ما
هم رفیقیم ٬ هم نارفیق !
این فقط بخشی از ماست ...
کسی از باقی اش خبر داره ؟
"داشتن هیچ چیز به بهای معصیت خدا نمی ارزد "
هم رفیقیم ٬ هم نارفیق !
این فقط بخشی از ماست ...
کسی از باقی اش خبر داره ؟
"داشتن هیچ چیز به بهای معصیت خدا نمی ارزد "
بغض توی گلوش رو مثل همیشه ندیده گرفت . دسته گل رز توی دستاش بود ٬ انگار رز دوست نداره! تصاویر دور و نزدیک می شد . سر تکون داد ٬ به نشانه ی تاسف ... این بار برای خودش! صدایی مدام تکرار می کرد " با منی و دیده ات به سوی غیر .. " کاش مخاطبش من بودم ! یاد کیف چرمش افتاد . جمله ها هنوز یادش بود ... خستگی اش رو بهانه کرد تا کیف رو به دست بگیره ... زمان زیادی گذشت و هنوز بی توجه بود . دسته ی کیف رو محکم تر گرفت و فکر کرد این کیف روزی چند ساعت همراهشه ؟!
چشماش رو باز کرد ... و هم چنان تصاویر ذهنش دور و نزدیک می شدن .
دانشجو که بودیم اگه فشار درسها و سختگیری اساتید می ذاشت گاهی با دوستان دور هم جمع می شدیم و به صرف چای و یا شاید بستنی گوشه ی یه رستوران یا هتل می نشستیم و گپ می زدیم . اون روزها مهمترین حرفهامون آرزوهای جورواجورمون بود . اون وقتا اگه می شد گاهی کتابی رو که خونده بودیم همراه می بردیم و بین نوشیدن چای و گپ زدن گاهی از قصه اش می گفتیم و گاهی از قلمش! اون وقتا اگه خستگی های میان ترم ٬ پایان ترم و انجام پروژه ها اجازه می داد بعد از کلاس مسافتی قدم می زدیم... بدون اینکه به تعداد نفرات فکر کنیم ٬ حتی اگه صدا به صدا نمی رسید! اون روزها بدخلقی یه استاد یا بحث دو تا از همکلاسی ها ذهنمون رو مشغول می کرد . اون وقتا از نشستن سر کلاس و خیره شدن به تخته و نت برداشتن خسته می شدیم و برای نزدیک شدن تعطیلات روزشماری می کردیم! همه ی این حرفها یه طرف٬ از همه مهمتر این بود که هیچ وقت باورمون نمی شد روزی از راه برسه که از هم دور باشیم و ندونیم کی کجاست و چه کار می کنه! توی تصوراتمون دنیای ما همیشه همونقدر کوچیک و زیبا باقی می موند!
و حالا :
دلم می خواست مثل همون وقتا دنیا کوچیک و زیبا باشه و همه با نگاه پر امید به روزهای نیومده چشم بدوزن! از شنیدن خبر ازدواجهای ناموفق٬خستگی٬افسردگی ٬بی کاری و بلاتکلیفیشون دلم گرفته ...
صفحات آلبوم قدیمی ام رو ورق می زنم و توی دلم می گم :
" کاش روزهای خوب خدا زودتر از راه برسه ..."
چند قدم دور شد و بی اعتنا به رهگذرهایی که می گذشتن گفت " اگه بدونه ... اگه بفهمه ... " خنده اش گرفت ٬ یاد بوم نقاشی نیمه کاره اش افتاد که هنوز کنار پنجره اتاق روی پایه منتظر بود ...
یه نگاه به ساعتش کرد ٬ ساعت پنچ بود .باید برمی گشت ٬ باید نقاشی رو تموم می کرد. با نگاه دنبال پل عابر گشت ٬ اولین پله رو که بالا رفت باز بی اختیار زمزمه کرد "اینبار باید بفهمه ... اینبار باید بهش بگم " ... به پله ی آخر پل که رسید لبخند کمرنگی زد و مثل ضربان قلبش که محکم و پیوسته می زد با خودش تکرار کرد "حتما گل رز دوست داره..."
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.
باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
باز از راه رسید ... از راه رسید تا باز با نم نم بارون ٬ هوای مه آلود صبح ٬ غروب نارنجی و دلگیرش ٬ آروم بشم . باز از راه رسید تا مثل هر سال حال و هوای اولین روزهای مدرسه ٬ شوق دیدن همکلاسی های تازه و عطر کتابهای ورق نخورده توی دلم موج بزنه ...
از راه رسید تا باز از دیدن تقویم رومیزی سرک بکشم به خاطره ها و به چهره خندان دوستهایی که غبار زمان روی تصویرشون نشسته لبخند بزنم ... باز از راه رسید تا حس کنم "شاعرم" ...شاعر شعر رنگارنگ زندگی ...
باز از راه رسید تا قدمها زیباترین موسیقی طبیعت رو ساز کنن ...از راه رسید تا نغمه ی بی تابی و دلتنگی آدمها و اشکهای بی هواشون با بارون آسمون از یاد بره ... از راه رسید تا به یاد دوران کودکی از سر شوق زمزمه کنم : "باز باران با ترانه ... "
آره ... انگار باز "پاییز" از راه رسید ...
خداوندا به من توانی عطا فرما تا چیزهایی را که نمی توانم تغییر دهم ٬ بپذیرم . شهامتی عطا فرما تا چیزهایی را که می توانم تغییر دهم و خردی که تفاوت بین این دو را درک کنم ...