تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

روز گفت - شب نوشت

 

- نشستم روبروی تلویزیون و زل زدم به تصاویر ... حرم و بین الحرمین و آدمهایی که سرگشته می یان و سرگشته تر برمی گردن . آسمون گرگ و میش باشه یا صلاه ظهر فرقی نمی کنه ... آسمون دلت صافه . یکدست و شفاف . پارسال چنین روزی همونجایی بودم که آدمای توی تصویر دارن روش قدم می زنن . همونجایی نشستم که یه نفر کنج تصویر نشسته  . همونجایی بغض کردم که ... صدای ایرانیها و زمزمه ی پرشورشون توی گوشم می پیچه . شب یلدا بود و بین الحرمین و این زمزمه که " امان ای دل - ای دل - ای دل ... "

 - سی دی آیتم برنامه های تاسوعا و عاشورای پارسالم رو که گوش می دم ٬ بیشتر هوایی می شم . یه "تازه از سفر کربلا برگشته" ٬  چه حال خوشی داشتم اون روزها ... دلم می خواد دوباره برگردم . دلمو جا گذاشتم ... شک ندارم .

- برای برنامه پنج شنبه ٬ دغدغه هام زیاده اما عملی شدنشون با خداست . دلم می خواد یه مکثی کنم و ... نه ! این روزها وقت مکث کردن نیست . باید پا به پای حس و حالت پیش بری ! حتی اگه "مکث لازم" باشی !

- هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم . نه به خاطر اندازه ی علمشون یا تعداد عزاداراش ... هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم چون  نوحه هایی رو می ذاره که دلتو بدجوری می لرزونه  ٬ چون حرف مداحاش شنیدنیه ٬ چون سوز نواش دلتو هوایی می کنه ٬ چون همون حال و هوایی رو داره که این روزها توی هر هیئتی نمی شه تجربه اش کرد  .

- به دوستی می گفتم  چقدر قصه های ما این روزها پیچیده شده . دوست دیگه ای می گفت ٬ انگار دعاهامون دیگه اجابت نمی شه ... اما دوست دیگه ای مدام این جمله رو تکرار می کنه که " خدا گر ز حکمت ببند دری ... ز رحمت گشاید در دیگری " ... تفاوت زندگی ما آدمها هم از همین تفاوت نگاهها می یاد ... یکی سفید و یکی سیاه و ... بعضی ها خاکستری !

- مدتیه از دست کسی دلخورم . نه به خاطر رفتارش ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر ... ازش دلخورم چون کم کم داره از یاد می بره "ساده بودن" و "صاف بودن" چه شکلی بود . ازش دلخورم چون ٬ چند وقتیه خودش نیست ... نقاب روی صورتش رو دوست ندارم ... نقابی که اونو شبیه باقی آدما می کنه ٬ فقط دلم می خواد بهش بگم که ... دوستت دارم حتی اگه "خود دیروزت" نباشی !

- تاسوعا و عاشورا نزدیکه . باز بی قرارم و ... حس و حالم رو دوست دارم . خدایا ٬ ممنون که اجازه دادی یه بار دیگه محرم رو تجربه کنم .

التماس دعا ... لطفا این جمله رو جدی بگیرید .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

شب یلدا

از بچگی می گفتن همچین شبی باید بگی و بخندی و کنار خانواده باشی ... نمی دونم به کدم رسم نانوشته اما من باورم می شد که اگه شب یلدا کج خلقی کنم تا آخر زمستون خلقم کجکی می ره و می ره و ...

حالا امروز بی حوصله ام ! دلم تنگه... 

و البته این بار  با دلیل ...


دعا کنید تا آخر زمستون اینجوری نمونم! 




+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 15:55 توسط انوشه |

ماجرای من و حرفهای نگفتنی

 

یک - اینقدر این چند وقته به هر کسی رسیدم از "قانون جذب" حرف زده ٬ احساس می کنم دچار "جاذبه ی بی حد و مرز دنیا " شدم ! چه جمله ی فیلسوفانه ای! یکی از دوستان ٬ بعد از مدتها که ظهور کردن و خودی نشون دادن یه کتابی رو بهم معرفی کردن که حتما بخون ! از اون تاریخ تا حالا هم هر بار سر از کتاب فروشی درآوردم و اسم کتاب رو گفتم ٬ فقط شنیدم که "نداریم!" ... امروز غروب با خودم گفتم ٬ سه حالت داره ٬ یا تو "قدم خیر"ی!  یا اون دوست محترم تو رو سوژه ی یه دوربین مخفی کرده ! یا قانون جاذبه این بار خراب شده و کار نمی کنه ! ... خلاصه اینکه ٬ اگه یه روزی چشمم به کتاب مذکور بیفته ٬ از او پرسم که این چین است و آن چون !

دو - بی خیال الدوله بعد قرنی زنگ زده که درددل کنه! آخی ! یاد اون روزها به خیر که روزی سه بار - صبح و ظهر  و شام - درددل می کردیم ! اولش بی حوصله بودم اما بعد حس کردم چقدر دلم برای روزهای دغدغه های این سبکی تنگ شده ! البته از اونجایی که هر بار کسی با من درددل می کنه ٬ ازقعر ناراحتی به اوج آسودگی می رسه ٬ این بار هم همین شد و آخرش به خنده گذشت و تموم شدن اعتبار خطش ! این آخری رو هم گفتم تا کلا بگم "چه دختر ماهی ام من ! " ... چیه ؟ نمی شه واقعیتها رو گفت!؟ ای بابا !

سه -من و  آغا خانم و شاهرگ جدیدا ترکیب خوبی شدیم برای خنده ! فقط یکی نیست که ازمون بپرسه ٬ نظرتون در مورد نقطه اشتراک چیه ؟ البته بماند که هر سه دل به نشاط تر از این حرفها می باشیم که پاسخی در خور عنایت بفرماییم ! بعله ! این ترکیب خنده دار و پر ماجرا ٬ توی شلوغی این روزها می چسبه انصافا ! مخصوصا اگه یهو به سرت بزنه و دلتو بزنی به دریا و دوستان بهت جو مورد نیاز رو بدن و تو هم که جوگیر ٬  سر از مغازه صوتی - تصویری در بیاری و ... بعد یه ربع با یه دوربین عکاسی دیجیتالی بیای بیرون ! اینهمه توضیح دادم تا ورود یه وسیله ی تازه وارد رو به جمع وسایلم اعلام کنم ! هر چی باشه ٬ دوربین دیجیتالی هم این روزها واسه خودش پدیده ایه !

چهار - سی دی فیلم "حریم" رو گرفتم .  روش نوشته بود  " تماشای این فیلم برای افراد کمتر از ۱۳ سال بدون والدین توصیه نمی شود " ... منم که اصولا انسان اهل ریسکی می باشم در این زمینه ٬ با صورتی مرموز و لبخندی کجکی و نگاهی پر مغز سی دی را در دست گرفته و خریدمش!  چند سال پیش هم که دوستان نترسم ( شما بخونین ٬ بزدل ) از دیدن فیلم " شب بیست ونهم " طفره می رفتن ٬ بنده بسیار مشتاق بودم همی برای دیدنش! د آخه این فیلمها که ترس نداره کوچولو ها ! ... "حریم" هم با اینهمه تبلیغ و ژانر وحشت و خطرناکه ح ... گفتنش ٬ به نظرم خیلی لطیف بود ! ... بابا خطر ! آخی ! یادم نبود که چند تا مخاطب زیر ۱۳ سال دارم ! اونم بدون والدین ! عزیزان کوچولو ٬ لطفا این حرفها رو جدی نگیرید ! خاله انوشه ٬ مزاح می کنه ! آره ... یووووووووهووووووووهوووووو!

پنج - چند وقت پیش ٬ عده ای از بروبچ جوان و جامعه در نشستی دوستانه و قابل تامل ٬ به این نتیجه رسیدن که جلسه کلا چیز خوبی نیست! حالا چرا و چطوری اش بماند ! اما امروز ٬ بعد از جلسه "خدانگهداری کنون" مدیرمان همگی به این نتیجه رسیدیم که ٬ گاهی بعضی از چیزها ی بد هم ممکن است روزی خوب بشود ! سرماخوردگی که نیست ٬ بلانسبت جلسه است !  البته دلیل این کشف جدید هم احتمالا جو صمیمانه و تعداد کم صندلی ها و افراد یه لنگه پا ایستاده و لبخندهای کش دار و سکوت مثلا محض و البته دوربین دیجیتالی معروف روابط عمومی بوده ! ... وگرنه حرفهای دوستان و شیرینی های تازه ی روی میز و "ما رو هم با خودت ببر" گفتنهای برخی دیگر و بسته های پیشنهادی مدیر که نمی شود دلیل!  ... اصرار نکنید ! همینه که هست!

شش ( به کسر شین اول ) - این روزها در بین شنیدن ترانه های جورواجور در سبک ها ی مختلف ٬ یهویی سر و کله ی یه عدد ترانه ی "خوشحال" پیدا شده که عجیب هم گل کرده! همین ترانه ی "همه چی آرومه " از حمید طالب زاده !  کاری به علتش ندارم! می تونین علتش رو در وبلاگ همکاران ببینید و بخونید ! اما امروز داشتم به یکی از بچه ها می گفتم که ٬ وقتی خواننده اینقدر روی جمله ی "همه چی آرومه" تاکید می کنه احساس می کنم داره  بهمون فحش می ده !  از بس توی ترانه های این چند ساله ٬ حجم نفرت و کینه بالا بوده ها ٬ عادت نداریم به شنیدن یه ترانه ی بی دغدغه ی مهربون و عشقولانه و البته خوشحال!  یکی هم نیست بهش بگه ٬ اگه همه چی آرومه پس واسه چی اومدی ترانه خوندی؟ مگه مردم بیکارن ؟ من که می گم  سه حالت داره ٬ یا ما زیادی بی جنبه ایم - یا خواننده دچار توهم فانتزی بوده !  یا اینکه گروه سازنده ی این ترانه علاقه ی وافری به "قانون جذب" داشتن و معتقد بودن که اینجوری "همه چی آروم می شه" ! به هر حال هر چی که هست ٬ برای اینکه ریا نشه می گم : همه چی آرومه ٬ اما تو باور نکن !

هفت - ماه آذر که رو به اتمام می رود ٬ سندروم "ماهی خمیده" به سراغم  می آید . دوستانی که نمی دونن این چه سندرومیه ٬ مشکل خودشونه ! همینم مونده که بخوام اینجا - توی یه محیط فرهنگی - در مورد سندروم ماهی خمیده و رابطه ی مستقیم افزایش سن و افسردگی در خانمها براتون حرف بزنم !  ... کلا گفتم که بدونین ٬ این روزها خمیده ام ! درست مثل یک ماهی دلتنگ ! آخی ! حیوونی!

پ. ن : اگه شما هم روزی دو بار قرصهاتون رو بشورین و مصرف کنید ٬ اینجوری می شین!

پ. ن ۲ : اگه به تحکیم کانون و پایه و اصل و ریشه وکلهم خود خانواده اعتقاد دارین - اگه سرنوشت یه نوزاد براتون مهمه - اگه دغدغه ی اینو دارین که فردا روزی که قد کشید و بزرگ شد می خواد چه کاره بشه و خلاصه قلب دارین و احساس هم ایضا و دلتون یه دریاست و انصاف سرتون  می شه ٬ پس لطفا یه سری به این وبلاگ تازه تاسیس و تازه وارد بزنید و در راستای پرورش توجه و تحکیم علاقه گام بردارید ! آخیش ! راحت شدم! ... بلند شو! بلند شو و به این آدرسی که گفتم سر بزن!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 23:56 توسط انوشه |

یکی برای همه - همه برای یکی

 

وقتی می خنده انگار دنیا می خنده ! شاهرگ با چشم های خندان و نگاه آرومش ٬ دلمو آروم می کنه . با خودم می گم ٬ کاش روزای سختش دیگه برنگردن .گرانیت ٬ امروز چند بار از ذهنم گذشت . دست خودم نیست ٬ انگار سایه ی بعضی آدما همیشه دنبالت می کنه . حالا تو هی سر تکون بده و هی پلک بزن ٬ تصویر ذهنت همونه که بود . ساعت شنی ٬ شیطون شده . خوشحالم . انگار گره های بد قلق دارن یکی یکی باز می شن . رسیدم به این حرف که اگه خدا بخواد تمومه . عکسهای آلبوممو که می دیدم ٬ دلم هوای در به در و بی خیال الدوله رو کرد . حتی اگه بی خیال الدوله تا مرز جنون همه رو عصبانی کنه ! خاطره باز بودن هم عجب مصیبتیه!  دیروز چشمهایش پرسید "چرا با اسم مستعار می نویسی؟ " گفتم "اینجوری نوشته هام عین دنیام می شن! " خندید ... نفهمید منظورم چیه ٬ خندیدم که یعنی دیگه ادامه نده !بعد مدتها خانم بس رو که امروز دیدم یه آن فکر کردم ٬ آینده چه شکلیه!؟ ... و از همه جالبتر کشف این حس عجیب بود که وقتی آدما کسی رو دوست دارن ٬ چقدر صبور و آرومن ! اینو هم نگاه بیلبورد می گفت ٬ هم جمله هاش٬ هم رفتارش ... مهم اینه که کشف کردم "دوست داشتن" معجزه می کنه ! ...اما خداییش هنوز  دلم می خواد از خط کش بپرسم ٬ می خوای به چی برسی؟ راز این سکوت و خونسردی و دور و نزدیک شدنها چیه ؟ ... اوووووف ! این افکت هم یعنی اینکه از دست زبل خان دیگه اساسی شاکی ام ! بزنم به تخته ٬  توی سماجت و وقاحت دکترا داره ! کاش می شد با یه جمله بهش بگم که "لطفا دست از سر کچل ما بردار ! " ... خدایا مددی !

پ .ن : جهت ارسال نظرات مرتبط خود لطفا خونسردی خود را حفظ کنید !

 پ . یک روز . ن : هر کس لینکهای وبلاگمو پاک کرده ٬ خودش با زیون خوش بیاد اعتراف کنه ! من انسان با گذشتی هستم ! خداییش اونهمه لینک چی شد ؟ کجا رفت ؟ کجا  بردینشون ؟ گفتم با زبون خوش ! لطفا !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:3 توسط انوشه |

تصور کن اگه حتی ...

می گی چرا اینقدر سخت ؟ می گم آسونش شدنی نیست! می گی چرا تلخ ؟ می گم  شیرینشو گم می کنم . ببین ٬ بذار باهات صادق باشم .من پاییز رو دوست دارم اما دیدن یه بچه ی سر تا پا خیس ٬ گوشه ی چهار راه با دسته های گل  دیوونه ام می کنه . زندگی رو دوست دارم اما خستگی نگاه کسی که توی زباله ها دنبال دلیل زندگیشه زندگیمو تلخ می کنه . دوست داشتن رو به خاطر خودش دوست دارم ٬ اما بی رحمی آدما و زود گذشتنهاشون و ساده انگاشتنهاشون دلمو سخت می کنه حتی تلفن همراه رو دوست دارم اما از دیدن پیغام بعضی از آدمای تو خالی اما پر ادعا بدجوری سخت و تلخ می شم .

گفتیم هم نوع - هم وطن - هم کار - هم سر - هم راه - ... اما توی بطن ماجرا این شد ٬ من - زندگیم - کارم - دغدغه هام - راهم ...

تلخ یا سخت بودن مهم نیست ٬ مهم اینه که انصاف داشته باشیم !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 1:11 توسط انوشه |

روز مبادا

 

به فرزانه ناظری قول داده بودم این مطلب رو یه روزی با هم ثبت کنیم ٬ اما به قول مرحوم قیصر امین پور  ٬ برای من امروز "همان روز مباداست".

 خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!

                           نجمه زارع

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:39 توسط انوشه |

این روزهای بارونی

- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ...

-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ...

--- مترسک به گندم گفت :  گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...

---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه "کسی هست که دل نگران تو باشه .. " پس حرص نخور !

-----دیگه فهمیدم که "بی خیالی" یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود من بودم و اونی که "بی خیال" موند تو بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس !

-------- تمام !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:45 توسط انوشه |

امان از تجربه

تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که " آی عشق ... صدای تو خوب است " ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال !  تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره !  حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه " بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! " . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی !  البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف  "جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن " ... یا ... یا اینکه  تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی "سوپرایزه" حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه !

و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن "دانستنی "هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:32 توسط انوشه |

از همین حال و هوا

 

۱ - ساعت ۱۰ صبح . با خودم گفتم روز آخره . یه چیزهایی جز همیشگی زندگی آدماست ٬ برای من یکی از اون چیزها "خاطراتمه"!  . ساعت ۱۱.۵  ٬  یک به علاوه یک خاطره شد ... کلی حرف داشتم برای نوشتن اما نه حوصله ی نوشتنش هست ٬ نه فرصتش و نه احتمالا گوش شنوایی! گوشه ی دفتری نوشتم تا ۳۱ شهریور یادم بمونه ...

۲ - بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن اینجوری "جذاب ترن! ". بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن آدمای اطرافشون اونقدر با ظرفیت هستن که لبریز نشن! بعضی ها هم دروغ می گن چون ذاتشون همینه! چون یاد گرفتن نقاط ضعفشون رو با دروغ بپوشونن  چون تنها با دروغ می تونن تاریکی و زشتی و پلیدی ذاتشون رو محو کنن!  ... چند روزیه که فهمیدم  از هر نوع دروغی متنفرم ٬ دسته ی اول و دوم و سوم و... هم نداره!

۳ - چند وقتی می رم تو خلا ! دلم می خواد یه گوشه بشینم و آدما رو با تمام رفتارهاشون تحلیل کنم . مدتهاست دلم پر از تناقض  آدمهاست و فرصتی برای دور شدن از تناقض ها نداشتم! چند وقتی می خوام با خودم زمزمه کنم " تو در جان منی ٬ من کم ندارم . تو ایمان منی ٬ من غم ندارم ... "

۴ - کاش یک روز ٬ روز تو بود !

۵ - مهر از راه رسیده و باز  میتونم مثل این چند سال از دیدن برگهای نارنجی خیابون ولیعصر آروم بشم ... قدم زدن روی سنگفرشی که با قلم موی نقاشی خدا رنگی شده حس خوبی داره ... این روزهای عجیب رو با بهانه های کودکانه پر می کنم ... پاییز برای من ٬ فصل کودکی و شاعر شدنه ... باید یه شعر تازه برای زندگی از بر کنم !

۶ - تمام حرفهایم را می خورم . تو از ناگفته های من باخبری . دلم هوایت را می کند ... کنار پنجره ای می ایستم و آسمان را نگاه می کنم ....  / گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر ... آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم!؟ ... حیاط خلوت ساعت ۱۱ امروزمون رو دوست داشتم . چون خودمون بودیم . بی نقاب و ساده...

۷ - یه روزی همه چیز درست می شه! این جمله رو هزار بار گفتم و هزار بار هم شنیدم ! اما امروز با خودم گفتم چرا منتظر اون یه روزم!؟ شاید قراره بعضی چیزها هیچ وقت درست نشه ! چون از اول "نادرست" بوده ! ... باید از بیرحمی آدما درس گرفت ... اینجوری هیچ "نادرستی" نقش "درست" رو بازی نمی کنه !

 

پاییزتون مبارک!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:39 توسط انوشه |

ماه نو

صد شکر که تو بزرگی و رحیم و غفور

صد حیف که  من گناهکارم و حقیر و ضعیف

صد شکر که تو عزیزی و قادر  و رحمان

صد حیف که من هنوز اهل زمینم و نگاهم به زمین و دلم در زمین

صد شکر که تو خدای خوب منی

و صد حیف که هنوز بنده ی خوب تو نیستم ...

 

"بار خدایا ٬ ای سزاوار بزرگواریها و بزرگی  و سزاوار بخشش و قدرت و سزاوار گذشت و مهربانی و سزاوار پرهیزکاری و آمرزش ٬ درخواست می کنم از تو به حق امروز که آنرا برای مسلمانان عید  قرار دادی و بر محمد که درود فرستد خداوند بر او و خاندانش اندوخته و افزایش ٬ اینکه درود فرستی بر محمد و خاندان محمد و داخل کنی مرا در هر نیکی که داخل کردی در آن محمد و خاندان او ٬ و خارج کنی مرا از هر بدی که خارج کردی از آن محمد و خاندان او ٬ درودهایت بر او و برایشان باد ٬ بار خدایا براستی من درخواست می کنم بهترین آنچه را درخواست کند از تو بندگان نیکوکارت ٬ و پناه می برم بر تو از آنچه پناه آورده اند از آن بندگان نیکوکارت" *

 

عیدتون مبارک . امیدوارم دست پر به ماه نو سلام کرده باشین ... التماس دعا

 

 

 * قنوت نماز عید فطر

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 14:43 توسط انوشه |

پنج تایی در هم

۱ - بعضی وقتا نزدیک شدن به یه حال و هوایی  حتی از رسیدن بهش هم لذت بخش تره ! یعنی همینکه واسه رسیدنش لحظه شماری کنی و حواست به نشونه های اومدنش باشه خودش یه دنیاست ... درست مثل "نزدیک شدن پاییز" !  ... می دونم الان خیلی ها به این فکر می کنن که ٬ ای بابا باز پاییز شد و اینا هم سوژه پیدا کردن واسه نوشتن ! اما ...خداییش "پاییز" ارزش نوشتن نداره!؟  اونم با این رعد و برق های غافلگیرکننده اش و بارون های تند و تیزش!؟

۲ - حدودا اوایل اردیبهشت بود که قرار شد برم سر ۱+۱ .  از روز اولش بودم و - حتی قبل تر از اولش !!  - حس خوبی داشتم و دنبال این بودم که اگه فرودی داشته به فراز نزدیکش کنم ... امروز توی یه جلسه ای وقتی برای چندمین بار توی این چند هفته ی اخیر شنیدم که تا ۳۱ شهریور باید ۱+۱ تموم شه دلم لرزید . با اینکه مدتها بود می دونستم و همه ی بچه ها هم با خبر بودن اما یه آن یاد روزهایی افتادم که واسه نوشتن داستانها جمع می شدیم و ...از سوژه پیدا کردنهای علی قربانی  - مثال زدنهای ریحانه شمس - ایده ال بودن ذهن نسیم صباغان - دور از واقعیت بودن و شاکی بودن همیشگی لیلی گلدیس - لبخند ژکوند حمیده قادری در هر شرایطی! - مخالف بودن دائم العمر امین نبی اللهی - تلاش بی وقفه عصمت باپیران واسه نظم دادن به افکار آشفته ی بچه ها ! و ... خلاصه ... حالا این روزها من باید آخرین نفس های ۱+۱ رو بشمرم ...  تغییر همیشه خوبه به قول آرم یک به علاوه یکیمون   "زندگی منشوری است در حرکت دوار ..."

۳- چند وقت پیش داشتم با خودم فکر می کردم رفتار زشت اطرافیان چرا منو ناراحت می کنه!؟ یعنی داشتم سعی می کردم که نسبت بهشون بی توجه بشم ... نمی گم موفق شدم یا نه ٬ که از اساس چنین ادعایی نادرسته! اما گاهی با خودم فکر می کنم ٬ بعضی از آدما چه جوری می تونن هر کاری انجام بدن بدون اینکه به تاثیرش روی طرف مقابلشون فکر کنن!!؟  اگه اسم این بی توجهی "خودخواهی" نیست پس چیه!؟ ... امروز صبح  ساعت ۱۰ با خودم گفتم ٬ اونقدرها هم که فکر می کنی بعضی ها "بی معرفت" نیستن ... اما وقتی ساعت ۱۰ شد ۱۰.۵ ... شد ۱۱ ... شد ۱۱.۵ و خبری نشد با خودم گفتم ٬ "معرفت در گرانی است به هر کس ندهند ... "! اعتراف می کنم که رفتار زشت یکی از دوستان امروز باعث شد تا یادم بمونه ٬ "انوشه خانم! لطفا دور بعضی ها رو بیرحمانه خط بکش! "

۴- غریبی و اسیری و غم یار! ... این سه تا رو توی یکی از اشعار محمدرضا ستوده - یکی از افراد تازه تاسیس گروه جامعه ! - خوندم و هی توی ذهنم رژه می ره! حالا از اون بدتر دیدن چهره ناراحت و دل شکسته و از اونطرف بی حالی و بی خوابی و پریشان احوالی و باز از او یکی طرف ٬ عصبی بودنها و زخم زبون زدنها ی یکی دیگه رو دیدم و با خودم گفتم ٬ ای بابا ! این سه جز غریب چه کردن با دل جوونای این دوره زمونه!؟  تو رو خدا ٬ یه کم شادی لطفا !

۵ - عیدتون مبارک !  امیدوارم سربلند باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:20 توسط انوشه |

ما هیچ - ما نگاه

 

سبدی دارم در دست

می روم سوی خدا

یا علی می گویم

 

 

پ.ن : این روزها و شبها ٬ خیلی خیلی خیلی التماس دعا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:1 توسط انوشه |

عشق

 

بعضی از چیزها حتی اگه سالها هم ازشون گذشته باشه بازم شنیدن و دیدن و احساس کردنشون لذت بخشه . گاهی می تونه یه عطر باشه - گاهی یه خط شعر - گاهی اسم یه کتاب و گاهی یه موسیقی ... به آدمایی که خیلی در بند این چیزهای پر خاطره باشن معمولا می گن "خاطره باز" یا همون عشق "نوستالژی" خودمون! اینا رو گفتم تا اگه کسی خواست بگه "خاطره باز" ٬ خجالت نکشه ! آره ٬ من یه خاطره باز حرفه ایم !

اما امروز عصر وقتی بعد از سالها یه موسیقی رو شنیدم بیشتر از اینکه دلم حال و هوای خوب دبیرستان و اون روزها رو بکنه ٬ ذهنم شروع کرد به تحلیل کردن ... تحلیل این موضوع که از حدودا سال ۷۸ - ۷۹ تا حالا چقدر سلیقه ی موسیقیمون عوض شده - با عرض شرمندگی - چقدر بد سلیقه شدیم و گوشمون به شنیدن هر چیزی عادت کرده انگار ! البته خدا نگه داره ترانه سراهای خوبمون رو که اگه اونا هم نبودن احتمالا تا حالا اثری از احساس و عشق و صداقت نمی موند!

امروز شاید بیشتر از ۱۰ بار این موسیقی رو شنیدم ٬ یه موسیقی که از همون سالها و از روزهای خوب دبیرستانم اومده ... لطافت این ترانه و عشقی که توش هست ٬این روزها شبیه قصه هاست ! چون این روزها هر حسی رو "عشق" می دونیم اما کسی رو "عاشق" نمی بینیم!! متن ترانه رو می نویسم تا شما هم توی حس خوبش با من شریک بشین .   خواننده ی این ترانه هم "علیرضا عصار" ...

****

کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی ره

کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره

کیه وقتی تشنه اته تو ابرا بلوا می کنه

اگه یک جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه

یه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:7 توسط انوشه |

این حال من بی توست از اون لحاظ

داشتم  خبرها رو می دیدم که یهو چشمم افتاد به این خبر ! نمی گم برام جالب و خوندنی نبود اما بیشتر از خود خبر  ـ که اتفاقا خبر جالبی هم نبود! - نظرات بینندگان خوندنی بود ! اصل خبر رو آوردم به علاوه ی نظرات بینندگان ! البته چندتایی هم نظرات احتمالی نوشته ام تا شاید اونایی که روشون نشده نظر بذارن آروم بگیره اون دل دردمند و عاشق پیشه شون!

از دریافت نظرات شما هم به شدت استقبال می کنم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک فرمول ریاضی برای یافتن شریک زندگی!

 

كدخبر: ۶۱۳۰۵

تاريخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۳:۲۴

تعداد بازديد: ۲۲۵۰۸

یک ریاضیدان استرالیایی در بررسیهای خود یک فرمول ریاضی را برای احتمال یافتن شریک مناسب زندگی ارائه کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر، کلیو کرسول دانشمند دانشگاه سیدنی با ارائه یک آنالیز پیچیده ریاضی که البته با الگوهای غربی سازگار است نشان داد که این متد تا 75 درصد احتمال یافتن شریک زندگی مناسب را برای افرادی که در جستجوی فرد ایده آل هستند تضمین می کند.
وی در این خصوص اظهار داشت: "بیشتر افراد جستجو برای یافتن فرد مناسب را تکرار می کنند اما همچنان به نتایج غم انگیزی می رسند. به خصوص پیدا نکردن شریک زندگی مناسب موجب افزایش آمار طلاق در کشورهای مختلف شده است."
تئوری این ریاضیدان استرالیایی نشان می دهد که گاهی افراد مجرد چندین شکست عاطفی را تجربه می کنند تا شانس یافتن شریک زندگی مناسب و نیمه گمشده آنها تا 75 درصد افزایش یابد.
این دانشمند افزود: "این یک مسئله درست و یا غلط نیست بلکه تنها یک مدل ریاضی است. نیمه گمشده افراد ناگهان وارد زندگی آنها نمی شود به طوری که افراد باید برای پیدا کردن شریک زندگی تلاش کنند."
براساس گزارش رویترز، این ریاضیدان گفت: "اغلب افراد زمان بیشتری را صرف پیدا کردن یک خودروی مناسب می کنند تا پیدا کردن یک عشق و طبیعی است که نتیجه عشقهای ناگهانی و ناپخته ازدواجهای منجر به طلاق می شود."

نظرات بینندگان:

-پس كو فرمول رياضي اش؟! اينكه افراد براي انتخاب ماشينشون بيشتر وقت مي ذارن تا انتخاب عشقشون چه ارتباطي به تيتر انتخابي شما داره؟! اين چيزايي كه شما تو اين خبر نوشتيد رو پدربزرگ من هم ميدونست

-خوب که چی!؟ با این خبرتون! لینکی، چیزی، فرمولی، ...!

-پس فرمول چي شد ؟؟ قرار بود فرمول را اعلام كنيد ؟؟ (يادتون رفت)

-خوب پس کو فرمولش

-و همچنین عدم تعهد به اخلاق باعث طلاق میشه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گزینه های احتمالی  :

-تو رو به جون هر کسی که دوست دارین ٬  فرمول رو بگین ! بدجوری گیرم!

-مگه شما انسان نیستین ؟! چرا با احساسات ما بازی می کنید؟!

-یادش به خیر ! زمان ما فرمول نمی خواست ! ننه مون خودش بی فرمول به جواب می رسید!

-آه ! ای آدمها ... یک نفر منتظر است تا بداند چه کسی در راه است!!

...

این داستان ادامه دارد!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:39 توسط انوشه |

نتیجه اول

 

"نگه به کار مفیدم کس نمی کند

هزار دیده منتظر یک اشتباه من است "

 

 چقدر خوبه که خدا با همه ی قدمهای اشتباهی که برمی داریم بازم کنارمونه!

چقدر خوبه که خدا  "منصف"  و "بخشنده " و " رحمان" ئه ...

و

"بی رحمی" و " بی انصافی" و " دو رویی " و  ... همه ی خصلتهای بد مال ما آدمهاست ...

چون اینجوری می دونیم که باید به چه کسی پناه ببریم و ...

کارنامه ی روزگارمونو از چه کسی طلب کنیم ...

خدایا ...

تو خدای خوب منی ...

کاش منم بنده ی خوب تو باشم!

 

پ . ن :

دو روز گذشت ... دلم می خواد حال و هواش هیچ وقت نگذره!

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 19:13 توسط انوشه |

خط تیره

 - هر جوری می نویسم باز نمی شه تغییرش داد ! حال و هوای نوشته هامو می گم! نه اینکه بگم اوضاعم اونقدر بده که دیگه بریدم و از این حرفها ... نه ! شاید من کم ظرفیتم و زود جا زدم! داشتم مثل همیشه به کامنتها نگاه می کردم که با خوندن یکیش دلم لرزید " به خدا توکل کردی؟ " ... ترسیدم ... از خودم ترسیدم! چرا فکر می کنم همه چیز رو می تونم کنترل کنم !؟ اصلا چرا فکر می کنم از عهده اش بر میام ؟ از کی تا حالا اینقدر "خودم" رو جدی گرفتم !؟

-- نشسته بودیم مثل همیشه به حرف زدن . دلش پر بود ٬مثل این چند وقت  . مدتهاست احساس ضعف می کنم در مقابل حرفاش ٬ مخصوصا وقتی که حس می کنم هیچ کاری برای بهبود اوضاعش از دستم بر نمی یاد . به چشماش که نگاه می کردم ٬ بیشتر دلم می گرفت  . چشمهایی که از اینهمه "حدس" و " تردید" و "بی مهری" غمگین بود . نمی دونم تقصیر کیه ٬ چون فکر می کنم مقصر یه نفر نیست ! اما دلم می خواست برای یه بارم شده بهش بگم " خیلی چیزها دست تو نیست ٬ با دریایی از محبت هم نمی تونی خیلی از چیزها رو عوض کنی ! "  .... اما باز ترسیدم ! از بغضش ٬ از لرزش صداش ٬ از ترس نگاهش ...ترسیدم و با خودم گفتم " عشق ٬ مهارنشدنیه !"

--- بهش می گم راه رفته رو برنگرد ! می گم ٬ موقعیتت رو خراب نکن ! هر کاری یه راهی داره ! صداش توی گوشم می پیچه که " از تو توقع نداشتم این حرف رو بزنی ! ..." راست می گه ! از من توقع نداشت چون من حرفی رو زدم که هیچ کسی بهش نمی زنه ! ... راستی ٬ کی  میزان خلوص نیت آدمها رو مشخص می کنه ؟!

---- دوشنبه روز جوانه ! چند روزیه باهاش مشغولم ! با فکر و ایده و برو و بیا ! حالا بماند که اوضاع یهو می رسه به یه دو راهی ! ... با خودم فکر می کنم ٬ اگه یه نفر از من می پرسید دغدغه ی تو به عنوان یه جوان چیه  ٬چی می گفتم !؟

و - می دونم احتمال خوندنش کمه ! اما می نویسم تا یادم باشه توی چنین روزهایی دلم بیشتر از همه ی دنیا از یه نفر گرفته بود ! کسی که یه طرفه به قاضی رفت !  حکم صادر کرد ...   اجرا کرد و حتی نپرسید " علت این همه بی تابی تو بهر چه بود !؟ "... ملالی نیست جز دلتنگی برای بهانه های ساده ام ! ملالی نیست جز تکرار روزهای شبیه هم ! ملالی نیست جز اینکه دیگر "هیچ نخواهم گفت ! "

پ . ن : روزتون مبارک !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:4 توسط انوشه |

به وقت جوونی

 

تا اطلاع ثانوی ساعت به وقت جوونی  است !

 

کد لوگوی روز جوان

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:56 توسط انوشه |

نوشتم اما کسی ننوشت

با خودت می گی "راحت باش و حرفت رو بزن " اما یکی توی ذهنت بهت یادآوری می کنه که" تصمیم اتخاذ شده ٬ پس گرفته نمی شود! " تو هم سعی می کنی لبخند بزنی و وانمود کنی که حرفی نداری! اما واقعا حرفی نداری؟ با خودت می گی ٬ بالاخره یه روزی متوجه می شه که انصاف نبود ٬ اما باز همون صدا بهت یادآوری می کنه که "بیچاره!  به حافظه ی تاریخی آدما دلخوشی؟! " تو هم باز سعی می کنی لبخند بزنی و به خودت امید بدی که " نه! اصلا هم اینجوری نیست! ..." اما زهی خیال باطل! با خودت می گی ٬ چه جوری می تونه اینقدر راحت از مسئولیت و ... حرف بزنه در حالی که نمی دونه تو با این کلمه چه لحظه های عجیبی رو سپری کردی!  صدای توی ذهنت بهت یادآوری می کنه که " ایینجووری! " و تو این بار کاملا کم میاری! حرف حساب جواب نداره!

امروز ظهر دلم گرفت ٬ چون احساس کردم خیلی از حرفا رو نمی تونم بزنم ٬ چون احساس کردم یه نفر بهتر از من بلده حرف بزنه ٬ چون احساس کردم گفتن از روزها و شبهایی که گذشته و تلاشی که از ته دل و با علاقه بوده  دیگه  برای کسی ارزشی نداره ...  بی ارزشه چون این بار ارزش چیز دیگه ایه! امروز خیلی دلم گرفته بود ٬ ازم پرسیدن "ناراحت شدی؟ " دروغ گفتم که "نه! " و توی دلم گفتم "آره ! " ... گفتم نه چون راست گفتنم چندان تاثیری نداشت و گفتم آره چون به وجدانم نمی تونستم دروغ بگم! اما دلم بدجوری گرفته بود ... می دونم چه روزهایی در راهه ... می دونم قراره از چه راهی بگذرم ٬ اما خیلی دلگیرم ... دلگیر از کسی که "حرفامو گوش کرد ٬ اما دردمو نشنید"

دیشب با خودم عهد بستم که دیگه راحت بگذرم ... از هر چیزی که تحمل دنیا رو برام سخت می کنه ... دیشب مناجات شعبانیه توی گوشم که پیچید ٬ بغض چند روزه ام رها شد ... اما دلم سبک نشد ٬ پس عهد بستم از کنار نامهربونی های اطرافیانم بگذرم تا شاید دنیا هم از کنارم آروم بگذره! فقط  دلم می خواست به خدا بگم ٬ جواب یکرنگی و همراهی من با آدمها این بود ؟!

بذارین پای غرولندهای معمول آدمها ... این بارم نوبت من بود ! بذارین پای دلواپسی و دلگیری و ... این بار نوشتم چون تنها چیزی که آرومم می کرد "نوشتن" بود !

همین!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:6 توسط انوشه |

خودشناسی

به سوالات زیر با آرامش پاسخ دهید :

۱ - اگر شما ماهیانه تنها ۲۰ هزار ریال هزینه پیام کوتاه پرداخت کنید  ٬ با احتساب اینکه هر ایرانی ممکن است حداقل ۲۰ هزار ریال برای پیام کوتاه ماهیانه اش هزینه کند ٬ محاسبه کنید که شرکت مخابرات در چه حالی به سر می برد ؟

الف - شادمانی بی سبب!         ب - افسردگی بی سبب!        ج - انفجار ناشی از خشم!      د - با حفظ شئونات همه موارد!

۲ - این جمله از کیست ؟ " یکیشون خیلی خوبه ( ۲ بار ) ٬ همگی بگید ماشاا... ! "

الف - زهرا مارال صباغان       ب - میم مثل مادر!       ج - م . ع . ن . پ        د - ح . ش . ز

۳ - در سریال لاست ( ! )  سیزن یک  ٬ قسمت سوم ٬ این جمله از چه کسی نقل شده " لطفا نقطه ما نقطه را نقطه پیدا نقطه کنید نقطه!  اس نقطه ام نقطه اس نقطه قطعه نقطه دلمان نقطه برای نقطه پیامک نقطه زدن نقطه تنگید نقطه پول نقطه تلگراف نقطه فرستادن نقطه نداریم نقطه "  ؟

الف- جیم جارموش!        ب- ساویر سولانا       ج - مایکل جکسون      د - کیت وینسلت

۴ - احتمال دوستی شما با کسی که کم حرف می زند و بیشتر عمل می کند بیشتر است یا با کسی که پرحرف (!) می زند و کلا  همون بیشتر عمل (!) می کند!؟

الف - سالم باشه ٬ هر چی می خواد باشه            ب - علف باید به دهن بزی شیرین بیاد        

ج - بسته به نوع عمل دارد                              د - هر عملی یه عکس العملی داره!

۵ - جای خالی را هر جور دوست می دارید پر کنید  " این روزها همه .......... شما چطور ؟ "   فعل را متناسب با کلمه انتخابی جایگزین کنید ( اینم  باید یادآوری کنم؟! )  

الف - غبارآلود        ب - کمی تا قسمتی آفتابی          ج - عاشق       د - خاطره باز (تو مایه های کفتر باز! )

۶ - اگر نامزد شما ٬ در اولین ملاقات برایتان یک دسته گل رز سفید چرک یاسی (!!) بیاورد چه نتیجه ای می گیرید ؟

الف - عاشق منه! دوست داره منو! (لطفا آروم باشید! )

ب- زندگیمان هم شبیه گلهای رز  ٬ سفید و عشقمان یاسی خواهد بود ٬ چرک هم خودتی! ( من شرمنده ام واقعا!! )

ج - رز دوست ندارم ٬ کاکتوس بهتره!

د - قصد ازدواج ندارم! 

 

نتیجه ی سوالات -

بین ۰ تا ۹  : شما عاشق هستید! البته این حالت این روزها کمی نگران کننده است . لطفا در اسرع وقت خودکشی کنید!  وقت ما را هم نگیرید لطفا ! نقطه !

بین ۹ تا ۱۵  : به زودی به سفر می روید!  راه می بینم برات ... اهم اهم!

بین ۱۵ تا الی ماشاا... : بزن کف قشنگه رو! شما کلا در وضع بحران  به سر می برید . از نظر شما زندگی مخلوطی از نفرت و کینه است که در ساخت سس آن از قهوه ترک هم استفاده شده است! از نظر شما ٬ هیچ چیز ارزش زندگی ندارد ٬ هیچ کس ارزش ماندن ندارد و همین باعث شده است تا مدتی به تمامی اطرافیانتان بدبین شوید و به انزوا روی بیاورید . توصیه ما به شما ٬ غصه نخور کرگدن ٬ تو هم یه روز می پری!!!

پ .ن  :  کلا ! موفق !

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:18 توسط انوشه |

از دیروز

گلایه ای نیست جز اینکه دوری ... دیدنت کوتاه و بودنت رویاست ...

گلایه ای نیست جز همان گله ی دیروز و هر روز

می شود کمی بیشتر کنار پرچین رویایم بمانی!؟

می شود ؟

گله ای نیست ...

باشد ... دلگیر نشو !

 

پ. ن - چقدر سخته بدونی هیچ کاری از دستت بر نمی یاد ! چقدر حس ناتوانی و تردید تلخه! این روزها ٬ سخت و تلخ و آرام می گذرد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 21:46 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر