تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

درام!

 

چند روز پیش دوستی  جویای حالم شده بود . در جوابش گفتم "این روزها اوضاعم حسابی درامه!" خندید و گفت " الان چند وقته هر بار ازت این سوال رو می پرسم همینو می گی! " ... برای خودمم جالب بود که ٬ واقعا چرا اینجوریه!؟

امروز به معنای واقعی به مفهوم " مدیریت زمان" پی بردم! اصولا آدم شلخته یا بی نظمی نیستم و ترجیح می دم روی برنامه ذهنی به کارام برسم تا چیزی جا نمونه! اما با اینحال بارها پیش اومده که حجم کارها توی بعضی روزها جوری بوده که هیچ برنامه ای براش مناسب به نظر نمی رسیده!

امروزم از صبح تا همین الان ٬ بیش از اون چیزی که فکر می کردم مشغول بودم!البته مدیریت کردنش مهم تر بوده انگار! وگرنه به نتیجه نمی رسیدم!  بازم خدا رو شکر که "هنوز زنده ام! "

فقط یه چیزی رو اگه نگم می میرم! اونم اینه که "واقعا اوضاعم درامه!"  شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

عشق

 

علت عاشق ز علت ها جداست             عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زآن سرست     عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هر چه گویم عشق را شرح و بیان           چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشن گرست              لیک عشق  بی زبان روشن ترست

 

 - مثنوی معنوی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 0:40 توسط انوشه |

و دوباره اردیبهشت ...

یک - چند روزیه ذهنم درگیر چند تا کاره ... همزمان و بدون وقفه ! گاهی با خودم می گم "نکنه کم بذاری!"

دو - دلم هوای دریا داره . این حس عجیبه بهاره یا من باز دلمو زدم به دریا ؟!

سه - وقتی کسی برات عزیز باشه ٬ هم شادی اش برات مهمه هم غمش ... دلت می خواد نذاری هیچ کس ناراحتش کنه . اما یه وقتایی هم تو کوچیکی ٬ هم مشکل پیچیده است و هم بی رحمی ها بیشتر از توان محافظت تو ئه ! این روزها "دلم نگران دلته ... "

چهار - این روزها به بزرگ شدن آدما فکر می کنم و به تغییراتی که توی زندگیشون رخ می ده ... پوست انداختن توی دلتنگی کار سختیه ... پوست انداختن توی انتظار هم همینطور . اما از اون بدتر اینه که خودتم ندونی از زندگیت چی می خوای! اون وقت هم خودت می بازی و هم رویاهاتو بر باد می دی! این روزها به دور شدن آدما فکر می کنم ٬ به دور شدن از خودشون ...

پنج - با خودم می گم "دنیا همیشه یه جور نمی مونه " و با خودم تکرار می کنم تا آروم شم ... این روزها هوای اردیبهشت ۸۱ باز توی دلم غوغایی به پا کرده ...  "استاد اردشیری" ! روزگار غریبی است این روزها ... دیروز موقع ساخت آیتم "هفته معلم" دنبال بهانه نبودم برای گریه کردن! دلم می خواست بند بند نوشته هایی که اون سال و هر سال به دفتر یادبود تو اضافه شده رو ضمیمه آیتم کنم ... اما زمان کوتاه بود و فرصتم کم .  با شعر سهراب آیتم رو بستم که هنوزم که هنوزه برام پر از دلتنگیه ...

بزرگ بود

و از اهالی امروز

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد .

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود . 

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد .

همیشه کودکی باد را صدا می کرد . 

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد .

برای ما ٬ یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم .

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت .

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند  

و رفت تا لب هیچ

و پست حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم .

 

سهراب سپهری 

 

                                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:41 توسط انوشه |

تلخ مثل ...

ماشین مدل بالایی بود با رنگ کمیاب و سفارشی . مرد راننده به سختی لبه ی در جلو رو هل می داد تا از چهار راه شلوغ رد بشه . ماشین استارت نمی خورد و ثانیه های چراغ قرمز به انتهاش نزدیک می شد . پسری با دسته های گل رز به کمک مرد راننده اومد .سراشیبی خیابون و قدرت پسر گلفروش به سرعت ماشین اضافه کرد٬ مرد راننده جا موند و لبه ی در جلو از دستش جدا شد . ماشین بدون کنترل از چهارراه گذشت و فریاد "کمک" مرد بلند شد  . پسر گلفروش خودشو جلوی ماشین انداخت و با فشار زانوهای نحیفش سعی کرد تا جلوی حرکت ماشین رو بگیره ٬ماشین با سرعت به سمت جوی بزرگ و عمیق کنار خیابون رفت و پسر گلفروش همراه  با چرخهای ماشین به عمق جوی آب پرت شد... اما راننده نگران ساییدگی چراغ جلوی ماشینش بود !!

پ.ن : این یک اتفاق کاملا واقعی بود . اگه شرایط برعکس بود و پسر گلفروش احتیاج به کمک داشت اون مرد حاضر می شد لحظه ای از ماشین مدل بالاش پیاده شه و به کمکش بیاد !؟

 این روزها به راحتی از کنار هم رد می شیم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 1:35 توسط انوشه |

5 دقیقه به 5

زوم یک -

هی به تقویم نگاه می کرد و هی به خودش می گفت دو روز دیگه ... نه یه روز دیگه ... همین فردا ... و امروز ... یه چشمش به ساعته و یه چشمش به در . صدای ضربه های قلبشو حس می کنه .

زوم دو -

از پله ها بالا می ره و حواسش به ساعته . ذهنش پره از حرف و کار و خستگی ... برای فرار از صداهای ذهنش سر تکون می ده و اخماش می ره تو هم ... باز باید نشنیده بگذره .

زوم سه -

دستاش سردن ٬ از در که وارد می شه چشمش می افته به اخمایی که بالای نگاهش گره خورده . ناراحته ؟ صداها توی شلوغی گم می شه و با خودش می گه چقدر به ۵ عصر مونده ؟ ساعت جواب تلخی داره : ۵ دقیقه به ۵ !

زوم چهار -

از شلوغی فراریه ... نگاهش آشفته است درست مثل ذهنش  . می خنده به جمله ها و توی دلش دنبال بهانه است . ۳ دقیقه ...  عقربه ها هم با دلش همراهی نمی کنن !  فکر می کنه ٬ امروز روز من نیست و اخماش بیشتر عمق می گیرن . برای فرار از شلوغی به سمت در می ره و ... بی خداحافظی دور می شه .

زوم پنج -

 ذهنش آروم نمی گیره ٬ یعنی ناراحته ؟! این اخما بی دلیل نبود ... ساعت به ۹ رسیده و باز روی حروف صفحه جلو و عقب می ره .چرا  بد اخلاق بود ؟!  حالا مهمترین سوالش همینه ... فقط همین !

زوم شش -

"خستگی بود نه بداخلاقی" ٬ زل می زنه به صفحه و دستش روی دگمه ها سر می خوره . حساسه ؟ چرا می پرسه ؟ ... این حس براش آشناست ... اما ... اگه ... پس ... ممکنه ... روی کلمه ها حساس شده ٬ با خودش می گه ٬ پس چرا بازم نگفت ؟!  لبخند روی لبش و دگمه ی آخر همزمان می شه با فکری که توی ذهنش می پیچه ...

زوم هفت -

گوشه ی کاغذ می نویسه تا یادش بمونه . جمله های کوتاه و کلمه های ساده ... دلش آروم شده ٬ ذهنش دیگه پیغام خطا نمی ده که " ناراحته ! " ... تاریخ می زنه و با خودش می گه چند روز دیگه مونده؟!

 

پ. ن :  یه سوال ساده ٬ چرا ما عادت کردیم تا کلمات رو اسیر ذهنمون کنیم ؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:35 توسط انوشه |