خیلی حرفها هست برای نوشتن ... اما خیلی از حرفها هم نوشتنی نیست .
کربلای معلی
- مسیر نجف تا کربلا مثل یه سفر در دل زمانه ... از رفتن و دور شدن از حریم امن علی (ع) دلگیری و برای رسیدن به حریم عظیم حسین بی قرار ... وقتی به کاظمین رسیدیم و چشممون به گلدسته های حرم افتاد حس کردیم این سفر بیشتر از اینها با احساسمون گره خورده ... تابلوی کاروان جلو و ما پشت سر و در سکوت ... پدر بزرگ و نوه ... انگار دلت هوایی شد ... نه ؟ اگه از صحن با شکوهش بگم و از شنیدن اذان ظهر میون شلوغی دلچسب حرم بی تاب تر می شی ... مثل من که الان ...
- ساکتیم . حرف ها میان و می رن و باز ما جا می مونیم توی رخوت این سفر عجیب ... صدای یکی از همسفرا اوج می گیره و همه با واژه ها پر می کشن تا مقصد سفر .."حسین عشق منی " حک می شه توی خاطراتمون٬ تا هر جایی نغمه حزن آلودش رو شنیدیم بارونی بشه نگاهمون و دل بسپریم به طوفان دلمون ...
- طفلان مسلم ... چند کیلومتری مونده به کربلا ... کم و زیادش مهم نیست مهم اینه که تو کنار این دو معصوم حال و هوای عجیبی داری... "ابراهیم" و "محمد" دلت رو بی قرار می کنن و تو قسمشون می دی به پاکی و معصومیت دلهاشون ... سر به سجده می ذاری و انگار برای ایستادن احتیاج به یاری داری...آره ... داری نزدیک می شی ... دل من بی تابی کن که دیگه نزدیکه ...
- اول غروبه ... آسمون نارنجی می شه و تو به بی تابی دلت دل می دی ... از دور که چشمت به حرم و گلدسته هاش می افته دیگه بند زمین نیستی ... دیگه اینجا جای موندن نیست ... صدای رها شدن بغضها پریشونت می کنه ... کاش یه پرنده بودم ... اینو هم تو می گی هم نگاه همه ی همسفرات ...
- رسیدیم به هتل ... اما ... نه ... این خوابه ... این رویاست ... روبروت یه گنبد طلاییه و تو به چیزی که می بینی شک داری... صدای مداح کاروان دیوونه ات می کنه وقتی می گه "اینجا حرم آقا ابا عبدا ا... است" ... رسیدن به مقصد این سفر توی رویاهات یه جور دیگه بود ... اما حالا کم آوردی... اونم جلوی ضربه های بی رحمانه ی دلت ...
- گفتنی نیست ... حس اولین قدمها روی سنگفرش حرم گفتنی نیست ... نوشتنی نیست ... باید حسش کنی... باید زل بزنی به گنبد و خیره بشی به سرخی پرچم "یا حسین" تا یادت بیاد کجایی... باید به یه بغض عجیب برسی تا باور کنی اینجا کربلاست ...
- قدم برداشتن میون بین الحرمین کار آسونی نیست ... انگار دلت میره و قدمهات با فاصله به تو میرسن ... انگار نگاهت می رسه و دلت به پیشوازش می یاد ... گم می شی ... هم از دنیا دوری و هم از آدمها ... دوست - آشنا - همسفر...همه انگار غریبه ان ...تویی و یه دنیا غربت بی مثال... کبوتر ا دلتنگت می کنن ...پس چرا تو روی زمینی؟ چرا هنوز قدمهات بوی خاک می ده ؟ باید پر بزنی ... پر پروازت همین نزدیکی هاست ...
- بعد از نماز مغرب بود ... ردیف به ردیف نشسته بودیم زیر گنبد حرم حضرت ابوالفضل . صدای سینه زدنشون رو که شنیدیم دلمون قرص شد ... ایرانی بودن اینو جمله هایی می گفت که منظم و پیوسته تکرار می کردن و به سینه زدنشون منتهی می شد ... کم کم همگی راهی صحن شدن ... دور تا دور صحن پر شده بود از ایرانی هایی که پا به پای حلقه ی اولیه بر سرو سینه می زدن و "سقا"ی کربلا رو صدا می زدن ... "ای اهل حرم٬میر و علمدار نیامد... " ... حس عجیبی بود . نگاه عربها و تعجبشون از این همصدایی اتفاقی حس خوبی داشت ... بغض ها که شکست و یه دور گرد حرم چرخیدیم همه هوایی شده بودن ... حالا وقتش بود ... باید پر بزنم تا آسمون ... اینو دلم با بی قراری عجیبی فریاد میزد ...
- شب آخر بود . هیچ کس آروم و قرار نداشت ... کردها دور هم حلقه زده بودن و صدا می زدن "یا حسین" ... دورشون شلوغ بود . یه جایی میون جمعیت وایستادم و صدا زدم "یا حسین" ... حرفهام یادم رفته بود ٬ انگار این رسم این چند روزم بود ... هیچی برامون مهم نبود جز این لحظه ها ...این حرفها ... این سوزی که میون جمله ها و صداها می نشست و اوج می گرفت تا آسمون ... رفتم ... بدون اینکه به قدمهام فکر کنم ...رفتم تا رسیدم به سردی ضریح ابوالفضل ... اونجا بود که فهمیدم بغض چند روزه و چند ساله ام شکسته ... اونجا بود که صدای پر زدن دلمو میون اونهمه بی قراری حس کردم ... شب آخر سفر انگار هیچ کدوممون روی زمین نبودیم ...
- گفتن وداع نکنید ... وقت رفتن فقط چشمامو بستم و گفتم "من برمی گردم ...اجازه می دین؟ "
- موقع رفتن دلهامون سنگین بود و وقت برگشت انگار سبک بودیم و نزدیک ... همسفرا دیگه برای همصدا شدن دنبال بهانه نبودن ... دلها همصدا شده بود ... جاده پیش می رفت و ما به فاصله ی دور شدنمون فکر می کردیم ... به جایی که دلمون جا مونده بود ... به هفته ای که توی خواب و بیداری گذشته بود و حالا گیج و گنگ خوابی بودیم که به چشممون اومده بود ... کاش از خواب پا نمی شدیم .
- ترمینال آزادی . نقطه ی پایان سفر و یه عکس یادگاری ... چهره ها به خاطر می موند و بغضی که انگار باز جوونه می زد ... یعنی باز برمی گردیم؟
- چند روز گذشته ؟ از ۳ دی ماه ۸۷ تا امروز چند روز گذشته ؟ حجم پیامهای دلتنگی همسفرامون هیچ رابطه ای با روزهای برگشتمون نداره ... انگار این هجوم بی قراری هر روز تشدید می شه ... اونم حالا که رسیدیم به "تاسوعا" و "عاشورا" ی حسین...
- می نویسم تا یادم بمونه ... فرزانه ناظری - مارال دوستی - عطیه عسگری - زهره هاشمی - حنانه آصفی - عصمت باپیران - آذر شیشه گر - ناصر تهرانی- حسین بیگی - همت مومیوند - امیر صمصامی - بیژن علی محمدی -فرهاد شریفی - امیر لطفی و ... من که هنوز هوایی ام ٫ حال دل شما چطوره ؟