تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - تمام

مارکوپولوی خدا بیامرز توی یکی از سفرنامه هاش نوشته بود که " اگه راست می گی خودت برو سفر و اینقدر به من گیر نده که سفرنامه بنویس!" اما اون زمان کسی سواد درست و حسابی نداشت و هنوزم وبلاگ یه بیماری همه گیر نشده بود ... پس بنده خدا توی رودربایستی با بقیه مجبور شد تا آخر عمرش سفرنامه بنویسه!   اما الان در سال 1387 هجری شمسی و در حالی که خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدیده ای به نام وبلاگ به سان  مسواک شده که هر کسی یه دونه اش رو داره – البته حداقل!! – پس دلیل نداره منم تا آخر عمر مثل مارکوپولو بسوزم و بسازم! و با این مقدمه به شدت مختصر و موجز آخرین بخش از سفرنامه رو می نگارم! ای عجب!!

پس از شیراز و بندرعباس و قشم قصد بازگشت به شهر و دیار کردیم که از قضا به شهری رسیدیم به نام "یزد " ... در همان بدو ورودمان یادمان افتاد که در روزگاری آشنایی داشتیم  "فاطمه جعفریزاده " نام  که از اهالی یزد بود و متخصص سوغاتی های شیرین ! چهره ی این دوست به همراه لهجه ی شیرین یزدی اش مدام زیرنویس دقایقمان بود تا بلکه نشانی و ردی از او در شهر بیابیم که صد افسوس نیافتیم و شعارمان "یافت می نشود" شد!!

باغ دولت آباد به همراه برج و بارو و حوضچه های آب روان جو زده مان کرد و وقتی به خود آمدیم دیدیم که "حافظ به دست" به دنبال تخت جمشید می گردیم!! "میکس گردشگری " بود یحتمل!

شهر یزد یک آثار باستانی بزرگ است با مختصری از آثار امروزی و این به شدت شیفته مان کرد ...

پس از یزد سر از کاشان در آوردیم و راهی حمامی شدیم که مقصد تمام مسافرین از راه رسیده بود ... نه از برای نظافت که برای سیاحت!! اما چشمتان روز بد نبیند ...کثرت جمعیت به حدی بود که مسئولین حمام فین کاشان به این نتیجه رسیدند که روی تمامی مجسمه های موجود در محوطه حمام را بپوشانند تا بلکه جمعیت سرش به سنگ بخورد و یاد بگیرد که حمام جای نظافت است نه سیاحت ! و اینگونه شد که مارکوپولو با دلی شکسته و نگاهی غمگین از کاشان دل کند و راهی دیار پایتخت تهران شد !

فقط یادمان رفت اضافه کنیم درکاشان و در کوشک ناصری و صفوی باز هم حوضچه های گشایش بخت رویت شد و در عجب ماندیم از این خلق دو پای دلنازک با روحیه حساس و طبع لطیف  که هر حوض و برکه و حوضچه ای را ببیند به سرعتی معادل سرعت نور آیینه به دست و سکه در دست ظاهر می شود ... حاجت روا شدن هم اصولی دارد به جان شما !

و اما در انتها "رسیدیم ... رسیدیم ! " را زمزمه کردیم و در دل به سفرپشت سر سری تکان دادیم و به روزهای روبه رو سلامی دوباره دادیم!

هر چه باشد باز "پارازیت" به راه است و باز "
جوونی آزاد " روی خط است وباقی پابرجا و یحتمل ما خوبیم و شما بهترید و وبلاگی که همین نزدیکی است !

کف مرتب! سوت بلبلی هم پذیرفته می شود !

 

----------

توجه توجه ! به خبری که خیلی وقته به دستم رسیده توجه کنید !

از پنج شنبه هفته ی آینده هم یه برنامه جدید وارد بازار می شه!! "پنجشنبه بازار اندیشه" از اسمش کاملا واضح و بیلبورده که بازار بودنش مهمه اونم از نوع پنجشنبه اش و البته از جنس اندیشه ای!

این برنامه پنجشنبه ها - خیلی حدس زدنش سخت بود ؟! - و از ۱۲.۳۰ تا ۱۳.۳۰ به روی موج رادیویی جوان می ره ....

سردبیر عطیه عسگری (اثبات ما ) و باقی کسانی که ما را در ساختن این برنامه یاری می کنند : آقایان میثمی - اصانلو و فکری (هیچ گونه نسبتی با میثم فکری ندارد) - فرزانه ناظری - مرضیه خواجه محمود و من!

گوش دادن به این برنامه کاملا اجباری است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 0:22 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته - 2

 

و اما ادامه ی برنامه!!

از شیراز که دل کندیم راهی بندری شدیم که می گفتند عباس است ! و البته پیش از رسیدن با درجه حرارت بالا کمی توان و تحملمان را محک زدیم بلکه روزی بدردمان بخورد! اتومبیلها با کوهی از اجناس خریداری شده در تمام نقاط شهر دیده می شدند و البته به قول مارکوپولو "میثم فکری" : از پلاکهای تمام  شهرهای مختلف می شه در بندر عباس دید!

به شوق دیدن خلیج همیشگی فارس و البته بر باد دادن پس انداز ناچیزمان راهی جزیره قشمی شدیم که از شدت جمعیت اندکی در آب فرو رفته بود و شانس با ما یار بود که غرق نشدیم ...از لیست خریدهای بنجلمان هیچ نکته ای ذکر نمی شود تا مدعی پیدا نکند!

از جاذبه های قشم سراغ جنگل حرا رفتیم که درختان در میان آب شور به زندگانی خویش ادامه می دادند و جل الخالق که چگونه با ریشه های خود آب شور را به آب شیرین تبدیل می کردند !!

 جزایر ناز همانگونه که  از اسمش پیداست با ناز بسیار با جزر و مد آب خلیج خودنمایی می کند . ساحل سیمین و محل تخم گذاری لاک پشتها هم رویت شد اما نه تنها لاک پشتی ندیدیم بلکه مفتخر به ملاقات با یک عدد خرچنگ عظیم الجثه شدیم که تلفات غش و ضعفی اش به تعداد کشته مرده های دیوید بکام بود !!

درخت لور با ساقه هایی که بعد از مدتی ریشه هایش می شوند برای همگی سلام رساند ! در بندر عباس معبد هندوها و چشمه آبگرم گنو هم بررسی شد تا در سلامت کامل به سر ببرند و یحتمل می برند!

به علت گرمازدگی این بخش را مختصر مفید به پایان می بریم تا آنانکه مشتاق دیدن شدند دست به کار شوند . به همین راحتی !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:37 توسط انوشه |

اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته

 

با طلوع اولین آفتاب عالمتاب در اولین روز از سالی که ردپای موش دارد در راهی شدیم که انتهایش به شهری می رسید "شیراز"نام! گفته اند که این شهر مملو از اماکن دیدنی – ندیدنی –سیاحتی – زیارتی – گردشی – چه گردشی می باشد!!!پس با این انگیزه رنج سفر به خود تحمیل نموده مسافر دیار شیراز شدیم ... در بدو ورود با دروازه ای مواجه شدیم که نامش را "دروازه قرآن" گذاشته بودند حالا چرا ندانیم! و به علت ترافیک اتوموبیلی شدید آن اطراف تنها سیری کردیم و گذشتیم! البت عکسی هم قاچاقی گرفتیم که محفوظ است !سپس به همراه کوله باری از "التماس دعا" ها راهی حرم حضرت  شاهچراغ (ع) شدیم تا بلکه در دیار غربت صدایمان شفاف تر به گوش خداوند برسد و عده ای به مراد دل برسند و ما تنها – و تنها – شاد شویم! همین!به نقش رستم  که رسیدیم با جمعیتی رو به رو شدیم که رگ ایرانی بودنشان حتی در آن آفتاب سوزان هم قابل رویت بود ! با دوربین های ریز و درشت و ژستهای " اوا " – " دهه ی دوم قرن 14" و باقی ژستهایی که دیدنش نصف العیشی است به جان شما! آرامگاه پادشاهان به ترتیب در کوهی ردیف شده بود و به جاست تشکری ویژه داشته باشیم که اینچنین در جوار هم هستند و زحمت پیاده روی طولانی مدت را در آفتاب سوزان به ما تحمیل نکردند!پاسارگاد با چندین کاخ و یک" تل تخت" و آرامگاه کوروش به انتظارمان نشسته بود (شاید قرنها ! ) و  باز ژستها و باز عکسها ! تخت جمشید از شدت جمعیت در حال مرمت مجدد بود بدین سان که از عبور خیل عظیم بازدید کنندگان دچار موج مکزیکی حاد با  سس اضافه می شد! راهنمایان محترم با حنجره هایی طلایی و بدون استفاده از هر وسیله صوتی تا کیلومترها جملات خود را ساطع بلکه پرتاب می کردند! و در پایان به وسیله ی برانکارد از دور گردونه خارج می شدند !!! در تخت جمشید تعداد کثیری "خارجکی" رویت شد و با گفتن "هاای" – "هلو (به کسر ه ) "  - "آی ام ویندوز" باعث روشنگری بسیاری شدم که از خودم و خودشان تشکر می کنم ! با سپاس ویژه از "ماری" – " جین (به کسر جیم!) " و کلیه دوستان تازه یافته ی فرنگی! بعد از این مراحل و این گشت و گذارها نوبت به مکانی رسید که برخی – منظورم اصلا "فرزانه ناظری و شرکا " نیست ... اصلا !!  - به آن به چشم "حلال مشکلات" یا چیزی شبیه به این نگاه می کنند ...یعنی "حافظیه " ! رونق بازار فال فروشان مرا ناخودآگاه به یاد چهره ی فرزانه انداخت وقتی با فال فروشی رو به رو می شود ! البته جناب حافظ  هم جویای احوال فرزانه شد که جوابیه را کتبا ارسال نمودیم!باشد که باشد!!"خوشا شیراز و وضع بی مثالش – خداوندا نگه دار از زوالش! "   به به ! سعدیه در نهایت زیبایی و سرسبزی به سر می برد ... با یک حوضچه ی زیر زمینی که مملو از سکه و آینه هایی بود که دختران دم بخت یا کمی تا قسمتی دیر شده بخت به نیت "بعله گفتن" راهی کف حوضچه می کردند!حالا بماند که راهنمایان هم اندر احوالات این کار مانده بودند !!از شمار حاجت گرفتگان و بعله گفتگان احتمالی هنوز آماری تهیه نشده است!!

باغ ارم برای کسی که از دیار سرسبز گیلان باشد دیگر مکان دیدنی نیست و ما تنها برای بررسی عکس العمل باقی حضار راهی آن شدیم!  دوستان با دیدن هرگلبرگی به وجد آمده و با هر درختی از هوش می رفتند !و همین باعث انبساط خاطری شد که وصف ناشدنی است ..و در اینجا بخش اول " اندر حالات و تفکرات یک سفرنامه نویس به خانه بازگشته " به پایان رسید..بخشهای بعدی در راه است !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:48 توسط انوشه |