمه به لقمه ی این افطاری از جان مایه بذارم اما خب به علت پاره ای مسایل که یکی اش نوشتن بود نشد! و دوستان در نبود من و البته با دلی دلتنگ این زحمات را متقبل شدند! ..

در راهروی شبکه رادیویی جوان که از یک طرف به رادیو فرهنگ راه داره و از یه طرف به خودش – جوان! – فرشی پهن شد ...و نمی دونم چرا من به یاد این عبارت افتادم که " یه فرش می انداختیم از این سر اتاق تا اون سر اتاق ! از عروس و داماد و نوه و نتیجه دورش می نشستیم و ...ننه جون یادش بخیر!"..

خوشبختانه ساعت به 6.10 رسید و کم کم و بعضا زیاد زیاد ! دوستان تشریف آوردند سر سفره! اما همین اول کاری به یه مشکل کوچیک برخورد کردیم ! سفره ها جوری پهن شده بود که یا باید به سبک اتوبوسی می نشستیم – ردیف کنار هم ! و پشت به هم!! – یا باید دور تا دور می نشستیم و بعضی ها جریمه می شدند و سر پا افطار می کردند! خلاصه با وساطت اندکی بی خیالی  مشکل حل شد و هم  اتوبوسی نشستیم و هم دور تا دور! – عمرا اگه گرفته باشین چی گفتم!! -  آقای حامد مرادیان از سر سفره شروع کردند و به هر۷ نفر یک برگه دادند...تازه بعد از خوندنش خیالمون راحت شد که این برگه ها ژتون غذا نیست و به ما هم که برگه نداریم غذا می دن!...صدای خنده همه بلند شده بود البته با دوره تناوب های مختلف! چون نوشته های داخل برگه خیلی  - خیلی ! – طنز بود و کاری از اتاق طنز! ببینید : جمله های داخل پرانتزاثر منحصر به فرد خودمه!

 

توصیه های ایمنی جهت افطاری امشب

 

1-....(بماند!)

2-خرماهای شبکه مطمئنا هسته دارد به امید گردو دندانتان را به باد ندهید.(من امتحان کردم گردو بود! به جان خودم!)

3- از خوردن پیازچه و (ها) کردن در صورت همکاران اکیدا خودداری فرمائید.( پیشاپیش از اینکه گفتین (آآه ) شرمنده ام!)

4-لطفا بدون هماهنگی با روابط عمومی افطار نکنید.(هماهنگ کردیم!)

5- جهت جلوگیری از متشنج شدن فضای شبکه از خوردن اش فراوان خودداری فرمائید. ( آش؟! آش بود یا جوجه؟ فکر کنم یه اشتباه کوچیکی رخ داده!)

6- با پرهیز از کلاس گذاشتن بی خودی اولین غذا را تا آخر بخورید چون دیگه خبری نیست!(این توصیه ایمنی بود!)

(7 تا 10 هم باز بماند!)

....

اذان که گفته شد ما مثل بچه های خوب آماده ی افطار کردن بودیم اما ... گاهی ندا می اومد که تا اومدن مدیر شبکه صبر کنین و گاهی ندا می یومد که " وااااای اذان گفتن! " خلاصه کشمکشی بود دیدنی! با اومدن مدیر شبکه تمام دوستان صاف و دست به سینه نشستن و کاملا عارفانه افطار کردند.

نکته های جالب رو آخرش می گم الان اضافه می کنم که خدایی اش عالی بود! "نون و پنیر و سبزی" به همراه خرما و زولبیا!"  - می تونی بعد از افطار این قسمت رو بخونی! شرمنده!- و بعد از اینکه مطمئن شدن کاملا سیر شدیم "جوجه کباب" رسید!! ما که خوردیم واز این دور هم بودن لذت بی حد و حصر بردیم اما برخی از دوستان مدام در رفت و آمد بودن و یه لحظه آروم نگرفتن ..مثل آقای جوادزاده..و دوستان دیگه که از ذکر نامشان به دلیل کمبود وقت جلوگیری می کنن!!

 

 و حالا نکاتی از اون لحاظ!

 

- از همون اول که همگی نشستن.. تلفن یکی از گروهها مدام زنگ خورد و زنگ خورد و ... باز زنگ خورد ! پیاده روی با کفش پاشنه میخی روی اعصاب با سس اضافه!! به قول خانم طهوری "این حتما کار یکی از همین بچه هاست ..فردا طنزش می کنن می زنن روی سایت!" من یکی که لذت بردم از این نکته ظریف! خانم طهوری ممنون!

- راهروی شبکه یه راهروی طویله که انتهاش به رادیو فرهنگ می رسه .. یه راهرو به شکل I ... مخزن کلیه مواد خوراکی هم ابتدای این راهرو قرار داشت! حالا تصور کنید نفر آخر که درست روی مرز "فرهنگ" و " جوان" نشسته بود برای دریافت ابتدایی ترین مایحتاج چه زجری رو متحمل می شد.. البته آقای حسینی هم برای این مشکل به نکته ظریفی اشاره کردن "دوستان تشریف ببرن از رادیو فرهنگ دور بزنن و به انتهای راهرو برسن!" البته من توضیح نمی دم که این کار شامل پایین رفتن از 10 عدد پله و دوباره بالا اومدن از 10 پله ی بعدیه! اونهم با دهن روزه! توضیح ندادم تا دلتون ریش ریش نشه!

 

- این سفره افطار به دو قسمت تقسیم شده بود... بی دلیل! از آقای محمدنیا به سمت راست .. از آقای محمد نیا به سمت چپ! سمت چپی های آقای محمد نیا هر چند لحظه با صدای خنده هاشون به سمت راستی ها سو سو می دادن که "ما خیلی شادیم!"  ما هم کم نمی آوردیم و همین جوری دور همی می خندیدیم!! البته صدابرداری ضعیف بود وگرنه می شد این شادی رو منتقل کرد .اینجا هم من یه نکته ظریف به خانم طهوری گفتم " دست به دست بگین ما هم بخندیم!" نکته ای بود نکته گون!!!

- دوستان تشنه برای اعلام تشنگی خود و کمبود آب – دوغ و یا نوشابه به شیوه ی کاملا نوین رو آورده بودند .. با سه شماره و با هم زمزمه می کردند که " وا عطشا ..!!"

- هر چه به ساعت هفت نزدیک می شدیم اوضاع جالبتر می شد چون وقت سوار شدن به سرویسها نزدیک می شد و هنوز دو سه تیکه از جوجه کباب ته ظرف چشمک می زد! خلاصه افطار در انتها" ام پی تری"  شد و شنیده ها حاکی است که برخی برای رسیدن به سرویسها از شیوه دو و میدانی استفاده کردند که دو نفرشون فرزانه ناظری و عطیه نجفی بودند!از بقیه خبری در دست نیست!

- و نکته ظریف آخر اینکه : من و فرزانه روبروی هم نشسته بودیم با فاصله ای تحقیقا 30 سانتی متری! اما برای گفتن حرفهامون از "پیامک" – گفتن نگو اس ام اس!! -  استفاده می کردیم! اونهم حرفهایی که به خودی خود گفتن نداره اما اون لحظه نگفتنش خفگی مزمن می آورد!! و گاهی حتی پیامکها فقط حاوی صدای خنده بود! آخرش خانم ملالو و خانم طهوری با جمله هایی ما رو آگاه کردن و به راه راست هدایت شدیم! و دیگه پیامک ندادیم..به همین راحتی!

 

از اینکه به همه ی این نکات ظریف یه جا توجه کردین و رودل نکردین متعجبم!

برای خودتون اسفند – اسپند – دود کنین لطفا!

 

در پایان خیلی جدی از کلیه کسانی که در تهیه این افطاری دوست داشتنی و پر خاطره سهیم بودند تشکر می کنم .. برای من یک شب به یاد موندنی بود و مطمئنم برای همه همکاران همینطور بود.

این جمله های آخر کاملا جدی بود پس جدی بگیرید!    

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:38 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر