تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

حلالیت اینترنتی

قسمت اول - تسبیح آبی دونه درشتش توی دستاش بود . داشت برام از لحظه های خاصش می گفت ٬ از حس و حالش... بغض می کرد و بغض می کردم . گوشه چشممون که تر شد حس کردم چقدر دلم می خواست حال و هواشو تجربه می کردم ... حرفهاش که تموم شد و آرومتر شد با لبخند همیشگی اش زل زد بهم و با صدایی که انگار هرگز نشنیده بودم گفت "ان شا ا... قسمت تو هم بشه " ... افتادن دونه آخر تسبیح با صدای لرزیدن دلم هم زمان شد ...  

قسمت دوم - تلفنم زنگ خورد . اسمشو دیدم و لبخندم با لحن صدام راهی خطوط تلفن شد و با خنده گفت "علیک سلام" ... به جمله ی چهارم که رسید حس کردم دیگه حواسم بهش نیست ... تصورات ذهنم داشت جون می گرفت ... مکث نکردم ... صدام با بغض غریبی  گفت "آره ٬ منم میام ..."

قسمت سوم - همه حرفامون رنگ و بوی رفتن داره . کی می ریم ٬ چی ببریم ٬ چطور می ریم و ... توی جمع صمیمی خودمون هر بار حرف رفتنمون شده همه نگاهها بارونی شده و همه حرفها رسیده به "التماس دعا " . دیروز وقت خداحافظی دلم می خواست از دونه دونه ی اون چشمها عکس بگیرم ٬ از اشکهایی که سر می خورد روی گونه ها . سکوت ٬ فضای همیشه شلوغ اتاق جوان و جامعه رو عوض کرده بود .خداحافطی  سخت بود و با بغضهای مونده در گلو سخت تر هم شد ...

قسمت چهارم - توی یه برگه سفید چند تا ستون کشیدم . شروع کردم به نوشتن اسمهایی که برام آشنا بودن ... همه ی اونایی که روزی جایی توی زندگیم داشتن یا دارن ... تعداد این اسامی سه رقمی شد اما باز ته دلم شک دارم که کسی از قلم نیفتاده باشه ...

مسافر سرزمین حسینم ... مسافر غربت کربلا و ابهت نجف ... دلم هوایی شده و  لحظه های تا به مقصد رسیدنم انگار سال می شه و قرن!!

خواستم بنویسم که "حلالم کنید" ... خواستم بگم به یاد همه هستم ... خواستم بگم دعا می کنم "حکمت" رفتن و رسیدن بهش نصیب هممون بشه ...

"مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل  -   در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت     -   چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت  -  قطره باران ما گوهر یکدانه شد "

 

سراپا چشم و سراپا گوش ...

من  راهی شنیدن نغمه ی جاودان سرزمین حسینم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 23:26 توسط انوشه |

باید

باید باران باشی تا بارش قطره بر برگٍ  سرگران را باور کنی...

باید باد باشی تا سوز سرمای آسمان را از بر شوی ...

باید آسمان باشی تا انبوه ابرهای بارانی ٬دلت را نلرزاند ...

باید آفتاب باشی تا گرمای همیشه ی دستانت ٬آشنای همیشگی سرما باشد...

باید رود باشی تا خروش ٬الفبای آغازین راهت باشد ...

باید سنگ باشی تا سختی و تلخی و تاریکی نشکند تن تب دار ضعیفت را...

باید پاییز باشی تا دلواپسی برگهای خزان ٬ سرگردانی باد و باران و بی رحمی رود را حس کنی ...

باید دریا باشی تا نت های موسیقی امواج را بی غلط و به تکرار بنوازی ...

و باید خودت باشی تا ...دلتنگی نگاهی و آرزوی دلی وسیع را تاب بیاوری...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 18:26 توسط انوشه |

خط

خط می کشید ٬ روی روزهای خاک گرفته ی خاطره ها . گاهی سبز گاهی سیاه و گاهی آبی و ...قرمز . شادی هاشو با سبز می نوشت ٬ دلتنگی هاشو با آبی ...سیاه برای غمگینی های دور و درازش بود و قرمز برای فرصتهایی که بی هوا از کنارشون گذشته بود . دفترچه یادداشتش شبیه دفتر نقاشی کلاس اول ٬ پر بود از خط و رنگ و یادگاری ...

 نقطه گذاشت ٬ یکی اول و یکی آخر . با کمی ظرافت دو نقطه رو بهم وصل کرد . نقطه به نقطه و خط به خط ... طرح رو تکمیل کرد و خیره شد به نگاه دقیق استاد ... فکر کرد کاش همه خطوطش یکسان باشه ...یکدست و پیوسته و ممتد .

یه قدم چپ ٬ یه قدم راست . انتهای خیابون رو دید و ته دلش به همه ی خیابونها لعنت فرستاد .سکوت خیابون و نسیمی که نظم درخت و طبیعت رو با رقص برگهای پاییزی تکرار می کرد ... خطوط موازی قصه و باز تلخی حرفهایی که ازش فراری بود ... فکر کرد اگه با من بود همه خطوط رو متقاطع می کشیدم ... همه خطوط رو ...

کتاب کوچیکی بود و همه جا همراهش . سرش رو به دستش تکیه داد و مثل همه لحظه هایی که هوای دلتنگی داشت خط به خط زمزمه  کرد ... انتهای خط مکثی کرد و برای شروع خط بعد مردد موند ... دلش حرف تازه می خواست ...زل زد به نارنجی غروب آسمون و از سر خط شروع کرد :

"زندگی نوبر انجیر سیاه ٬ در دهان گس تابستان است

زندگی ٬ بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا ٬

لمس تنهایی "ماه" ٬

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر .  "

...

نقطه سر خط .

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 14:25 توسط انوشه |

رها

دستاشو به دو طرف گرفت و مثل بچه ها از ته دل خندید . ماشینها با سرعت از کنارش رد می شدن  . کنار یه بزرگراه شلوغ و روی پل ماشین رو  با قدمهای آروم و مطمئن می رفت و می رفت و می رفت ... بی خیال همه ی پیله هایی که دور خودش تنیده بود . رها از افکاری که مدتها عذابش داده بودن .. سرخوش از آرامشی که براش تازگی داشت ... آفتاب وسط آسمون شادش می کرد ... بی هوا نگاهشو چرخوند واونقدر به نور تندش نگاه کرد تا چشماش ریز شدن و  صورتش به لبخند رسید ...

شمرد و گذشت . قدمهاش پیوسته بودن اما هجوم حرفهای ذهنش شماره ها رو به هم می ریخت .. لبه پل ایستاد و به ماشینهای زیر پل خیره شد . دنیا از اون بالا شبیه هیچ زمانی نبود . شبیه هیچ تصویر آشنایی  .. توی دلش غوغایی بود و نگاهش بعد از مدتها بی دغدغه و آروم به دنیا  خیره شده بود... چند روز از تحمل خستگی ها گذشته بود؟! چند ماه ؟ چند سال؟ چند بهار با خاطره ها دلتنگ شده بود و با شروع چند پاییز شاعر شعر غصه هاش ؟! چند فصل رو با خیال خسته و نگاه پریشون فراموش کرده بود!؟ لبخند زد و دستاشو به میله ها گرفت ... سر چرخوند و از دیدن خودش وسط یه بزرگراه و انبوه ماشینهای در حال حرکت جا خورد ...

به انتهای پل که رسید بر حسب عادت یه نگاه به ساعتش انداخت .

عقربه ها هنوز روی  ساعت ۵ عصر جا مونده بودن ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 12:3 توسط انوشه |