ماه رمضون به نیمه رسید !
از خوندنش دلت لرزید ؟ یا لبخند زدی و گفتی ... ٬ بماند !
امسال هم ماه رمضونم شبیه هیچ سالی نبود ٬ نمی دونم این چه رسمیه که هر سال یه تغییری توی حال و هوای این روزها و شبهام بوجود می یاد و منم هر سال با یه فضای جدید سر سفره ی مهربونی خدا می شینم!
برنامه ویژه افطار شبکه جوان "بوی باران " خیلی از ماها رو مشغول کرد ... امسال حال و هوام ٬ حال و هوای همه ی اون آدمهاییه که توی نوشته هام جون می گیرن ... امسال با لحظه های انتظار این آدمها دم دمای غروب آروم می شم . بنازم به حکمت خدا که این بار هم منو به لحظه هایی هل داد که از تجربه کردنشون خوشحالم!
اینا رو بی هدف نوشتم ... ساعت نوشتنم گویای همه چیز هست . تا همین چند دقیقه پیش روی کاغذ از انتظار قصه می ساختم و حالا اینجا از انتظار خودم می نویسم !
کاش نیمه باقی مونده ی این ماه دوست داشتنی رو از دست ندیم ...
توی حال و هوای ناب این روزها وشبها "التماس دعا "...
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 2:13 توسط انوشه
|
نشست کنار پنجره اتاقش و بوم سفید نقاشی رو روی پایه محکم کرد . ساعت اتاقش ۵ عصر رو نشون می داد. پرده رو آروم کنار زد ... کوچه آروم بود ٬ مثل همیشه . دلش گرفته بود و پناه آورده بود به سفیدی بوم و مهربونی قلم ... صدای خنده ی بچه ها از میون ساختمانها شنیده می شد. به سفیدی بوم نگاه کرد و بعد به سفیدی ابرای آسمون .
قلم رو چرخوند ... به تصویر توی ذهنش فکر کرد و به نوک قلم که آروم سفیدی بوم رو بر هم می زد ... صدای خنده ی بچه ها بلندتر می شد و فشار قلم مو بیشتر ... مکث کرد ٬ زل زد به خطوط درهم و یه نگاه به کوچه انداخت . هنوز آروم بود . قلم مو رو پایین گذاشت و چشماشو بست . تصویر توی ذهنش داشت محو می شد ...
دم دمای غروب بود ... از ساعت ۵ عصر کنار پنجره نشسته بود و همراه نسیم و صدای خنده ی بچه ها قلم مو رو تاب داده بود . دست از کار کشید و بلند شد . با خودش فکر کرد بقیه اش باشه برای فردا ...
روی بوم تصویر یه پل سنگی بود و کناره های رودخونه پر بود از نیمکت های چوبی .
اما تصویر هنوز ناتمام بود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:51 توسط انوشه
|
روی جدول کنار خیابون نشست . زل زد به ردیف ماشینها و بعد به روزنامه ی توی دستش . ساعتش روی ۵ بی حرکت مونده بود ٬ فکر کرد چند روز از این ساعت ۵ گذشته ؟ با سنگ ریزه های زیر کفشش بازی کرد ٬ به یه کارت تبلیغاتی و به جمله هاش خیره شد ... "تضمینی" - " زیر نظر ... " - " تفاوت را با ما تجربه کنید " ... سر تکون داد و سعی کرد با این جمله ها یه جمله ی تازه بسازه ...
از روی عادت به ساعتش نگاه کرد و فکر کرد چقدر خوب می شد اگه عقربه های ساعت دنیا رو هم به همین راحتی از کار می انداخت ... صدایی از پست سر شنید و کمی بعد بلند شد تا ماشینی زیر سایه و کنار همون جدول پارک بشه .
با قدمهای سست و آهسته به سمت پل عابر پیاده رفت ... از آخرین پله ی پل که پایین اومد به پارک روبروش خیره شد ... چشمش افتاد به یه نیمکت زیر یه درخت تنومد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 0:26 توسط انوشه
|
بالای پل عابر پیاده ایستاد ٬ جایی در میانه راه . تکیه داد به نرده های زنگ زده ی پل و به بزرگراهی خیره شد که از زیر قدمهاش تا یکی از پیچهای دنیا ادامه داشت . از کنارش بی تفاوت می گذشتن . با عجله و در سکوت ! شمرد ... یک ٬ دو ٬ سه ٬ .... پنجاه و دو ٬ .... هفتاد و چهار .... صد ! به ساعتش نگاه کرد . دیر کرده بود ٬ مثل همیشه! دو قدم به سمت راست و نگاهی به سمت چپ ٬ به بزرگراهی که از یک پیچ تا زیر قدمهاش ادامه داشت . هوا داشت تاریک می شد ... شمرد ٬ صد و یک ٬ صد و دو ٬ .... صد و هفتاد و دو ٬ ... دویست ! صفحه ی ساعتش توی تاریکی دیده نمی شد . خیلی دیر کرده بود ! دو قدم به چپ و نگاهی به سمت راست ٬ به بزرگراهی که از زیر قدمهاش تا یکی از پیچهای دنیا ادامه داشت ...
...
بالای پل ایستاده بود و هنوز فکر می کرد .... دیر کرده بود ٬ شاید مثل همیشه!
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 1:14 توسط انوشه
|
روی نیمکت پارک نشست . تنها بود . نگاهش خیره به زمین و ذهنش دربند صداها . گوشی هدفون رو محکم کرد ٬ فکر کرد تنها چیزی که آرومش می کنه همین موسیقیه.
چند قدم دورتر ٬ روی چمنها نشست . کتابهاشو انداخت روی کوله پشتی اش . با خودش فکر کرد نشستن روی چمنها و کتاب خوندن ٬ اونم درست وسط یه ظهر تابستونی حس خوبی داره .
چند نیمکت دورتر ٬ به سختی نشست . عصاشو تکیه داد به زانوهاش و دستهاشو زیر چونه قفل کرد .پاهاش مثل هر روز درد می کرد . حساب کرد چند سال بود تنها روی همین نیمکت می نشست ؟
درست روبروشون نشسته بود . یه بادبزن حصیری توی دستش بود و زیر لب تکرار می کرد "سبحان ا... " . چشمش افتاد به نیمکتهای روبرویی .. به عصای چوبی رنگ و رو رفته ٬ به هدفون ٬ به کتابها و بعد به بادبزنی که توی دستش محکم شده بود . فکر کرد چقدر دلش هوای نوه هاشو کرده ...
نیمکت اول - نیمکت دوم ٬ نیمکت سوم ... نیمکتهای دور تا دور پارک در سکوت شریک افکار آدمها بودن ٬ فکر کردم چند سال ؟ چند ماه ؟ چند روز؟ ...
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 1:5 توسط انوشه
|
می گن هر کسی خودش مسئول کار خودشه . می گن هر کسی صلاح خودشو بهتر می دونه . می گن نباید توی تصمیمات آدمها دخالت کرد . می گن هر نتیجه ای که حاصل بشه کسی هست که بگه "من این نتییجه رو قبول کردم ! " .
اما من مطمئن نیستم ! از چی ؟ از اینکه هر کسی صلاح خودشو بهتر بدونه !
دیروز یه جایی خوندم : آدمها دو دسته اند ٬ یا گنگ خواب دیده و یا عاجز ز گفتن !
فکر می کنم این روزها بدجوری به دسته ی دوم نزدیکم!!
...
+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:15 توسط انوشه
|