تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

منطقه اختصاصی

از نو شروع کردن همیشه دوست داشتنیه ... مخصوصا اگه بعد از مدتها دلتنگی به شرایطی نزدیک بشی که روزی  ٬ روزگاری باعث آرامشت می شده .

"منطقه اختصاصی" شروع شد ٬ با یه گروه جدید ... با گروهی که بعد از تجربه "قرار شبانه" حسابی برای به قرار رسیدن به دردسر افتاده بودن ...

 

حالا این بار شنبه ها ٬ ""دلها آرام - قلبها مطمئن !""

دل من ٬ منطقه اختصاصی خدای من است

 حالا این بار شنبه ها به قرار می رسیم ... قراری در "منطقه اختصاصی"

 

امیدوارم تجربه خوبی باشه ...

 

-- شنبه ها ۱۰ تا ۱۱.۳۰ از رادیو جوان . منطقه اختصاصی ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:24 توسط انوشه |

امروز من

روزی شبیه امروز ٬ فصلی شبیه همین فصل و ماهی به نام همین ماه !

به سادگی تک تک انسانهای روزی زمین ٬ با شوق و بهتی توامان شبیه همه آدمها ٬ با آرزوهایی رنگی شبیه رنگین کمان آرزوهای همه آدمها ٬ و کمی خوش باور ...

 متولد شدم!

برف بود ٬ روز بود ٬ دی بود ٬ جمعه هم حتی! ...

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ٬ آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم ٬ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است ٬مراد وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم ٬نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جائیست ٬ نگویی که منش پیرهنم

من به خود نامدم اینجا که به خود بازروم

آنکه آورد مرا باز برد در وطنم...

- مولانا

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 10:44 توسط انوشه |

30 ثانیه

یک -

یه قدم چپ ٬ یه قدم راست . درست مثل بازی دوران کودکی  ...به نگاه رهگذرها بی توجه بود . این بارم خودش بود و خودش! کیسه خرید رو از دست راست سر داد به دست چپ و یه نگاه به شمارنده ی چراغ قرمز انداخت . فقط ۳۰ ثانیه فرصت داشت برای رفتن . با خودش فکر کرد ۳۰ ثانیه برای رفتن زمان زیادیه ...

 دو -

گره روسری رو محکم کرد و از پله ها با شتاب پایین رفت . ذهنش پر بود از کارهایی که باید انجام می داد . در خونه رو پشت سرش بست و پای راستش به لبه پله ی ورودی گیر کرد و چند ثانیه برای به تعادل رسیدن معلق موند . "کور که نیستم ٬ خودم می بینم " صداش توی گوشش پیچید و باز دلتنگ شد . برای فرار از هجوم خاطراتش لبخند کمرنگی زد . رسید سر خیابون و بازی هر روزش رو شروع کرد:  ۳۰ثانیه برای دیدن ... اما انگار توی ۳۰ ثانیه امروز هیچ کس شبیه تصویر توی خاطراتش  نبود ...

 سه -

یه میز چوبی قدیمی بود با صندلی های چوبی زهواردر رفته . سالها از ساختش می گذشت اما هر بار که دستمال نم دار رو روشون می کشید یاد اولین روزی می افتاد که وسط کلی میز و صندلی چشمش به این میز و صندلی افتاده بود . سر قیمت چونه نزده بودن ... مثل همیشه انتخاب کرد و از لبخندش موافقتش رو احساس کرد . گوشه ی دنج یه اتاق و صندلی هایی رو به پنجره کوچیک ... چشماشو بست و دست کشید به لبه ی صندلی که حالا فقط یه چوب بی رنگ بود ... ۳۰ ثانیه ... فقط ۳۰ ثانیه وقت داشت تا خاطراتشون رو مرور کنه ...

 چهار -

دفتر قدیمی رو از کتابخونه بیرون کشید و توی یکی از صفحات پایانی چند خط نوشت . مثل همیشه از دیدن صفحات و نوشته ها به وجد اومد ... خوندن تاریخ هر نوشته کلی هوایی اش می کرد . سالهایی که گذشته بود و خاطراتی که حالا کمرنگ شده بودن . صدای زنگ در و صدای نامنظم عصا روی سرامیک ... با عجله به سمت در رفت . مثل هر روز سر وقت از پارک برگشته بود . چشمش به موهای سفید که افتاد ذهنش تاریخ نوشته های توی دفتر رو تکرار کرد. چند سال گذشته بود ؟ لبخند زد "درست سر وقت !" ... چقدر پیر شده  بود "نه ٬ ۳۰ ثانیه تاخیر داشتی!" ...  فکر کرد ۳۰ ثانیه یعنی ۳۰ سال ...

 

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 23:47 توسط انوشه |

تصاویری از سرزمینی نه چندان دور - بخش دوم

خیلی حرفها هست برای نوشتن ... اما خیلی از حرفها هم نوشتنی نیست .

کربلای معلی

- مسیر نجف تا کربلا مثل یه سفر در دل زمانه ... از رفتن و دور شدن از حریم امن علی (ع) دلگیری و برای رسیدن به حریم عظیم حسین بی قرار ... وقتی به کاظمین رسیدیم و چشممون به گلدسته های حرم افتاد حس کردیم این سفر بیشتر از اینها با احساسمون گره خورده ... تابلوی کاروان جلو و ما پشت سر و در سکوت ... پدر بزرگ و نوه ... انگار دلت هوایی شد ... نه ؟ اگه از صحن با شکوهش بگم و از شنیدن اذان ظهر میون شلوغی دلچسب حرم بی تاب تر می شی ... مثل من که الان ...

- ساکتیم . حرف ها میان و می رن و باز ما جا می مونیم توی رخوت این سفر عجیب ... صدای یکی از همسفرا اوج می گیره و همه با واژه ها پر می کشن تا مقصد سفر .."حسین عشق منی " حک می شه توی خاطراتمون٬ تا هر جایی نغمه حزن آلودش رو شنیدیم بارونی بشه نگاهمون و دل بسپریم به طوفان دلمون ...

- طفلان مسلم ... چند کیلومتری مونده به کربلا ... کم و زیادش مهم نیست مهم اینه که تو کنار این دو معصوم حال و هوای عجیبی داری... "ابراهیم" و "محمد" دلت رو بی قرار می کنن و تو قسمشون می دی به پاکی و معصومیت دلهاشون ... سر به سجده می ذاری و انگار برای ایستادن احتیاج به یاری داری...آره ... داری نزدیک می شی ... دل من بی تابی کن که دیگه نزدیکه ...

- اول غروبه ... آسمون نارنجی می شه و تو به بی تابی دلت دل می دی ... از دور که چشمت به حرم و گلدسته هاش می افته دیگه بند زمین نیستی  ... دیگه اینجا جای موندن نیست ... صدای رها شدن بغضها پریشونت می کنه ... کاش یه پرنده بودم ... اینو هم تو می گی هم نگاه همه ی همسفرات ...

- رسیدیم به هتل ... اما ... نه ... این خوابه ... این رویاست ... روبروت یه گنبد طلاییه و تو به چیزی که می بینی شک داری... صدای مداح کاروان دیوونه ات می کنه وقتی می گه "اینجا حرم آقا ابا عبدا ا... است" ... رسیدن به مقصد این سفر توی رویاهات یه جور دیگه بود ... اما حالا کم آوردی... اونم جلوی ضربه های بی رحمانه ی دلت ...

- گفتنی نیست ... حس اولین قدمها روی سنگفرش حرم گفتنی نیست ... نوشتنی نیست ... باید حسش کنی... باید زل بزنی به گنبد و خیره بشی به سرخی پرچم "یا حسین" تا یادت بیاد کجایی... باید به  یه بغض عجیب برسی تا باور کنی اینجا کربلاست ...

- قدم برداشتن میون بین الحرمین کار آسونی نیست ... انگار دلت میره و قدمهات با فاصله به تو میرسن ... انگار نگاهت می رسه و دلت به پیشوازش می یاد ... گم می شی ... هم از دنیا دوری و هم از آدمها ... دوست - آشنا - همسفر...همه انگار غریبه ان ...تویی و یه دنیا غربت بی مثال... کبوتر ا دلتنگت می کنن ...پس چرا تو روی زمینی؟  چرا هنوز قدمهات بوی خاک می ده ؟ باید پر بزنی ... پر پروازت همین نزدیکی هاست ...

- بعد از نماز مغرب بود ... ردیف به ردیف نشسته بودیم زیر  گنبد حرم حضرت ابوالفضل . صدای سینه زدنشون رو که شنیدیم دلمون قرص شد ... ایرانی بودن اینو جمله هایی می گفت که منظم و پیوسته تکرار می کردن و به سینه زدنشون منتهی می شد ... کم کم همگی راهی صحن شدن ... دور تا دور صحن پر شده بود از ایرانی هایی که پا به پای حلقه ی اولیه بر سرو سینه می زدن و "سقا"ی کربلا رو صدا می زدن ... "ای اهل حرم٬میر و علمدار نیامد... " ... حس عجیبی بود . نگاه عربها و تعجبشون از این همصدایی اتفاقی حس خوبی داشت ... بغض ها که شکست و یه دور گرد حرم چرخیدیم همه هوایی شده بودن ... حالا وقتش بود ... باید پر بزنم تا آسمون ... اینو دلم با بی قراری عجیبی فریاد میزد ...

- شب آخر بود . هیچ کس آروم و قرار نداشت ... کردها دور هم حلقه زده بودن و صدا می زدن "یا حسین" ... دورشون شلوغ بود . یه جایی میون جمعیت وایستادم و صدا زدم "یا حسین" ... حرفهام یادم رفته بود ٬ انگار این رسم این چند روزم بود ... هیچی برامون مهم نبود جز این لحظه ها ...این حرفها ... این سوزی که میون جمله ها و صداها می نشست و اوج می گرفت تا آسمون ... رفتم ... بدون اینکه به قدمهام فکر کنم ...رفتم تا رسیدم به سردی ضریح ابوالفضل ... اونجا بود که فهمیدم بغض چند روزه و چند ساله ام شکسته ... اونجا بود که صدای پر زدن دلمو میون اونهمه بی قراری حس کردم ... شب آخر سفر انگار هیچ کدوممون روی زمین نبودیم ...

- گفتن وداع نکنید ... وقت رفتن فقط چشمامو بستم و گفتم "من برمی گردم ...اجازه می دین؟ "

- موقع رفتن دلهامون سنگین بود و وقت برگشت انگار سبک بودیم و نزدیک ... همسفرا دیگه برای همصدا شدن دنبال بهانه نبودن ... دلها همصدا شده بود ... جاده پیش می رفت و ما به فاصله ی دور شدنمون فکر می کردیم ... به جایی که دلمون جا مونده بود ... به هفته ای که توی خواب و بیداری گذشته بود و حالا گیج و گنگ خوابی بودیم که به چشممون اومده بود ... کاش از خواب پا نمی شدیم .

- ترمینال آزادی . نقطه ی پایان سفر و یه عکس یادگاری ... چهره ها به خاطر می موند و بغضی که انگار باز جوونه می زد ... یعنی باز برمی گردیم؟

- چند روز گذشته ؟ از ۳ دی ماه ۸۷ تا امروز چند روز گذشته ؟ حجم پیامهای دلتنگی همسفرامون هیچ رابطه ای با روزهای برگشتمون نداره ... انگار این هجوم بی قراری هر روز تشدید می شه ... اونم حالا که رسیدیم به "تاسوعا" و "عاشورا" ی حسین...

- می نویسم تا یادم بمونه ... فرزانه ناظری - مارال دوستی - عطیه عسگری - زهره هاشمی - حنانه آصفی - عصمت باپیران - آذر شیشه گر - ناصر تهرانی- حسین بیگی - همت مومیوند - امیر صمصامی - بیژن علی محمدی -فرهاد شریفی - امیر لطفی و ...  من که هنوز هوایی ام ٫ حال دل شما چطوره ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:25 توسط انوشه |

یه اعتراف ساده

نمی شه ... نمی شه یه لحظه هم از یاد برد .

اولش فکر می کردم فقط منم که اینقدر حساس شدم ... فکر می کردم منم که با شنیدن حتی چند ثانیه از یه نوحه آشنا می ریزم به هم ... فکر می کردم فقط منم که مدام توی ذهنم با تصاویر قدم برمی دارم ... فکر می کردم فقط منم که از شنیدن "ابوالفضل" و "حسین" گفتن آدما دلم پر می کشه یه جایی شبیه بین الحرمین ... فکر می کردم این روزها و این دلتنگی ها فقط سهم منه ...

اما انگار اشتباه می کردم ... چون این روزها از نگاه همسفرها و از حرفهاشون می شه رد پای یه دلتنگی آشنا رو دید ...و دنبال کرد تا رسید به جایی که بدجوری هواییمون کرده!

محرم امسال رو در سرگشتگی سپری می کنم ... در رفت و آمد ذهنم از اینجا تا حرم ابوالفضل و شش گوشه ی حسین ... در رفت و آمد از بین الحرمین تا حال و هوای شب آخرمون ... تا زمزمه ی نوحه ای رو به حرم حسین ...

دل دل کردنهای این روزهامون شبیه هیچ زمانی نیست ...

---------

پ. ن : این روزها ... وقت بی قراری منو از یاد نبرین .

التماس دعا

 پ. ن ۲ :

امروز توی یکی از لحظاتی که نگران بودم و به رسیدن و نرسیدن کارهام فکر می کردم یادم افتاد که چقدر دلم می خواست در "تاسوعا" و "عاشورا" ی حسین سهمی داشته باشم٬ مثل سال قبل ... امسال اما انگار با حال و هوای متفاوتی سهیم شدم ... امیدوارم رو سفید بشم .

۷.۵ تا ۸.۵ صبح "تاسوعا" و صبح "عاشورا" همراهی ام کنید  "در هوای گریه" ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 0:10 توسط انوشه |

تصاویری از سرزمینی نه چندان دور - بخش اول

 

خیلی وقتها که از سفری برمی گردیم توی ذهنمون پر از خاطراته . اما خیلی وقتها هم از یه سفر فقط تصاویری توی ذهنمون باقی می مونه که با کنار هم گذاشتنش لبریز از حال و هوای اون سفر می شیم .

این روزها من ٬ سرشار از تصاویرم ... تصاویری از سرزمین عراق . از لحظه های نابی که تا مدتها توی ذهنم حک می شه .نمیدونم چند قسمت می تونم ادامه بدم و این تصاویر تا کجا قابل نوشتنه ... می نویسم تا جایی که دلم فرمان بده!

این بخشی از تصاویر ذهنمه ...

"نجف اشرف "

- صدای مداح کاروان دور و نزدیک می شد . گلدسته های حرم رو که دیدیم انگار هیچ کس روی زمین بند نبود . هم بغض بود و هم بهت ٬ هم سکوت و هم فریاد . قدمهامون نامنظم شده بود ... یاد حرف دوستی افتادم ٬ کاش دست خالی برین ... واقعادست خالی اومده بودیم؟!  رسیدیم به ورودی حرم ٬ به شکوه ایوان طلا و به آرامش عجیب صحن و این ابتدای یه بغض رها شده بود ...

- خیلی چیزا رنگ باخته بود . خاک و خستگی و خواب. یه وقتایی که خودت بودی چشمات بی هوا اسیر خواب می شد و یه وقتهایی انگار هیچ رویایی نمی تونست حقیقت جلوی چشماتو انکار کنه . تو نشسته بودی رو به ضریح و چشم دوخته بودی به دعاهای چشم انتظار اجابت ... انگار صدای بال فرشته ها رو بیشتر از هر زمانی می شد شنید.

- دستم به ضریح نمی رسید . هم ازدحام بود و هم بهت همیشگی ام . چند قدمی ضریح ایستاده بودم ٬ دستام بی هیج دعایی رو به آسمون بود ... حرفی نداشتم جز تسلیم ٬ جز سکوت ٬ جز عجز و جز شرم از این دستای خالی ... توی یه لحظه دستای عطیه نزدیک شد و چند لحظه بعد دست هر دومون روی ضریح نشست . نمی دونم سرمای دستام سر خورد روی ضریح یا سردی فلزش رسید به قلبم ٬ دیگه نه "من"ی وجود داشت و نه حرفی و نه صدایی! خلا بود و سکوت ... انگار رسیده بودم به اوج قصه ...

- صدای دست و پایکوبی خانمها اتاقک تفتیش ورودی خواهران رو پر کرده بود . یه بیت مخصوص با مضمون ولایت حیدر٬  با یه آهنگ عجیب و دلنشین ... شادی آدمها هیچ پوششی نداشت ٬ خالص و رها پر می شد توی فضا و فرود می اومد روی قلبت ... "عید غدیر " بود ...عید همیشه عزیز من ... مامور تفتیش با چهره شاد و صورت خندون بهم سلام کرد . اون عرب و من فارس ... اما شادی هر دومون از یه زبون بود !

-از چندین مقام گذشته بودیم و نمازهای دو رکعتی رو با نیات مختلفی می خوندیم . مرد عربی که از اولین لحظه توی مسجد کوفه همراهمون شده بود  شروع کرد به صحبت و همراهش تکرار می کردیم ... دور تا دورمون گروه به گروه - کاروان به کاروان نشسته بودن و انگار نه "من" ی وجود داشت و نه حرفی ... این هم نوایی و پیوستگی اش آرومت می کرد ... هوایی ات می کرد برای حج ... برای هم نوایی با حرفهای مشترک! باید سر به سجده می ذاشتیم و ۷۰ مرتبه تکرار می کردیم "یا سیدی" ... سر از سجده که برداشتم با خودم گفتم به اندازه ی ۷۰ مرتبه فرصت آرامش داشتی ... "یا سیدی" ...

-پشت سر هم و به صف از کنار دیوار های آجری رد می شدیم ... از راهروهای تنگ و اتاقهای کوچیک  اما با مقامهای عظیم ... مقام ام البنین - مقام حضرت زینب - مقام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ... خونه ی حضرت علی (ع) پر بود از احساسات ناب ... رسیدیم به یه چاه ... چاهی که روشو پر کرده بودن و دور تا دورش  با شیشه محصور شده بود . شاید اگه نمی دونستیم این همون چاه معروف مولاست از کنارش می گذشتیم ٬مثل همه چاه ها ... شاید اگه نمی دونستیم قدمهامون سست نمی شد ... اما حقیقت داشت ... این چاه سرشار از ناگفته ها بود ... لبریز از دلتنگی ها و دلواپسی ها ... حقیقت داشت ... اینجا ناگفته های خودتو از یاد می بردی ... 

-شب آخر بود . وداع سخت بود ٬شایدم نا ممکن! کنار هم ایستاده بودیم رو به ضریح و هر کدوممون با واژه های دلمون جمله های آخر رو می ساختیم . التماس دعا بود و حاجتها و تکرار آرزوها و رویاها ... چهره خیلی ها از جلوی چشمامون رد می شد ٬ اسم خیلی ها روی زبونمون می چرخید و انتهاش می رسید به این آرزو که کاش قسمت همگی بشه . اشکهای آخرمون روی گونه ها نشسته بود ٬ هیچ کس نای رفتن نداشت ... " یا الله خانم "  با لحن عربی یعنی که حرکت کن ... یعنی وقت تمومه . یعنی نوبت این لحظاتت به سر رسیده ... یعنی باید تجربه ناب ترین حس آرامش رو  به بقیه واگذار کنی ...  یعنی بدرود با نجف اشرف ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 21:1 توسط انوشه |