تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

وصله ی ناجور

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلهره ناتمام یک "نون" ساده

ماندن یا نماندن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلواپسی تعبیر هر لحظه ی نگاه

دیدن یا ندیدن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تو اسیر می شوی

اسیر مرام نامه ای به نام  ...

                                    "او " !

و چه حقیری اگر اسارت دل را

به "وصله ای ناجور" تعبیر کنی !

دلت که بلرزد دیگر تمام است

با اینهمه  تو

هنوز به ابتدای قصه ی دلت نرسیده ای  !

 

پس از دو روز نوشت :

بی قراری آسمان و قرار دلم را دوست می دارم!   همین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 17:12 توسط انوشه |

به نام گل سرخ

می شه تقویم و نگه داشت ؟ می شه یک روز ٬ میون شلوغی  لحظه ها سکوت کرد و خیره شد به مهربونی چشات ؟

 می شه بی اجازه شیطنت کنم کنار خنده هات ؟ می شه یک روز ٬ از این هوای دوریت دور بشم ٬ اوج بگیرم تا بلندای صدات ؟؟

 می شه این بار گوشه دفتر خاطراتتو به نام "من "خط بزنی؟ می شه این بار بنویسی از دلم ؟ می شه این بار حرفی از رفتن نزنی ؟

 می شه این بار به یاد تو ٬ به حرمت نگاه تو بنویسم از دلم ؟ می شه سرلوحه ی این قصه بنویسم "به نام گل سرخ " ؟ 

 می شه باور بکنی که دلم قد یه دنیا پریشونه هنوز ؟

می شه  ... ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:38 توسط انوشه |

سکوت

 

به من خرده می گیری که انگار سالهاست صداتو نمی شنوم... انگار سالهاست یادم رفته که هستی! خرده می گیری از سکوتم ٬ از نگاهم ٬ حتی از افکارم! این روزها عجیبه حال دلم که انگار دیگه با ساز هیچ کس کوک نمی شه .  می دونی "طغیان واژه ها "یعنی چی ؟ آره ٬ من خوب می دونم . پس خرده نگیر به من اگه بی صدا می یام و می رم و واژه هام نه رنگ دیروز داره ٬ نه شوق پرواز ... خرده نگیر اگه این روزها منم مثل "خیلی"ها به "شبیه شدن" ها فکر می کنم ...خرده نگیر اگه منم این روزها تردید رو به ترغیب برتری می دم! خرده نگیر اگه این روزها -که انگار به ماه ها رسیده!   - حرفی ندارم جز تکرار همین دلهره ها !  دلم برای شادی های کوچیک تنگه ٬ تو چه می فهمی که پرت شدن از رنگ و نور و امید به هوای شک و تردید و دلهره یعنی چه!؟ تو چه می فهمی ٬ وقتی این روزها تایید کردن سخت ترین کار دنیاست ...به من خرده می گیری که کجایی؟ که اسیر این رخوت نشو ... اما خبر نداری از حال دلم که دلش می خواد هنوز بچگی کنه!  هنوز رنگ بزنه به نقشهای فریبنده ی این دنیا حتی بی بهانه ... خرده می گیری که عوض شدی ٬ خرده می گیری که اسیر کلیشه ای ... آره! حق با توئه! این روزها کلیشه تعبیر تازه ی حرفهای منه ... حتی اگه توی مقیاس تو نگنجه! خرده می گیری به هوای خسته ی این حوالی ... بذار برات از دلواپسی  های ساده ی دلها بگم ... بذار این بار واژه ها اسیرم باشن ٬ نه "من ِ خسته" اسیر واژه ها! بذار بگم تا بدونی که پرواز شرط ما بود ٬ اما اگه هوای دلت ابری باشه ٬ چه پروازی؟ چه گریزی؟!  خرده می گیری که تلخی ... نه انکار می کنم ٬ نه اعتراف ...که دیگه برای نگاه منصفانه کمی دیر شده ! دلم هوای شنیدن امواج دریا رو داره ٬ نه دیدنش! دلم هوای شنیدن صدای بال گنجشکها رو داره روی شاخه های لرزون ٬دلم هوای شنیدن گستاخی باد رو داره وقتی بدون ترس از رهگذرهای سرگردون می وزه تا هر جایی که دلش می خواد ٬ آره ...درست خوندی ... دلم هوای "شنیدن" داره ٬ نه دیدن! این روزها نگاهم لبریزه ... اما صدایی نیست!

خرده می گیری به من که دورم ... آره ! دورم ... به قول اون شاعر اهل بارون : "هر چه هستم ٬ از تو دورم ...دور!! "

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 22:54 توسط انوشه |

تفاوت

این روزها ٬ از تعریف ٬ از تعبیر ٬ از توصیف یا توضیح ...

این روزها ٬ از تهدید ٬ از ترعیب ٬ از تخریب ...

این روزها ... دلگیرم !

و تنها یک بهانه آرومم می کنه ٬ که دورتر از این فضا ... کسی هست که دوست می دارمش ...

تنها "تو" دلگرمم می کنی ...

گاهی حتی فکر این که روزشمار کسی شبیه روزشمار توئه ٬ حتی فکر اینکه کسی  می دونه  امروز  و  فردا   چه فرقی با هم دارن ٬ حتی فکر این که لحظه ای توی ذهنش هستی ٬ آرومت می کنه!

منم آرومم ٬ چون تو فرق امروز رو با فردا خوب می دونی!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 0:58 توسط انوشه |

دو یا سه !

همه غایب می شن و تو حاضری!

همه دور می شن و تو نزدیکی!

همه سنگ می شن و تو صبوری!

دنبال دلیل می گردم ٬ دنبال تفاوت ٬ دنبال بهانه!

یک - دو - سه  - چهار ...چه فرقی می کنه !؟

 دوشنبه یا سه شنبه ... فرقش اینه که همه دورن و تو نزدیکی!

فرقش اینه که من مضطربم و تو آرومی!

من پریشونم و تو می خندی!

من دلتنگ می شم و تو نگاه می کنی!

دوشنبه یا سه شنبه ... فرقی نمی کنه! مهم اینه که من گوشه ی تقویم این روزهام مدام ثبتت می کنم ...

گاهی با عشق ٬ گاهی با شوق و گاهی با دلتنگی!

همه غریبه ان و تو آشنایی ...

باز هم فرقی نمی کنه ٬ چون تو همیشه هستی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 23:58 توسط انوشه |

پیش از 5 عصر

یک - دستش سر خورد روی دکمه ها . بهانه ی عجیبی بود برای شروع صحبت ٬ اما شروع کرد ... صدای قلبش رو می شنید ... زیر لب زمزمه کرد "همه دنیا بخوان و تو بگی "نه" !

دو - نوشته رو چند بار خوند و اخماش رفت تو  هم ... چرا اینقدر اصرار داره به تصمیمش؟ یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت امروز باید حرفم رو بزنم ... دستش رفت روی دگمه ها و نوشت ...

سه - دلش گرفته بود . خیلی وقت بود دلتنگ می شد و دور بود ... خیلی وقت بود دلش هوای حرف زدن صادقانه داشت اما ... می ترسید ! مثل همیشه می ترسید . زل زد به جنب و جوش اطرافیانش و توی دلش گفت "کاش می شد بهش بگم " ... یاد آخرین روز افتاد ٬ چقدر توسی بهش می یومد ...

چهار - سوال عجیبی بود ٬ انتظارش رو نداشت . قلبش تند تر می زد ٬ می تونست حدس بزنه که  آخر این حرفها به کجا می رسه ٬ اما می ترسید ... نوشت و دستش رفت روی دگمه ارسال  . چشماشو بست و با خودش فکر کرد ٬ کاش اینقدر طفره نره !

پنج - بغض کرده بود ٬ صدای اطرافیانش دور و نزدیک می شد . چند بار جمله ها رو خوند ! باورش نمی شد ... انتظار هر جمله ای رو داشت جز این جمله ها ... ذهنش رفت به چند ماه قبل  ... جریان عوض شده بود ؟! کی از یادش رفته بود ؟!  چشماشو بست و تصورش کرد ٬ مثل همیشه ٬ مثل همه ی روزهای خوب ... حضورش باعث آرامش بود ٬ لبخندش باعث دلگرمی و نگاهش باعث شادی ... پس چرا دور شد ؟! ... چشماشو باز کرد و دوباره خوند ... "شما لطف دارین!" ... بغضش شدید تر می شد و این فکر از ذهنش می گذشت که " کاش نمی گفت " ...

شش - ساعت ۵ عصر بود ... پشت شیشه نشسته بود و بی دلیل زل زده بود به تصویر توی شیشه ... "به امید دیدار" ... ذهنش آروم نمی گرفت ٬ تکرار هر جمله آزارش می داد ... دلش هوای روزهای دوری رو داشت ٬ روزهایی که براش خاطره می شد ... دلش تنگ بود ٬ برای آرامشش ٬ برای نگاهش ٬ برای لبخندش ...

هفت - گوشه ی کاغذی نوشت "دیگر سکوت خواهم کرد ٬ دیگر هیچ نخواهم گفت ... حالا دور می شوی و دورم می کنی از سهم آرامشت ... دل بستن شبیه قصه است ٬ با یکی بود شروع می شود و با یکی نبود پایان می گیرد " ... به ساعتش نگاه کرد ٬ پنج دقیقه از ۵ عصر می گذشت و هنوز منتظر بود ... آروم زمزمه کرد :

" من تو را دوست می دارم

تو دیگری را

و دیگری مرا شاید ..."

 

پ . ن : بعضی از حرفا سهم دل خودته ٬ نباید سهمت رو ببخشی ! نباید کسی رو شریک کنی ... بعضی از احساسات سهم توئه ٬ نباید آسون خرجش کنی ...

 پ. ن ۲ : نوشتن هر قصه ای برام دلنشینه ٬ چه حقیقی چه تخیلی!  پس لطفا دنبال کشف ارتباط منطقی نباشید !

به رسم فیلمهای سینمایی  "کلیه اتفاقات این داستان تخیلی بوده و هرگونه تشابه اسمی ( کدوم اسم ؟!!!! ) اتفاقی است ! "

با تشکر!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:12 توسط انوشه |

دینگ


دینگ گزارش انتخابات چی شد؟
دینگ کابل ضبط تلفنی کوش؟
دینگ امروز استودیو داریم ٬ پس کو تکست ها ؟
دینگ گفتی چند تا برنامه ی انتخاباتی؟
دینگ لطفا ساکت باشید!! اینجا تحریریه است!
دینگ گزارشگر مورد نظر در جهان موجود نمی باشد!
دینگ ویژه برنامه ها که یادت نرفته؟!
دینگ هنوز رژیمی؟
دینگ می شه این هفته ننویسم؟
دینگ موضوع پیشنهاد بده!
دینگ از کارشناس چی بپرسیم؟
دینگ خانم دکتر {...} می گه تا ساعت ۵ وقت نداره! چی کار کنم؟
دینگ سی دی خام داری؟
دینگ استودیوم برای میکسه!  نگو "نه" که دلخور می شم!!
دینگ از صبح منتظرتم... الان باید خبر بدی؟
دینگ چقدر دلم تنگ شده!
دینگ دیگه دوشنبه ها و سه شنبه ها هم فرقی با باقی روزها نداره!
دینگ می خوای باهاش صحبت کنم؟
دینگ این مسیر کرایه اش همینه ٬ من بیشتر نمی دم!
دینگ به کی رای می دی؟
دینگ اصلاحی خورده! گزارش نظارت رو ببین!
دینگ شماره {...} رو بده بگم کل آیتم رو حذف کنه!
دینگ چه موسیقی خوبی! گفتی اسمش چیه؟!
دینگ می شه برای متنهات "کپی" بذاری؟!
دینگ چرا اس ام اس هام نمی رسه!
دینگ چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟!
دینگ من دو تا استکان چای می خوام! لطفا!!!
دینگ دستبندت چه رنگیه!؟!!
دینگ من برای برنامه چهاردهم کمک می خوام! بی معرفتها!
دینگ روی من حساب نکن!
دینگ این مربوط به منه! تو می تونی واسه خودت تصمیم بگیری!
دینگ زود جوش نیار! من که بدت رو نمی خوام!
دینگ تو دیوونه ای!


دینگ ... باشه! من چراغها را خاموش می کنم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:3 توسط انوشه |

راویان اخبار!

 

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید یا می پرسین چه خبر ؟ عرض می کنم که  :

 - اگه از اوضاع آب و هوا بگذریم که هر روز یک ادا و اطواری در میاره و خودش هم نمی دونه چی می خواد...

 - اگه از دوشنبه و سه شنبه  با طعم "جشنواره  بین المللی رادیو "بگذریم که با مهمانان خارجی و مهمانان داخلی و گفت وگو های پراکنده و اوضاع خنده دار مترجمها و باقی ماجراهایش علی الخصوص غرفه صنایع دستی  - با آن روسری های محلی زیبایش - باعث انبساط خاطر و در پاره ای موارد نونوار شدنمان شد ...

- اگه از حواشی و اتفاقات محیر العقول جشنواره بگذریم که دوشنبه و سه شنبه باعث ایجاد نشاط جمعی در بین اهالی رادیو شد تا بعد از مدتها از ته دل و با فراغ بال و دور از چشم سردبیر و بی خیال نگرانی های ساخت آیتم و نوشتن متنها بخندند به گونه ای که مهمانان خارجی با دوربین های پر قدرت در جهات مختلف از غش کردن ما عکاسی کنند و پس فردا در کشور خودشون سمینار "چگونه خنده درمانی کنیم " راه بیندازند ...

-اگه از تاسیس دو عدد وبلاگ و ورود دو نفر وبلاگ نویس تازه کار به نام های  - حمیده قادری و مریم بابایی -و تحمل مصائب این اتفاق میمون بگذریم که اولی به همت و توصیه اینجانب و دومی به صبر و تاب عطیه عسگری بنیان شد ...

با این اوصاف باید عرض کنم که "سلامتی! هیچ خبری نیست! "

و اما حواشی اخبار به قلم نویسنده :

یک - اصولا هر اجلاس یا کارگاهی که با حضور مهمانان خارجی برگزار می شه مترجمهایی داره تا حرفهای سخنران رو برای حضار ترجمه کنه و از طریق گوشی باعث ایجاد درک متقابل بین سخنران و فرد شنونده  بشه! اینا که از واضحات بود  ... اما شما موقعیتی رو تصور کنید که سخنران - پروفسور فلان از کشور آلمان - مشغول توضیح دادن یه موضوع کاملا جدی و کمی درامه ولی تمامی حضار فارسی زبان در سالن از شدت خنده دچار خفگی شدن ! در چنین وضعی احتمالا دو حالت پیش می یاد :

الف - پروفسور با خودش می گه ایرانی ها چه مردم شادی هستن! حتی به چنین موضوعاتی هم می خندن!

ب - پروفسور توی دلش به خودش لعنت می فرسته که جرا پا شده اومده ایران تا اینا به تجاربش غش غش بخندن!!

ج - پروفسور یادی از روح مخترع رادیو می کنه و تمام ذلت امروزش رو مدیون همت دیروز اون مخترع - یحتمل مارکونی-  می دونه!

اما اینا همش اشتباهه! چون حضار دارن به این دیالوگها که از گوشی هدفونشون پخش می شه ریسه می رن  {{ به نظرت ماهی ترجمه اش کنم ؟ آها ...باشه ! ماهی ها در کنار دریاچه مشغول بازی هستند! چی می گی؟ جدا ؟ اوکی! پرنده ها در کنار دریاچه مشغول بازی می باشند! }}... یا {{ از نظر مااااااااااا هر انسانیییییییییییییییی می تونه کمیییییییییی مهربون باشه! (لطفا حروف کشیده را تا نفس دارید با لطافت بکشید!! ) ...(سرفه ) این کارگاه تا کی ادامه داره؟ خسته شدم! ...}}  البته از قدیم گفتن هنر نزد ایرانیان است  و بس! ٬  هنر ترجمه هم دربست بدون مسافر تو راهی در اختیار ماست انگار!!

دو -  نکته ی جالب در حاشیه جشنواره بین المللی رادیو این بود که مهمانان خارجی شوق زیادی به گفت و گو با ایرانی ها داشتن اما ایرانی های نه ! چرا ؟ خب برای اینکه اکثرا ترم سه یا چهار زبان بودن و هنوز به "تصمیم کبری" یا " بیگ گل " (به ضم گاف ) نرسیدند !! اما جدا از شوخی ایجاد ارتباط با مهمانان خارجی گاهی به شدت دلچسب بود ... یکی از خانمهای چینی که یه تهیه کننده ی رادیویی بود و ۲۴ سال سابقه کار در رادیو چین داشت بهم گفت " ما توی چین نویسنده کم داریم! و این یه بحرانه " ... در این لحظه چشمام برقی زد و با خودم گفتم " حالا که ما از چین گلابی وارد می کنیم چه اشکالی داره نویسنده صادر کنیم!؟ "  

سه - تاسیس وبلاگ برای حمیده قادری و مریم بابایی از اتفاقات میمون این مدت بود ! اما اصولا ما بچه های فهیم "جوان و جامعه" عادت نداریم "رو "و واضح صحبت کنیم و کلیشه ای تبریک بگیم ٬ اینه که وقتی این دو غنچه ی نو شکفته ی دنیای مجازی پا به عرصه ی وجود گذاشتند همگی دست به دست هم دادیم و با افاضاتی مقدمشان را ارج نهادیم نگو و نپرس! این عین جمله ی نسیم صباغانه درباره وبلاگ بابایی " حیف ! دیگه وبلاگ نویسی خز شد! " ... و این عین جمله ی یه نفر دیگه   " مگه وبلاگ نویسی بچه بازیه که وبلاگ زدی؟! " ... و این یکی " رمز عبورت رو باید به همه بگی  ٬ این از اصول حرفه ای وبلاگ نویسیه! گرفتی؟ "

چهار - باقی ماجرا باشد برای زمانی که کمبود خواب نداشتم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:22 توسط انوشه |