تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

یه روز با طعم خاطره ها

دلم می خواد بارون بیاد اما هوا درست مثل بهار صافه . بی خیال الدوله صداش بلنده و منم بی حوصله .به خاطره هاش گوش می دیم و نمی دیم ... لبخند می زنم و فکر می کنم کاش منم خاطره هام این رنگی بود . ضیابری رد می شه ٬ می خندم و فکر می کنم که امروز روز خاطره هاست . هنوز هاج و واج و شلخته است . "استاد ٬ استاد" کردنهای در به در دلمو می لرزونه . یاد دانشکده افتادم و عصر های دلگیر کلاس مخابرات . کات . صفحه گوشی رو میزون می کنم و همه لبخند می زنن . ایوون و آل پاچینو یه طرف و چشمهایش و رومئو  یه طرف دیگه .  می خندم به یاد خاطره هام ... کات . داریم قدم می زنیم و من آروم با خودم زمزمه می کنم  " مرا که با تو شادم پریشان نکن ..." بی حوصله ام ... دلتنگ و دلگیر و خسته . جمله هام کوتاهه درست مثل نگاهم . ایوون می فهمه ٬ درست مثل همیشه . می رسیم به آبمیوه صدرا و چهره گرانیت و فامیلش با جزئیات عجیب و غریبی یادم می یاد . چشمهایش می پرسه چند سال پیش بود ؟ می خندم که "چند" سال پیش ! باید بعضی لحظه ها رو ثبت کرد . کات . دلم می خواد راه برم . بی هدف - بی مقصد ... بی حوصله ام و دلم بارون می خواد ٬ بی چتر . بی حرف . بی قصه . بی خاطره . دلتنگم ... برای شاهرگ-برای بیلبورد - برای ساعت شنی - حتی برای خودم  ... برای بارون و سکوت و دل خوش ! یه نفر توی ذهنم جوابمو می ده که "دل خوش سیری چند ؟! "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:59 توسط انوشه |

فال ازدواج با طلا

مهرماه ۱۳۸۸ !

خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !   اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من .  گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !!

پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... !

پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !  جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه |

خاطرات پاییزی

نشستم توی اتوبوس شلوغ و سرمو چسبوندم به شیشه تا یه کم خنک شم! بارون اونقدر شدیده که یاد خونه افتادم با بارون های شدید و هوای تاریک و ... رادیو پیام ترانه هاش بارونیه . حرفای گوینده اش بارونیه ... حس و حال برنامه هاشم ایضا ... راننده صدای رادیو رو زیاد می کنه ٬ منم چشم رو هم می ذارم و می رم به روزهای دور ... از گرانیت و بی خیال الدوله و کهیر و بوشوک می یان توی ذهنم و من هی لبخند میزنم و هی چشم باز می کنم و هی بارون شدید تر می شه ... افتخاری از بارون می خونه و از خاطره های بارونی ... صدای گوینده از یاد و بارون و عشق زیر بارون می گه . یاد بیلبورد می افتم و  ساعت شنی و شاهرگ . کاش بارون می دونست چقدر واسه آدما عزیزه ... خیابون قفل شده ٬ ماشینها پشت سر هم وایستادن و من دلواپسم که دیر شده . باید تصمیم بگیرم که بشینم یا پیاده شم ... تحلیلم چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه . پیاده می شم و گوشی رو توی گوشم میزون می کنم و باز ترانه های بارونی و باز گوینده و جمله های بارونیش ... پیاده برم زودتر می رسم . مردم خسته و بی حوصله گوشه خیابون منتظرن تا راه باز بشه ٬ صدای گوینده توی گوشم می پیچه که " با همه مردم شهر ٬ زیر باران باید رفت ! " ... یکساعت بعد ٬ من و کفشهای خیس و چتر شکسته و ...

و بعد از دو روز ٬ تب - سرفه - گلودرد - و ... باز باران با ترانه !

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط انوشه |

رویا و حقیقت

سه - دو - یک - حرکت !

راستش می دونم داشتنت مثل رویاست . تو به این خوبی ٬ حیف نیست وقتت رو صرف من کنی ؟ دلم می خواد فردا رو با تو بسازم ٬ حتی توی رویا . می شه یه لطفی کنی و یه کم به حرفام فکر کنی ... فقط همینو ازت می خوام . فقط بهش فکر کن ... / کات !

سه - دو یک - حرکت !

خیلی وقت بود منتظرت بودم . می دونستم یه روز می رسی اما ... غافلگیرم کردی  . اولش با نگاهت ٬ بعد با لبخندت ... و حالا با این مهربونیت ... می خوام یه اعترافی بکنم ...اگه خودت بخوای ٬ هیچ کسی جاتو نمی گیره ٬ می خوام بدونی که برام مهمی / کات !!

سه - دو  - یک - حرکت !

حالا من اون موقع یه چیزی گفتم ٬ تو جرا باورت شد ؟ ببین ٬ زندگی که شوخی نیست . منظور من این نبود که متعهد بشیم ٬ همین که هستی برام مهمه . برو دنبال فرصتهات ... من خوشبختی تو رو می خوام ٬ خودت که می دونی! / کات !!!

سه- دو - یک - حرکت !

تو خودت گفتی! من رو حرفات حساب کرده بودم . بهت که گفته بودم اگه خودت بخوای ٬ هیچ کس جاتو نمی گیره . نمی تونه که بگیره . برای من فقط تو مهمی ... / کات !!!!

س- دو - یک - حرکت !

ای بابا ... خسته ام کردی! اینقدر احساساتی نباش!  می دونم چقدر برات مهمم ٬ اما بذار آزاد باشم . من از اولشم نگفتم که هستم یا نیستم . یادت نیست ؟ گفتم ٬ داشتنت برام مثل یه رویاست . پس بذار رویا بمونه / کات !!!!!

 

پ .ن : میان نگاه "مریخ" تا "ونوس" ٬ تفاوت از زمین تا آسمان است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 12:21 توسط انوشه |

ضرباهنگ این روزها

- باید بری تا باورت بشه چی می گم ٬ زیباست ...خیلی زیبا . بیپ !

- فکر نکن حواسم بهت نیست ٬ اینقدر خودتو ناراحت نکن . بیپ !

- بی معرفتی هم حدی داره ... بیپ !

-خسته نشدی از اینهمه اتفاق؟ کم نیاوردی؟ . بیپ !

- بیدار می شم٬ تو هستی ... راه می رم ٬ هستی ... همه جا کنارمی . بیپ !

- دلم می خواد فریاد بزنم که "آخه تا کی می خواین بازی کنید!؟ " . بیپ!

- می دونی با آدم بی محبت باید چه کار کرد ؟ . بیپ!

- بیا نذر کنیم براش... بیپ !

- صاف تو چشام نگاه می کنه و می گه هر روز هفته اش باید برای من باشه . بیپ !

- آخ که چقدر دلم می خواد حرفامو بزنم . بیپ !

- یک هفته است برگشتم و عجیب دلم تنگ شده... بیپ ! 

- قول می دم اونجوری بشم که دوست داری . بیپ !

- دست و دلم به کار نمی ره ٬ دلخورم می فهمی؟ بیپ !

- چشمم افتاد به جزوه "الکترونیک ۳ " ٬ چقدر زود گذشت .بیپ!

-دلم برای پیاده روی ٬ پاییز ٬ برگهای زیر پامون ٬ حرف زدن و رفتن و رفتن و رفتن ...تنگ می شه . بیپ !

- پیتزا پپرونی رو دوست دارم ٬ اما این روزها ... بیپ !

- قرار آدمها مقدسه ٬ نکنه بی حرمتی کنی بهش. بیپ !

- هوای دلشو داشته باش ٬ هنوز دنیاش قشنگ و دوست داشتنیه .بیپ !

- از حجم اینهمه دروغ و ریاکاری و بی انصافی خسته ام ...خیلی خسته . بیپ !

- باید آدرس سایت رو زیر نویس کنیم ٬ برد تبلیغاتیش عالیه . بیپ !

- حس می کنم زیادی ام . بییییپ !

- در تاریک ترین لحظه ها هم روزنه ای هست ... بیپ !

- خوابت رو می بینه ٬ همین خودش یه دنیاست ... بیپ !

- مهربان و صبور و آرام بمان . بیپ !

- حسودی نمی کنم ٬ این راهیه که برام نوشتن . بیپ !

- نوشتم نوشتی نوشت ٬ یعنی آخرش چی می شه ؟ بیپ !

----- بیپ . ... بیپ . . ... بیپ . . .  ... بیپ . . . . ...

 

پ.ن : یه روز همه چیز تموم می شه . بیپ !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:15 توسط انوشه |

شطرنج

- کنار پنجره ایستاده بود و به راه رفتن کلاغ روی برگهای خشک پیاده رو نگاه می کرد . موسیقی با صدای ضعیفی از اتاق کناری شنیده می شد . دست کشید روی خاک پنجره و نوشت " یادم تو را فراموش"

-- انگشتش رو روی حروف برجسته ی جلد حرکت داد . یادش افتاد روز تولدش منتظر هر هدیه ای بود جز یه کتاب ... ورق زد و به دست خط صفحه ی اول خیره شد . انتخابش چی بود !؟ تمام این سالها  از جلوی چشماش رد شدن ٬ ذهنش رو نگه داشت و با دست به شقیقه هاش ضربه زد  . زیر لب گفت " از دست این سردرد قدیمی ..."

--- برای هزارمین بار جمله هاشونو می شنید . میدونست راهش اشتباه بوده ٬ اما باز دلش راضی نمی شد . جمله ی بعدی کوبید توی سرش که "پاشون برسه به زمین ٬ همه چیز یادشون می ره ... " دلش لرزید برای آرزوهاش٬ برای سادگیش ٬ برای دوست داشتنش ... زل زد به صفحه ی ساعت مچی اش و توی دلش تکرار کرد " یادت مرا فراموش ..."

---- دیگه تعداد روز و ماه از دستش در رفته بود ... دلتنگی هاش اونقدر طولانی شده بودن که دیگه به بودنشون عادت کرده بود . دلش می خواست دوباره قدم اول باشه ٬ اما راهش رو هموار نمی دید . یقه ی پیراهن رو روی گردنش مرتب کرد و فکر کرد "چه قدر راحت خرابش کردم..." با بدخلقی دگمه هاشو بست . دیگه خسته شده بود از این تنهایی ...

** " توی شطرنج همیشه اونی که می گه کیش نمی بره ٬ مهم اون   کسیه که  می گه "مات" !

پ. ن : دنیامون متفاوته اما خودمون نگاهمونو از هم دور می کنیم . احساسمون راهشو درست انتخاب می کنه اما جهت یاب ذهنمون همه چیز رو می ریزه به هم ... چرا زندگی رو نمیشه زندگی کرد !؟ ... نه ! بهتره بپرسم ٬ چرا نمی ذاریم زندگی رو زندگی کنیم !؟  ... نه ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:59 توسط انوشه |

ما هیچ - ما نگاه

 

سبدی دارم در دست

می روم سوی خدا

یا علی می گویم

 

 

پ.ن : این روزها و شبها ٬ خیلی خیلی خیلی التماس دعا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:1 توسط انوشه |

توکل

- چادر گلدارش رو روی سرش محکم کرد و نگاهش رو دزدید . صدای مرد بلند شده بود ٬ جمله ها مثل پتک رو سرش هوار می شدن . مهلت - اجاره - دیرکرد - تخلیه ... سری تکون داد به نشانه تایید و با شرمندگی بغضش رو فرو خورد. صداش می لرزید ٬ مثل تمام این سالها ... قول - تا آخر این ماه - شرمنده - ... کلید واژه های حرفاش رو توی ذهنش با تاخیر می شنید ... قدمهای مردونه که دور شد در رو بست و تکیه داد به سردی فلزی در ... چادرش سر خورد روی زمین و بغضش شکست ... زل زد به اتاق سوت و کور و با صدای ربنای رادیو دلش پر کشید . فکر کرد ٬ اگه هنوز زنده بود هیچ کسی از فرداهای تلخ و تهدیدهای عجیب براش جمله نمی ساخت . زیر لب زمزمه کرد " توکل به خدا... "

-- در تاکسی رو مجکم بست و اخم های گره خورده ی راننده رو توی آینه دید . دنده ی یک نرسیده به دنده ی دو زنگ موبایلش بلند شد . شماره آشنا بود ٬ دلش لرزید ... ماه ها بود خبرهای این شماره ها دنیاشو تاریک کرده بودن ...کما - هزینه ی بیمارستان - نظر دکتر - دعا ... تصویر مادر از جلوی چشمش کنار نمی رفت ... از تصویر خندان تا چهره ی خسته و پریده رنگ روی تخت بیمارستان ... راننده پیچ رادیو رو چرخوند و دلش با صدای اذان پر کشید ...گوشی رو که قطع کرد زل زد به تابلوی کنار اتوبان ... "توکلت علی ا..."

--- صورتش رو میون سیاهی چادر روی سرش پوشونده بود . کز کرده بود سر پیچ همون کوچه ی همیشگی و مثل هر روز صدای افتادن سکه ها رو توی ظرف فلزی جلوی پاش می شمرد ٬ هفده ... هجده ... جمله های پسر ۵ سالش توی گوشش پیچید ٬ محل کار - شغل مامان - حرف همسایه ها - ... توی ذهنش حقیقت رو بهش گفت . چشمای کودکانه اش غمگین شد ٬حتی از تصورش دلش لرزید ... نفر نوزدهم نزدیک شد و صدای برخورد چند تا سکه افکارش رو به هم ریخت . چادر رو روی صورتش محکم کرد و پشت سیاهیش پنهان شد .نزدیک اذان بود ٬ اینو از عجله ی قدمها فهمید ... پاهاش بی حس شده بودن ٬ فکر کرد برای افطار چی واجب تره ؟ خرما ؟ سبزی ؟ زولبیا ؟ سکه ها توی ظرف فلزی بودن و وقت برگشتن بود ... مغازه ی سر نبش کوچه صدای رادیوش رو بلند کرده بود ٬ بغضش با شنیدن صدای ربنا رها شد ... توی حصار تاریک چادرش آروم اشک ریخت و زمزمه کرد "توکل به خودت٬ خودت کمکم کن ... "

 

---- استکانهای چای رو چید توی سینی ... ظرف پنیر و سبزی و نون رو گذاشت توی سینی های کناری ... از حیاط مسجد صدای قدمهای آدمها رو می شنید . تکیه زد به در کوچیک آبدارخونه ی مسجد و فکر کرد وقتشه کفشها رو جفت کنه . شعله ی گاز رو کم کرد و از حیاط گذشت و رسید جلوی در ورودی . کفشا رو که جفت می کرد چشمش افتاد به پسر بچه ای که هر روز سر افطار سر می رسید . صورتش مثل هر روز کثیف بود و توی دستش برگه های فال بود و چند تا جعبه آدامس . منتظر یه نگاه بود تا مثل هر روز پناهش بدن ... لبخند زد و سر تکون داد . نگاهش رو چرخوند سمت کفشا و زیر چشمی زل زد به حوض وسط حیاط و صورت خیس پسر ...صدای اذان از بلندگوی مسجد پیچید توی حیاط و سیاهی از روی گونه هاش سر  خورد ... دعا کرد ... مثل هر روز و سپردش به صاحبش ... زیر لب ذکری گفت و توی دلش تکرار کرد "توکل به خدا ... "

ــــــ تقویم رو که نگاه کنی از حال دلت هم باخبر می شی ... باید بی قرار بشی تا رسیدن "ماه قرار" رو حس کنی  . نمی دونم چه حکمتیه اما هر سال توی این روزها بدجوری بی قرار رسیدن و شنیدن و زمزمه کردن های ماه رمضون می شم ... انگار دلم زودتر از دنیام به پیشوازش می ره !

بی صبرانه چشم انتظار ربنای آسمونم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:21 توسط انوشه |

به نام گلهای سرخ

قسم نخورده بودم برای بودنت ٬ که آمدی .

قسم نداده بودم برای ماندنت ٬ که ماندی .

قسم خورده ام به نام گلبرگهای گل سرخ که نقش تو دارد برای من ...

قسم خورده ام به نام دلی که دلدارش دور بود و دیدنش دیر ...

قسم خوردم به نام مهربان او ٬ که بمانی ...

اسیر آن لحظه ام که نزدیکی ...

اسیر آن لحظه که آشنایم می دانی با دنیایت ...

من ٬ اسیر لحظه های خوب توام ...

با من از بی تابی عاشقانه

از تکرار بی پایان دلخوشی هایم

از بهانه های کوچکم برای خوشبختی

 از بودنت  بگو ...

من قسم می خورم به پاکی آسمان

 که از  روزنه ای رو به فردای با "تو"

طرح این رویا را ستاره باران کنم .

باز هم مرا به دنیای خود ببر ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 1:3 توسط انوشه |

فردای دیروزها ...

یک - زل زده بود به تصویر توی قاب . تصاویر لابه لای خاطراتش می پیچیدن و رد می شدن ... سر تکون داد تا نگاهش روی چشمای مهربون توی عکس ثابت بمونه .  دختر توی عکس با نگاهش حرف می زد اما نگاه پسر آروم بود مثل همیشه ... فکر کرد ٬ دلتنگشون می شه ... خیلی زیاد ...

دو - ظهر بود ٬ شلوغی خیابونا اینو می گفت ... دست همو گرفته بودن و مثل هر روز مسیر مدرسه تا خونه رو با حرف و خاطره و اتفاقای با مزه طی می کردن ... هنوز رویاهاشون رنگی بود ٬ هنوز شاهزاده ی قصه های عاشقانه رو دوست داشتن ... شبیه همه ی دخترها . یکی از درس می گفت ٬ یکی از فردا ... یکی از دل می گفت و  این بار هر دو سکوت می کردن ... قد می کشیدن با خط زدن امروز و فردا ... تا خود خود فردا .

سه - توی ذهنش شلوغ بود ٬ اما نگاهش دنبال یه نگاه بود . می دونست دل توی دلش نیست . اینو توی این چند سال خوب فهمیده بود . قد کشیده بودن ٬ اما هنوز رویاهاشون رنگی بود . چشماشو بست و تصور کرد ... قد کشیدن رویاشو دوست داشت ٬ باید از فردا بگه و از دل ... دعا کرد همه ی گره ها باز بشن ... دعا کرد ناهمواری هموار بشه ... دعا کرد دلشون دلیلشون باشه ...

 چهار- دست کشید روی عکسها ... ترتیبشون بهم ریخته بود اما ذهنش هنوز مورخ خوبی بود . یاد دلهره هاش افتاد ٬ یاد گره های کوچیک ... یاد اشکهایی که از نگرانی ریخته بودن ... فکر کرد ٬  دغدغه هاشونم مثل رویاهاشون قد کشیدن ...  

پنج - نوبت چرخید و کله قند رسید توی دستاش ... صداها دور و نزدیک می شدن ٬ یاد رویاهاشون افتاد ٬یاد رنگ آمیزی دلنشین دلش . می تونست حدس بزنه توی دلش چه خبره ...تصاویر دیروز کمرنگ می شد و تصورات فردا پررنگ ... غوغایی بود توی ذهنش!  چشماشو بست و دعا کرد ٬ برای خوشبختیشون ٬ برای فرداهای رنگی ... برای زیباترین لحظه ها ... بغض کرده بود درست همونجوری که فکر می کرد ...

شش - زل زده بود به تصویر توی قاب ... بغض کرده بود از روی شادی  ... نگاه دختر براش آشنا بود ٬ به قد یه دوستی ده ساله ... نگاه پسر آروم به قد آشنایی شش ساله ... عددها جلوی چشماش رژه می رفتن ... ده ٬ شش ٬ هشتادو هشت ... رو کرد به آسمون و دعا کرد ٬ توی هر قدمشون مهر باشه و توی هر نگاهشون عشق ... دعا کرد به گرمی تابستون و صداقت مهرشون ... دعا کرد برای جاودانه شدن سرود عاشقانه شون ...

 

پ . ن :  چشم انتظار بودن همیشه هم بد نیست ... مخصوصا اگه چشم انتظار روزهای خوبی باشی ...

پ . ن ۲ - تقدیم به دو دوست ٬ دو همراه  و ... که همیشه برام عزیزن . امیدوارم خوشبخت بشین ...

پ . ن ۳ - این نوشته کاملا شخصی  - اختصاصی  و دوستانه است! لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:43 توسط انوشه |

وصله ی ناجور

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلهره ناتمام یک "نون" ساده

ماندن یا نماندن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلواپسی تعبیر هر لحظه ی نگاه

دیدن یا ندیدن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تو اسیر می شوی

اسیر مرام نامه ای به نام  ...

                                    "او " !

و چه حقیری اگر اسارت دل را

به "وصله ای ناجور" تعبیر کنی !

دلت که بلرزد دیگر تمام است

با اینهمه  تو

هنوز به ابتدای قصه ی دلت نرسیده ای  !

 

پس از دو روز نوشت :

بی قراری آسمان و قرار دلم را دوست می دارم!   همین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 17:12 توسط انوشه |

به نام گل سرخ

می شه تقویم و نگه داشت ؟ می شه یک روز ٬ میون شلوغی  لحظه ها سکوت کرد و خیره شد به مهربونی چشات ؟

 می شه بی اجازه شیطنت کنم کنار خنده هات ؟ می شه یک روز ٬ از این هوای دوریت دور بشم ٬ اوج بگیرم تا بلندای صدات ؟؟

 می شه این بار گوشه دفتر خاطراتتو به نام "من "خط بزنی؟ می شه این بار بنویسی از دلم ؟ می شه این بار حرفی از رفتن نزنی ؟

 می شه این بار به یاد تو ٬ به حرمت نگاه تو بنویسم از دلم ؟ می شه سرلوحه ی این قصه بنویسم "به نام گل سرخ " ؟ 

 می شه باور بکنی که دلم قد یه دنیا پریشونه هنوز ؟

می شه  ... ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:38 توسط انوشه |

سکوت

 

به من خرده می گیری که انگار سالهاست صداتو نمی شنوم... انگار سالهاست یادم رفته که هستی! خرده می گیری از سکوتم ٬ از نگاهم ٬ حتی از افکارم! این روزها عجیبه حال دلم که انگار دیگه با ساز هیچ کس کوک نمی شه .  می دونی "طغیان واژه ها "یعنی چی ؟ آره ٬ من خوب می دونم . پس خرده نگیر به من اگه بی صدا می یام و می رم و واژه هام نه رنگ دیروز داره ٬ نه شوق پرواز ... خرده نگیر اگه این روزها منم مثل "خیلی"ها به "شبیه شدن" ها فکر می کنم ...خرده نگیر اگه منم این روزها تردید رو به ترغیب برتری می دم! خرده نگیر اگه این روزها -که انگار به ماه ها رسیده!   - حرفی ندارم جز تکرار همین دلهره ها !  دلم برای شادی های کوچیک تنگه ٬ تو چه می فهمی که پرت شدن از رنگ و نور و امید به هوای شک و تردید و دلهره یعنی چه!؟ تو چه می فهمی ٬ وقتی این روزها تایید کردن سخت ترین کار دنیاست ...به من خرده می گیری که کجایی؟ که اسیر این رخوت نشو ... اما خبر نداری از حال دلم که دلش می خواد هنوز بچگی کنه!  هنوز رنگ بزنه به نقشهای فریبنده ی این دنیا حتی بی بهانه ... خرده می گیری که عوض شدی ٬ خرده می گیری که اسیر کلیشه ای ... آره! حق با توئه! این روزها کلیشه تعبیر تازه ی حرفهای منه ... حتی اگه توی مقیاس تو نگنجه! خرده می گیری به هوای خسته ی این حوالی ... بذار برات از دلواپسی  های ساده ی دلها بگم ... بذار این بار واژه ها اسیرم باشن ٬ نه "من ِ خسته" اسیر واژه ها! بذار بگم تا بدونی که پرواز شرط ما بود ٬ اما اگه هوای دلت ابری باشه ٬ چه پروازی؟ چه گریزی؟!  خرده می گیری که تلخی ... نه انکار می کنم ٬ نه اعتراف ...که دیگه برای نگاه منصفانه کمی دیر شده ! دلم هوای شنیدن امواج دریا رو داره ٬ نه دیدنش! دلم هوای شنیدن صدای بال گنجشکها رو داره روی شاخه های لرزون ٬دلم هوای شنیدن گستاخی باد رو داره وقتی بدون ترس از رهگذرهای سرگردون می وزه تا هر جایی که دلش می خواد ٬ آره ...درست خوندی ... دلم هوای "شنیدن" داره ٬ نه دیدن! این روزها نگاهم لبریزه ... اما صدایی نیست!

خرده می گیری به من که دورم ... آره ! دورم ... به قول اون شاعر اهل بارون : "هر چه هستم ٬ از تو دورم ...دور!! "

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 22:54 توسط انوشه |

دو یا سه !

همه غایب می شن و تو حاضری!

همه دور می شن و تو نزدیکی!

همه سنگ می شن و تو صبوری!

دنبال دلیل می گردم ٬ دنبال تفاوت ٬ دنبال بهانه!

یک - دو - سه  - چهار ...چه فرقی می کنه !؟

 دوشنبه یا سه شنبه ... فرقش اینه که همه دورن و تو نزدیکی!

فرقش اینه که من مضطربم و تو آرومی!

من پریشونم و تو می خندی!

من دلتنگ می شم و تو نگاه می کنی!

دوشنبه یا سه شنبه ... فرقی نمی کنه! مهم اینه که من گوشه ی تقویم این روزهام مدام ثبتت می کنم ...

گاهی با عشق ٬ گاهی با شوق و گاهی با دلتنگی!

همه غریبه ان و تو آشنایی ...

باز هم فرقی نمی کنه ٬ چون تو همیشه هستی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 23:58 توسط انوشه |

پیش از 5 عصر

یک - دستش سر خورد روی دکمه ها . بهانه ی عجیبی بود برای شروع صحبت ٬ اما شروع کرد ... صدای قلبش رو می شنید ... زیر لب زمزمه کرد "همه دنیا بخوان و تو بگی "نه" !

دو - نوشته رو چند بار خوند و اخماش رفت تو  هم ... چرا اینقدر اصرار داره به تصمیمش؟ یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت امروز باید حرفم رو بزنم ... دستش رفت روی دگمه ها و نوشت ...

سه - دلش گرفته بود . خیلی وقت بود دلتنگ می شد و دور بود ... خیلی وقت بود دلش هوای حرف زدن صادقانه داشت اما ... می ترسید ! مثل همیشه می ترسید . زل زد به جنب و جوش اطرافیانش و توی دلش گفت "کاش می شد بهش بگم " ... یاد آخرین روز افتاد ٬ چقدر توسی بهش می یومد ...

چهار - سوال عجیبی بود ٬ انتظارش رو نداشت . قلبش تند تر می زد ٬ می تونست حدس بزنه که  آخر این حرفها به کجا می رسه ٬ اما می ترسید ... نوشت و دستش رفت روی دگمه ارسال  . چشماشو بست و با خودش فکر کرد ٬ کاش اینقدر طفره نره !

پنج - بغض کرده بود ٬ صدای اطرافیانش دور و نزدیک می شد . چند بار جمله ها رو خوند ! باورش نمی شد ... انتظار هر جمله ای رو داشت جز این جمله ها ... ذهنش رفت به چند ماه قبل  ... جریان عوض شده بود ؟! کی از یادش رفته بود ؟!  چشماشو بست و تصورش کرد ٬ مثل همیشه ٬ مثل همه ی روزهای خوب ... حضورش باعث آرامش بود ٬ لبخندش باعث دلگرمی و نگاهش باعث شادی ... پس چرا دور شد ؟! ... چشماشو باز کرد و دوباره خوند ... "شما لطف دارین!" ... بغضش شدید تر می شد و این فکر از ذهنش می گذشت که " کاش نمی گفت " ...

شش - ساعت ۵ عصر بود ... پشت شیشه نشسته بود و بی دلیل زل زده بود به تصویر توی شیشه ... "به امید دیدار" ... ذهنش آروم نمی گرفت ٬ تکرار هر جمله آزارش می داد ... دلش هوای روزهای دوری رو داشت ٬ روزهایی که براش خاطره می شد ... دلش تنگ بود ٬ برای آرامشش ٬ برای نگاهش ٬ برای لبخندش ...

هفت - گوشه ی کاغذی نوشت "دیگر سکوت خواهم کرد ٬ دیگر هیچ نخواهم گفت ... حالا دور می شوی و دورم می کنی از سهم آرامشت ... دل بستن شبیه قصه است ٬ با یکی بود شروع می شود و با یکی نبود پایان می گیرد " ... به ساعتش نگاه کرد ٬ پنج دقیقه از ۵ عصر می گذشت و هنوز منتظر بود ... آروم زمزمه کرد :

" من تو را دوست می دارم

تو دیگری را

و دیگری مرا شاید ..."

 

پ . ن : بعضی از حرفا سهم دل خودته ٬ نباید سهمت رو ببخشی ! نباید کسی رو شریک کنی ... بعضی از احساسات سهم توئه ٬ نباید آسون خرجش کنی ...

 پ. ن ۲ : نوشتن هر قصه ای برام دلنشینه ٬ چه حقیقی چه تخیلی!  پس لطفا دنبال کشف ارتباط منطقی نباشید !

به رسم فیلمهای سینمایی  "کلیه اتفاقات این داستان تخیلی بوده و هرگونه تشابه اسمی ( کدوم اسم ؟!!!! ) اتفاقی است ! "

با تشکر!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:12 توسط انوشه |

دینگ


دینگ گزارش انتخابات چی شد؟
دینگ کابل ضبط تلفنی کوش؟
دینگ امروز استودیو داریم ٬ پس کو تکست ها ؟
دینگ گفتی چند تا برنامه ی انتخاباتی؟
دینگ لطفا ساکت باشید!! اینجا تحریریه است!
دینگ گزارشگر مورد نظر در جهان موجود نمی باشد!
دینگ ویژه برنامه ها که یادت نرفته؟!
دینگ هنوز رژیمی؟
دینگ می شه این هفته ننویسم؟
دینگ موضوع پیشنهاد بده!
دینگ از کارشناس چی بپرسیم؟
دینگ خانم دکتر {...} می گه تا ساعت ۵ وقت نداره! چی کار کنم؟
دینگ سی دی خام داری؟
دینگ استودیوم برای میکسه!  نگو "نه" که دلخور می شم!!
دینگ از صبح منتظرتم... الان باید خبر بدی؟
دینگ چقدر دلم تنگ شده!
دینگ دیگه دوشنبه ها و سه شنبه ها هم فرقی با باقی روزها نداره!
دینگ می خوای باهاش صحبت کنم؟
دینگ این مسیر کرایه اش همینه ٬ من بیشتر نمی دم!
دینگ به کی رای می دی؟
دینگ اصلاحی خورده! گزارش نظارت رو ببین!
دینگ شماره {...} رو بده بگم کل آیتم رو حذف کنه!
دینگ چه موسیقی خوبی! گفتی اسمش چیه؟!
دینگ می شه برای متنهات "کپی" بذاری؟!
دینگ چرا اس ام اس هام نمی رسه!
دینگ چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟!
دینگ من دو تا استکان چای می خوام! لطفا!!!
دینگ دستبندت چه رنگیه!؟!!
دینگ من برای برنامه چهاردهم کمک می خوام! بی معرفتها!
دینگ روی من حساب نکن!
دینگ این مربوط به منه! تو می تونی واسه خودت تصمیم بگیری!
دینگ زود جوش نیار! من که بدت رو نمی خوام!
دینگ تو دیوونه ای!


دینگ ... باشه! من چراغها را خاموش می کنم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:3 توسط انوشه |

تلخ مثل ...

ماشین مدل بالایی بود با رنگ کمیاب و سفارشی . مرد راننده به سختی لبه ی در جلو رو هل می داد تا از چهار راه شلوغ رد بشه . ماشین استارت نمی خورد و ثانیه های چراغ قرمز به انتهاش نزدیک می شد . پسری با دسته های گل رز به کمک مرد راننده اومد .سراشیبی خیابون و قدرت پسر گلفروش به سرعت ماشین اضافه کرد٬ مرد راننده جا موند و لبه ی در جلو از دستش جدا شد . ماشین بدون کنترل از چهارراه گذشت و فریاد "کمک" مرد بلند شد  . پسر گلفروش خودشو جلوی ماشین انداخت و با فشار زانوهای نحیفش سعی کرد تا جلوی حرکت ماشین رو بگیره ٬ماشین با سرعت به سمت جوی بزرگ و عمیق کنار خیابون رفت و پسر گلفروش همراه  با چرخهای ماشین به عمق جوی آب پرت شد... اما راننده نگران ساییدگی چراغ جلوی ماشینش بود !!

پ.ن : این یک اتفاق کاملا واقعی بود . اگه شرایط برعکس بود و پسر گلفروش احتیاج به کمک داشت اون مرد حاضر می شد لحظه ای از ماشین مدل بالاش پیاده شه و به کمکش بیاد !؟

 این روزها به راحتی از کنار هم رد می شیم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:35 توسط انوشه |

5 دقیقه به 5

زوم یک -

هی به تقویم نگاه می کرد و هی به خودش می گفت دو روز دیگه ... نه یه روز دیگه ... همین فردا ... و امروز ... یه چشمش به ساعته و یه چشمش به در . صدای ضربه های قلبشو حس می کنه .

زوم دو -

از پله ها بالا می ره و حواسش به ساعته . ذهنش پره از حرف و کار و خستگی ... برای فرار از صداهای ذهنش سر تکون می ده و اخماش می ره تو هم ... باز باید نشنیده بگذره .

زوم سه -

دستاش سردن ٬ از در که وارد می شه چشمش می افته به اخمایی که بالای نگاهش گره خورده . ناراحته ؟ صداها توی شلوغی گم می شه و با خودش می گه چقدر به ۵ عصر مونده ؟ ساعت جواب تلخی داره : ۵ دقیقه به ۵ !

زوم چهار -

از شلوغی فراریه ... نگاهش آشفته است درست مثل ذهنش  . می خنده به جمله ها و توی دلش دنبال بهانه است . ۳ دقیقه ...  عقربه ها هم با دلش همراهی نمی کنن !  فکر می کنه ٬ امروز روز من نیست و اخماش بیشتر عمق می گیرن . برای فرار از شلوغی به سمت در می ره و ... بی خداحافظی دور می شه .

زوم پنج -

 ذهنش آروم نمی گیره ٬ یعنی ناراحته ؟! این اخما بی دلیل نبود ... ساعت به ۹ رسیده و باز روی حروف صفحه جلو و عقب می ره .چرا  بد اخلاق بود ؟!  حالا مهمترین سوالش همینه ... فقط همین !

زوم شش -

"خستگی بود نه بداخلاقی" ٬ زل می زنه به صفحه و دستش روی دگمه ها سر می خوره . حساسه ؟ چرا می پرسه ؟ ... این حس براش آشناست ... اما ... اگه ... پس ... ممکنه ... روی کلمه ها حساس شده ٬ با خودش می گه ٬ پس چرا بازم نگفت ؟!  لبخند روی لبش و دگمه ی آخر همزمان می شه با فکری که توی ذهنش می پیچه ...

زوم هفت -

گوشه ی کاغذ می نویسه تا یادش بمونه . جمله های کوتاه و کلمه های ساده ... دلش آروم شده ٬ ذهنش دیگه پیغام خطا نمی ده که " ناراحته ! " ... تاریخ می زنه و با خودش می گه چند روز دیگه مونده؟!

 

پ. ن :  یه سوال ساده ٬ چرا ما عادت کردیم تا کلمات رو اسیر ذهنمون کنیم ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

دیوار

پشت این کوه بلند

لب دریای کبود

دختری بود

             که من

سخت می خواستمش

و تو گویی که گالی

آفریده شده بود

که منش دوست بدارم پر شور

و مرا دوست بدارد شیرین ...

و شما می دانید

آه ٬ ای اخترکان خاموش

که چه خوش دل بودیم

من و او مست ِ شکر خواب ِ امید

و چه خوشبختی ِ پاک

در نگاه من و او می خندید

 ...

و میان من و او

اینک این دشت بزرگ

اینک این راه دراز

اینک این کوه بلند .

 

                                                        هوشنگ ابتهاج (ه . ا . سایه)

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 19:4 توسط انوشه |

اتفاق

یک - تکیه داده بود به صندلی ٬ چرا نیست ؟! دستشو تکیه  ی چونه کرد و زل زد به شیشه ی روبروش و به رفت و آمدشون و به هیجانی که همیشه توی این لحظات به پا می شد . ساعت بالای سرشون درست ۵ عصر بود ... دلش لرزید و فکر کرد "یعنی از حرف دیروزش دلگیر شده ؟ "

دو - ساعت ۵ عصر بود ... پله ها رو دو تا یکی کرد . از راهروی باریک رد شد تا برسه به شلوغی اول پله ها ... سر چرخوند و از روی کنجکاوی داخل اتاق رو نگاه کرد . مثل همیشه شلوغ بود ...می خواست با دو قدم محکم از جلوی در رد شه ... اما برگشت ...از دیدنش جا خورده ؟  چرا  اینقدر ساکته ؟

سه - هنوز خیره به شیشه بود . سایه تصاویر روی شیشه حواسشو پرت کرده بود . یه لحظه ی کوتاه ٬ انگار درست دیده بود ! جا خورد ... سر تکون داد ٬ وانمود کرد که آرومه ... ساعت چند بود  ؟ دستاش گر گرفته بودن ٬ زل زد به صفحه ی مانیتور - به تصویر آدمای پشت شیشه - نگاهش سر خورد روی سایه ی روی شیشه ... درست دیده بود! صدا نزدیک بود ٬ آروم بود مثل همیشه ... جمله می ساخت ٬ با رامسر  ٬ با دریا ٬ با دیروز ...با "عذر تقصیر" .... نفس عمیق کشید و لبخند زد ٬ نفس عمیق کشید بی لبخند  ... سر چرخوند و زل زد به سفیدی صفحه ی مانیتور ... فکر کرد ٬ چقدر خوبه که اینجاست ...

چهار - می شمره ٬ یه بار - دو بار  - ... دستش سر می خوره روی دگمه های گوشی و می نویسه ... جمله هاش مرتب نمی شن ٬ آشفته است ... ساعت شش ونیم عصره ٬ هنوز فرصت هست ... پله ها رو دو تا یکی می کنه . نفسش باز به شماره افتاده ... سر تکون می ده و ...باز دستاش گر گرفتن! تصویر پشت شیشه آرومش می کنه ٬ دلگرمش می کنه ... به صداهای اطرافش گوش می ده و ...انگار نمی شنوه ! با خودش می گه ٬ طوسی بهش می یاد ...

پنج - گوشه ی دفتر خط می کشه . تاریخ می زنه و به ساعت نگاه می کنه . ساعت ۱۰ شبه ... خسته است ؟ ... باز انگشتاش نافرمانی می کنن ... خسته نباشیدش لوس و بی هدف پر می کشه و با خودش می گه ٬ نکنه بهش بخنده!؟

پ. ن - امروز با خودم فکر می کردم "دنیای ما دنیای عجیبیه ..." یاد حرف دوستی افتادم که دیروز همین جمله رو می گفت ...آره دنیای ما خیلی عجیبه! اونقدر عجیب که گاهی جا می مونی توی گذرش و گاهی دلت می خواد بهش ایست بدی و بگی : می شه یه کم آروم تر بری ؟! من هنوز توی ۲ دقیقه و ۲۵ ثانیه ی قبلی جا موندم! " ... قصه ی زندگی هر کدوم از ما از یه نقطه شروع می شه و یه جایی به اوج می رسه ... تا به حال به اوج قصه ی خودت فکر کردی ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0:26 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر