تکرار می شه اما تکراری نه! به سبک خودم و شبیه پارسال ...همین نوشتن اسامی کافی بود تا به این نتیجه برسم که ۳۶۵ روز فرصت خوبی بود تا به دایره دوستانم افراد تازه ای وارد بشن ...
امیدوارم امسال سال خوبی براتون باشه ٬ اونقدر خوب که گوشه ی ذهنتون بنویسید
" سال ۸۸ یکی از بهترین سالهای زندگیم بود "
دوستان و همکاران خوب :
فرزانه ناظری – عطیه عسگری- عصمت باپیران – مارال دوستی –آذر شیشه گر - امیر لطفی - امیر صمصامی - حسین خدادادبیگی - همت مومیوند - نگار سلگی - بیژن علی محمدی - زهره سادات هاشمی - زهرا رضوی - حنانه آصفی : (همسفرای کربلا ) -- حمیده قادری – مریم بابایی – نسیم صباغان – فرامرز علیخانی - حسین قدیمی - علی نوبخت - لیلا ادیبان - محی الدین تقی پور - ریحانه شمس– علی قربانی – ندا رادمهر – مرضیه خواجه محمود – سعید پورمحمودی -سید امید محرم پور و شیما محرم پور - بنفشه رافعی - امین نبی اللهی –پویا شریعت پناهی - اشکان صادقی - میثم فکری –مصطفی میرزاباقری - حمید محمدی - مریم سیدغفوری - معصومه ملالو – عطیه نجفی – ریحانه سعیدیان – نرگس فتحی و حامد جوادزاده – صادق داوری فر - قاسم اورنگی – رضا آفتابی –دکتر گیل آبادی -فریدون محرابی - مرضیه ازگلی – حسن صنوبری و مهدی استاد احمد – فاطمه صداقتی – لاله اکبری – مریم واعظ پور – رضا ساکی - نسیم رفیعی – علی ضیا – علیرضا محمد نیا–آسیه گرجی - شکوفه موسوی – آرزو جعفرپور – طاهره خضرایی – مجتبی امیری – شهره شایان – سید حسین حسینی – دکتر احمدی - افسانه قیصرخواه – سعید معدن کن - شیرین ترکمندی – یدالله گودرزی – مجتبی آذری – فرزاد محمدی راد – حسن معین – آزاده شبابی – پروین کرمی– هانیه جوادی منش - اسماعیل باستانی– شاهین شرافتی –وحید نیکوقدم - امیر اصانلو -میترا وکیلی - نیره غدیری - واحد ویرایش و رضا بحرالعلوم !
تبریک گفتن کار دلپذیریه ... خیلی از اسامی در این چند خط نوشته نشده ٬ اما از ته دل به همه تبریک می گم!
وقت دعا کردن یادی از منم بکنید (التماس دعا )
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز...
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 23:1 توسط انوشه
|
شاخه های گل و گذاشت توی گلدون بلوری . کتابهای نخونده رو برداشت و گلدون رو گذاشت وسط میز چوبی ... نگاهی به کتابها انداخت و زیر لب غر زد که چرا هنوز نخونده موندن! صدای مردی توی کوچه پیچید ٬ با لهجه ای عجیب . به حجم وسایل کهنه ی روی بالکن فکر کرد و رفت تا شاید از شرشون خلاص بشه .
بالکن خالی شده بود ٬ بعد از مدتها حالا می تونست چند قدم روی موزایکهای خاک گرفته راه بره و پاش به هیچی برخورد نکنه! درخت توی حیاط هنوز بی رمق بود . دست کشید به لبه ی میله و ذهنش رفت سمت گلدونای شمعدونی ... تصویر بالکن رو با گلدونا و با یه صندلی چوبی توی ذهنش دنبال کرد و رسید به کتابای نخونده ی روز زمین . با خودش فکر کرد حالا که از شر وسایلهای کهنه خلاص شده ٬ کاش خاطرات کهنه و خاک گرفته اش رو هم دور می ریخت ... کاش می شد دور بریزه ... کاش می شد کسی توی کوچه فریاد بزنه " خاطرات کهنه - خاطرات قدیمی - خاطرات بدرد نخور ... خریداااااریم! "
* بعد از خاطره ی ۲۱ اسفند و "جشن شبکه جوان " دنبال بهانه بودم برای نوشتن . اما یادم افتاد چند روز به پایان سال مونده و من هنوز ذهنم رو از حصار خستگی و دل نگرانی و حسرت آزاد نکردم ... یادم افتاد که باید مثل هر سال دو دو تای کارامو حتی به زورم که شده به "چهار" برسونم!!
+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:14 توسط انوشه
|
اگه به آرشیو این وبلاگ یه نگاهی بندازی - قسمت رادیو - می تونی خاطراتی رو ببینی٬ از روزها و شبهایی که فقط و فقط با "رادیو" موندنی شده ...
گرچه از این روزها و شبها زیاده ٬ اما هیچ وقت تکراری نشده!
اینو من نمی گم ... اینو شور و شوق همه ی کسایی می گه که توی چند هفته ی باقی مونده به هر جشنی سر و صداشون از طبقه ی دوم ساختمون شهدای رادیو تا ... - خدا می دونه تا کجا ! - می ره! اینو ایده های تازه ی اونایی می گه که مدتها بود به روزمرگی عادت کرده بودن! و انگار دوباره سر و صدا ها خبر از یه جشن دیگه داره!
اگه بدونید قراره چه اتفاقایی بیفته ! اگه بدونید چه برنامه ای برای یه روز خوب داریم ! اگه بدونید واسه ی هر چه زیباتر شدن یه خاطره ی تازه چقدر هیجان زده ایم ! اینا مقدمه ای بود تا بگم : بازم یه خاطره در راهه!
سیزدهمین سال تولد "شبکه رادیویی جوان"
مثل همه ی جشنها حضور برای عموم آزاده !
مثل همه ی جشنها کلی عملیات ژانگولر داریم!
مثل همه ی جشنها دلمون واسه ی خاطره شدن پر می زنه !
این دعوت نامه نبود ! چون جشن رادیو جوان که دعوت نمی خواد !
"جشن آغاز"
تالار بزرگ کشور - میدان فاطمی
چهار شنبه ۲۱ اسفند ۸۷
از ساعت ۳ تا ۶ عصر
این مراسم به طور زنده از رادیو پخش می شه و قراره ضبط تلویزیونی هم داشته باشه ! ........ حالا بماند که چه خبراییه!!!
همین! بازم بگم ؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 2:4 توسط انوشه
|
"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد ؟
یک فریب ساده و کوچک .
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز او و جز برای او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد . "*
پ . ن : باید تایید کنیم ؟ باید تکذیب کنیم ؟ اصلا چرا باید به نقطه ی تایید کردنش برسیم ؟ یا چی می شه که تکذیبش می کنیم ؟ ... ؟ ... ؟ ......؟
* مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 23:47 توسط انوشه
|
- نشسته بود کنار پنجره . برف می بارید . زل زد به کبوتری که لبه ی پنجره ی طبقه ی پایین نشسته بود . صدای اطرافیانش بلند بود اما انگار اهمیتی نداشت ... زیر لب زمزمه می کرد ٬ آشنا و قدیمی ٬درست مثل خاطراتش. دونه های برف با وزش باد روی پنجره می نشستن . شیشه رو کنار زد و دستش رو دراز کرد ... از بین چند تا دونه ی سرگردون ٬ یکی نشست روی گرمای دستش ... اولین آرزوش با اولین برف زمستونی هم صدا شد ...
- شلوغ بود مثل هر روز . روی صندلی زرد رنگ نشسته بود و منتظر قطار بعدی بود که با یه نوزاد پیچیده در پتو نشست کنارش . جعبه ی ویفر رو گذاشت روی زمین و بچه رو جابجا کرد . خواب بود اونم توی این شلوغی ! چادر رو روی سرش مرتب کرد و غر زد " یه کم شرم ٬ یه کم حیا ... به خدا ما هم جوون بودیم ٬ هنوزم هستیم ! چرا ما اینجور بی محبتی نمی کردیم؟ " زل زد به دستهای کثیف و به پتوی چرک و به صورت کوچیک بچه ... "همچین زد روی دستم که نزدیک بود از دستم بیفته ! اونم واسه چی؟ چون جعبه گیر کرده بود به آستین پالتوش !! " خندید و سر تکون داد . قطار رسید ٬ بلند شد و با جعبه ی ویفر رفت سمت در مترو . یه نفر با لباس انتظامات صدا زد "خانم ! اون جعبه چیه توی دستت ؟ " .... و صدای گریه نوزاد پیچیده در پتو با موسیقی ایستگاه مخلوط شد .
- داشت زیر لب غر می زد . از سرمای هوا ٬ از پا درد ... از شلختگی پدربزرگ ... دست کشید روی قاب عکسهای کنار شومینه و زیر لب لبخند زد . صداش دور شد ... چشمش افتاد به عکسی با چهره های آشنا ...چهره ای شبیه همین کسی که داشت غر می زد ... کنار ساحل دریا . دو تا چهره که خطوط روزگار هنوز نقشی روی صافی گونه هاشون نذاشته بود ... صدا نزدیک شد . هنوز سرما و پادرد و شلختگی پدربزرگ ... پرسید " اینجا چند سالتون بود ؟ "
----
خوب نبودم اما ... انگار یه حسی آرومم کرد . حسی شبیه این صدا که " نرم نرمک می رسد اینک بهار ... " بهانه های کوچک خوشبختی ما آدما چقدر عجیبن ... گاهی در اوج بد بودن ِ شرایط به یه بهانه ی ساده دل می بندی و ... ساده می خندی!
+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 1:16 توسط انوشه
|
درست وقتی فکر می کنی به نقطه ی انتهایی صبوری ات رسیدی باز ... درست وقتی دلت می خواد همه چیز رو بریزی به هم باز... درست وقتی فکر می کنی که دیر شده باز ... درست وقتی دلت هوای خندیدن بی دلیل داره باز ... درست وقتی برای ساده دیدن و ساده بودن بی قرار می شی باز ... از راه می رسه!
تا باور کنی "زندگی" قصه ای از شادی هاست ... پس غمهاشو هرگز ننویس!
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 1:14 توسط انوشه
|
-نمای اول
روی چهارپایه چوبی اش نشست . درست مثل هر روز ... نگاهش به پیچ جاده بود و حواسش به صدای ماشینی که از دوردست می رسید. توی دلش آرزو کرد که کاش راننده حداقل چند نخ سیگار ازش بخره... این روزها بازارش حسابی کساد بود . دست دراز کرد و رادیو کوچیکش رو برداشت ... پیچ رادیو رو چرخوند و صدا با خش خش زیاد از بلندگو ها پخش شد . اونقدر با آنتن رادیو کلنجار رفت تا بالاخره فهمید گوینده مرد یا زن؟! "یک صبح دل انگیز بهاری دیگر از راه آمد و ما بر خود می بالیم که بار دیگرمهمان خانه های گرم و صمیمی شما شده ایم . مژده بر آنانکه چشم انتظار سلام دوباره ی ما بوده اند . این فرصت دوباره را ارج می نهیم..." صدای ماشین نزدیکتر شد ... راننده درست جلوی کلبه و کنار پاهای پیرمرد توقف کرد ... چند دقیقه بعد با یک پاکت سیگار سوار ماشین شد و رفت... پیرمرد خوشحال بود ... موسیقی شادی از رادیو پخش می شد... این شروع یک روز خوب بود.
-نمای دوم
سر کلاس نشسته بود ... حوصله حرفهای استاد رو نداشت اما به خاطر حضورو غیاب آخر کلاس مجبور بود این 2 ساعت رو تحمل کنه . هدفون رادیوی جیبی اش رو توی گوشش محکم کرد و دکمه ها رو بدون مکث جلو عقب کرد . موج رادیویی رو پیدا کرد ... چیزی به برنامه مورد علاقه اش نمونده بود . بغل دستی اش مثل همیشه بهش پوزخند زد و گوشه ی کتابش نوشت " آخه این رادیو چی داره که تو اینجوری گوش می دی؟! " خودکار رو برداشت و زیر دست خط نوشت " خیلی چیزها که تو ازش بی خبری " ... بغل دستی مثل همیشه تصمیم گرفت با یه جمله بحث رو تموم کنه " مثل پیر پاتالایی به خدا ! " ... برنامه شروع شده بود و دیگه برای نوشتن جواب فرصتی نداشت... جمله های گوینده روکه شنید به زحمت جلوی خنده اش رو گرفت. سعی کرد آروم باشه تا استاد متوجه نشه ... بغل دستی با پوزخند سر تکون داد و نوشت " اینقدر خنده داره ؟!! ؟ " با سر تایید کرد و گوشی چپ رو گرفت سمتش ... با تردید قبول کرد ...این شروع آشتی با رادیو بود .
---
مهم نیست چند سال پیش اولین موج رادیویی وارد فضای بالای سرمون شد...
مهم نیست قدمت هر شبکه ای چند ساله...
مهم نیست آدمهایی که شریک حرفها و صداهای امواج رادیویی می شن از چه قشری هستن...
از چه طیف سنی .. و با چه سطح تحصیلاتی...
حتی جذابیت و زیبایی اسمها و عناوین شبکه ها هم مهم نیست ..
مهم اینه که توی عصر تکنولوژی های تازه و خوش رنگ و لعاب با امواج رادیویی نقشی حک کنی که موندنی بشه...
مهم شریک شدن توی لحظه های آدمهاست ...
خلوتی که با رادیو زیبا می شه ...
مهم حرفهایی از جنس تازه زدنه ... مهم حرف تازه زدنه!
مهم روز و ماه و سال تاسیس نیست ...
چون اینها تنها نمادی برای باور کردن گفته هاست...
برای تولد یک اتفاق خوب همیشه فرصت هست ...
و تولد " رادیو جوان " دوست داشتنی ترین اتفاق از جنس امواج رادیو بود .
تولدت مبارک
----------------
این نوشته عینا از قسمت آرشیو وبلاگ و تاریخ ۳ اسفند ۸۶ کپی شد! دلیلش هم این بود که احساس کردم هنوزم حرفم همینه!
پ.ن :
۲۸ صفر ٬ یعنی ۶ اسفند ۱۳۸۷ ٬ باز با "روایت ساده باران" قراره شریک حرفهای مشترک همدیگه باشیم . خوشحال می شم همراهیم کنید ...
از ساعت ۵ تا ۷ عصر - موج اف ام ردیف ۸۸.۱ مگاهرتز
"روایت ساده باران"
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:41 توسط انوشه
|
- مهره ها یا سفیدن یا سیاه ! مهره ها روبروی هم به صف ... درست مثل شطرنج . زندگی مثل شطرنجه ... یه قدم فیلی ٬ چپ ٬ راست و ... مات ! بی رحمانه است ؟ بلد نبودی؟ نمی دونستی هر مهره چند تا خونه حرکت می کنه و در چه جهتی؟ زندگی شطرنجه ... کیش - مات ! اگه بی رحمانه است دلیلش نابلدی توئه ...وگرنه مهره ها قرنهاست ثابتن!
- بی رویا بودن درد نیست ٬ رویای محال داشتن درده .
- قصه ... قصه ها گاهی خوب تموم می شن ٬ گاهی بد ! اما بعضی وقتا از ترس پایان قصه ها ٬ جمله ها رو رها می کنیم ... یه قصه با پایان نا معلوم بهتر از یه قصه است با پایان تلخ ... چون همیشه برای ترسیم انتهای قصه وقت هست... اما ... قصه ی واقعی زندگی ٬ یا خوب تموم می شه یا بد ... هیچ قصه ای بی پایان نیست !
-دیر وقته ... هم خسته ام هم کلی نوشتنی دارم و هم یه دل بی حوصله ی تنگ! موسیقی وبلاگم به تکرار هفتم رسیده و باز ازش دل نمی کنم ... خسته ام از بازی کردن ...اونم وقتی دلت یه بازی ساده می خواد ٬ درست مثل قایم باشک ... اما نه اونجور که قایم شی و برای پیدا کردنت همه ی عمر به زحمت بیفتم ..نه ! دلم می خواد چشم رو هم بذارم و وقتی پلک زدم رو به روم باشی ... کلی نوشتنی دارم ٬ اینجور وقتا نوشتن هم آرومت می کنه هم ... دلم بی حوصله و تنگه ... بهانه گیر شدم ٬ دلخورم ٬ دلگیرم ... همه ی اینا برای اینه که از پایان تلخ قصه ها بدم میاد ... از دیدن دلتنگی آدما دلتنگ می شم ... کاش همه قصه ها خوب تموم می شد... دیروقته ... حالا شد هشت بار ...موسیقی وبلاگمو می گم . روی بعضی از نت ها انگار حرف دلم از نو ساز می شه ...
- میشه این بار ... یعنی ممکنه ... یعنی می تونی کمکم کنی خدا ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 1:50 توسط انوشه
|