تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

برمی گردم !!

درسته که آخر پست قبلی نوشتم "ادامه دارد"   اما ... فعلا به خاطر اطلاع رسانی مجبورم "ادامه ندهم"!!

از شنبه تا چهارشنبه گروه پارازیت راهی "هگمتانه" یا همون همدان می شه ... تا برنامه رو هر روز ۱۰ تا ۱۱.۳۰ صبح روی موج شبکه ی جوان و زنده و مستقیم از همدان پخش کنه ... حالا چرا ؟! چون هفته ی دیگه  "جشنواره فیلم کودک "  در همدان برگزارخواهد شد!  خب دلیل موجهی بود ؟

 

همین جا قول می دم یک سفرنامه ی داغ و مفصل از سفر پارازیتی ها به  همدان تهیه کنم !

 پس فعلا تا هفته ی آینده و برگشت "سفرنامه نویس  از سفر برگشته  " خداحافظ !

 

سوغاتی هم " بابا طاهر" و " ابوعلی سینا" و مقداری " غار ... " می یارم!

فقط به ترتیب و پشت سر هم  صف ببندید ... تا برگردم!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 23:45 توسط انوشه |

یک قصه ی کاملا واقعی !

زیر ذره بین 

این قسمت :  "جوونی آزاد "

آنچه گذشت : 

کوتاه بیا ... آنچه گذشت دیگه چیه ! اینو گفتم تا روال سریال سازی به هم نریزه !

 و اما خلاصه ای از داستان ٬ این قسمت:

جمع کثیری دور هم و دور یک میز بزرگ چوبی می شینن و از سر ظهر تا یه قدم مونده به برنامه روزنامه ها رو زیر و رو می کنن .. البته همین جمله چند تا نکته ی نهفته داشت . اول اینکه این "سر ظهر" توی جمع بچه های "جامعه" در لغت به معنای ظهری است که رو به عصر گرایش داره و به غروب طعنه می زنه !  نکته ی دوم اینکه "زیر و رو کردن روزنامه " در این جمع حتما به معنای انجام کار مفید نیست ... شما چه ساده اید! پس فکر می کنید صفحه ی فال روزانه ی روزنامه ها برای چی چاپ می شه؟!

در طی این مراحل که گروه دور میز نشستن اتفاقات جالب هم به راهه . مثلا حرف زدن های دسته جمعی اونم در مورد مسایل بی ربط ! یا تعریف کردن خاطرات از دوره های مختلف زندگی بدون در نظر گرفتن محدودیت سن و جور در نیومدن حساب و کتاب سن و سال وقوع اون خاطره! از همه ی اینها مهمتر بخش جذاب "شکنجه ی روحی"ئه ! یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه برای نوشتن و ساختن آیتم (اعم از خوندن آیتم - ادیت آیتم و غیره! ) زمان مناسب نیم ساعت تعیین شده بهتره که سی دی آیتم یا متن نوشته شده در ۴۵ دقیقه به سردبیر تحویل داده بشه ... به هر حال "کلاس کاری" ئه و هزار تا دردسر !!!

همه ی اینا رو داشتین ؟ خب ... مبحث بعدی مبحث شیرین و البته تکراری مفقود شدن سیم ثانیه ایه خودکاره! یعنی اگه حافظه تون یاری کنه و "باغ مظفر" رو به یاد داشته باشید و با شخصیتی به نام "حیف نون" آشنا باشید باید بهتون بگم که مهارت اون شخص در ورژن "کاملا مثبتش" به بچه ها منتقل شده ...یعنی یک هزارم ثانیه برای ناپدید شدن خودکار و انتقالش به یه دست دیگه زمان زیادیه ..زمانی در حد رسیدن لاک پشت از این نقطه به این نقطه ! به گیرنده هاتون دست نزنید اشکال از تخیلتونه!!

بحث حرص و جوش هم بحث همیشگی و جدا نشدنیه . یعنی پیری زودرس برخی از عوامل ناشی از سرزندگی دائم الوقت برخی دیگر از عوامله ! چقدر پیچیده شد !!

ادامه دارد ...

با تشکر از  :

واحد ثبت و بررسی لحظه ها در حافظه  ـ  گروه دوستداران محیط سبز  ـ دختر کوچیکه ی خانم فلانی  و یاران ثابت و خستگی ناپذیر ٬ خانواده ی دکتر رجبی !

 پی نوشت :

اصولا ذره بین وسیله ای است تفریحی - سیاحتی! البته نکته در اینجاست که ذره بین برای دیدن اجسام "ذره" گون کاربرد داره . از هر توضیح اضافه ی دیگری معذورم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 0:15 توسط انوشه |

چند لحظه سکوت

دست و دلم به نوشتن نمی ره . حتی اگه با بیرحمی منو متهم به جوگیری هم بکنید مهم نیست ...چون الان همینه که هست !

قلمش رو خیلی دوست داشتم بیشتر از خیلیهایی که هستن و پر ادعا پیش می رن . نوشته هاشو دوست داشتم چون فکر می کردم از معدود کسایی بود که هنوز حس لطیف و پاک دوست داشتن رو باور داشت اونم بدون تبصره و ناخالصی!! نوشته هاشو دوست داشتم چون از زندگی می نوشت ...

"یک عاشقانه آرام " رو به اندازه ی "چهل نامه کوتاه به همسرم" دوست دارم ... و مثل باقی داستانها و نوشته هاش ... اما این دو جلد کتاب برام عزیزترن پس ... به خاطر برگ به برگ این کتابها ٬ به خاطر حجم وسیع و دوست داشتنیه دوست داشتن ٬ به خاطر حس زیبای زندگی ... زمزمه می کنم "خدایش بیامرزاد"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:20 توسط انوشه |

دیروز 8 خرداد بود!

ما که نمی دونستیم قراره اینجوری بشه ... ما فکر می کردیم جمله هایی که می نویسیم فقط به دست خودش می رسه و بس! ما نمی دونستیم قراره نوشته مون چاپ بشه وگرنه اونهمه برای کودکانه و پر غلط نوشتنش تلاش نمی کردیم ... ما اصولا بعضی وقتها بدیهیات رو بی خیال می شیم!! برای همین روزی که گفتن هر گروه و هر برنامه ای می تونه برای دکتر گیل آبادی نامه خداحافظی بنویسه ذوق زده شدیم و زود دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به سر و هم کردن جملاتی با سبک و سیاق بچه های مدرسه ابتدایی "پارازیت" ! آخه فکر می کردیم خودِ خودِ دکتر نامه ها رو تحویل می گیره و با دیدن غلطهای املایی مون و نقطه گذاشتن های کودکانه مون کلی می خنده!! و شایدم ته دلش بگه "آخیش از دست پارازیتیها راحت شدم! " اما دیروز همون دقایق اول مراسم تقدیر از دکتر گیل آبادی قیافه ی پارازیتیها  دیدنی بود چون نوشته مون رو توی کارت رسمی و شیکی دیدیم که پر بود از نوشته های ادبی و سنگین و مودب!! تعداد رنگهای ثبت شده در صورتهامون هنوز شمارش نشده!! نامه ی نوشته شده ی ما این بود :

"پارازیتیها "

گل سرخ و سفید و ارغوانی / فراموشم نکن تا می توانی

آقای گیل آبادی عزیز و مهربانمان سلام

اگر از احوالات این جانبان خاصه پارازیتی ها "خاسته" باشید به حمد ا... خوبیم و ملالی نداریم جز دوری از شما . راستی "اسمت " خوب است و هنوز از ماجرای "دانش گاه " برای مان می گوید . لیلی هنوز هم هر شب "خاب" قشنگ کردن اتاق شما را می بیند . انوشه در وبلاگ فیروزه ای شما کامنت می گزارد تا بلکه شما تحویلش بگیرید . "همیده" هم اینجاست و آهی از نهادش بلند می شود . امین هم بی تابی می کند . ریحانه هر روز با جملات تکراری از شما برایمان می گوید و علی قربانی خاطرات جنوب محال یادش بره ! "خلاسه" باقی بقایتان ٬ جان مان فدایتان ! اگر لبخند زدید بر "خت " زشتمان ببخشید "هول" شدیم تند تن نوشتیم !

 - اونایی که از این کارتها برداشتن حتما از خوندن بقیه نوشته ها حسابی لذت بردن ... پس به خاطر جفت پا پریدن وسط یه دنیا نوشته ی ادبی و رسمی ازتون معذرت می خوایم!! امیدوارم شما هم هیچ وقت سرما نخورید!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 23:55 توسط انوشه |

شب نگاری

نمی دونم چه حکمتی داره که هر از چند گاهی می زنم به سیم آخر و با همه ی کلمه ها قهر می کنم! اما به دلیل همون حکمت ناشناس در عین حالی که با کلمات قهرم هی نوشتنم گل می کنه و هی مجبور می شم بنویسم! اینجور وقتها فکر می کنم یا من از زیرمجموعه های عجایب هفت گانه ام یا عجایب هفت گانه اسم دیگه ی من بوده و خودم بی خبر بودم!!

درست مثل امشب ! از لحاظ درجه خستگی و خواب آلودگی در حد تیم ملی مریخم ... از لحاظ بی حوصلگی در حد شموشک ... و از لحاظ سر و صدای ذهنی چیزی در حد یه پنج شنبه بازار اساسی!! اما با همه ی اینها همینطور که "دو قدم مانده به صبح " رو به گوش جان نیوش می کنم ٬ این پست را می نگارم و به یکان یکان  خوانندگان جان می اندیشم که این چنین اسیر این "عجایب هفت گانه ی دست به تایپ شونده ی سه سوت محور سرخوش مآب"  شده اید !! راستی کاش الان ساعت ۸ شب بود! نه ؟ (از جوابهای بی ربط شما هم استقبال خواهد شد . به صرف نگاه چپ و اخم مبسوط  ! )

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:48 توسط انوشه |

چیزی به نام رادیو

 

اصولا انسانهای فهیم و فخیم و با درایت از "چیزی به نام رادیو" خاطراتی دارند در خور!! بدانگونه که تا پایان عمر از بس از این خاطره ها ردیف می کنن حال همه افراد فامیل و غیر فامیل  - فامیل بعد از این - بد می شود!! به جان خودتون!

همین دیروز در مسیر بازگشت به منزل جانمان! شاهد یکی از همین انسانها بودم ... یه بنده خدا که انگار فقط منتظر بود فتیله اش روشن شه ...چون همچین که راننده تاکسی صدای رادیوش رو بالا برد و صدای ملیح گوینده پخش شد شروع کرد .... " من زندگی ام رادیوئه" ... "دقت کردین رادیو جوان چقدر خوبه؟ نه ...جون من دقت کردین ؟ " ... " همین خانم ص یا مثلا  خانم ر خیلی خوب حرف می زنن ..حرفهاشون حرف حسابه .. چطوری سر برنامه وقت دارن تمرکز کنن و در مورد همه چیز حرف بزنن ؟ "  .... باقی سوالها و نظراتش محفوظه!!

خلاصه وقتی به پایان راه رسیدیم همه ی مسافرا نفس بلندی کشیدن و پریدن از ماشین بیرون !! اینجوری شد که توی دلم گفتم " کاش تبلیغ رادیو رو یک جا و به این شدت خرج نمی کردی حاج آقا "!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 19:8 توسط انوشه |