جالبه .... دیروز فهمیدم که چقدر با بعضی از دوستانم از نظر فکری نزدیکم ! آخه درست وقتی که من توی فکر تبریک گفتن به خیلی ها بودم اونا هم توی همون فکر بودن و جالبتر اینکه با سبک و سیاق تقریبا مشابه ! پس اگه توی وبلاگهامون با جمله های مشابه روبه رو شدین تعجب نکنید ! اینجا "همدلی" موج می زنه ! موج شکن هم کارساز نیست !
سال 86 رو به پایان است و سال 87 رو به آغاز! (حذف به قرینه دلخواه ! )
اینجانب "سیده انوشه میرمجلسی" متولد ۲۷ دی ماه یه سالی (حد ماکزیمم 18 سال فراموش نشود !
) به تاریخ 29 اسفند ماه 1386 "پیشاپیش"
سال جدید را به افراد زیر تبریک عرض می کنم !
"پیشاپیش" از کلیه کسانی که در این لیست جای نگرفته اند عذر خواسته و اعلام می دارم لیست تهیه شده توسط یک انسان جایزالخطا تهیه شده و امکان هر گونه فراموشی شدیدا وجود دارد ... پس "پیشاپیش" بر من ببخشایندی!! (به سبک کاتب الادبای پارازیت بخوانید !) ![]()
در ضمن هیچ گونه ترتیبی موجود نیست !
فرزانه ناظری ( کدوم لقبش رو بگم ؟!
) – عطیه عسگری( اثبات لطفا !
) - مرضیه خواجه محمود ( ربیع الاول!!
) – عصمت باپیران (کربلایی 1 ! ) – لیلی گلدیس ( فقط تو قصه است ) – مارال دوستی ( و یوگی!
) – حمیده قادری ( چیزی همین حوالی !) – مریم بابایی ( ملاحت خانم!) – نسیم صباغان ( گل بهار!
) – ریحانه شمس (شاباجی ) – علی قربانی – ندا رادمهر( ن – د – ا ) – سعید پورمحمودی - بنفشه رافعی (کربلایی شماره 2 ) - امین نبی اللهی – اشکان صادقی - میثم فکری (قرار شبانه ی جوونی آزاد ) - آذر شیشه گر (مادر مبینا !) – سارا پورجعفر – زهرا صوفی – معصومه ملالو (یه دی ماهی دیگه ! ) – عطیه نجفی ( راه بندان ) – ریحانه سعیدیان (سکوت ! ) – نرگس فتحی (کربلایی شماره 3 ) – حامد جوادزاده (سفید مثل شب ) – رضا ولدخانی – زهرا اکافان !! – اعظم حبیبی – صادق داوری فر (سادق صردبیر !! ) – رضا آفتابی – مرضیه ازگلی – حسن صنوبری و مهدی استاد احمد (دوقلوهای غیرافسانه ای کاملا واقعی )– – فاطمه صداقتی – لاله اکبری – مریم واعظ پور(مهربان مادر نسیم !) – نسیم رفیعی (مهربان دختر مریم!) – علی ضیا – علیرضا محمد نیا (کربلایی شماره 4 ) – زهره سادات هاشمی (کربلایی شماره5 ) رضا عزتی (کی خوابه کی بیدار) – نیما رئیسی – فرشید منافی – حامد مرادیان (هامش ) – شکوفه موسوی ( خودتی؟ ) – هدی فلاح ( شین !) – مهرگان سوادکوهی – آرزو جعفرپور(کربلایی شمار ه 6) – طاهره خضرایی - آسیه نوری – زینب فراهانیان – مجتبی امیری – مریم یزدی زاده – شهره شایان – زهرا عبدالله زاده – اکبر لکلری – افشین حسین خانی – سید حسین حسینی – سید حسن حسینی – شهرام گیل آبادی - یدالله گودرزی – افسانه قیصرخواه – شیرین ترکمندی – مجتبی آذری – سینا یزدان پرست – فرزاد محمدی راد – حسن معین – محمد امینی – آزاده شبابی – پروین کرمی– هانیه جوادی منش – شاهین شرافتی – واحد ویرایش !
و رضا بحرالعلوم!
و به علت تحلیل قوای جسمی باقی اسامی را به شما می سپارم ...
ای کلیه کسانی که می شناسمتان !
"پیشاپیش" عیتون مبارک !
- "دو هفت تا سیزده تا " رو توی عید از دست ندید .... 11.30 تا 9 صبح - هر روز - از 16 تا2 فروردین! لطفا سر و ته وارد شوید ! جوان رادیو !!
منوی "شب خاطره و صدا "
مهمانان مخصوص سرآشپز:
دکتر شهرام گیل آبادی
مهران دوستی
فرشید منافی
سعید پورمحمودی
رضا رشیدپور
امید زندگانی
فریدون محرابی
مریم واعظ پور
بنفشه رافعی
نسیم رفیعی
رضا آفتابی
علی ضیاء
زهره سادات هاشمی
وحید جلیلوند
فریدون محرابی
خانم سودبخش
صفوی زاده
نیما کرمی (تلفنی از سر سفره عقد!
)
نیما رئیسی (حضور نامرئی در بخش آنونسها
)
حواشی با سس سرآشپز :
صحبتهای مهماندار هواپیمای فرضی جشن
تقدیم نامه ی طومار گون جشن
آنونس ترکیبی از تمام گویندگان گیلک مقیم جام جم " مهران دوستی – نیما رئیسی – فرشید منافی – سعید پورمحمودی – رضا آفتابی - نیما کرمی"
آنونس ناجوانمردانه ی معرفی گویندگان (با لهجه و تن صدای مخصوص هر کدام )
خاطرات و خطرات ( با تاکید بر گویش هر یک از گویندگان )
سخنان مدیر شبکه و خاطرات افشاگرانه از گویندگان
و
مقادیر "خیلی" از شوخی ها و تیکه ها و طعنه های دوستانه که گویندگان نثار هم کردند.
توصیف سرآشپز با روغن زیتون :
جشن با یک آنونس ترکیبی از صدای نیما رئیسی آغاز شد در حالی که حضار به شدت به دنبال پیدا کردن جای مناسب برای ایستادن بودند ( چون هیچ صندلی خالی نبود ! ) سپس مهماندار فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی ! شروع به صحبت کرد و با تاکید بر نبود دربهای شمال و جنوب و عقب و جلو و کناری هشدار داد هوای سالن را داشته باشند !
بعد از لبخند و مقداری " ای ول " و " چه با حال " صدای یک عدد "گوینده ی بعد از این " - از ذکر اسم معذورم! – شنیده شد که طوماری از اسامی مرتبط و نامرتبط را به صورت قطار گونه قرائت می کرد . این اسامی هیچ ربطی به هیچ قانون فیزیکی و شیمیایی نداشت و نتیجه یک ساعت دور هم نشستن و تراوش ذهن عده ای بود که در انتها اسامی آنها فاش می شود ... جشن تقدیم شد به تمام افراد حاضر در این طومار ... " خانواده ی دکتر ارنست و جوجه اردک زشت ... علی نوری ... روزبه نوری ... استاد محمد نوری ... سال نوری ... کارکنان شرکت توانیر ... مهندس خاموشی ... سازنده ی مجسمه ی عزت ا... انتظامی ... مسئول هماهنگی سریال میوه ممنوعه ...نیما رئیسی ... جراح بینی سعید پورمحمودی ... منشی دکتر سودبخش ... و رضا بحر العلوم !" این تنها گوشه ای از این طومار بود !
سپس با معرفی کاندیداهای هر بخش گوینده ی برگزیده معرفی شد :
بیشترین عدم حضور در هیچ برنامه ای : نیما رئیسی
بیشترین استفاده از " دوست" : فرشید منافی
بیشترین جیغ زده شده در برنامه : بنفشه رافعی
بیشترین استفاده از کلمه "تاک شو " و " مانیتورم" : رضا رشید پور
بیشترین تاخیر در برنامه ها به خاطر 30 دقیقه تاخیر در برنامه یکساعته ی سفید مثل شب : سعید پورمحمودی
خودشیفته ترین : زهره سادات هاشمی
کمترین حاشیه : فرزاد حسنی
و
...
هدیه ای به رسم یادبود – حتی" تمامش بود" - به منتخبین هر بخش داده شد که شامل یک عدد سررسید سالانه با طرح مخصوص رادیو جوان بود که آنهایی که دیدند دلشان یکی از آنها خواست ( من – فرزانه – عطیه نجفی! )![]()
همزمان با دریافت هدیه خاطره ای با لهجه مخصوص هر گوینده به اجبار از زیر زبانشان کشیده شد . رضا آفتابی خاطره اش را با لهجه اوریجینال "انزلی چیانه! "
گفت و سعید پورمحمودی آنرا به فارسی روان ترجمه کرد !!
از تلفات این بخش هم اطلاعی ندارم!
امید زندگانی و رضا آفتابی هم یک دهن برایمان خواندند و به شدت تشویق شدند !![]()
دکتر گیل آبادی که سمت خلبان فرضی هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی را بر عهده داشت با تعریف کردن خاطراتی از مهران دوستی و شهریار کرمی (پدر نیما کرمی) باعث انبساط خاطر و گاها انفجار خاطر
حضار شد! واینجا یه قدم مانده به آخر جشن بود!
دستیاران سرآشپز بدون ترتیب :
حامد جوادزاده (کمک خلبان و طراح هواپیمای فرضی جشن غیر فرضی )
نرگس فتحی
مجتبی آذری
سینا یزدان پرست
رضا ولدخانی
فرزانه ناظری
هدی فلاح
سینا هنربخش
عطیه نجفی
و انوشه میرمجلسی .
سرآشپز به امید برپایی جشنهای بعدی خواهد بود.
از اینکه رستوران ما را انتخاب کردید ممنونیم !![]()
می خواستم یه پست مفصل بنویسم و در مورد برنامه های این هفته ی رادیو جوان در "خانه هنرمندان" بگم ... اما از اونجایی که هنوز یک روز دیگه به پایان این برنامه ها باقی مونده و من هم در حال حاضر شارژم تموم شده و با "جون اضافی" دارم
تایپ می کنم این کار رو موکول می کنم به هفته ی بعد و فرصت مناسبتر ی تا از کلیه ماجراهای این یه هفته بنویسم !
فقط همین رو داشته باشین که :
از یکشنبه تا چهارشنبه هر روز ساعت 10 تا 11.30 پارازیت رو به صورت زنده از خانه ی هنرمندان پخش کردیم و فرصت خوبی بود تا از نزدیک کسایی رو ببینیم که پارازیت رو از یاد نمی برن ...
اتفاق بعدی ... برگزاری سومین جلسه حلقه وبلاگ نویسان رادیو جوان بود که در کمال ناباوری و درگیری های غیر قابل اجتناب این روزها از پس این جلسه تقریبا (شایدم تحقیقا ! ) به خوبی بر اومدیم ... افرادی که در برپایی این جلسه کمک کردن : فرزانه ناظری – عطیه نجفی - ریحانه سعیدیان – خودم و مجتبی آذری ! و با حمایتهای جناب حسینی و دکتر گیل آبادی .
نتایج انتخابات هیئت مدیره ی حلقه ی وب هم همین امشب در وبلاگ خبرگزاری قابل مشاهده است !
و اما فردا :
از ساعت 7 تا 9 شب جشن "شب خاطره و صدا " در خانه هنرمندان برپاست ... از شگفتی های موجود در این جشن هیچی نمی گم ... حتی از غافلگیری های ریز و درشت رادیو جوانیمون !![]()
اونایی که دوست دارن می تونن به صورت حضوری شاهدش باشن و اونایی که نمی تونن خودشون رو به ما برسونن می تونن منتظر باشن تا من در یه پست مفصل از خجالتشون در بیام !
و السلام !
به مناسبت آغاز ربیع الاول ... و رسیدن فصل بهار ... این پست رو تقدیم می کنم به تمام اونایی که در این دو ماه مشغول زین کردن چهار پای معروف بودن و از بس زین حیوون زبون بسته رو محکم بسته بودن و راه ناهموار بود و مسیر طولانی و ترافیک سنگین و آژانس دور از دسترس جیب مبارک... چهار پای مفلوک از پا در اومد و ناگزیر با پای پیاده عازم خانه ی بخت و اقبال می باشند!
به همین جهت در این پست صرفا هدف متعالی امیدبخشی رو دنبال می کنم و به هیچ عنوان ...تاکید می کنم به هیچ عنوان حاضر به ذکر جزئیات مسائل شخصی شما نیستم ... به قول گفتنی " هر کاری رسمی داری " !![]()
به سلامتی ... به میمنتی ... به مبارکی...
چیه ؟! چرا عزیزان لپاشون حنایی شد؟!...
من فقط گفتم : به سلامتی ... به میمنتی ... به مبارکی ... بهار نزدیکه و ربیع الاول از راه رسیده و خیل مشتاقان آماده ی ... آماده ی ... چیه ؟! باز زدی به جاده خاکی! پشت سرت رو هم نگاه نکن! شجاع باش ... اینجا مجلس بی ریاست!!
فوقش من یه تبریک بهت بدهکار می شم دیگه ! نه ؟
اومدم تا به مناسبت آغاز ربیع الاول به همه ی نوگلان باغ زندگی که قصد ادامه تحصیل ندارن و توی دو ماه گذشته کلیه دروس تشدیدی یا احیانا تردیدی خودشون رو با انگیزه خیر و روحیه ی ورزشکاری به اتمام رسوندن و با دلی شاد و رویی گشاده و دستی پر گل و جیبی خالی راهی منزل بخت و اقبال می باشند ... تبریک بگم !![]()
خداییش این مدل پست زدن هم عالمی داره ها ...
فقط حیف که من نمی تونم تک به تک چهره ها رو ببینم ! حیف! پیشونی های عرق کرده و رنگ و روی پریده و ...![]()
به قول مهران مدیری " ایییییینه !!! "![]()
من مچ می گیرم ..پس هستم !![]()
خب حالا که اینهمه باعث شعف شما شدم لازمه کمی تا قسمتی جدی بشین و به ادامه ی پستم دقت کنین :
چهارشنبه همین هفته ... یعنی ۲۲ اسفند .... از ساعت ۵ تا ۷ ... خانه هنرمندان ...
قرار ملاقات با کلیه عوامل گروه "جوان و جامعه "
از سردبیران ...نویسندگان ...گویندگان ...تهیه کنندگان ..
و باقی کسانی که ما را همیشه یاری می کنند
اونایی که "پارازیت " گوش می دن
اونایی که "یک صبح یک سلام" رو شنیدن
اونایی که "جوونی آزاد " رو فراموش نمی کنن
اونایی که "ساعت ۲۵ " رو از دست نمی دن
چهارشنبه خانه هنرمندان یادشون نره...
و اما ... به دلیل تاکید سردبیر جوونی آزادمون یعنی "میثم فکری" و جهت اثبات وفاداری به تیم "جوونی آزاد رو به صورت ویژه دریابید ! "
غفلت موجب پشیمانی است ...و تردید موجب خسارت ...
خود دانید ... از من گفتن و از سردبیر تاکید و از شما هم نشنیدن !
ختم درفشانی !![]()
از اونجایی که قراره به مناسبت جشن تولد رادیوی جوانمون یک هفته ای بزنیم به دل طبیعت و بریم خانه هنرمندان به اتفاق گروه پارازیتی پارازیت از فردا راهی مکان واقعه می شویم تا جشنی بگیریم "جشن گونه" که بیا و ببین !
به هر حال بعد از گذراندن هزار و پانصد و چهل و نه
جلسه به روز برگزاری برنامه نزدیک شدیم – در کمال نا باوری!
– و در این لحظه تشکر می کنم از تمام کسانی که در این مدت هر زمانی که وارد اتاق گروه جوان و جامعه می شدند با گروه پارازیتی پارازیت مواجه می شدند که مادام العمر در جلسه بود !
صبرتان مقبول!
امروزبعد از بررسی محیط و تخمین زدن شرایط متوجه شدیم که "همه چیز تحت کنترله!"
به همین زیبایی!
نتیجه مذاکرات رو فردا از ساعت 10 تا 11.5 صبح می تونید به صورت کاملا زنده و آکروباتیک در محل خانه هنرمندان تهران مشاهده بفرمایید !
اونایی که به صورت زنده نمی تونن این عملیات رو ببینن می تونن با در دست داشتن یه رادیو - از هر نوعی : جیبی و انگشتی و تمام قدی! – همراه این جنگ (به ضم جیم ) ژانگولری و مهیج و خارق العاده ی....پارازیتی باشن!
در این هفته علاوه بر برنامه پارازیت برنامه ی نشانی - هزار پنجره و پچ پچه های پنج شنبه ای هم در این محل برگزار می شود ...
از کلیه کسانی که به تصاویر پخش شده از رادیو علاقمندند
دعوت می شود در این مکان حضور به هم رسانند – با رعایت نوبت – تا با هم برای این نوگل تازه متولد شده ی دیروز و پا به نوجوانی گذاشته ی امروز جشن تولدی بگیریم که همگان ... همگان .... چی؟ در عجب مستغرق همی ... بمانند!
آره قربونش!
به همین راحتی !
در اینجا ختم پست را اعلام می کنیم!![]()
ساعت ۷ شب روز پنج شنبه ۱۶ اسفند :
گاهی با خودم فکر می کنم چرا وقتی نگاهت همه چیز رو سفید می بینه سفیدی نگاه کسایی که برات با ارزشن سیاه می شه و تاریک؟!
کاش می شد زمان رو نگه داشت ... تا شاید صداتو بشنوه ...
تا شاید باور کنه همیشه هر "قضاوتی" با قاضی منصف و متهم در جایگاه و شاکی بی تاب همزمان نمی شه ...
امروز دلم یه ساعت شنی می خواست تا درست وقتی که وقتش بود ساعت رو سر و ته کنم و زمان رو به نفع خودم نگه دارم ... اونوقت تمام جمله ها رو برای شاکی پرونده ی این روزهام تکرار می کردم تا رج به رج ... واژه به واژه حس کنه... می دونم که اگه ساعت شنی داشتم و اگه زمان با من یار بود دیگه شکایتی باقی نمی موند....
تمام ... حرف ناتمام من است وقتی تو نقطه ها را پر رنگ می کنی...
----------
این پست رو باید توی " اگر دل دلیل است " می ذاشتم ...
اما ... بگذریم...چه فرقی می کنه؟
مهم نوشتنش بود .
راستی این هفته "فرهنگسرای رادیو جوان" رو فراموش نکنین !
امروز باورم شد... باورم شد که معانی سرشار کلمات در توهم رنگین آدمها گم می شود ...
باور کردم که برای اثبات صداقت این روزها تمام مسیرها به بن بست شک می رسد ...
من رسم زندگی ام را از نو می نویسم ... بی غلط .. شفاف ... رسمی به حرمت تمام عاشقی ها و به وسعت تمام بی تابی هایم...
امروز میان آمد و شد ها ... میان مرور خاطراتی که دور و نزدیک می شد دلتنگ شدم ...
دلتنگ برای خندیدن از ورای تمام حصارها...
دلم ذره ای سکوت می خواهد تا باور کنم این بار به رسم نانوشته ی زندگی بازماندم ..... از تو...
اگر رسم زندگی ام را با قلم موی تو نوشتم بر من ببخش ...
اگر روی مهربانی حضورت حسابی بی انتها باز کرده بودم بر من ببخش...
ببخش اگر دیر دیدمت و اگر زود گذشتی...
ببخش اگر برای اثبات خود راهی به سبک خود ساختم ...
ببخش اگر "نون" پایان بودنم با "نون" ابتدای نبودن تو همزمان شد ... حتی اگر تو نگارنده ی این نانوشته ها باشی...
امروز باور کردم گاهی سخت می شویم و گاهی به آسانی یک عبور... سخت به چکاوک و آسان به صخره ها ..
ببخش اگر واژه ها هم مثل تو "دور و نزدیک" می شوند ...
تو خود تفسیر تازه ای از تمام فاصله ها باش.
وقتی به زندگی عشق می ورزی!
1- وقتی از صبح کله سحر تا بوق سگ مجبوری رژه رفتن بعضی ادمها رو روی اعصاب کاملا شیشه ای و بلوری و کریستالیت تحمل کنی و دم نزنی نشون می ده که به زندگی عشق می ورزی!
(راهنمایی :آدمها یی مثل راننده تاکسی و کمبود همیشگی پول خرد ! – نونوایی سر کوچه – بقال محل! و اجناس تاریخ انقضادار مادام العمرش! – رفتگر –همسایه محترم و دعوای زناشویی و چهار دیواری اختیاری!
– مدیریت ساختمان که هفته ای دو بار شارژ ماهانه می گیره!!
– کارمند بانک و اخم کلیشه ایش! – کتابفروش نزدیک خونه و چرتی که هیچ وقت باز نمی شه – و باقی کسانی که ما را بی جهت یاری کردند ...)
2- وقتی هر شب تصمیم می گیری زودتر به کارات سر و سامون بدی و استراحت کنی اما باز آخر شب به هوای یه ربع وبلاگ گردی دو سه ساعت صرف خوندن هر متنی توی هر وبلاگی می کنی نشون می ده که به زندگی و زمان در آن واحد عشق می ورزی!
3- وقتی به خاطر چند تا خوراکی مختصر ( از چیپس و پفک و کرانچی و دلستر و شکلات در انواع مختلف ) حاضری از جون و دل مایه بذاری اما برای خریدن یه جلد کتاب 100 صفحه ای به قیمت یه تخم مرغ دست به جیب نشی نشون می ده به زندگی عشق می ورزی!
4- وقتی توی برنامه ی زمانی زندگیت همه جور تفریحی پیدا می شه (از خرید ریز و درشت تا چرخ زنی های بی هدف و محاسبه متراژ خیابونها ) اما پای کار که بیاد وسط به شکل یه اسکیپی محترم زبون ...(بووق!) در می ری نشون می ده از اساس به زندگی عشق می ورزی!
5- وقتی هر روز دو وعده – صبح ناشتا و عصر با شکم پر! – توی صورت دوست – همکار – همسر – همراه !! و غیره اذالک! زل می زنی و هر جمله ی تلخ و زننده و نیش دار و کشنده ای رو تقدیمش می کنی اما اجازه نمیدی از برگ گل شمعدونی صورتی نازکتر بهت بگه نشون می ده به زندگی و محبت و احترام و حجب و حیا از چند جنبه ی متفاوت عشق می ورزی!
6- وقتی بعد از عمری به قدمت اووووه ... هنوز نمی دونی شخصیت رو با کدوم "پ" و نجابت رو با کدوم "دال" می نویسن نشون می ده استاد بی رقیب عشق ورزیدن به زندگی هستی!
7- وقتی کسی 6 مورد از عشق ورزیدن به زندگی رو برات ردیف می کنه و تو با خونسردی می خونی و یادت می ره براش دست تکون بدی
نشون می ده به زندگی و اصول وبلاگ گردی همزمان عشق می ورزی!![]()
نتیجه اخلاقی – استخراجی – برداشتی :
نوشتن یکی از راههای رهایی از دلخوری هاست ... خب که چی؟ یعنی اینکه اگه چند وقت توی "چرایی " آدمها موندی و دنبال جواب گشتی و به "یافت می نشود " رسیدی فقط می تونی توی وبلاگت بنویسی ... حتی اگه اون آدمها هر صد سال یکبار از کنار یه کامپیوتر رد بشن!
و فینیش!![]()
*********
نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟!
غمگینه ؟ شاده؟!!! هیچی نیست؟!
یا هر سه!
فقط لطفا به ترتیب و با حفظ شئونات !
نمای اول
روی چهارپایه چوبی اش نشست . درست مثل هر روز ... نگاهش به پیچ جاده بود و حواسش به صدای ماشینی که از دوردست می رسید. توی دلش آرزو کرد که کاش راننده حداقل چند نخ سیگار ازش بخره... این روزها بازارش حسابی کساد بود . دست دراز کرد و رادیو کوچیکش رو برداشت ... پیچ رادیو رو چرخوند و صدا با خش خش زیاد از بلندگو ها پخش شد . اونقدر با آنتن رادیو کلنجار رفت تا بالاخره فهمید گوینده مرد یا زن؟!
"یک صبح دل انگیز بهاری دیگر از راه آمد و ما بر خود می بالیم که بار دیگرمهمان خانه های گرم و صمیمی شما شده ایم . مژده بر آنانکه چشم انتظار سلام دوباره ی ما بوده اند . این فرصت دوباره را ارج می نهیم..." صدای ماشین نزدیکتر شد ... راننده درست جلوی کلبه و کنار پاهای پیرمرد توقف کرد ...
چند دقیقه بعد با یک پاکت سیگار سوار ماشین شد و رفت... پیرمرد خوشحال بود ... موسیقی شادی از رادیو پخش می شد... این شروع یک روز خوب بود.
سر کلاس نشسته بود ... حوصله حرفهای استاد رو نداشت اما به خاطر حضورو غیاب آخر کلاس مجبور بود این 2 ساعت رو تحمل کنه . هدفون رادیوی جیبی اش رو توی گوشش محکم کرد و دکمه ها رو بدون مکث جلو عقب کرد . موج رادیویی رو پیدا کرد ... چیزی به برنامه مورد علاقه اش نمونده بود . بغل دستی اش مثل همیشه بهش پوزخند زد و گوشه ی کتابش نوشت " آخه این رادیو چی داره که تو اینجوری گوش می دی؟! " خودکار رو برداشت و زیر دست خط نوشت " خیلی چیزها که تو ازش بی خبری " ... بغل دستی مثل همیشه تصمیم گرفت با یه جمله بحث رو تموم کنه " مثل پیر پاتالایی به خدا ! " ... برنامه شروع شده بود و دیگه برای نوشتن جواب فرصتی نداشت...
جمله های گوینده روکه شنید به زحمت جلوی خنده اش رو گرفت. سعی کرد آروم باشه تا استاد متوجه نشه ... بغل دستی با پوزخند سر تکون داد و نوشت " اینقدر خنده داره ؟!! ؟ " با سر تایید کرد و گوشی چپ رو گرفت سمتش ... با تردید قبول کرد ...این شروع آشتی با رادیو بود .
مهم نیست چند سال پیش اولین موج رادیویی وارد فضای بالای سرمون شد...
مهم نیست قدمت هر شبکه ای چند ساله...
مهم نیست آدمهایی که شریک حرفها و صداهای امواج رادیویی می شن از چه قشری هستن...
از چه طیف سنی ..
از چه سطح سوادی...
حتی جذابیت و زیبایی اسمها و عناوین شبکه ها مهم نیست ..
مهم اینه که توی عصر تکنولوژی های تازه و خوش رنگ و لعاب با امواج رادیویی نقشی حک کنی که موندنی بشه...
مهم شریک شدن توی لحظه های آدمهاست ...
خلوتی که با رادیو زیبا می شه ...
مهم حرفهایی از جنس تازه زدنه ... مهم حرف تازه زدنه!
مهم روز و ماه و سال تاسیس نیست ...
چون اینها تنها نمادی برای باور کردن گفته هاست...
برای تولد یک اتفاق خوب همیشه فرصت هست ...
و تولد " رادیو جوان " دوست داشتنی ترین اتفاق از جنس امواج رادیو بود .
تولدت مبارک
