قسمت اول -
درست شبیه معجزه بود ! همینکه یهو ٬ ناغافل و البته با مهربونی بلیط کنسرت برسه بهت ٬ خودش یعنی معجزه دیگه ! باقیش مهم نیست !
پنج شنبه اول ذی الحجه ٬ کنسرت گروه " چهل دف" .
اونقدر حال خوب نصیبمون شد که توصیف نشدنیه . از ضربه های دف و جادوی سنتور و ناز تار و سوز نی ... تا جمله ساختنهای نمایشی محمد سلیمی و صدای رسول نجفیان و صمیمیت لهجه ی کردی بهروز توکلی . مدتها بود دلم هوای شنیدن موسیقی خوب داشت و دیشب قسمت شد .
توی پرانتز اینم بگم که وسط اینهمه حس و حال خوب و لحظه های دیدنی ٬ پارازیتهای من و مریم بابایی و فرزانه ناظری هم عالمی داشت . از پیراشکی خامه ای و "سلام فرانچسکو "گفتن مریم بابایی( در استقبال از رسول نجفیان ) و بهانه گرفتن برای پفک توی زمان تنفس ... تا رکورد نکردن موبایل فرزانه و "صدای بال فرشته " گفتنهای راوی کنسرت ( م. سلیمی ) و تپانچه یا کمانچه بودن ٬ مسئله این است و ... دف زدن های بعضی ها و ... استفاده از قانون جاذبه ی بعضی های دیگه ! به اینها اینم اضافه کنید که وقتی مریم بابایی تعداد دف ها رو شمرد ۲۱ بود و من که شمردم شد ۲۲ تا ... فرزانه که شمرد ٬ شد ۲۳ تا ! یحتمل با توجه به تعداد حضار در سالن تعداد دف ها به طور تصاعدی افزایش پیدا می کنه ! و ... اینکه یکی از دف نوازان اسمش "انوشه " بود و ... چه کف مرتبی زدیم برای هنرنمایی اش ! بعله !
این بخشی از خاطره ی خوب دیشب ما سه نفر بود ! جای دوستان خالی !
قسمت دوم -
تجربه ثابت کرده هر بار من و ناظری - که چند وقتیه حجم اسمش توی مطالب وبلاگم بالا رفته - قرار باشه جایی بریم ٬ یحتمل اتفاقای بامزه ای هم رخ میده !
مقصدمون فرهنگسرای بهمن بود . ساعت ۷ شب . شبیه دو عدد جهانگرد - تهرانگرد ! - راهی شدیم ! حالا بماند که کلا پرت بودیم و راننده تاکسی ما رو جایی پیاده کرد که نمی دونستیم تهران کدوم طرفمونه ! بماند که قرار بود به راحتی از میدون راه آهن بریم میدون بهمن اما به سختی رفتیم ! بماند که وسط یه بزرگراه شلوغ که سرعت ماشینهای در حال عبورش حداقل ۱۲۰ تا بود ما دویدیم و دویدیم و ...دویدیم و به گاردریل رسیدیم! بماند که کلا جهت های جغرافیایی رو بی خیال شدیم و از شمال به جنوب و از غرب به شرق رفیتم و چرخیدیم تا رسیدیم به فرهنگسرای بهمن ! بماند که ورودی سرویس بهداشتی رو با ورودی سالن اشتباه گرفتیم و توی صف موندیم! ... اینها نگفته بماند بهتر است انگار ! فقط اینو بگم که از دست گروه "چهل دف" کمی دلگیر شدیم که چرا با اینهمه تلاشی که ما - من و ناظری - برای رسیدن به کنسرتشون از خودمون نشون دادیم موقع "فراوان سپاس و سپاس فراوان" گفتنهای محمد سلیمی از ما یادی نکردن !؟ خداییش کدوم یکی از حضار با خلوص نیت و انگیزه ی مثال زدنی ما راهی کنسرت شده بودن!؟ خداییش!؟
پ .ن : موسیقی سنتی یه چیز دیگه است !
پ .ن ۲ : ۳۰ آبان تولد یگانه زهرا شریفی دوست داشتنی و مهربون مبارک ! دلت همیشه شاد و زندگیت همیشه آروم ...
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:51 توسط انوشه
|
به فرزانه ناظری قول داده بودم این مطلب رو یه روزی با هم ثبت کنیم ٬ اما به قول مرحوم قیصر امین پور ٬ برای من امروز "همان روز مباداست".
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!
نجمه زارع
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:39 توسط انوشه
|
دلم می خواد بارون بیاد اما هوا درست مثل بهار صافه .
بی خیال الدوله صداش بلنده و منم بی حوصله .به خاطره هاش گوش می دیم و نمی دیم ... لبخند می زنم و فکر می کنم کاش منم خاطره هام این رنگی بود .
ضیابری رد می شه ٬ می خندم و فکر می کنم که امروز روز خاطره هاست . هنوز هاج و واج و شلخته است . "استاد ٬ استاد" کردنهای
در به در دلمو می لرزونه . یاد دانشکده افتادم و عصر های دلگیر کلاس مخابرات . کات . صفحه گوشی رو میزون می کنم و همه لبخند می زنن .
ایوون و
آل پاچینو یه طرف و
چشمهایش و
رومئو یه طرف دیگه . می خندم به یاد خاطره هام ... کات . داریم قدم می زنیم و من آروم با خودم زمزمه می کنم " مرا که با تو شادم پریشان نکن ..." بی حوصله ام ... دلتنگ و دلگیر و خسته . جمله هام کوتاهه درست مثل نگاهم .
ایوون می فهمه ٬ درست مثل همیشه . می رسیم به آبمیوه
صدرا و چهره
گرانیت و فامیلش با جزئیات عجیب و غریبی یادم می یاد .
چشمهایش می پرسه چند سال پیش بود ؟ می خندم که "چند" سال پیش ! باید بعضی لحظه ها رو ثبت کرد . کات . دلم می خواد راه برم . بی هدف - بی مقصد ... بی حوصله ام و دلم بارون می خواد ٬ بی چتر . بی حرف . بی قصه . بی خاطره . دلتنگم ... برای
شاهرگ-برای
بیلبورد - برای
ساعت شنی - حتی برای خودم ... برای بارون و سکوت و دل خوش ! یه نفر توی ذهنم جوابمو می ده که "دل خوش سیری چند ؟! "
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:59 توسط انوشه
|
مهرماه ۱۳۸۸ !
خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬ سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !
اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! ) . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من
. گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه ! اونم با رقم بالا !! 
پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین ! آره ... ! 
پ .ن ۲ : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !
جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم! 
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه
|
نشستم توی اتوبوس شلوغ و سرمو چسبوندم به شیشه تا یه کم خنک شم! بارون اونقدر شدیده که یاد خونه افتادم با بارون های شدید و هوای تاریک و ... رادیو پیام ترانه هاش بارونیه . حرفای گوینده اش بارونیه ... حس و حال برنامه هاشم ایضا ... راننده صدای رادیو رو زیاد می کنه ٬ منم چشم رو هم می ذارم و می رم به روزهای دور ... از گرانیت و بی خیال الدوله و کهیر و بوشوک می یان توی ذهنم و من هی لبخند میزنم و هی چشم باز می کنم و هی بارون شدید تر می شه ... افتخاری از بارون می خونه و از خاطره های بارونی ... صدای گوینده از یاد و بارون و عشق زیر بارون می گه . یاد بیلبورد می افتم و ساعت شنی و شاهرگ . کاش بارون می دونست چقدر واسه آدما عزیزه ... خیابون قفل شده ٬ ماشینها پشت سر هم وایستادن و من دلواپسم که دیر شده . باید تصمیم بگیرم که بشینم یا پیاده شم ... تحلیلم چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه . پیاده می شم و گوشی رو توی گوشم میزون می کنم و باز ترانه های بارونی و باز گوینده و جمله های بارونیش ... پیاده برم زودتر می رسم . مردم خسته و بی حوصله گوشه خیابون منتظرن تا راه باز بشه ٬ صدای گوینده توی گوشم می پیچه که " با همه مردم شهر ٬ زیر باران باید رفت ! " ... یکساعت بعد ٬ من و کفشهای خیس و چتر شکسته و ...
و بعد از دو روز ٬ تب - سرفه - گلودرد - و ... باز باران با ترانه !
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط انوشه
|
- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ...
-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ...
--- مترسک به گندم گفت : گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...
---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه "کسی هست که دل نگران تو باشه .. " پس حرص نخور !
-----دیگه فهمیدم که "بی خیالی" یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود من بودم و اونی که "بی خیال" موند تو بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس !
-------- تمام !
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:45 توسط انوشه
|
تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که " آی عشق ... صدای تو خوب است " ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال ! تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره ! حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه " بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! " . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی ! البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف "جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن " ... یا ... یا اینکه تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی "سوپرایزه" حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه !
و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن "دانستنی "هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه !
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:32 توسط انوشه
|