تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

خبر فوری

 

۲۸ مهر ماه یادتون نره !

 

جشنواره دختران

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:41 توسط انوشه |

صدای شب

وقتی می گن "رادیو" ٬ هر کسی یه زمانی و یه صدایی و احتمالا یه قالب برنامه ای می یاد توی ذهنش! اما من در بیشترمواقع اگه نخوام دروغ بگم تصویر ذهنی و دلیل آرامشم رادیویی بوده که توی سکوت و آرامش شب پای حرفا و صداهاش نشستم !  انگار وقتی فقط تویی و امواج ساده رادیو حرف همدیگرو بهتر می فهمین ... انگار هیچ رنگ و زنگی بین تو و تصوراتت از صداهای پشت رادیو فاصله نمیندازه ...

این شبها که "شب نیست" ٬ حالم خوبه ! هر شب یه گروه و هر بار یه صدای خاص و شنیدنی!

دوباره "رادیو " را دووووووووست می داریم با تمام پارازیتهایش !

این پست رو ننوشتم تا تبلیغ برنامه ای باشه ٬ نوشتم تا اگه مدتها بود رادیو رو توی تاریکی آسمون و سکوت شب همدم و همراه نمی دیدین دوباره بهش اعتماد کنید ...

حالا که اینا رو گفتم اینم بگم که ٬ پیشنهادم روشن کردن رادیوئه اونم درست سرساعت ۰۰.۰۰ بامداد!می تونید امتحان کنید !

روی امواج رادیو جوان ٬ هر شب یه صدا بهتون می گه که"اینجا شب نیست" !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 16:9 توسط انوشه |

دینگ


دینگ گزارش انتخابات چی شد؟
دینگ کابل ضبط تلفنی کوش؟
دینگ امروز استودیو داریم ٬ پس کو تکست ها ؟
دینگ گفتی چند تا برنامه ی انتخاباتی؟
دینگ لطفا ساکت باشید!! اینجا تحریریه است!
دینگ گزارشگر مورد نظر در جهان موجود نمی باشد!
دینگ ویژه برنامه ها که یادت نرفته؟!
دینگ هنوز رژیمی؟
دینگ می شه این هفته ننویسم؟
دینگ موضوع پیشنهاد بده!
دینگ از کارشناس چی بپرسیم؟
دینگ خانم دکتر {...} می گه تا ساعت ۵ وقت نداره! چی کار کنم؟
دینگ سی دی خام داری؟
دینگ استودیوم برای میکسه!  نگو "نه" که دلخور می شم!!
دینگ از صبح منتظرتم... الان باید خبر بدی؟
دینگ چقدر دلم تنگ شده!
دینگ دیگه دوشنبه ها و سه شنبه ها هم فرقی با باقی روزها نداره!
دینگ می خوای باهاش صحبت کنم؟
دینگ این مسیر کرایه اش همینه ٬ من بیشتر نمی دم!
دینگ به کی رای می دی؟
دینگ اصلاحی خورده! گزارش نظارت رو ببین!
دینگ شماره {...} رو بده بگم کل آیتم رو حذف کنه!
دینگ چه موسیقی خوبی! گفتی اسمش چیه؟!
دینگ می شه برای متنهات "کپی" بذاری؟!
دینگ چرا اس ام اس هام نمی رسه!
دینگ چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟!
دینگ من دو تا استکان چای می خوام! لطفا!!!
دینگ دستبندت چه رنگیه!؟!!
دینگ من برای برنامه چهاردهم کمک می خوام! بی معرفتها!
دینگ روی من حساب نکن!
دینگ این مربوط به منه! تو می تونی واسه خودت تصمیم بگیری!
دینگ زود جوش نیار! من که بدت رو نمی خوام!
دینگ تو دیوونه ای!


دینگ ... باشه! من چراغها را خاموش می کنم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:3 توسط انوشه |

جشن شبکه ی دوست داشتنی جوان

 

اگه به آرشیو  این وبلاگ یه نگاهی بندازی - قسمت رادیو - می تونی خاطراتی رو ببینی٬  از روزها و شبهایی که فقط و فقط با "رادیو" موندنی شده ...

گرچه از این روزها و شبها زیاده ٬ اما هیچ وقت تکراری نشده!

اینو من نمی گم ... اینو شور و شوق همه ی کسایی می گه که توی چند هفته ی باقی مونده به هر جشنی سر و صداشون از طبقه ی دوم ساختمون شهدای رادیو تا ... - خدا می دونه تا کجا ! - می ره!  اینو ایده های تازه ی اونایی می گه که مدتها بود به روزمرگی عادت کرده بودن!  و انگار دوباره سر و صدا ها خبر از یه جشن دیگه داره!

اگه بدونید قراره چه اتفاقایی بیفته ! اگه بدونید چه برنامه ای برای یه روز خوب داریم ! اگه بدونید واسه ی هر چه زیباتر شدن یه خاطره ی تازه چقدر هیجان زده ایم ! اینا مقدمه ای بود تا بگم : بازم یه خاطره در راهه!

 سیزدهمین سال تولد "شبکه رادیویی جوان"

مثل همه ی جشنها حضور برای عموم آزاده !

مثل همه ی جشنها کلی عملیات ژانگولر داریم!

مثل همه ی جشنها دلمون واسه ی خاطره شدن پر می زنه !

این دعوت نامه نبود ! چون جشن رادیو جوان که دعوت نمی خواد !

 

"جشن آغاز"

تالار بزرگ کشور - میدان فاطمی 

چهار شنبه ۲۱ اسفند ۸۷

از ساعت ۳ تا ۶ عصر

 

این مراسم به طور زنده از رادیو پخش می شه و قراره ضبط تلویزیونی هم داشته باشه ! ........ حالا بماند که چه خبراییه!!!

همین! بازم بگم ؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 2:4 توسط انوشه |

تولد یک معجزه

 

-نمای اول

روی چهارپایه چوبی اش نشست . درست مثل هر روز ... نگاهش به پیچ جاده بود و حواسش به صدای ماشینی که از دوردست می رسید. توی دلش آرزو کرد که کاش راننده  حداقل چند نخ سیگار ازش بخره... این روزها بازارش حسابی کساد بود . دست دراز کرد و رادیو کوچیکش رو برداشت ... پیچ رادیو رو چرخوند و صدا با خش خش زیاد از بلندگو ها پخش شد . اونقدر با آنتن رادیو کلنجار رفت تا بالاخره فهمید گوینده مرد  یا زن؟!  "یک صبح دل انگیز بهاری دیگر از راه آمد و ما بر خود می بالیم که بار دیگرمهمان خانه های گرم و صمیمی شما شده ایم . مژده بر آنانکه چشم انتظار سلام دوباره ی ما بوده اند . این فرصت دوباره را ارج می نهیم..."   صدای ماشین نزدیکتر شد ... راننده درست جلوی کلبه و کنار پاهای پیرمرد توقف کرد ... چند دقیقه بعد با یک پاکت سیگار سوار ماشین شد و رفت... پیرمرد خوشحال بود ... موسیقی شادی از رادیو پخش می شد... این شروع یک روز خوب بود.

 -نمای دوم

سر کلاس نشسته بود ... حوصله حرفهای استاد رو نداشت اما به خاطر حضورو غیاب آخر کلاس مجبور بود این 2 ساعت رو تحمل کنه . هدفون رادیوی جیبی اش رو توی گوشش محکم کرد و دکمه ها رو بدون مکث جلو عقب کرد . موج رادیویی رو پیدا کرد ... چیزی به برنامه مورد علاقه اش نمونده بود . بغل دستی اش مثل همیشه بهش پوزخند زد و گوشه ی کتابش نوشت " آخه این رادیو چی داره که تو اینجوری گوش می دی؟! "  خودکار رو برداشت و زیر دست خط نوشت " خیلی چیزها که تو ازش بی خبری " ... بغل دستی مثل همیشه تصمیم گرفت با یه جمله بحث رو تموم کنه " مثل پیر پاتالایی به خدا ! "  ... برنامه شروع شده بود و دیگه برای نوشتن جواب فرصتی نداشت...  جمله های گوینده روکه شنید به زحمت جلوی خنده اش رو گرفت. سعی کرد آروم باشه تا استاد متوجه نشه ... بغل دستی با پوزخند سر تکون داد و نوشت  " اینقدر خنده داره ؟!! ؟ " با سر تایید کرد و گوشی چپ رو گرفت سمتش ... با تردید قبول کرد ...این شروع آشتی با رادیو بود .

---

مهم نیست چند سال پیش اولین موج رادیویی وارد فضای بالای سرمون شد...

مهم نیست قدمت هر شبکه ای چند ساله...

مهم نیست آدمهایی که شریک حرفها و صداهای امواج رادیویی می شن از چه قشری هستن...

از چه طیف سنی .. و با چه سطح تحصیلاتی...

حتی جذابیت و زیبایی اسمها و عناوین شبکه ها  هم مهم نیست ..

مهم اینه که توی عصر تکنولوژی های تازه و خوش رنگ و لعاب با امواج رادیویی نقشی حک کنی که موندنی بشه...

مهم شریک شدن توی لحظه های آدمهاست ...

 خلوتی که با رادیو زیبا می شه ...

مهم حرفهایی از جنس تازه زدنه ... مهم حرف تازه زدنه!

مهم روز و ماه و سال تاسیس نیست ...

چون اینها تنها نمادی برای باور کردن گفته هاست...

برای تولد یک اتفاق خوب همیشه فرصت هست ...

 

 و تولد "  رادیو جوان  " دوست داشتنی ترین اتفاق از جنس امواج رادیو بود .

 تولدت  مبارک  

 ----------------

این نوشته عینا از  قسمت آرشیو وبلاگ و تاریخ ۳ اسفند ۸۶ کپی شد! دلیلش هم این بود که احساس کردم هنوزم حرفم همینه!

پ.ن :

۲۸ صفر ٬ یعنی ۶ اسفند ۱۳۸۷ ٬ باز با "روایت ساده باران" قراره شریک حرفهای مشترک همدیگه باشیم . خوشحال می شم همراهیم کنید ...

از ساعت ۵ تا ۷  عصر  - موج اف ام ردیف  ۸۸.۱ مگاهرتز

"روایت ساده باران"

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:41 توسط انوشه |

روایت ساده باران

وقتی از سفر کربلا برگشته بودم ٬ با شنیدن هر نوایی بی تاب می شدم ... توی یکی از همون روزها بود که مسئولیت دو تا برنامه رو بر عهده ام گذاشتن ... از دیدن تاریخ اون برنامه ها باز هوایی شدم ... "تاسوعا " و "عاشورا" ی حسین (ع)  "در هوای گریه" بودم با جمله های آشنا و حرفهای مشترک ...با حس یه زائری که دلش رو توی بین الحرمین جا گذاشته بود ...

چهل روز از اون روزها گذشته و فردا یه بار دیگه فرصت دارم تا گوشه ای از این غم عظیم رو با دلم رنگ بزنم ... فردا راوی ام ... راوی "روایت ساده باران" ...

اینا رو نوشتم تا بگم ٬ اگه مثل من از نغمه حزن آلود دلتون بی قرارین فردا همراهیمون کنید ...

فردا ۱۷ تا ۱۹ عصر  با "روایت ساده باران" ٬ راوی اندوه اربعین حسین (ع) خواهیم بود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1:1 توسط انوشه |

لطفا لبخند بزنید

" من با دو کلام ٬ دو حرف ٬ دو گونه راز

گفتگوی عشق را زمزمه می کنم

حرفی ساده برای شما ... "                  (سید علی صالحی )

نمی خوام حرفهای تکراری بزنم . اما این روزا با تغییرات برنامه ها ذهن همه ی بچه های برنامه ساز مشغوله ! حرفهای تازه - آیتم های تازه - متنهای نو  و البته رقابتهای رفاقتی تازه !

خلاصه اینکه ... فعلا باید برای بهتر شدن تلاش کرد ...

پس لطفا اخم هاتو باز کن ! 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:51 توسط انوشه |

حیاط خلوت

پارازیت  در تاریخ 19 تیر ماه به خاطره های رادیویی بدل می شه !

و البته این پایان شروع تازه ایه برای یه برنامه خیلی خیلی جذاب تر!

قرار شده تا روز شنبه هیچ حرفی از برنامه نزنیم تا یهویی صبح شنبه همگی با هم غافلگیر شیم!

اما من می خوام یه ذره پارتی بازی کنم و یکی از آیتمهای برنامه رو معرفی کنم!

دلیلش هم واضحه ! چون این آیتم آیتم خودمه و خیلی خیلی بهش علاقه دارم .. و فکر می کنم شما هم اگه بشنوید به نشانه ی تایید سر تکون می دید!

 

اسم آیتم "حیاط خلوته " ... حالا چرا حیاط خلوت؟ این دلیلش رو شنبه متوجه می شید . قراره در یکی  از بخش های سه گانه ی این آیتم شما زنگ بزنید و برای کسی که دوست دارین صداتون و پیغامتون رو بشنوه پیغام بذارید ... قراره بعد از مدتی این آیتم یه جور زنگ یادآوری بشه برامون تا هر روز سر همون ساعت به یاد کسایی بیفتیم که دلمون می خواست پیغاممون رو بشنون ٬ مادر - پدر- خواهر و برادر و یا همسر ! خلاصه اینکه پیغام شما را به شدت پخش می کنیم!

البته این توصیف نصفه و نیمه ای که من براتون نوشتم در کنار دو بخش قبلش زیباتر می شه ... فقط اینو گفتم تا کسایی که حرفی برای گفتن دارن از حالا به جمله هاشون فکر کنن ...

 

خوانندگان عزیز تا روز شنبه و پخش این آیتم تنها دو – سه روز باقی است!

پس غفلت اصلا جایز نیست!   شماره تماس های ما : ۲۲۰۴۰۰۰۰ - ۲۲۰۵۰۹۵۲  ! با تشکر!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 0:0 توسط انوشه |

آلاچیق

درسته که همین دو پست پیش در حال نوشتن "زیر ذره بین - این قسمت جوونی آزاد "بودم ٬ درسته که قرار بود ادامه پیدا کنه ٬ اما اگه دقیق باشی و حواست به رادیو از نوع جوان باشه متوجه می شی که "جوونی آزاد " تمام شد و رفت قاطی باقی خاطره ها و برنامه ها !

پس تا وقتی که "آلاچیق" نشینی و "زیر ذره بین" نویسی با هم جور در بیاد منتظر می مونم !

راستی جمیع اهالی محترم و صبور و فهیم جامعه ی "کنکوری"  ٬ خسته نباشید مبسوط ! حس وحال الانتون و سرخوشی توام با سبکی و شادی بی سببتون قابل درکه ! پس با همون حس و حال مخلوط و در هم و بر هم خوش باشید !

 حقیقت تلخه اما باید قبول کنید که " شهریور نتایج اعلام می شه !"

غرولند های شما را با آسودگی می خوانم ! باور کنید !

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 14:29 توسط انوشه |

برمی گردم !!

درسته که آخر پست قبلی نوشتم "ادامه دارد"   اما ... فعلا به خاطر اطلاع رسانی مجبورم "ادامه ندهم"!!

از شنبه تا چهارشنبه گروه پارازیت راهی "هگمتانه" یا همون همدان می شه ... تا برنامه رو هر روز ۱۰ تا ۱۱.۳۰ صبح روی موج شبکه ی جوان و زنده و مستقیم از همدان پخش کنه ... حالا چرا ؟! چون هفته ی دیگه  "جشنواره فیلم کودک "  در همدان برگزارخواهد شد!  خب دلیل موجهی بود ؟

 

همین جا قول می دم یک سفرنامه ی داغ و مفصل از سفر پارازیتی ها به  همدان تهیه کنم !

 پس فعلا تا هفته ی آینده و برگشت "سفرنامه نویس  از سفر برگشته  " خداحافظ !

 

سوغاتی هم " بابا طاهر" و " ابوعلی سینا" و مقداری " غار ... " می یارم!

فقط به ترتیب و پشت سر هم  صف ببندید ... تا برگردم!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 23:45 توسط انوشه |

یک قصه ی کاملا واقعی !

زیر ذره بین 

این قسمت :  "جوونی آزاد "

آنچه گذشت : 

کوتاه بیا ... آنچه گذشت دیگه چیه ! اینو گفتم تا روال سریال سازی به هم نریزه !

 و اما خلاصه ای از داستان ٬ این قسمت:

جمع کثیری دور هم و دور یک میز بزرگ چوبی می شینن و از سر ظهر تا یه قدم مونده به برنامه روزنامه ها رو زیر و رو می کنن .. البته همین جمله چند تا نکته ی نهفته داشت . اول اینکه این "سر ظهر" توی جمع بچه های "جامعه" در لغت به معنای ظهری است که رو به عصر گرایش داره و به غروب طعنه می زنه !  نکته ی دوم اینکه "زیر و رو کردن روزنامه " در این جمع حتما به معنای انجام کار مفید نیست ... شما چه ساده اید! پس فکر می کنید صفحه ی فال روزانه ی روزنامه ها برای چی چاپ می شه؟!

در طی این مراحل که گروه دور میز نشستن اتفاقات جالب هم به راهه . مثلا حرف زدن های دسته جمعی اونم در مورد مسایل بی ربط ! یا تعریف کردن خاطرات از دوره های مختلف زندگی بدون در نظر گرفتن محدودیت سن و جور در نیومدن حساب و کتاب سن و سال وقوع اون خاطره! از همه ی اینها مهمتر بخش جذاب "شکنجه ی روحی"ئه ! یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه برای نوشتن و ساختن آیتم (اعم از خوندن آیتم - ادیت آیتم و غیره! ) زمان مناسب نیم ساعت تعیین شده بهتره که سی دی آیتم یا متن نوشته شده در ۴۵ دقیقه به سردبیر تحویل داده بشه ... به هر حال "کلاس کاری" ئه و هزار تا دردسر !!!

همه ی اینا رو داشتین ؟ خب ... مبحث بعدی مبحث شیرین و البته تکراری مفقود شدن سیم ثانیه ایه خودکاره! یعنی اگه حافظه تون یاری کنه و "باغ مظفر" رو به یاد داشته باشید و با شخصیتی به نام "حیف نون" آشنا باشید باید بهتون بگم که مهارت اون شخص در ورژن "کاملا مثبتش" به بچه ها منتقل شده ...یعنی یک هزارم ثانیه برای ناپدید شدن خودکار و انتقالش به یه دست دیگه زمان زیادیه ..زمانی در حد رسیدن لاک پشت از این نقطه به این نقطه ! به گیرنده هاتون دست نزنید اشکال از تخیلتونه!!

بحث حرص و جوش هم بحث همیشگی و جدا نشدنیه . یعنی پیری زودرس برخی از عوامل ناشی از سرزندگی دائم الوقت برخی دیگر از عوامله ! چقدر پیچیده شد !!

ادامه دارد ...

با تشکر از  :

واحد ثبت و بررسی لحظه ها در حافظه  ـ  گروه دوستداران محیط سبز  ـ دختر کوچیکه ی خانم فلانی  و یاران ثابت و خستگی ناپذیر ٬ خانواده ی دکتر رجبی !

 پی نوشت :

اصولا ذره بین وسیله ای است تفریحی - سیاحتی! البته نکته در اینجاست که ذره بین برای دیدن اجسام "ذره" گون کاربرد داره . از هر توضیح اضافه ی دیگری معذورم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 0:15 توسط انوشه |

دیروز 8 خرداد بود!

ما که نمی دونستیم قراره اینجوری بشه ... ما فکر می کردیم جمله هایی که می نویسیم فقط به دست خودش می رسه و بس! ما نمی دونستیم قراره نوشته مون چاپ بشه وگرنه اونهمه برای کودکانه و پر غلط نوشتنش تلاش نمی کردیم ... ما اصولا بعضی وقتها بدیهیات رو بی خیال می شیم!! برای همین روزی که گفتن هر گروه و هر برنامه ای می تونه برای دکتر گیل آبادی نامه خداحافظی بنویسه ذوق زده شدیم و زود دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به سر و هم کردن جملاتی با سبک و سیاق بچه های مدرسه ابتدایی "پارازیت" ! آخه فکر می کردیم خودِ خودِ دکتر نامه ها رو تحویل می گیره و با دیدن غلطهای املایی مون و نقطه گذاشتن های کودکانه مون کلی می خنده!! و شایدم ته دلش بگه "آخیش از دست پارازیتیها راحت شدم! " اما دیروز همون دقایق اول مراسم تقدیر از دکتر گیل آبادی قیافه ی پارازیتیها  دیدنی بود چون نوشته مون رو توی کارت رسمی و شیکی دیدیم که پر بود از نوشته های ادبی و سنگین و مودب!! تعداد رنگهای ثبت شده در صورتهامون هنوز شمارش نشده!! نامه ی نوشته شده ی ما این بود :

"پارازیتیها "

گل سرخ و سفید و ارغوانی / فراموشم نکن تا می توانی

آقای گیل آبادی عزیز و مهربانمان سلام

اگر از احوالات این جانبان خاصه پارازیتی ها "خاسته" باشید به حمد ا... خوبیم و ملالی نداریم جز دوری از شما . راستی "اسمت " خوب است و هنوز از ماجرای "دانش گاه " برای مان می گوید . لیلی هنوز هم هر شب "خاب" قشنگ کردن اتاق شما را می بیند . انوشه در وبلاگ فیروزه ای شما کامنت می گزارد تا بلکه شما تحویلش بگیرید . "همیده" هم اینجاست و آهی از نهادش بلند می شود . امین هم بی تابی می کند . ریحانه هر روز با جملات تکراری از شما برایمان می گوید و علی قربانی خاطرات جنوب محال یادش بره ! "خلاسه" باقی بقایتان ٬ جان مان فدایتان ! اگر لبخند زدید بر "خت " زشتمان ببخشید "هول" شدیم تند تن نوشتیم !

 - اونایی که از این کارتها برداشتن حتما از خوندن بقیه نوشته ها حسابی لذت بردن ... پس به خاطر جفت پا پریدن وسط یه دنیا نوشته ی ادبی و رسمی ازتون معذرت می خوایم!! امیدوارم شما هم هیچ وقت سرما نخورید!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 23:55 توسط انوشه |

چیزی به نام رادیو

 

اصولا انسانهای فهیم و فخیم و با درایت از "چیزی به نام رادیو" خاطراتی دارند در خور!! بدانگونه که تا پایان عمر از بس از این خاطره ها ردیف می کنن حال همه افراد فامیل و غیر فامیل  - فامیل بعد از این - بد می شود!! به جان خودتون!

همین دیروز در مسیر بازگشت به منزل جانمان! شاهد یکی از همین انسانها بودم ... یه بنده خدا که انگار فقط منتظر بود فتیله اش روشن شه ...چون همچین که راننده تاکسی صدای رادیوش رو بالا برد و صدای ملیح گوینده پخش شد شروع کرد .... " من زندگی ام رادیوئه" ... "دقت کردین رادیو جوان چقدر خوبه؟ نه ...جون من دقت کردین ؟ " ... " همین خانم ص یا مثلا  خانم ر خیلی خوب حرف می زنن ..حرفهاشون حرف حسابه .. چطوری سر برنامه وقت دارن تمرکز کنن و در مورد همه چیز حرف بزنن ؟ "  .... باقی سوالها و نظراتش محفوظه!!

خلاصه وقتی به پایان راه رسیدیم همه ی مسافرا نفس بلندی کشیدن و پریدن از ماشین بیرون !! اینجوری شد که توی دلم گفتم " کاش تبلیغ رادیو رو یک جا و به این شدت خرج نمی کردی حاج آقا "!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 19:8 توسط انوشه |

دلایل الگفتنی!

به سلامتی نمایشگاه بین المللی کتاب هم فینیش! به سلامتی برگشتیم سر خونه و زندگیمون! به سلامتی بازم روز از نو و روزی از نو!

پارازیت این ۱۰ روز از نمایشگاه پخش می شد ... روزهای اول از شدت گرما کلیه بچه های گروه حس "خود سونا بینی" داشتن و روزهای آخر حس "خود مسافر قطب بینی" ! عجب جمله ای شد!!

کاری به سختی کار و فضای خاص حاکم به برنامه های زنده و مستقیم ندارم ... من یکی که به شدت از چنین فضاهایی لذت می برم! دلیلش هم واضح و مبرهن و آشکار است ... اولا که توی اون مدت یه حس تیمی عجیب و دوست داشتنی همه عوامل رو فرا می گیره که ما توی خودمون و دور هم بهش می گیم "جوگیری"!  دوما این که اینقدر کیف - به کسر کاف!! - داره سوار بر یه ماشین شاسی  بلند مخصوص بشی و مثل آدم حسابی ها بفرستنت سر برنامه٬ مخصوصا که کسی مثل امین نبی اللهی در تمام مسیر به ماشینهای بغلی زل بزنه  تا بلکه کسی از سرنشینهای اون ماشینها به خاطر بیارن که این آقا رو توی "صبح به خیر ایران "دیدن!!!

و سوما بخش دیدار یار ه!!! خب معلومه دیگه ...منظورم شما بود! با شمام ...پشت سرت رو نگاه نکن! اینو جدی گفتم ... بازخورد اجرای برنامه زنده اونم یه برنامه رادیویی خیلی نکته ها رو به بچه های گروه می ده ! چقدر بحث کارشناسی شد !!

البته از بخش شیرین "تنخواه" یا همون قاقالی لی دوست داشتنی برنامه نمی شه گذشت ... هرچند که این دفعه فقط رانی پرتقال بود و اندکی های بای!!

خاطراتش هم برای خودم ! شما خاطره ای ندارین ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:31 توسط انوشه |

آسمون ریسمون

بنا به درخواست "ساعت ۱۶ " مبنی بر اعلام تعداد سوسک شدگان نتایج را بدین شرح اعلام می کنم : تعداد ۱۲۳۵ نفر مفتخر به تغییر کاربری شدند که در دم بوسیله ی یک فروند دمپایی ابری از هستی ساقط بلکه له و لورده شدند!تعداد ۱۲ عدد در میانه راه پیشمان شدند و از مسیر دور برگردان چمران - پارک وی به زندگی بازگشتند که از سرنوشت ناگوارشان هیچ اطلاعی در دست نیست! باقی قابل ذکر نبودند بنابراین با پیف پاف به حسابشان رسیدیم!  البته چند نفری با شنیدن جیغ بنفشمان سکته های ناقص خود را تکمیل کردند و به سرعت بی جان شدند تا باشد که تاکتیک زنان در مقابل "سوسکان"!!! را جدی بگیرند!

دو کلمه حرف حساب :  "برنامه ی پارازیت"  در دوران نمایشگاه بین المللی تهران به صورت زنده و مستقیم از غرفه رادیو جوان در نمایشگاه پخش می شه! اونایی که اسفند ماه ۱۳۸۶ خانه هنرمندان رو از دست دادن می تونن این دفعه همراه ما باشن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 8:56 توسط انوشه |

تبریکی برای چند نفر

 

جالبه .... دیروز فهمیدم که چقدر با بعضی از دوستانم از نظر فکری نزدیکم ! آخه درست وقتی که من توی فکر تبریک گفتن به خیلی ها بودم اونا هم توی همون فکر بودن و جالبتر اینکه با سبک و سیاق تقریبا مشابه ! پس اگه توی وبلاگهامون با جمله های مشابه روبه رو شدین تعجب نکنید ! اینجا "همدلی" موج می زنه ! موج شکن هم کارساز نیست !

سال 86 رو به پایان است  و سال 87 رو به آغاز! (حذف به قرینه دلخواه ! )

اینجانب "سیده انوشه میرمجلسی" متولد ۲۷ دی ماه یه سالی (حد ماکزیمم 18 سال فراموش نشود !)   به تاریخ 29 اسفند ماه 1386  "پیشاپیش"  سال جدید را به افراد زیر تبریک عرض می کنم !

"پیشاپیش" از کلیه کسانی که در این لیست جای نگرفته اند عذر خواسته و اعلام می دارم لیست تهیه شده توسط یک انسان جایزالخطا تهیه شده و امکان هر گونه فراموشی شدیدا وجود دارد ... پس "پیشاپیش" بر من ببخشایندی!! (به سبک کاتب الادبای پارازیت بخوانید !)

در ضمن هیچ گونه ترتیبی موجود نیست !

 

 

فرزانه ناظری ( کدوم لقبش رو بگم ؟! ) – عطیه عسگری( اثبات لطفا !)  - مرضیه خواجه محمود ( ربیع الاول!! ) – عصمت باپیران (کربلایی 1  ! ) – لیلی گلدیس ( فقط تو قصه است ) – مارال دوستی ( و یوگی! ) – حمیده قادری ( چیزی همین حوالی !) – مریم بابایی ( ملاحت خانم!) – نسیم صباغان ( گل بهار! ) – ریحانه شمس (شاباجی ) – علی قربانی – ندا رادمهر( ن – د – ا ) – سعید پورمحمودی - بنفشه رافعی (کربلایی شماره 2 ) -   امین نبی اللهی – اشکان صادقی - میثم فکری (قرار شبانه ی جوونی آزاد )  -  آذر شیشه گر (مادر مبینا !) – سارا پورجعفر – زهرا صوفی – معصومه ملالو (یه دی ماهی دیگه ! ) – عطیه نجفی ( راه بندان ) – ریحانه سعیدیان (سکوت ! ) – نرگس فتحی (کربلایی شماره 3 ) – حامد جوادزاده (سفید مثل شب )  – رضا ولدخانی – زهرا اکافان !! – اعظم حبیبی – صادق داوری فر (سادق صردبیر !! ) –  رضا آفتابی – مرضیه ازگلی – حسن صنوبری و مهدی استاد احمد (دوقلوهای  غیرافسانه ای کاملا واقعی )– – فاطمه صداقتی – لاله اکبری – مریم واعظ پور(مهربان مادر نسیم !) – نسیم رفیعی (مهربان دختر مریم!) – علی ضیا – علیرضا محمد نیا (کربلایی شماره 4 ) – زهره سادات هاشمی (کربلایی شماره5 )  رضا عزتی (کی خوابه کی بیدار) – نیما رئیسی – فرشید منافی – حامد مرادیان (هامش ) – شکوفه موسوی ( خودتی؟ ) – هدی فلاح  ( شین !) – مهرگان سوادکوهی – آرزو جعفرپور(کربلایی شمار ه 6) – طاهره خضرایی -  آسیه نوری – زینب فراهانیان – مجتبی امیری – مریم یزدی زاده – شهره شایان – زهرا عبدالله زاده – اکبر لکلری – افشین حسین خانی – سید حسین حسینی – سید حسن حسینی – شهرام گیل آبادی -  یدالله گودرزی – افسانه قیصرخواه – شیرین ترکمندی – مجتبی آذری – سینا یزدان پرست – فرزاد محمدی راد – حسن معین – محمد امینی – آزاده شبابی – پروین کرمی– هانیه جوادی منش – شاهین شرافتی – واحد ویرایش ! و رضا بحرالعلوم!

 

و به علت تحلیل قوای جسمی باقی اسامی را به شما می سپارم ...

 

ای کلیه کسانی که می شناسمتان !

 "پیشاپیش" عیتون مبارک !  

 

- "دو هفت تا سیزده تا " رو توی عید از دست ندید .... 11.30 تا 9 صبح  - هر روز  - از 16 تا2  فروردین! لطفا سر و ته وارد شوید ! جوان رادیو !!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 13:34 توسط انوشه |

بیسیم یا با سیم ... خبر میدهم

 

می خواستم یه پست مفصل بنویسم و در مورد برنامه های این هفته ی رادیو جوان در "خانه هنرمندان" بگم ... اما از اونجایی که هنوز یک روز دیگه به پایان این برنامه ها باقی مونده و من هم در حال حاضر شارژم تموم شده و با "جون اضافی" دارم تایپ می کنم این کار رو موکول می کنم به هفته ی بعد و فرصت مناسبتر ی تا از کلیه ماجراهای این یه هفته بنویسم !

 

فقط همین رو داشته باشین که :

 

از یکشنبه تا چهارشنبه هر روز ساعت 10 تا 11.30 پارازیت رو به صورت زنده  از خانه ی هنرمندان پخش کردیم و  فرصت خوبی بود تا از نزدیک کسایی رو ببینیم که پارازیت رو از یاد نمی برن ...

 

اتفاق بعدی ... برگزاری سومین جلسه حلقه وبلاگ نویسان رادیو جوان بود که در کمال ناباوری و درگیری های غیر قابل اجتناب این روزها از پس این جلسه تقریبا (شایدم تحقیقا ! ) به خوبی بر اومدیم ... افرادی که در برپایی این جلسه کمک کردن  : فرزانه ناظری – عطیه نجفی  - ریحانه سعیدیان – خودم  و مجتبی آذری !  و با حمایتهای جناب حسینی و دکتر گیل آبادی .

 

نتایج انتخابات هیئت مدیره ی حلقه ی وب هم همین امشب در وبلاگ خبرگزاری قابل مشاهده است !

 

و اما فردا :

 

از ساعت 7 تا 9  شب جشن "شب خاطره و صدا " در خانه هنرمندان برپاست ... از شگفتی های موجود در این جشن هیچی نمی گم ... حتی از غافلگیری های ریز و درشت رادیو جوانیمون !

 اونایی که دوست دارن می تونن به صورت حضوری شاهدش باشن و اونایی که نمی تونن خودشون رو به ما برسونن می تونن منتظر باشن تا من در یه پست مفصل از خجالتشون در بیام !

 

و السلام !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 22:45 توسط انوشه |

مچ می گیریم به چه قشنگی

 

به مناسبت آغاز ربیع الاول ... و رسیدن فصل بهار ... این پست رو تقدیم می کنم به تمام اونایی که در این دو ماه مشغول زین کردن چهار پای معروف بودن و از بس زین حیوون زبون بسته رو محکم بسته بودن و راه ناهموار بود و مسیر طولانی  و  ترافیک سنگین و آژانس دور از دسترس جیب مبارک... چهار پای مفلوک از پا در اومد و ناگزیر با پای پیاده عازم خانه ی بخت و اقبال می باشند!

به همین جهت در این پست صرفا هدف متعالی امیدبخشی رو دنبال می کنم و به هیچ عنوان ...تاکید می کنم به هیچ عنوان حاضر به ذکر جزئیات مسائل شخصی شما نیستم ... به قول گفتنی " هر کاری رسمی داری " !

به سلامتی ... به میمنتی ... به مبارکی...

چیه ؟! چرا عزیزان لپاشون حنایی شد؟!...

من فقط گفتم : به سلامتی ... به میمنتی ... به مبارکی ... بهار نزدیکه و ربیع الاول از راه رسیده و خیل مشتاقان آماده ی ... آماده ی ... چیه ؟!  باز زدی به جاده خاکی! پشت سرت رو هم نگاه نکن! شجاع باش ... اینجا مجلس بی ریاست!!  فوقش من یه تبریک بهت بدهکار می شم دیگه ! نه ؟ 

 

اومدم تا به مناسبت آغاز ربیع الاول به همه ی نوگلان باغ زندگی که قصد ادامه تحصیل ندارن و توی دو ماه گذشته کلیه دروس تشدیدی یا احیانا تردیدی خودشون رو با انگیزه خیر و روحیه ی ورزشکاری به اتمام رسوندن و با دلی شاد و رویی گشاده و دستی پر گل و جیبی خالی راهی منزل بخت و اقبال می باشند ... تبریک بگم !

 

خداییش این مدل  پست زدن هم عالمی داره ها ...  فقط حیف که من نمی تونم تک به تک چهره ها رو ببینم ! حیف! پیشونی های عرق کرده و رنگ و روی پریده  و ...

 به قول مهران مدیری " ایییییینه !!! "

 

من مچ می گیرم ..پس هستم !

 

 

خب حالا که اینهمه باعث شعف شما شدم لازمه کمی تا قسمتی جدی بشین و به ادامه ی پستم دقت کنین :

 

چهارشنبه همین هفته ... یعنی ۲۲ اسفند .... از ساعت ۵ تا ۷ ... خانه هنرمندان ...

 

قرار ملاقات با کلیه عوامل گروه "جوان و جامعه "

 

از سردبیران ...نویسندگان ...گویندگان ...تهیه کنندگان ..

و باقی کسانی که ما را همیشه یاری می کنند 

 اونایی که "پارازیت " گوش می دن

اونایی که "یک صبح یک سلام" رو شنیدن

اونایی که "جوونی آزاد " رو فراموش نمی کنن

اونایی که "ساعت ۲۵ " رو از دست نمی دن

 

چهارشنبه خانه هنرمندان یادشون نره...

 

و اما ... به دلیل تاکید سردبیر جوونی آزادمون یعنی  "میثم فکری"  و جهت اثبات وفاداری به تیم "جوونی آزاد رو به صورت ویژه دریابید ! "

غفلت موجب پشیمانی است ...و  تردید موجب خسارت ...

خود دانید ... از من گفتن و از سردبیر تاکید و از شما هم نشنیدن !

 

ختم درفشانی !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:51 توسط انوشه |

نقطه سر خط!

 

نمای اول

 

روی چهارپایه چوبی اش نشست . درست مثل هر روز ... نگاهش به پیچ جاده بود و حواسش به صدای ماشینی که از دوردست می رسید. توی دلش آرزو کرد که کاش راننده  حداقل چند نخ سیگار ازش بخره... این روزها بازارش حسابی کساد بود . دست دراز کرد و رادیو کوچیکش رو برداشت ... پیچ رادیو رو چرخوند و صدا با خش خش زیاد از بلندگو ها پخش شد . اونقدر با آنتن رادیو کلنجار رفت تا بالاخره فهمید گوینده مرد  یا زن؟!

"یک صبح دل انگیز بهاری دیگر از راه آمد و ما بر خود می بالیم که بار دیگرمهمان خانه های گرم و صمیمی شما شده ایم . مژده بر آنانکه چشم انتظار سلام دوباره ی ما بوده اند . این فرصت دوباره را ارج می نهیم..." صدای ماشین نزدیکتر شد ... راننده درست جلوی کلبه و کنار پاهای پیرمرد توقف کرد ...

چند دقیقه بعد با یک پاکت سیگار سوار ماشین شد و رفت... پیرمرد خوشحال بود ... موسیقی شادی از رادیو پخش می شد... این شروع یک روز خوب بود.

 

 نمای دوم

 

سر کلاس نشسته بود ... حوصله حرفهای استاد رو نداشت اما به خاطر حضورو غیاب آخر کلاس مجبور بود این 2 ساعت رو تحمل کنه . هدفون رادیوی جیبی اش رو توی گوشش محکم کرد و دکمه ها رو بدون مکث جلو عقب کرد . موج رادیویی رو پیدا کرد ... چیزی به برنامه مورد علاقه اش نمونده بود . بغل دستی اش مثل همیشه بهش پوزخند زد و گوشه ی کتابش نوشت " آخه این رادیو چی داره که تو اینجوری گوش می دی؟! "  خودکار رو برداشت و زیر دست خط نوشت " خیلی چیزها که تو ازش بی خبری " ... بغل دستی مثل همیشه تصمیم گرفت با یه جمله بحث رو تموم کنه " مثل پیر پاتالایی به خدا ! "  ... برنامه شروع شده بود و دیگه برای نوشتن جواب فرصتی نداشت...

جمله های گوینده روکه شنید به زحمت جلوی خنده اش رو گرفت. سعی کرد آروم باشه تا استاد متوجه نشه ... بغل دستی با پوزخند سر تکون داد و نوشت  " اینقدر خنده داره ؟!! ؟ " با سر تایید کرد و گوشی چپ رو گرفت سمتش ... با تردید قبول کرد ...این شروع آشتی با رادیو بود .

 

مهم نیست چند سال پیش اولین موج رادیویی وارد فضای بالای سرمون شد...

مهم نیست قدمت هر شبکه ای چند ساله...

مهم نیست آدمهایی که شریک حرفها و صداهای امواج رادیویی می شن از چه قشری هستن...

از چه طیف سنی ..

از چه سطح سوادی...

 حتی جذابیت و زیبایی اسمها و عناوین شبکه ها مهم نیست ..

مهم اینه که توی عصر تکنولوژی های تازه و خوش رنگ و لعاب با امواج رادیویی نقشی حک کنی که موندنی بشه...

مهم شریک شدن توی لحظه های آدمهاست ...

 خلوتی که با رادیو زیبا می شه ...

مهم حرفهایی از جنس تازه زدنه ... مهم حرف تازه زدنه!

مهم روز و ماه و سال تاسیس نیست ...

چون اینها تنها نمادی  برای باور کردن گفته هاست...

برای تولد یک اتفاق خوب همیشه فرصت هست ...

 

 و تولد "  رادیو جوان  " دوست داشتنی ترین اتفاق از جنس امواج رادیو بود .

 

تولدت  مبارک  

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 23:23 توسط انوشه |

هو مسنجر

 

پیامتان را با "مسنجر جدید" رادیو جوان ارسال کنید

چه کسی نشانی خدا را دارد؟

گفتنی ها رو گفتن

فقط می مونه یه جمله :

گاهی حرف زدن با خدا تنها پناه ما آدمهاست...پس از حالا تا همیشه آنلاین باشید...خدا منتظر شنیدن حرفهای ماست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1:3 توسط انوشه |
مطالب قدیمی‌تر