حواست با منه ؟ وقت داری حرف بزنیم ؟
خاطره هامو خط زدم . نه به خاطر تو که به خاطر خودم ... توی آخرین صفحه نوشتم " تمام یا ناتمام ٬ نقطه . پایان ..."
چند سال؟ چند ماه ؟ چند روز؟ ... چرا نگاهتو می دزدی؟؟! پرسیدم چند سال کافیه ؟ چند ماه بسه ؟ چند روز لازمه ٬ تا باور کنم نقش خوب قصه رو به بدترین نگاه سپردم؟!
چرا دلگیر شدی ؟ این همون آرزوی دور توئه ... اینکه من رو به دیروز بایستم و فریاد بزنم که "تمام"!!
چرا اخمات رفت تو هم ؟! من که جز تکرار جمله های تو چیزی نگفتم ! جمله هایی که همیشه بوی رفتن می داد و من ساده از باورش گریزون بودم ...
چرا سکوت می کنی؟ مگه تو نبودی که می گفتی "روزگار شرایط رو تعریف می کنه " ... حالا روزگار من شرایط رو تعریف کرده . اعتراضی داری؟!
چرا جا خوردی؟ تو حکم پایان این قصه رو خیلی وقته امضا کردی ٬ این من بودم که صبوری کردم تا شاید نگاهت به نگاهم بیفته و ببینی که از بی رحمی ات جا خوردم !
حالا سخت نگیر ... این هم یه تجربه است . فکر می کردم تصمیمم خوشحالت می کنه ... آره ! حتما خوشحالی ... فقط وانمود می کنی که ریختی به هم! ...
می تونی بری ... حرفی ندارم ٬ یعنی دیگه با تو حرفی ندارم !
.
.
.
فقط یه چیزی ! یادم رفت بگم که تو جلوی دوربین مخفی بودی ...
شاید حرفامو پس گرفتم!
پس حالا سعی کن لبخند بزنی!
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 23:32 توسط انوشه
|
با خودم لج می کنم یا با تو ؟
به خودم سخت می گیرم یا به تو ؟
خودمو از یاد می برم یا تو رو ؟
از کنار حقیقتِ دل ِ خودم می گذرم یا از مهر بی پایان تو رد می شم ؟
از دیدن نگاه تو فرار می کنم یا از نگاه تلخ خودم گریزونم ؟
حضور تو رو انکار می کنم یا حضور خودمو به فراموشی می سپرم ؟
دنبال بهانه هات می گردم یا می خوام بهانه هامو از نو ساز کنم ؟
یخ بستگی شاخه ها حقیقت داره یا من نگاهم دنبال سردی روزگاره ؟
پل های عبور رو ندیده می گیرم یا برای قدمهای تازه دنبال سنگ و رود و خروشم ؟
...
تو خدای منی و من همون کسی که همیشه از "سین" سوال تا "جیم" جواب دنبال نشونه هات گشتم ...
حالا همه ی این سوالها بی جوابه .
فقط یه جمله است که همیشه ثابته ... همیشه درسته ... همیشه عزیزه ...
"هر چی تو بگی ٬ هر چی تو بخوای"
+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 23:30 توسط انوشه
|
یه دفتر چهل برگ بود با کاغذهای کاهی ... روز اولی که شروع کرد به نوشتن بیشتر از چند جمله نشد ... روی سومین نیمکت و پای تنها درخت بلند نشسته بود و سوز غروب پاییز و صدای کلاغها بدجوری مضطربش می کرد . زمان زیادی گذشته بود و باید برمی گشت . دفتر رو که بست با قدمهای کوتاه اما تند به سمت ساختمون رفت .
هر روز که می گذشت نوشته هاش قد می کشیدن . حرفهاش رنگ می گرفت و دستش به بازی کلمات انس پیدا می کرد . قصه هاش سر و ته نداشت . نقشهای قصه رو همیشه خودش بر عهده می گرفت ٬چون کسی رو جز خودش باور نداشت . گاهی خوب بود و گاهی بد ... سوز پاییز جاشو به سرمای زمستون داد اما هنوز دفتر چهل برگ برای قصه هاش جا داشت ...
"اگه سعی کنی یه روزی نویسنده ی خوبی می شی " ٬ از یادآوری حرف معلم دلگرم می شد و باز قصه های بی سرانجامش رو توی سردترین روزهای سال روی خطوط موازی دفتر حک می کرد . حالا نقشهای قصه رو با سخاوت تقسیم می کرد . نقشهای بد برای خودش و نقش خوب همه ی قصه ها برای کسی که شبیه هیچ کسی نبود . نه شبیه نگهبان ٬ نه شبیه معلم ٬ نه شبیه مدیر و نه شبیه هم اتاقی های بی قرارش .
نقش خوب قصه ها جایی پشت دیوار بلند پرورشگاه منتظرش بود ...
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 23:19 توسط انوشه
|
یک -
دستمال رو کشید روی آینه . به تصویر مات توی آینه خیره شد . موهای سفید و خطوط باریک دور چشم براش غریبه بود . صدای قدمهای کسی رو شنید ٬ مثل هر روز صدای باز و بسته شدن در آپارتمان و چند لحظه ی بعد سکوت همیشگی ... صورتش رو به آینه نزدیک کرد ٬ پیشونی اش رو چسبوند به غبار روی شیشه و به تصاویر خیره شد . فکر کرد چند وقت از کشیدن آخرین نقاشی اش می گذشت ؟! آخرین طرح رو به یاد داشت . حتی بعد از گذشت این همه سال ٬ می تونست فشار دستش رو روی بوم به خاطر بیاره ٬ ترکیب رنگها و قلم موهای ریز و درشت رو ... و بوی رنگی که همدم همیشگی بوم و پایه و قلم بود انگار ... پلک زد تا صدای ذهنش رو آروم کنه ... زنگ تلفن و نگاهی که به ساعت رومیزی افتاد . پنج و پنج دقیقه ی عصر ... یادگاری قشنگی بود ...
دو -
سرش رو به شیشه ی غبار گرفته ی اتوبوس نزدیک کرد . جمعیت بالای سرش رو از یاد برده بود ... روی صندلی ردیف جلو چشمهای کوچیک یه دختر بچه بهش خیره مونده بود . یعنی ذهنم رو می خونه!؟ خطوط سفید وسط بزرگراه با سرعت از کنارش رد می شدن . گاهی ممتد و گاهی منقطع . چرخهای ماشین که روشون می رفت خط خاطره رو گم می کرد . داشت از چی حرف می زد ؟! چرا اونقدر خسته بود ؟! چرا اینقدر سخت می گرفت ؟! خط ممتد شده بود و خط خاطره پیوسته ادامه داشت . جمله هاش رو به یاد داشت ...امید دادن هایی که شبیه شوخی بود ٬ شوخی های بی مزه و ... گس ! خط منقطع کف آسفالت مورب رفت و رفت تا ناپدید شد ... خاطره رو رها کرد تا جلوی ایستگاه پیاده شه . درست راس ساعت ۵ ...
سه -
زنگ ساعت رو از رادیو شنید و پیچ ساعتش رو چرخوند تا از زمان جا نمونه . صدای گوینده با خش خش بدی از روی طاقچه شنیده می شد . عصا رو از کنار چهارپایه برداشت و چند ضربه به پشت رادیو زد ...خش صدا که صاف شد چند قدم به سمت در قهوه خونه برداشت . ساعتها بود که هیچ ماشینی از جاده ی روستا بالا نیومده بود . صدای زنگوله ی گله رو شنید و به جمله های پشت سر هم گوینده سر تکون داد . کت پشمی اش رو روی دوشش انداخت و آروم از سربالایی جاده بالا رفت . درست مثل هر روز . بعد از پیچ دوم ٬ زیر سایه درخت نشست . کنار سنگی که هر روز سر ساعت ۵ منتظرش بود . تک سرفه ای کرد و مثل هر روز زمزمه کرد :
"صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته یی برسانم.
بیدار شو بانو !
بیدار شو و سلام ساده ی ماهی گیران را بی جواب مگذار !
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن .
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی .
دیگر تکرار نخواهد شد ."
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 0:13 توسط انوشه
|