تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

روایت ساده باران

وقتی از سفر کربلا برگشته بودم ٬ با شنیدن هر نوایی بی تاب می شدم ... توی یکی از همون روزها بود که مسئولیت دو تا برنامه رو بر عهده ام گذاشتن ... از دیدن تاریخ اون برنامه ها باز هوایی شدم ... "تاسوعا " و "عاشورا" ی حسین (ع)  "در هوای گریه" بودم با جمله های آشنا و حرفهای مشترک ...با حس یه زائری که دلش رو توی بین الحرمین جا گذاشته بود ...

چهل روز از اون روزها گذشته و فردا یه بار دیگه فرصت دارم تا گوشه ای از این غم عظیم رو با دلم رنگ بزنم ... فردا راوی ام ... راوی "روایت ساده باران" ...

اینا رو نوشتم تا بگم ٬ اگه مثل من از نغمه حزن آلود دلتون بی قرارین فردا همراهیمون کنید ...

فردا ۱۷ تا ۱۹ عصر  با "روایت ساده باران" ٬ راوی اندوه اربعین حسین (ع) خواهیم بود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1:1 توسط انوشه |

چهل

-روی صندلی چوبی قدیمی توی بالکن نشست . شال رو روی شونه هاش محکم کرد و کتاب رو روی زانوهاش گذاشت . صفحه ۱۰۵ ... " در یکی از روزهای زمستونی سال ..." جمله ها رد می شدن اما ذهنش مدام جا می موند ... زمستون ... بازم رفت به خاطره هاش... زمستون بود ٬ دی ٬ بهمن یا شایدم اسفند ... پلک زد و ذهنش رو هل داد سمت جمله های کتاب ... صفحه ۱۰۶ ... "وقتی می خندید ..." نگاهش رفت روی شاخه ی خشکیده ی درخت حیاط ... وقتی می خندید انگار دنیا رو بهش داده بودن! ... خندید و باز جمله رو از سر شروع کرد ... صفحه ۱۱۱ ..."همیشه می گفت  گذر زمان همه چیز رو حل می کنه .." سر تکون داد . انگار خاطراتش دست بردار نبودن ...همیشه همینو می گفت ... از گذر زمان می ترسم! چشمش افتاد به چین و چروک دستش و دلش لرزید ... چهل سال گذشته و هنوز منتظرم تا شاید گذر زمان همه چیز رو حل کنه ...صفحه ۱۱۵ ... " حقیقت داشت ٬ زندگی ادامه پیدا کرد ...حتی بدون "من " !

- عصای چوبی رو دست گرفت و از پله ها با احتیاط پایین رفت . کت رنگ و رو رفته ی سورمه ایش رو تنش کرده بود و همون پیراهن آبی رو پوشیده بود . پله هشتم به هفتم ... چه روزی بود که اینو بهش هدیه داده بود ؟ ...فکر کرد ٬ تولدم بود ؟! نه ... عید بود ؟! نه ...سر تکون داد و زیر لب غر زد که چرا یادش نمی یومد . پله ای آخر و ..سنگفرش حیاط . چشمش افتاد به گلدونای کنار دیوار ... گل نرگس دوست داشت ... قدم زنان با عصای چوبی اش به سمت پارک انتهای خیابون رفت . مغازه ی عروسک فروشی نبش کوچه شلوغ بود ٬ رنگ قرمز همه ی اجناس توی ویترین یادش انداخت که احتمالا باز ولنتاین نزدیک شده ... صداش توی گوشش پیچید ٬ هر روز روز دوست داشتنه ... لبخند زد . چهل سال پیش ٬ گوینده ی این صدا ٬ خودش ٬ نگاهش ٬ لبخندش همه ی زندگیش بود ... فکر کرد ٬ کاش حال دلش خوب باشه ...

- از شنیدن این کلمه همیشه شاکی می شد . "عشق" ... دفترچه ی خاطرات مادربزرگش رو که دید حسابی جا خورد . صفحه به صفحه ی دفتر پر بود از یه حس عجیب ... حسی شبیه همین کلمه ! همه ی  نامه ها مخاطبش "تو"یی بودن که نمی شناخت ... یه دست خط نا آشنا هم وسط اونهمه نامه و نوشته معماشو پیچیده تر کرده بود ... تاریخ دست خط نا آشنا زمستون بود ٬زمستونی حدود چهل سال پیش . صدای باز و بسته شدن در بالکن رو که شنید دفتر رو رها کرد و از اتاق مادربزرگ بیرون اومد . مثل هر روز عصر ٬  با کتابی توی دست و شال شیری رنگ ... لبخند زد و فکر کرد ٬ کاش روزی براش از راز اون دفترچه می گفت ..

پ. ن :  "مورد عجیب بنجامین" ... یه قصه شبیه قصه ی همه ماها ...اما بعد از دیدنش ته دلت خالی می شه ٬ می ترسی ... از چی ؟!  از اینکه "مورد عجیب تو "چیه !؟  تو کجای قصه ی زندگیت ایستادی؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 15:15 توسط انوشه |

چهارگانه

یک - وقتی بعد از ده روز رو به صفحه ی مانیتور و قسمت "پست مطلب جدید " می شینی حس عجیبی داری... یا حداقل من اینطوری ام! توی این ده روز به اندازه ی ده هزار حرف نگفته دلم هوای نوشتن توی وبلاگم رو داشت ...به اندازه ده هزار جمله توی ذهنم نوشتم - نوشتی - نوشت!

دو - ما آدما با رویاهامون زندگی می کنیم ... یا باز حداقل من اینطوری ام! رویاهای من همه جا همراهمه ...از جزئیات تا کلیات! چند وقتیه می خوام از رویاهام فاصله بگیرم ... فقط به خاطر خودم! می خوام برای یه بارم که شده به لحظه ها اجازه بدم تا پیش برن ...بی حصار و بی مرز ... اما نمی شه چون من هنوز عاشق رویاهامم ...

سه - مدت زیادی منتظر بودم . منتظر دیدن لبخندش ٬ شادی اش ٬ برق نگاهش ... مدت زیادی منتظر بودم تا در مقابل قدمهای فیلی ای که به سمت هم برمی داشتیم و در جوابش از هم قدمهای مورچه ای می دیدیم یه قدم فیییلی بردارم ... مدت زیادی منتظر بودم تا تاریخش به تاریخ ذهنم برسه و تیک تاک زمان با تیک تاک قلبم میزون بشه ... همه ی این اتفاقا افتاد ٬ اما ... لبخند زد ٬ شاد شد ٬ نگاهش درخشید اما ... یه قدم فیییلی برداشته بودم و ...   بازم منتظر می مونم ! شاید توی قدم فییییلی بعدی ! نه ؟

چهار - کودک درونم هنوز زنده است ...یا حداقل من اینطوری فکر می کنم! کودکی که بهم می گه گاهی ساده بگیر و گاهی لج کن ! کودکی که گاهی برای داشتن یه عروسک پا می کوبه و گاهی با یه جمله افکار بزرگتراشو مورد قضاوت قرار می ده . کودک درون من ٬ این روزها گاهی دلش هوس چرخ و فلک می کنه . نه برای اینکه بچرخی تا بچرخه ... نه! برای اینکه با چرخ و فلک به اوج رویاهاش برسه و از سر شیطنت جیغ بکشه که " وای چقدر به ابرا نزدیکیم! " ... کودک درون من ٬ توی هوای برفی امروز بدجوری هوس برف بازی داشت ٬ هوس آدم برفی های مهربون که هیچ وقت پابندت نمی شن اما پابندت می کنن ...توی خاطراتت٬ توی آلبومت یا توی ذهنت!  کودک درون من ٬ امروز بهانه گیری کرد و  تو نبودی ٬ با خودش لجبازی کرد و نبودی ٬ اخماش رفت تو هم و بغضش رو به زور نوشابه فرو خورد و ... باز تو نبودی!  کودک درون من با خودش گفت " حتما کودک درونت حوصله برف بازی نداشته  ..."  می بینی ! کودک درون من خیلی منطقیه! :)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 0:28 توسط انوشه |

بودن یا نبودن

- بوق آزاد توی گوشش می پیچید و منتظر بود . شمرد ... باید برداره . این بار باید برداره ... دستش که از روی گوشش پایین افتاد نگاهش رفت سمت چپ خیابون . جایی که کتابای قدیمی و رنگ و رو رفته رو ردیف کرده بودن کنار پای رهگذرها . مکث نکرد. از عرض خیابون گذشت و رسید به صفحات خاک گرفته و جلدهای قدیمی . عناوین کتابها رو با نگاهش دوره کرد تا شاید پیداش کنه ... دو تا اسکناس دو هزار تومنی گذاشت کف دستهای پیرمرد و کتاب رو با نایلون زرد رنگش تحویل گرفت . فکر کرد حتما خوشحال می شه ... گوشی رو دست گرفت و منتظر موند ... بوق آزاد همچنان تکرار می شد ...

- حواسش به جمله هاش نبود . می دونست باز نصیحتهای همیشگیه و باز توصیفات بی اهمیت از مهمونی دیروز ... از دیدن مرد بنگاه دار خوشحال شد٬ حالا کمتر حرف می زد!   چشم چرخوند دور اتاق . گچ بری ها قدیمی بود ...کمد دیواری کنج اتاق به اندازه ی همه ی وسایلش جا داشت! صدای مرد بنگاه دار رو شنید ... جمله اش رو تکرار کرد تا رسید به پنجره . "رو به کوه ... رو به بزرگراه ... رو به آسمون ..." دست کشید به قاب خاک گرفته ی پنجره و از طبقه نهم به ماشینهای در حال عبور خیره شد . فکر کرد اگه بود به کوه نگاه می کرد یا به بزرگراه یا به آسمون ؟

- زنگ مدرسه که خورد چند قدم به در حیاط نزدیک شد . می دونست الان از راه می رسه ٬ با مقنعه ی  نامرتب و مانتوی خاکی ... نزدیک شد و لبخند زد ٬ همونجور که حدس می زد! دستهای کوچیکش رو توی دستش گرفت و به صدای کودکانه اش گوش داد که مثل هر روز  از همه چیز حرف می زد ٬ از غلط های املاییش ٬ از ساندویچ الویه الناز ٬از جامدادی فانتزی بهاره ... کیف رو گذاشت صندلی عقب و کمربند رو روی مانتوی خاک گرفته محکم کرد. حرفهاش هنوز ادامه داشت ...لبخند زد و سر تکون داد ... فکر کرد ٬اگه بود با هم به این حرفها لبخند می زدن ...

- کیک شکلاتی رو گذاشت روی میز و چشماشو ریز کرد و خندید ... داره پیر می شه! شمع رو وسط کیک گذاشت و رفت سمت سالن . دورش شلوغ بود ... صدای خنده و شوخی با کف زدنشون یکی شد و کیک رو گذاشت روی میز ... دوربین رو برداشت و منتظر موند . همه جمع شده بودن اما فقط نگاهش به یه نفر بود ...دوربین رو گرفت جلوی چشماش و از پشتش زل زد به لبخندی که هیچ وقت براش تکراری نشد ... فکر کرد ٬اگه نبود دیگه هیچ چیزی اهمیت نداشت ... سه - دو - یک ... نور فلاش که روی صورتش نشست با خودش زمزمه کرد ٬ بودن امروزمون به سختی های دیروزمون می ارزه ...

-زندگی فرصت یک تجربه است تا بدانیم که ما ٬ نه حقیقت که فقط خاطره ایم ...

 

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:34 توسط انوشه |