تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

این روزهای بارونی

- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ...

-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ...

--- مترسک به گندم گفت :  گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...

---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه "کسی هست که دل نگران تو باشه .. " پس حرص نخور !

-----دیگه فهمیدم که "بی خیالی" یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود من بودم و اونی که "بی خیال" موند تو بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس !

-------- تمام !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:45 توسط انوشه |

امان از تجربه

تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که " آی عشق ... صدای تو خوب است " ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال !  تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره !  حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه " بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! " . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی !  البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف  "جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن " ... یا ... یا اینکه  تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی "سوپرایزه" حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه !

و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن "دانستنی "هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:32 توسط انوشه |

از همین حال و هوا

 

۱ - ساعت ۱۰ صبح . با خودم گفتم روز آخره . یه چیزهایی جز همیشگی زندگی آدماست ٬ برای من یکی از اون چیزها "خاطراتمه"!  . ساعت ۱۱.۵  ٬  یک به علاوه یک خاطره شد ... کلی حرف داشتم برای نوشتن اما نه حوصله ی نوشتنش هست ٬ نه فرصتش و نه احتمالا گوش شنوایی! گوشه ی دفتری نوشتم تا ۳۱ شهریور یادم بمونه ...

۲ - بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن اینجوری "جذاب ترن! ". بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن آدمای اطرافشون اونقدر با ظرفیت هستن که لبریز نشن! بعضی ها هم دروغ می گن چون ذاتشون همینه! چون یاد گرفتن نقاط ضعفشون رو با دروغ بپوشونن  چون تنها با دروغ می تونن تاریکی و زشتی و پلیدی ذاتشون رو محو کنن!  ... چند روزیه که فهمیدم  از هر نوع دروغی متنفرم ٬ دسته ی اول و دوم و سوم و... هم نداره!

۳ - چند وقتی می رم تو خلا ! دلم می خواد یه گوشه بشینم و آدما رو با تمام رفتارهاشون تحلیل کنم . مدتهاست دلم پر از تناقض  آدمهاست و فرصتی برای دور شدن از تناقض ها نداشتم! چند وقتی می خوام با خودم زمزمه کنم " تو در جان منی ٬ من کم ندارم . تو ایمان منی ٬ من غم ندارم ... "

۴ - کاش یک روز ٬ روز تو بود !

۵ - مهر از راه رسیده و باز  میتونم مثل این چند سال از دیدن برگهای نارنجی خیابون ولیعصر آروم بشم ... قدم زدن روی سنگفرشی که با قلم موی نقاشی خدا رنگی شده حس خوبی داره ... این روزهای عجیب رو با بهانه های کودکانه پر می کنم ... پاییز برای من ٬ فصل کودکی و شاعر شدنه ... باید یه شعر تازه برای زندگی از بر کنم !

۶ - تمام حرفهایم را می خورم . تو از ناگفته های من باخبری . دلم هوایت را می کند ... کنار پنجره ای می ایستم و آسمان را نگاه می کنم ....  / گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر ... آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم!؟ ... حیاط خلوت ساعت ۱۱ امروزمون رو دوست داشتم . چون خودمون بودیم . بی نقاب و ساده...

۷ - یه روزی همه چیز درست می شه! این جمله رو هزار بار گفتم و هزار بار هم شنیدم ! اما امروز با خودم گفتم چرا منتظر اون یه روزم!؟ شاید قراره بعضی چیزها هیچ وقت درست نشه ! چون از اول "نادرست" بوده ! ... باید از بیرحمی آدما درس گرفت ... اینجوری هیچ "نادرستی" نقش "درست" رو بازی نمی کنه !

 

پاییزتون مبارک!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:39 توسط انوشه |

ماه نو

صد شکر که تو بزرگی و رحیم و غفور

صد حیف که  من گناهکارم و حقیر و ضعیف

صد شکر که تو عزیزی و قادر  و رحمان

صد حیف که من هنوز اهل زمینم و نگاهم به زمین و دلم در زمین

صد شکر که تو خدای خوب منی

و صد حیف که هنوز بنده ی خوب تو نیستم ...

 

"بار خدایا ٬ ای سزاوار بزرگواریها و بزرگی  و سزاوار بخشش و قدرت و سزاوار گذشت و مهربانی و سزاوار پرهیزکاری و آمرزش ٬ درخواست می کنم از تو به حق امروز که آنرا برای مسلمانان عید  قرار دادی و بر محمد که درود فرستد خداوند بر او و خاندانش اندوخته و افزایش ٬ اینکه درود فرستی بر محمد و خاندان محمد و داخل کنی مرا در هر نیکی که داخل کردی در آن محمد و خاندان او ٬ و خارج کنی مرا از هر بدی که خارج کردی از آن محمد و خاندان او ٬ درودهایت بر او و برایشان باد ٬ بار خدایا براستی من درخواست می کنم بهترین آنچه را درخواست کند از تو بندگان نیکوکارت ٬ و پناه می برم بر تو از آنچه پناه آورده اند از آن بندگان نیکوکارت" *

 

عیدتون مبارک . امیدوارم دست پر به ماه نو سلام کرده باشین ... التماس دعا

 

 

 * قنوت نماز عید فطر

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 14:43 توسط انوشه |

پنج تایی در هم

۱ - بعضی وقتا نزدیک شدن به یه حال و هوایی  حتی از رسیدن بهش هم لذت بخش تره ! یعنی همینکه واسه رسیدنش لحظه شماری کنی و حواست به نشونه های اومدنش باشه خودش یه دنیاست ... درست مثل "نزدیک شدن پاییز" !  ... می دونم الان خیلی ها به این فکر می کنن که ٬ ای بابا باز پاییز شد و اینا هم سوژه پیدا کردن واسه نوشتن ! اما ...خداییش "پاییز" ارزش نوشتن نداره!؟  اونم با این رعد و برق های غافلگیرکننده اش و بارون های تند و تیزش!؟

۲ - حدودا اوایل اردیبهشت بود که قرار شد برم سر ۱+۱ .  از روز اولش بودم و - حتی قبل تر از اولش !!  - حس خوبی داشتم و دنبال این بودم که اگه فرودی داشته به فراز نزدیکش کنم ... امروز توی یه جلسه ای وقتی برای چندمین بار توی این چند هفته ی اخیر شنیدم که تا ۳۱ شهریور باید ۱+۱ تموم شه دلم لرزید . با اینکه مدتها بود می دونستم و همه ی بچه ها هم با خبر بودن اما یه آن یاد روزهایی افتادم که واسه نوشتن داستانها جمع می شدیم و ...از سوژه پیدا کردنهای علی قربانی  - مثال زدنهای ریحانه شمس - ایده ال بودن ذهن نسیم صباغان - دور از واقعیت بودن و شاکی بودن همیشگی لیلی گلدیس - لبخند ژکوند حمیده قادری در هر شرایطی! - مخالف بودن دائم العمر امین نبی اللهی - تلاش بی وقفه عصمت باپیران واسه نظم دادن به افکار آشفته ی بچه ها ! و ... خلاصه ... حالا این روزها من باید آخرین نفس های ۱+۱ رو بشمرم ...  تغییر همیشه خوبه به قول آرم یک به علاوه یکیمون   "زندگی منشوری است در حرکت دوار ..."

۳- چند وقت پیش داشتم با خودم فکر می کردم رفتار زشت اطرافیان چرا منو ناراحت می کنه!؟ یعنی داشتم سعی می کردم که نسبت بهشون بی توجه بشم ... نمی گم موفق شدم یا نه ٬ که از اساس چنین ادعایی نادرسته! اما گاهی با خودم فکر می کنم ٬ بعضی از آدما چه جوری می تونن هر کاری انجام بدن بدون اینکه به تاثیرش روی طرف مقابلشون فکر کنن!!؟  اگه اسم این بی توجهی "خودخواهی" نیست پس چیه!؟ ... امروز صبح  ساعت ۱۰ با خودم گفتم ٬ اونقدرها هم که فکر می کنی بعضی ها "بی معرفت" نیستن ... اما وقتی ساعت ۱۰ شد ۱۰.۵ ... شد ۱۱ ... شد ۱۱.۵ و خبری نشد با خودم گفتم ٬ "معرفت در گرانی است به هر کس ندهند ... "! اعتراف می کنم که رفتار زشت یکی از دوستان امروز باعث شد تا یادم بمونه ٬ "انوشه خانم! لطفا دور بعضی ها رو بیرحمانه خط بکش! "

۴- غریبی و اسیری و غم یار! ... این سه تا رو توی یکی از اشعار محمدرضا ستوده - یکی از افراد تازه تاسیس گروه جامعه ! - خوندم و هی توی ذهنم رژه می ره! حالا از اون بدتر دیدن چهره ناراحت و دل شکسته و از اونطرف بی حالی و بی خوابی و پریشان احوالی و باز از او یکی طرف ٬ عصبی بودنها و زخم زبون زدنها ی یکی دیگه رو دیدم و با خودم گفتم ٬ ای بابا ! این سه جز غریب چه کردن با دل جوونای این دوره زمونه!؟  تو رو خدا ٬ یه کم شادی لطفا !

۵ - عیدتون مبارک !  امیدوارم سربلند باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:20 توسط انوشه |

ما هیچ - ما نگاه

 

سبدی دارم در دست

می روم سوی خدا

یا علی می گویم

 

 

پ.ن : این روزها و شبها ٬ خیلی خیلی خیلی التماس دعا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:1 توسط انوشه |

عشق

 

بعضی از چیزها حتی اگه سالها هم ازشون گذشته باشه بازم شنیدن و دیدن و احساس کردنشون لذت بخشه . گاهی می تونه یه عطر باشه - گاهی یه خط شعر - گاهی اسم یه کتاب و گاهی یه موسیقی ... به آدمایی که خیلی در بند این چیزهای پر خاطره باشن معمولا می گن "خاطره باز" یا همون عشق "نوستالژی" خودمون! اینا رو گفتم تا اگه کسی خواست بگه "خاطره باز" ٬ خجالت نکشه ! آره ٬ من یه خاطره باز حرفه ایم !

اما امروز عصر وقتی بعد از سالها یه موسیقی رو شنیدم بیشتر از اینکه دلم حال و هوای خوب دبیرستان و اون روزها رو بکنه ٬ ذهنم شروع کرد به تحلیل کردن ... تحلیل این موضوع که از حدودا سال ۷۸ - ۷۹ تا حالا چقدر سلیقه ی موسیقیمون عوض شده - با عرض شرمندگی - چقدر بد سلیقه شدیم و گوشمون به شنیدن هر چیزی عادت کرده انگار ! البته خدا نگه داره ترانه سراهای خوبمون رو که اگه اونا هم نبودن احتمالا تا حالا اثری از احساس و عشق و صداقت نمی موند!

امروز شاید بیشتر از ۱۰ بار این موسیقی رو شنیدم ٬ یه موسیقی که از همون سالها و از روزهای خوب دبیرستانم اومده ... لطافت این ترانه و عشقی که توش هست ٬این روزها شبیه قصه هاست ! چون این روزها هر حسی رو "عشق" می دونیم اما کسی رو "عاشق" نمی بینیم!! متن ترانه رو می نویسم تا شما هم توی حس خوبش با من شریک بشین .   خواننده ی این ترانه هم "علیرضا عصار" ...

****

کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره

کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنه اته تو ابرا بلوا می کنه

اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:7 توسط انوشه |

این حال من بی توست از اون لحاظ

داشتم  خبرها رو می دیدم که یهو چشمم افتاد به این خبر ! نمی گم برام جالب و خوندنی نبود اما بیشتر از خود خبر  ـ که اتفاقا خبر جالبی هم نبود! - نظرات بینندگان خوندنی بود ! اصل خبر رو آوردم به علاوه ی نظرات بینندگان ! البته چندتایی هم نظرات احتمالی نوشته ام تا شاید اونایی که روشون نشده نظر بذارن آروم بگیره اون دل دردمند و عاشق پیشه شون!

از دریافت نظرات شما هم به شدت استقبال می کنم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک فرمول ریاضی برای یافتن شریک زندگی!

 

كدخبر: ۶۱۳۰۵

تاريخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۳:۲۴

تعداد بازديد: ۲۲۵۰۸

یک ریاضیدان استرالیایی در بررسیهای خود یک فرمول ریاضی را برای احتمال یافتن شریک مناسب زندگی ارائه کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر، کلیو کرسول دانشمند دانشگاه سیدنی با ارائه یک آنالیز پیچیده ریاضی که البته با الگوهای غربی سازگار است نشان داد که این متد تا 75 درصد احتمال یافتن شریک زندگی مناسب را برای افرادی که در جستجوی فرد ایده آل هستند تضمین می کند.
وی در این خصوص اظهار داشت: "بیشتر افراد جستجو برای یافتن فرد مناسب را تکرار می کنند اما همچنان به نتایج غم انگیزی می رسند. به خصوص پیدا نکردن شریک زندگی مناسب موجب افزایش آمار طلاق در کشورهای مختلف شده است."
تئوری این ریاضیدان استرالیایی نشان می دهد که گاهی افراد مجرد چندین شکست عاطفی را تجربه می کنند تا شانس یافتن شریک زندگی مناسب و نیمه گمشده آنها تا 75 درصد افزایش یابد.
این دانشمند افزود: "این یک مسئله درست و یا غلط نیست بلکه تنها یک مدل ریاضی است. نیمه گمشده افراد ناگهان وارد زندگی آنها نمی شود به طوری که افراد باید برای پیدا کردن شریک زندگی تلاش کنند."
براساس گزارش رویترز، این ریاضیدان گفت: "اغلب افراد زمان بیشتری را صرف پیدا کردن یک خودروی مناسب می کنند تا پیدا کردن یک عشق و طبیعی است که نتیجه عشقهای ناگهانی و ناپخته ازدواجهای منجر به طلاق می شود."

نظرات بینندگان:

-پس كو فرمول رياضي اش؟! اينكه افراد براي انتخاب ماشينشون بيشتر وقت مي ذارن تا انتخاب عشقشون چه ارتباطي به تيتر انتخابي شما داره؟! اين چيزايي كه شما تو اين خبر نوشتيد رو پدربزرگ من هم ميدونست

-خوب که چی!؟ با این خبرتون! لینکی، چیزی، فرمولی، ...!

-پس فرمول چي شد ؟؟ قرار بود فرمول را اعلام كنيد ؟؟ (يادتون رفت)

-خوب پس کو فرمولش

-و همچنین عدم تعهد به اخلاق باعث طلاق میشه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گزینه های احتمالی  :

-تو رو به جون هر کسی که دوست دارین ٬  فرمول رو بگین ! بدجوری گیرم!

-مگه شما انسان نیستین ؟! چرا با احساسات ما بازی می کنید؟!

-یادش به خیر ! زمان ما فرمول نمی خواست ! ننه مون خودش بی فرمول به جواب می رسید!

-آه ! ای آدمها ... یک نفر منتظر است تا بداند چه کسی در راه است!!

...

این داستان ادامه دارد!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:39 توسط انوشه |

نتیجه اول

 

"نگه به کار مفیدم کس نمی کند

هزار دیده منتظر یک اشتباه من است "

 

 چقدر خوبه که خدا با همه ی قدمهای اشتباهی که برمی داریم بازم کنارمونه!

چقدر خوبه که خدا  "منصف"  و "بخشنده " و " رحمان" ئه ...

و

"بی رحمی" و " بی انصافی" و " دو رویی " و  ... همه ی خصلتهای بد مال ما آدمهاست ...

چون اینجوری می دونیم که باید به چه کسی پناه ببریم و ...

کارنامه ی روزگارمونو از چه کسی طلب کنیم ...

خدایا ...

تو خدای خوب منی ...

کاش منم بنده ی خوب تو باشم!

 

پ . ن :

دو روز گذشت ... دلم می خواد حال و هواش هیچ وقت نگذره!

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 19:13 توسط انوشه |

خط تیره

 - هر جوری می نویسم باز نمی شه تغییرش داد ! حال و هوای نوشته هامو می گم! نه اینکه بگم اوضاعم اونقدر بده که دیگه بریدم و از این حرفها ... نه ! شاید من کم ظرفیتم و زود جا زدم! داشتم مثل همیشه به کامنتها نگاه می کردم که با خوندن یکیش دلم لرزید " به خدا توکل کردی؟ " ... ترسیدم ... از خودم ترسیدم! چرا فکر می کنم همه چیز رو می تونم کنترل کنم !؟ اصلا چرا فکر می کنم از عهده اش بر میام ؟ از کی تا حالا اینقدر "خودم" رو جدی گرفتم !؟

-- نشسته بودیم مثل همیشه به حرف زدن . دلش پر بود ٬مثل این چند وقت  . مدتهاست احساس ضعف می کنم در مقابل حرفاش ٬ مخصوصا وقتی که حس می کنم هیچ کاری برای بهبود اوضاعش از دستم بر نمی یاد . به چشماش که نگاه می کردم ٬ بیشتر دلم می گرفت  . چشمهایی که از اینهمه "حدس" و " تردید" و "بی مهری" غمگین بود . نمی دونم تقصیر کیه ٬ چون فکر می کنم مقصر یه نفر نیست ! اما دلم می خواست برای یه بارم شده بهش بگم " خیلی چیزها دست تو نیست ٬ با دریایی از محبت هم نمی تونی خیلی از چیزها رو عوض کنی ! "  .... اما باز ترسیدم ! از بغضش ٬ از لرزش صداش ٬ از ترس نگاهش ...ترسیدم و با خودم گفتم " عشق ٬ مهارنشدنیه !"

--- بهش می گم راه رفته رو برنگرد ! می گم ٬ موقعیتت رو خراب نکن ! هر کاری یه راهی داره ! صداش توی گوشم می پیچه که " از تو توقع نداشتم این حرف رو بزنی ! ..." راست می گه ! از من توقع نداشت چون من حرفی رو زدم که هیچ کسی بهش نمی زنه ! ... راستی ٬ کی  میزان خلوص نیت آدمها رو مشخص می کنه ؟!

---- دوشنبه روز جوانه ! چند روزیه باهاش مشغولم ! با فکر و ایده و برو و بیا ! حالا بماند که اوضاع یهو می رسه به یه دو راهی ! ... با خودم فکر می کنم ٬ اگه یه نفر از من می پرسید دغدغه ی تو به عنوان یه جوان چیه  ٬چی می گفتم !؟

و - می دونم احتمال خوندنش کمه ! اما می نویسم تا یادم باشه توی چنین روزهایی دلم بیشتر از همه ی دنیا از یه نفر گرفته بود ! کسی که یه طرفه به قاضی رفت !  حکم صادر کرد ...   اجرا کرد و حتی نپرسید " علت این همه بی تابی تو بهر چه بود !؟ "... ملالی نیست جز دلتنگی برای بهانه های ساده ام ! ملالی نیست جز تکرار روزهای شبیه هم ! ملالی نیست جز اینکه دیگر "هیچ نخواهم گفت ! "

پ . ن : روزتون مبارک !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:4 توسط انوشه |

به وقت جوونی

 

تا اطلاع ثانوی ساعت به وقت جوونی  است !

 

کد لوگوی روز جوان

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:56 توسط انوشه |

نوشتم اما کسی ننوشت

با خودت می گی "راحت باش و حرفت رو بزن " اما یکی توی ذهنت بهت یادآوری می کنه که" تصمیم اتخاذ شده ٬ پس گرفته نمی شود! " تو هم سعی می کنی لبخند بزنی و وانمود کنی که حرفی نداری! اما واقعا حرفی نداری؟ با خودت می گی ٬ بالاخره یه روزی متوجه می شه که انصاف نبود ٬ اما باز همون صدا بهت یادآوری می کنه که "بیچاره!  به حافظه ی تاریخی آدما دلخوشی؟! " تو هم باز سعی می کنی لبخند بزنی و به خودت امید بدی که " نه! اصلا هم اینجوری نیست! ..." اما زهی خیال باطل! با خودت می گی ٬ چه جوری می تونه اینقدر راحت از مسئولیت و ... حرف بزنه در حالی که نمی دونه تو با این کلمه چه لحظه های عجیبی رو سپری کردی!  صدای توی ذهنت بهت یادآوری می کنه که " ایینجووری! " و تو این بار کاملا کم میاری! حرف حساب جواب نداره!

امروز ظهر دلم گرفت ٬ چون احساس کردم خیلی از حرفا رو نمی تونم بزنم ٬ چون احساس کردم یه نفر بهتر از من بلده حرف بزنه ٬ چون احساس کردم گفتن از روزها و شبهایی که گذشته و تلاشی که از ته دل و با علاقه بوده  دیگه  برای کسی ارزشی نداره ...  بی ارزشه چون این بار ارزش چیز دیگه ایه! امروز خیلی دلم گرفته بود ٬ ازم پرسیدن "ناراحت شدی؟ " دروغ گفتم که "نه! " و توی دلم گفتم "آره ! " ... گفتم نه چون راست گفتنم چندان تاثیری نداشت و گفتم آره چون به وجدانم نمی تونستم دروغ بگم! اما دلم بدجوری گرفته بود ... می دونم چه روزهایی در راهه ... می دونم قراره از چه راهی بگذرم ٬ اما خیلی دلگیرم ... دلگیر از کسی که "حرفامو گوش کرد ٬ اما دردمو نشنید"

دیشب با خودم عهد بستم که دیگه راحت بگذرم ... از هر چیزی که تحمل دنیا رو برام سخت می کنه ... دیشب مناجات شعبانیه توی گوشم که پیچید ٬ بغض چند روزه ام رها شد ... اما دلم سبک نشد ٬ پس عهد بستم از کنار نامهربونی های اطرافیانم بگذرم تا شاید دنیا هم از کنارم آروم بگذره! فقط  دلم می خواست به خدا بگم ٬ جواب یکرنگی و همراهی من با آدمها این بود ؟!

بذارین پای غرولندهای معمول آدمها ... این بارم نوبت من بود ! بذارین پای دلواپسی و دلگیری و ... این بار نوشتم چون تنها چیزی که آرومم می کرد "نوشتن" بود !

همین!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:6 توسط انوشه |

خودشناسی

به سوالات زیر با آرامش پاسخ دهید :

۱ - اگر شما ماهیانه تنها ۲۰ هزار ریال هزینه پیام کوتاه پرداخت کنید  ٬ با احتساب اینکه هر ایرانی ممکن است حداقل ۲۰ هزار ریال برای پیام کوتاه ماهیانه اش هزینه کند ٬ محاسبه کنید که شرکت مخابرات در چه حالی به سر می برد ؟

الف - شادمانی بی سبب!         ب - افسردگی بی سبب!        ج - انفجار ناشی از خشم!      د - با حفظ شئونات همه موارد!

۲ - این جمله از کیست ؟ " یکیشون خیلی خوبه ( ۲ بار ) ٬ همگی بگید ماشاا... ! "

الف - زهرا مارال صباغان       ب - میم مثل مادر!       ج - م . ع . ن . پ        د - ح . ش . ز

۳ - در سریال لاست ( ! )  سیزن یک  ٬ قسمت سوم ٬ این جمله از چه کسی نقل شده " لطفا نقطه ما نقطه را نقطه پیدا نقطه کنید نقطه!  اس نقطه ام نقطه اس نقطه قطعه نقطه دلمان نقطه برای نقطه پیامک نقطه زدن نقطه تنگید نقطه پول نقطه تلگراف نقطه فرستادن نقطه نداریم نقطه "  ؟

الف- جیم جارموش!        ب- ساویر سولانا       ج - مایکل جکسون      د - کیت وینسلت

۴ - احتمال دوستی شما با کسی که کم حرف می زند و بیشتر عمل می کند بیشتر است یا با کسی که پرحرف (!) می زند و کلا  همون بیشتر عمل (!) می کند!؟

الف - سالم باشه ٬ هر چی می خواد باشه            ب - علف باید به دهن بزی شیرین بیاد        

ج - بسته به نوع عمل دارد                              د - هر عملی یه عکس العملی داره!

۵ - جای خالی را هر جور دوست می دارید پر کنید  " این روزها همه .......... شما چطور ؟ "   فعل را متناسب با کلمه انتخابی جایگزین کنید ( اینم  باید یادآوری کنم؟! )  

الف - غبارآلود        ب - کمی تا قسمتی آفتابی          ج - عاشق       د - خاطره باز (تو مایه های کفتر باز! )

۶ - اگر نامزد شما ٬ در اولین ملاقات برایتان یک دسته گل رز سفید چرک یاسی (!!) بیاورد چه نتیجه ای می گیرید ؟

الف - عاشق منه! دوست داره منو! (لطفا آروم باشید! )

ب- زندگیمان هم شبیه گلهای رز  ٬ سفید و عشقمان یاسی خواهد بود ٬ چرک هم خودتی! ( من شرمنده ام واقعا!! )

ج - رز دوست ندارم ٬ کاکتوس بهتره!

د - قصد ازدواج ندارم! 

 

نتیجه ی سوالات -

بین ۰ تا ۹  : شما عاشق هستید! البته این حالت این روزها کمی نگران کننده است . لطفا در اسرع وقت خودکشی کنید!  وقت ما را هم نگیرید لطفا ! نقطه !

بین ۹ تا ۱۵  : به زودی به سفر می روید!  راه می بینم برات ... اهم اهم!

بین ۱۵ تا الی ماشاا... : بزن کف قشنگه رو! شما کلا در وضع بحران  به سر می برید . از نظر شما زندگی مخلوطی از نفرت و کینه است که در ساخت سس آن از قهوه ترک هم استفاده شده است! از نظر شما ٬ هیچ چیز ارزش زندگی ندارد ٬ هیچ کس ارزش ماندن ندارد و همین باعث شده است تا مدتی به تمامی اطرافیانتان بدبین شوید و به انزوا روی بیاورید . توصیه ما به شما ٬ غصه نخور کرگدن ٬ تو هم یه روز می پری!!!

پ .ن  :  کلا ! موفق !

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:18 توسط انوشه |

از دیروز

گلایه ای نیست جز اینکه دوری ... دیدنت کوتاه و بودنت رویاست ...

گلایه ای نیست جز همان گله ی دیروز و هر روز

می شود کمی بیشتر کنار پرچین رویایم بمانی!؟

می شود ؟

گله ای نیست ...

باشد ... دلگیر نشو !

 

پ. ن - چقدر سخته بدونی هیچ کاری از دستت بر نمی یاد ! چقدر حس ناتوانی و تردید تلخه! این روزها ٬ سخت و تلخ و آرام می گذرد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 21:46 توسط انوشه |

خطها

 

 خطی کشید روی تمام سوالها

تعریف ها ٬ معادله ها ٬ احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خطها و خال ها

خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

                                                                          فاضل نظری

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 23:48 توسط انوشه |

در راستای دوستان !

حالا که همه (نسیم صباغان و حمیده قادری! ) قاط زدن چرا من بزرگی کنم؟ اولش باید تکلیفمو با این نسیم روشن کنم٬ خب می خوای ادامه تحصیل بدی صادق باش. داوری فر نه ... یه صادق دیگه ! ببین ٬ بیا رو راست باشیم ٬ امروز دوشنبه است و اگه بخوام صادق باشم ٬ اونم از یه نوع دیگه ..این می شه که تو تا جمعه نیستی! اوکی؟ بعدشم که بیای معلوم نیست من باشم یا نه ! از اون مهمتر اینکه چند ماهه می خوام دو سه تا گلدون گل شمعدونی بخرم یادم می ره! بهار که تموم شد ...یهو بگو می خوام تو زمستون گل پرورش بدم! حالا کی خواست گل پرورش بده!؟ تخمه هم ندارم توی خونه! حالا با چی ژست بگیرم!؟ مهم نیست بابا!  تو عادت داری همه چیز رو بزرگ کنی! از اون گذشته ٬ عادت داری همیشه خوش بین باشی! خب به نظر من آدم به هر کسی که نمی گه "خوشحال شدم ٬ ..." می گه ؟ من که نمی گم! جدای از این موضوع اگه من خوش بینم ٬ تو چرا نباید باشی؟ خجالت نمی کشی بس که سر یه موضوع به این سادگی عالم و آدم و مسخره خودت کردی؟! یه نگاه به شناسنامه ات بنداز! بعضی ها هم سن تو بودن یه خونواده رو می چرخوندن! خودشون می گن! می گن قبل ۱۰ میرسونیم ٬ بعد ۹.۵ از خواب پا می شن!! ترافیک کم بود ٬ حالا آلودگی هم اضافه شد! اصلا فرهادی چه گناهی کرده؟؟ دروغگو هم خودتی! بده این همه دروغ رو یک جا برات فیلم نامه کرده!؟ همشهری جوان شمرده گفته ۱۳ تا دروغ توی فیلم بود! توی تاریکی سالن چه جوری تونستن بنویسن ؟ اصلا با چی شمردن!؟ حالا چرا ۱۳ تا ؟ بعدشم حیف صابر ابر نبود که می خواست به پای ترانه بسوزه! مرد که مرد ... بهتر! چه خوبه دختر خوب! به از شما نباشه ...اول فیلم چقدر خوب بودن! یه جمع صمیمی و راحت ! می گم ٬ نکنه چشمشون کردیم؟! همه فردا تعطیلن ٬ ما نه ! این یعنی ایکه ما کلیشه ای نیستیم! نه خودمون ٬ نه کارمون !  خوبه دیگه ... نه ؟ ماسکم ندارم ! اگه مردم ( به ضم میم دیگه !! )  یادت باشه  به جای من بری سر برنامه! تا جمعه چند روز مونده ؟! راستی گل عروس و مه داماد چطورن!؟

خدا رو شکر که "الی ... " مرد و این روزها رو ندید!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:26 توسط انوشه |

به نام گلهای سرخ

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی .

قسم خورده ام به نام گلبرگهای گل سرخ که نقش تو دارد برای من ...

قسم خورده ام به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام مهربان او ٬ که بمانی ...

اسیر آن لحظه ام که نزدیکی ...

اسیر آن لحظه که آشنایم می دانی با دنیایت ...

من ٬ اسیر لحظه های خوب توام ...

با من از بی تابی عاشقانه

از تکرار بی پایان دلخوشی هایم

از بهانه های کوچکم برای خوشبختی

 از بودنت  بگو ...

من قسم می خورم به پاکی آسمان

 که از  روزنه ای رو به فردای با "تو"

طرح این رویا را ستاره باران کنم .

باز هم مرا به دنیای خود ببر ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:3 توسط انوشه |

یک روز خوب

همه چیز باید به همه چیز بیاید! اینو از قدیم گفتن ٬ ما هم چون اصولا :حرف گوش کنیم " گفتیم "چشم!" گاهی با خودتون فکر می کنید که داشتن یه روز خوب کاملا دست شماست !  یعنی توهم می زنید که - اگه تو بخوای امروز یه روز خوب می شه - دوز این توهم هم رابطه مستقیمی با میزان "دل به نشاط " بودن شما داره! یعنی باید بلد باشی که چه جوری از پس وراجی های ذهنت و معیارهای منطقی اش بر بیای!! در این صورت شما با مقدار زیادی جو با نشاط و مملو از توهم وارد اجتماع می شید و انتظار دارین همه چیز مطابق میل شما پیش بره!

در این لحظه دو حالت اتفاق می افته ٬ یا دنیا شما رو دوست داره و یه امروز رو بی خیال شما می شه ... یا از سر تفریح پا پی شما می شه ... به نحوی که کل تصورات شما در صدمی از ثانیه نقش بر آب می شه!

این اتفاق امروز برای من افتاد - البته در روزهای زیادی تکرار می شه - 

  خراب شدن کولر ٬ تو نصفه شب در حالی که دمای هوا مثلا از پنجاه درجه بیشتر شده و تو در حالتی بین مرگ و زندگی به فواید و نقش تعریق ( ! ) در سلامت جسم و جان و روح پی می بری!!  

درک این حقیقت که برخی از دوستان این توانایی رو دارن که تو رو ... فرض کنن و توی دلشون بهت بخندن در حالی که ساعت ۹ صبح متوجه می شی تکسی برای برنامه نداری!! 

 شنیدن بعضی از  حرفها از کسایی که چند ماه تمام روی بدرفتاری ها و کج خلقی هاش سرپوش گذاشتی و هی زیر لب لوطی منشانه زمزمه کردی " بخشش از بزرگانه! "

 فهمیدن این نکته ی بسیار ساده که بعضی از انسانها علاوه بر توانایی های مختلفی که در چنته دارن اصولا انسانهای اهل ادعایی هم هستن ٬ به نحوی که کلمه ی "ادعا" در جوار این دوستان تبدیل به یه شوخی سطحی و خاطره ای ناچیز میشه!  و ...

در چنین شرایطی به سادگی به این نتیجه می رسی که "احتمالا  خیلی پر رو و گستاخی که فکر می کنی با توهم  ٬ می شه یه روز خوب داشت!! "

در انتها و در حالی که خورشید در پهنه ی آسمان غروب می کنه ٬ احتمالا با گردنی کج - با زاویه ۳۰ درجه لطفا - رو به افق می کنی و می گی :

رو تک درخت خونمون یه کرگدن نشسته بود ... کرگدن غصه نخور تو هم یه روزی می پری!!

 

در پایان امیدوارم هرگز چنین روز جالبی نداشته باشید!

 

پ . ن (درحاشیه ) : بی بهانه یا با بهانه ٬ دلتنگ می شوم ! حتی وقتی می دانم ٬ نمی دانی ... نمی خوانی! 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:23 توسط انوشه |

فردای دیروزها ...

یک - زل زده بود به تصویر توی قاب . تصاویر لابه لای خاطراتش می پیچیدن و رد می شدن ... سر تکون داد تا نگاهش روی چشمای مهربون توی عکس ثابت بمونه .  دختر توی عکس با نگاهش حرف می زد اما نگاه پسر آروم بود مثل همیشه ... فکر کرد ٬ دلتنگشون می شه ... خیلی زیاد ...

دو - ظهر بود ٬ شلوغی خیابونا اینو می گفت ... دست همو گرفته بودن و مثل هر روز مسیر مدرسه تا خونه رو با حرف و خاطره و اتفاقای با مزه طی می کردن ... هنوز رویاهاشون رنگی بود ٬ هنوز شاهزاده ی قصه های عاشقانه رو دوست داشتن ... شبیه همه ی دخترها . یکی از درس می گفت ٬ یکی از فردا ... یکی از دل می گفت و  این بار هر دو سکوت می کردن ... قد می کشیدن با خط زدن امروز و فردا ... تا خود خود فردا .

سه - توی ذهنش شلوغ بود ٬ اما نگاهش دنبال یه نگاه بود . می دونست دل توی دلش نیست . اینو توی این چند سال خوب فهمیده بود . قد کشیده بودن ٬ اما هنوز رویاهاشون رنگی بود . چشماشو بست و تصور کرد ... قد کشیدن رویاشو دوست داشت ٬ باید از فردا بگه و از دل ... دعا کرد همه ی گره ها باز بشن ... دعا کرد ناهمواری هموار بشه ... دعا کرد دلشون دلیلشون باشه ...

 چهار- دست کشید روی عکسها ... ترتیبشون بهم ریخته بود اما ذهنش هنوز مورخ خوبی بود . یاد دلهره هاش افتاد ٬ یاد گره های کوچیک ... یاد اشکهایی که از نگرانی ریخته بودن ... فکر کرد ٬  دغدغه هاشونم مثل رویاهاشون قد کشیدن ...  

پنج - نوبت چرخید و کله قند رسید توی دستاش ... صداها دور و نزدیک می شدن ٬ یاد رویاهاشون افتاد ٬یاد رنگ آمیزی دلنشین دلش . می تونست حدس بزنه توی دلش چه خبره ...تصاویر دیروز کمرنگ می شد و تصورات فردا پررنگ ... غوغایی بود توی ذهنش!  چشماشو بست و دعا کرد ٬ برای خوشبختیشون ٬ برای فرداهای رنگی ... برای زیباترین لحظه ها ... بغض کرده بود درست همونجوری که فکر می کرد ...

شش - زل زده بود به تصویر توی قاب ... بغض کرده بود از روی شادی  ... نگاه دختر براش آشنا بود ٬ به قد یه دوستی ده ساله ... نگاه پسر آروم به قد آشنایی شش ساله ... عددها جلوی چشماش رژه می رفتن ... ده ٬ شش ٬ هشتادو هشت ... رو کرد به آسمون و دعا کرد ٬ توی هر قدمشون مهر باشه و توی هر نگاهشون عشق ... دعا کرد به گرمی تابستون و صداقت مهرشون ... دعا کرد برای جاودانه شدن سرود عاشقانه شون ...

 

پ . ن :  چشم انتظار بودن همیشه هم بد نیست ... مخصوصا اگه چشم انتظار روزهای خوبی باشی ...

پ . ن ۲ - تقدیم به دو دوست ٬ دو همراه  و ... که همیشه برام عزیزن . امیدوارم خوشبخت بشین ...

پ . ن ۳ - این نوشته کاملا شخصی  - اختصاصی  و دوستانه است! لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:43 توسط انوشه |

وصله ی ناجور

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلهره ناتمام یک "نون" ساده

ماندن یا نماندن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلواپسی تعبیر هر لحظه ی نگاه

دیدن یا ندیدن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تو اسیر می شوی

اسیر مرام نامه ای به نام  ...

                                    "او " !

و چه حقیری اگر اسارت دل را

به "وصله ای ناجور" تعبیر کنی !

دلت که بلرزد دیگر تمام است

با اینهمه  تو

هنوز به ابتدای قصه ی دلت نرسیده ای  !

 

پس از دو روز نوشت :

بی قراری آسمان و قرار دلم را دوست می دارم!   همین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 17:12 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر