تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

دیوار

پشت این کوه بلند

لب دریای کبود

دختری بود

             که من

سخت می خواستمش

و تو گویی که گالی

آفریده شده بود

که منش دوست بدارم پر شور

و مرا دوست بدارد شیرین ...

و شما می دانید

آه ٬ ای اخترکان خاموش

که چه خوش دل بودیم

من و او مست ِ شکر خواب ِ امید

و چه خوشبختی ِ پاک

در نگاه من و او می خندید

 ...

و میان من و او

اینک این دشت بزرگ

اینک این راه دراز

اینک این کوه بلند .

 

                                                        هوشنگ ابتهاج (ه . ا . سایه)

 

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 19:4 توسط انوشه |

امان از ...

از اول امسال با خودم گفتم ٬ هر جور پیش بگیری پیش می ره ٬ پس خوب پیش بگیر تا خوب پیش بره ! (چقدر پیش!! ) تمرین خوبی بود تا هر وقت از اوضاعی دلگیر می شدم یادم بیفته که ... قرار بود خوب باشی تا خوب بشه !

اما از پنج شنبه ٬ خوب بودنم شرطی شده ! همش از یه پیام کوتاه عجیب شروع شد ! از یه حرف ساده که بدجوری دلگیرم کرد ... نمی دونم چرا با تمام تلاشی که کردم باز حس خوبی به متن پیام نداشتم! دلیلش هم واضح بود : هیچ وقت از اینکه کسی فکر کنه مزاحمشم و  بخواد به زور تحملم کنه احساس خوبی نداشتم و ندارم! حالا هر چقدرم که بخوام بنا به تمرین "من در آوردی"ام خوب پیش بگیرم!!

دلگیریم از این نیست که چرا این جواب ؟! دلگیریم از اینه که چرا فکر می کنم بعضی از آدمها متوجه تفاوت افکار آدمهای مختلف می شن ! چرا فکر می کنم که اگه من به حرمت احساس آدما پاورچین راه میرم  ٬ بقیه هم همینطورین و بر خلاف تصورم با بی دقتی روی احساسم پاتیناژ نمی رن ؟! 

امشبم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا ننویسم ٬ اما نشد ... انگار نوشتن جزئی از فراموش کردن یه حس تلخه  !

از "سوء تفاهم" خوشم نمی یاد و هنوزم فکر می کنم برای روشن تر دیدن هر ماجرایی باید یه کم جسارت داشت !  اشتباه فکر می کنم ؟!

 

+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 23:40 توسط انوشه |

اتفاق

یک - تکیه داده بود به صندلی ٬ چرا نیست ؟! دستشو تکیه  ی چونه کرد و زل زد به شیشه ی روبروش و به رفت و آمدشون و به هیجانی که همیشه توی این لحظات به پا می شد . ساعت بالای سرشون درست ۵ عصر بود ... دلش لرزید و فکر کرد "یعنی از حرف دیروزش دلگیر شده ؟ "

دو - ساعت ۵ عصر بود ... پله ها رو دو تا یکی کرد . از راهروی باریک رد شد تا برسه به شلوغی اول پله ها ... سر چرخوند و از روی کنجکاوی داخل اتاق رو نگاه کرد . مثل همیشه شلوغ بود ...می خواست با دو قدم محکم از جلوی در رد شه ... اما برگشت ...از دیدنش جا خورده ؟  چرا  اینقدر ساکته ؟

سه - هنوز خیره به شیشه بود . سایه تصاویر روی شیشه حواسشو پرت کرده بود . یه لحظه ی کوتاه ٬ انگار درست دیده بود ! جا خورد ... سر تکون داد ٬ وانمود کرد که آرومه ... ساعت چند بود  ؟ دستاش گر گرفته بودن ٬ زل زد به صفحه ی مانیتور - به تصویر آدمای پشت شیشه - نگاهش سر خورد روی سایه ی روی شیشه ... درست دیده بود! صدا نزدیک بود ٬ آروم بود مثل همیشه ... جمله می ساخت ٬ با رامسر  ٬ با دریا ٬ با دیروز ...با "عذر تقصیر" .... نفس عمیق کشید و لبخند زد ٬ نفس عمیق کشید بی لبخند  ... سر چرخوند و زل زد به سفیدی صفحه ی مانیتور ... فکر کرد ٬ چقدر خوبه که اینجاست ...

چهار - می شمره ٬ یه بار - دو بار  - ... دستش سر می خوره روی دگمه های گوشی و می نویسه ... جمله هاش مرتب نمی شن ٬ آشفته است ... ساعت شش ونیم عصره ٬ هنوز فرصت هست ... پله ها رو دو تا یکی می کنه . نفسش باز به شماره افتاده ... سر تکون می ده و ...باز دستاش گر گرفتن! تصویر پشت شیشه آرومش می کنه ٬ دلگرمش می کنه ... به صداهای اطرافش گوش می ده و ...انگار نمی شنوه ! با خودش می گه ٬ طوسی بهش می یاد ...

پنج - گوشه ی دفتر خط می کشه . تاریخ می زنه و به ساعت نگاه می کنه . ساعت ۱۰ شبه ... خسته است ؟ ... باز انگشتاش نافرمانی می کنن ... خسته نباشیدش لوس و بی هدف پر می کشه و با خودش می گه ٬ نکنه بهش بخنده!؟

پ. ن - امروز با خودم فکر می کردم "دنیای ما دنیای عجیبیه ..." یاد حرف دوستی افتادم که دیروز همین جمله رو می گفت ...آره دنیای ما خیلی عجیبه! اونقدر عجیب که گاهی جا می مونی توی گذرش و گاهی دلت می خواد بهش ایست بدی و بگی : می شه یه کم آروم تر بری ؟! من هنوز توی ۲ دقیقه و ۲۵ ثانیه ی قبلی جا موندم! " ... قصه ی زندگی هر کدوم از ما از یه نقطه شروع می شه و یه جایی به اوج می رسه ... تا به حال به اوج قصه ی خودت فکر کردی ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0:26 توسط انوشه |

کدوم بهتره ؟

- باران خبر از خشکسالی جهل بهتره... *

- باران خبر ٬ دانایی انسان رو آشفته می کنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد خود او هم درمانده می شه . دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست .*

 

 

 با این دو عقیده کلنجار می ری تا یکی رو باور کنی ٬ ذهنت درگیر میشه ... حالا  که حواست به همه چیز هست و خیلی چیزها رو درک می کنی و مجبوری سکوت کنی  راحت تری یا اگه نمی دونستی و نمی فهمیدی که پشت هر جمله و هر حرفی چه تعبیری نشسته ؟ اگه نمی فهمیدی ٬ اگه قدرت درکش رو نداشتی ذهنت آرومتر بود یا حالا که با چند لحظه تحلیل کردن خیلی چیزها رو سبک سنگین می کنی و به روی خودت نمی یاری ؟ به روی خودت نمی یاری ٬ سکوت می کنی ٬ چون ازرفتار و کردارشون شرمنده می شی ! چون دلت می خواد فکر کنی که "از هیچی خبر نداری ! " به همین راحتی !

 

* از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس " صفحه ی ۶۶  - مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:44 توسط انوشه |

خاطرات مارکوپولوی وطنی از سفر برگشته

 

این داستان : کرمانشاه - سنندج و بانه !

آنچنان که رفت و می دانید سفرنامه های پیشین را آنچنان نگاشتم که مارکوپولوی اصل هم جا خورد! پس دراین سال فرخنده ی خوش بر و رو باز به شغل شریف سفرنامه نویسی روی می آورم بیا و ببین!

کرمانشاه شهری بود که در بدو ورود بسیار به دلمان نشست . از جاده های پر پیچ و خم که بگذریم میرسیم به "کوههایی چه فراخ ٬ دشتهایی چه وسیع!! " البت به قضاوت خودمان!

 

طاق بستانی دارد باستانی - البت نه از نوع اسماعیل که از نوع کرمانشاهی اش!! - دریاچه ای به اندازه ی دو وجب و نصفی که مردم دل شاد و سرخوش با رودربایستی عجیبی در آن قایق سواری می کنند ! که ما گمان می کنیم در هر پدالی که می زنند به قایقی برخورد می کنند و هنوز نفهمیده ایم که "حالا قایق سواری دیگه چه صیغه ایه توی یه وجب جا ! " 

 از بیستون نمی توان گذشت! از مجسمه ی هرکولش که از هر جهت بنگری پشه ای بیش  نیست و نمی دانیم چرا هرکول های آن زمان آنقدر نحیف بودند خاک عالم!! کتیبه ی بیستون را که بخواهی ببینی باید یاد بگیری که " پله " از واقعیتهای تلخ زندگی است ! آنهم نه یکی و نه دو تا ! نفس تنگی اجازه شمارش نداد اما " شما بذار به حساب صد و خرده ای عدد پله ی ناقابل نفس گیر ! "  آنگاه که از دیدار اینها خلاص شدی به یاد "فرهاد" می افتی و اثر "سرکاریه جالبش"! چون باید به سان یک عدد بز کوهی چالاک - دور از جونم البته! - از کوه بالا بروی و چپ بروی و هی به راست بپیچی و هی سر بخوری و هی اشهدت را زمزمه کنی تا برسی به یک بخش مسطح و دلباز ! آنوقت است که یک عدد راهنمای بی رحم این جملات را برایت تکرار می کند : " این تکه سنگ که صیقلی هم شده قرار بوده کاخ خسرو پرویز بشه که نشده ٬ مردم می گن این کار فرهاده ولی این موضوع اثبات نشده و هیچ نقشی هم ازش نیست ! " در این لحظه همگی به معنای کلمه ی "سرکاری" پی می برند آنچنان که هرگز از یاد نبرند!!! اما جدای از این تلاش ناکام برای دیدن نقش عشق فرهاد به شیرین - قابل توجه عشاق!! - منظره ی این راه ناهموار آنقدر دیدنی و زیباست که از فریب خوردنت پشیمان نمی شوی ٬ مخصوصا با گلهای زرد و صورتی و بنفش که همه جا روییده اند آنهم بدون هماهنگی!

سنندج شهری زیبا با شکوفه های سفید و درختان سبز و کوههای فراخ ! خانه ی کرد جایی است شبیه موزه با همه ی آنچه باید از کردستان بدانید ... و مجموعه ی آبیدر جایی شبیه به رویا ... چون آنقدر از جاده های پر پیچ و خمش بالا می روی که میرسی به نقطه ای نزدیک به جو ! جوگیر شدنمان را به حساب علاقه به ارتفاع بگذارید ... اما آنقدر مرتفع و دلباز و زیباست که تا چشم کار می کند دشت می بینی و کوه و آبادی!

پ.ن : نامردی است اگر از مریوان نگوییم و یادی از دریاچه ی "زریوار"ش نکنیم! آنهم در حالی که قایقهای پدالی اش بدجوری سطح صاف و آبی و شفاف دریاچه را مواج می کردند! نامردی است اگر از جاده ی عجیب و شبه کارتونی سنندج - مریوان حرفی نزنم که تا می تواند می پیچید و تا می توانی می پیچی و یاد می گیری بعد از هر پیچی باز هم انگار پیچ است به جان خودم!! و این یعنی معنی خود زندگی !

و اما بانه ! شبیه یک شوخی دوست داشتنی بود ...شهری تقریبا کوچک با ۳۸ مرکز خرید و پاساژ !!! با اجناسی به قیمتهای رویایی ! اما همه ی اینها به کنار ٬ دیدن شور و شوق و عجله ی مردم برای خرید دیدنی بود ... جمعیت به حدی زیاد بود که شبها از برپاشدن چادرهاشان تمام شهر غیرقابل عبور و مرور می شد ! مارکو به جان خودش قسم بخورد باور می کنید ؟!

اینها تنها گوشه ای از مکاشفات پر مخاطره ی مارکوپولوی وطنی بود  ... باشد که در سفرهای دیگر باعث روشنگری نقاط دیگری بشوم ! بگو ان شا ا ... !

 

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:1 توسط انوشه |