خب من برگشتم ! به جان خودم! برگشتم تا کلی خاطره ی ریز و درشت پارازیتی همدانی رو اینجا ثبت کنم تا ... تا ... به قولم عمل کرده باشم! خوبه ؟
اگه از اول تا پنجم تیر پارازیت رو گوش کرده باشین علاوه بر آیتمهای همیشگی در برنامه یه بخش جدید رو هم شنیدین به اسم "ماجراهای ما و همدان" .... خب این بار از روی آنتن سفرنامه نویسی کردم ... خوب بود ؟!
و اما "ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی :
ما هشت نفر یعنی شهره شایان (تهیه کننده ) – محیا کوچولوی 3 ساله و فاطمه خانم 9 ساله (دخترهای خانم شایان ) – عصمت باپیران (سردبیر ) – لیلی گلدیس (تازه وارد خودمون) – حمیده قادری (هماهنگی هماهنگ ما ) – علی قربانی (گزارشگر پارازیتی ) و خودم روز جمعه به سمت همدان راه افتادیم ... با یه ون سبز رنگ و البته با کوهی از ساک و کوله پشتی و کیف دستی و چمدان ! به طوری که در واقع یه ون پر از بار بودیم با اندکی عوامل پارازیتی !
عصر رسیدیم و به سرعت خودمون رو به مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کودک و نوجوان رسوندیم چون شنیده بودیم "فیتیله ای ها " و "قلقلی" و "خاله شادونه" هم می یان !
مراسم افتتاحیه با آتیش بازی فوق العاده ای همراه بود اونقدر فوق العاده که رسما یادمون رفت که چند سالمونه و کجاییم و وقتی "عمو قناد" اومد روی سن و فریاد زد "دست و هورا ! "ما هم پا به پای بچه ها و بزرگترهای اطرافمون از دیدنش ذوق مرگ شدیم!!
یه بالن عظیم الجثه هم بر فراز شهر همدان و بالای جایگاه مراسم افتتاحیه پرواز کرد تابلکه کودکان و دلبندان از همین سن با برادران رایت آشنا بشن!
روز بعد مصادف بود با اولین برنامه پارازیت از مرکز همدان ... چرا گفتم ؟ چون نمی دونستم چه جوری بپرم به خاطرات روز بعد ! درروزاول از نزدیک با مسئله ی مهمی به نام "دوبله ی همزمان " آشنا شدیم ..البته به لطف رضا آفتابی که با صبوری تمام ما رو کنار میز دوبله تحمل کرد اونهم با ریز ریز خندیدن هامون به هر مسئله ی بی نمک و گریه آوری ! از همه جالبتر دیدن قیافه ی به ریخته و درمانده ی مسئول سالن بود وقتی که علی قربانی در کمال خونسردی از جلوی پروژکتور گذشت و باعث شد تصویر کلاهش کل صفحه ی سینما رو پر کنه !
ما هم که کلا از شدت خنده نابود شده بودیم چون یه پارازیت واقعی اتفاق افتاده بود !
یه روز به سرمون زد تا بریم بازار سنتی همدان و ترشی و مربا ی معروف همدانی بخریم ... چشمتون روز بد نبینه ! مثل گروه ندید بدید ها از هر نوع ترشی و مربایی یه دبه ی بزرگ خریدیم تا نکنه خدای نکرده ترشی نخورده از دنیا بریم و چیزی بشیم !
دوشنبه عصر همگی راه افتادیم به سمت "هگمتانه" اما ... همچین که رسیدیم جلوی در ورودی هگمتانه از دیدن چهره ی بشاش سرباز جلوی در وا رفتیم چون با یه شیطنت اصیل پارازیتی گفت " دوشنبه ها بازدید ممنوعه ! " اینم آخر "ضد حال" بود!
یکی از روزها هم رفتیم سراغ "غار علیصدر " ! به رسم "چه خبر از کجا ؟ " جل الخالق! دوره ی دوم ژوراسیک ؟!
این جمله مدام مثل نقل و نبات بین ما رو و بدل می شد بدون اینکه حتی کسی با خودش بگه " ژوراسیک نمنه؟! "
سوار قایق شدیم و حس جهانگرد بینی مون زد بالا! مخصوصا علی قربانی که در نقش کمک راننده ی قایق پدالی بد جوری گیر کرده بود و تا آخر سفر حس می کرد پدال زیر پاشه!
لحظاتی که توی غار بودیم از معدود لحظاتی بود که دنیا روی جدیت پارازیتی ها رو دیده ! چون جذبه و شگفت انگیزی غار و شکل و شمایل سنگها و سکوت مطلق و بکر و صدای منحصر به فرد چکه های آب از سقف غار روی دریاچه همه رو آروم کرده بود ! یکی از قسمتهای بی نام غار رو هم به اتفاق آراء نام گذاری کردیم : "میدان پارازیت "
برخورد ما با سفالهای زیبا و ناب لالجین یحتمل شبیه برخورد رابینسون کروزوئه است با پدیده ای به نام موبایل !
چیزی در مورد اتمسفر شنیدین ؟ خب این "جو گیری " شونه! به همین راحتی !
دیدن آرامگاه بابا طاهر و بوعلی سینا هم خیلی دلچسب بود مخصوصا وقتی که دو بیتی بابا طاهر رو مدام با خودت زمزمه می کردی :
"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یکسر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بی "
وقتی سر ظهر و درست اوج گرما بری سراغ گنج نامه احتمالا از دیدن آبشار اونم با آب خنک دچار خوشحالی مفرط پیش از غش می شی! البته پارازیتی ها ضد ضربه ان ! فقط این خوشحالی مفرط در صخره نوردی علی قربانی برای رمز گشایی از خط حک شده روی سنگ خلاصه شد و صرف کردن وقت برای چند تا فالگیر و شنیدن مسائلی واضح ٬ روشن و بیلبورد به عنوان فال!! 
اینها گوشه هایی از سفر 6 روزه ی ما به همدان بود ...
و اما تک سکانس هایی از جشنواره :
- حضور بازیگران و هنرپیشه ها توی جشنواره جالب بود . ملیکا زارعی ( خاله شادونه ) – خاله سارا – قلقلی ( اسمشو نمی دونم ) – عمو قناد به همراه سه فیتیله ای – ترلان پروانه – علی شادمان ( میم مثل مادر یادتونه ؟ ) – بابک حمیدیان و تعداد زیادی از هنرپیشه های فیلم کودک و نوجوان ... برخورد بچه ها هم جالب بود . مخصوصا وقتی که تا ساعت 1 یا 2 بامداد پدر و مادرشون رو مجبور می کردن تا جلوی هتل منتظر دیدن خاله شادونه وایستن ! 
- در مورد دوبله هم حضور هنرمندان دوبله باعث شده بود خیلی از فیلمها رونق بیشتری داشته باشه . وقتی توی جدول پخش فیلمها عبارت " دوبله هزمان" رو میدیدی می تونستی حدس بزنی که استقبال از اون فیلم حتما متفاوته ... افشین زینوری – خانم رمضان پور – آقای ربیعی و خیلیهای دیگه که اسامی شون خاطرم نیست اما از همه مهمتر حضور گوینده ی پارازیتی پارازیت بود در تیم های دوبله.. منظورم رضا آفتابی بود دیگه ! البته بعضی از فیلمها رو هم یه تنه و بدون همراه دوبله کرد که البته ما نبودیم تا با هم تکرار کنیم " قهرمان متشکریم ! "
پارازیتی بودن هم دردسره انگار!
یه ذره جدی :
جدای از انتقادی که در مورد پخش بعضی از فیلمها برای کودکان و نوجوانان داشتم و دارم بقیه قسمتها رو خیلی خوب دیدم . همین که بچه ها توی این یه هفته حس می کنن حضورشون با همیشه متفاوته خیلی جالبه ... حس اعتماد به نفسی که باورکردنی نیست! کنترل بعضی از سینما ها در بعضی از روزهای جشنواره کاملا به دست بچه های 8 – 9 ساله بود ... عرفان پروانه با 13 سال سن برای سومین سال به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم کودک توی جشنواره حضور داشت .. و خیلی از بچه های دیگه ای که از فرصت جشنواره به خوبی استفاده کردن تا خودی نشون بدن! من با وجود اینکه نقشی در این دنیای کودکانه اما حقیقی نداشتم ولی این حس شیرین خودباوری رو با تمام وجود دوست دارم!
منتظر نظرات نیمه جدی – نیمه شوخی شما هستم! 
لطفا برای دریافت سوغاتی معنوی خود به دوبیتی بابا طاهر در بالا مراجعه کنید . 
تقاضای سوغاتی غیر معنوی مانع کسب است .