تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت
نوشتم نوشتی نوشت
می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "
هو مسنجر
 

پیامتان را با "مسنجر جدید" رادیو جوان ارسال کنید

چه کسی نشانی خدا را دارد؟

گفتنی ها رو گفتن

فقط می مونه یه جمله :

گاهی حرف زدن با خدا تنها پناه ما آدمهاست...پس از حالا تا همیشه آنلاین باشید...خدا منتظر شنیدن حرفهای ماست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1:3 توسط انوشه |
جواب یک نامه
 

دلم شور می زد...نمی دونستم چه شکلیه...یا حتی چه طور آدمیه.  اونجور که آدرس داده بود راهی نمونده بود . از دور دیدمش . یعنی حس کردم خودشه... نزدیکتر که شدم اونم با دیدنم انگار همون حس رو داشت. هر دو خندیدیم و با "سلام" شروع شد!

اولین رانی پرتقال رو توی شلوغی آدمهای دور و برمون وسط یه سلف دانشجویی خوردیم... حرف برای زدن زیاد بود ...حرفهایی از جنس امواج..

همیشه ذهن آدمها مسیرهای ناشناخته رو تصویر سازی می کنه... آدمهای ناشناس رو به ظاهر آشنا می کنه... اما تا وقتی  که حرفهامون به آخر نرسیده بود هر دو اسیر همون پیش زمینه ی اشتباه ذهنی بودیم... یه تصویر زننده و به شدت تکراری!

حدسمون اشتباه از اب در اومد و هر دو فهمیدیم که زبون هم رو همونجوری که "درسته" می فهمیم...

این سکانس اول بود.

امروز ... ۲۷ بهمن ۸۶ ... نمیدونم چند سکانس گذشته اما اونقدر حرف برای زدن و خاطره برای تعریف کردن داریم که گذر زمان رو از یاد ببریم...

به قول خودش گاهی از هم دوریم ... گاهی دلگیریم...گاهی خسته ایم... گاهی از همه گریزانیم... اما هستیم. همونجوری که "درسته"!

نمی دونم چرا نوشت... نمی دونم بهانه اش برای ثبت این حرفها چی بود . اما من با خوندنش بدجوری برای نوشتن بی تاب شدم. حس کردم این بار نوشتنم با همیشه فرق می کنه... حس کردم اینبار می نویسم چون "خواهرانه" برام نوشت...."خواهری به نام فرزانه"...

"چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا ... تو  به اندازه ی پروانه شدن زیبایی ..." 

 

 خواهر عزیز من !

خوب باش و بخند به روی این روزها که میگذره خوب و بد و سفیدی و مشکی !

که فقط همون خاطرات "شیرین " منو تو میمونه از این روزهای جوونی !

نمیدونم چقدر با همیم و و تا کجا .... !

اما چه باشیم باهم و چه نباشیم با همیم ! همیشه و تا ابد . . .

 

 *** بر چشم بد هم  لعنت! 

خانه ی دوست کجاست؟!        شنیده می شوید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 0:29 توسط انوشه |
به همین راحتی!

 

"عزیز من! باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو بر قدرت کارکردن و سرسختانه و عادلانه کارکردن من نمی افزاید و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد ضعیف نمی کند و از پا نمی اندازد…"

 

این جملات را مکتوب کردم تا گفته باشم آنهایی که تا امروز – یعنی 20 بهمن 1386 – کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" از نادر ابراهیمی را نخوانده اند هر چه سریعتر به اولین کتابفروشی محل مراجعه نموده و با در دست داشتن مقدار ناچیزی پول – که به قیمت نصف یک سوم  مینی پیتزاست ! – و کمی ادب کتاب مورد الذکر را تهیه نموده و در همان مسیر بازگشت به خانه مطالعه فرمایند …که این هم دلیل دارد!

اولین دلیل اینکه اگر دختر خانم تشریف داشته باشند با خواندن این کتاب متوجه وظایف خطیر همسر آینده خواهند شد پس هر گونه غفلت موجب پشیمانی است!

دومین دلیل هم اینکه اگر آقا پسر تشریف داشته باشند که دیگه واویلا! زود مطالعه نمایید تا بدانید و آگاه باشید که بانوان محترمه ی شما همسران محترم تا چه اندازه احتیاج به روح لطیف و محبت خالصانه دارند!

در صورتی که چهارپای گرامی مدتها از پل مذکور اسمشو نبر عبور کرده است نیز خواندن این کتاب توصیه میشود چون تازه متوجه می شوید که …  ای عجب!

و حتی اگرقصد ادامه تحصیل تا پای جان از مقاصد دور و دراز شما محسوب می شود و صف افراد  پشت در منزل هم خللی در تمرکز حال بهم زن شما ایجاد نمی کند باز توصیه می کنیم این کتاب را مطالعه بنمایید…دلیل هم بی دلیل!

  و به این ترتیب اینجانب با نوشتن این پست هم دنیا را به دست اوردم و هم آخرت را!

 

یک تیر و سه  - چهار نشان!  

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 0:42 توسط انوشه |
ایران ... ای سرای امید
 

 توی تاریخ تکرار نشدنی ایران ردپای رادیو و تلویزیون اونقدر عمیق و پررنگه که نمی شه راحت از کنارش گذشت... صدا و تصویر های ماندگار از روزهای دور مثل یه کتاب قطور حرف دارن برای زدن...حرفهایی برای خوندن ... برای دیدن...

                              .....................برای شنیدن 

اینا رو برای چی نوشتم؟ چون وقتی داشتم برای یکی از ویژه برنامه های این روزها توی تاریخ سرک می کشیدم حس خوبی بهم دست داد ....

 بعضی از حسها رو نمی شه توضیح داد ... باید تجربه اش کنی...

"ایران......ای سرای امید... " توی این لحظه ها فقط و فقط دلم می خواد این شعر رو زمزمه کنم ...یا هر جمله ای که ایران رو با صلابت و استواری ترسیم کنه.

مثلا شما از خوندن این جمله چه حسی بهتون دست می ده؟

"ایران در تدارک بزرگترین استقبال تاریخ"

 

* این جمله تیتر یک یکی از روزنامه ها بود در حال و هوای بهمن ۵۷

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:45 توسط انوشه |
بی عنوان
 

از رسیدن تو تا آغاز زندگی .... از رسیدن من تا پایان خستگی....

پرسیدم کجا؟

بمان و بگو....

 

 

فعلا همین....

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 23:38 توسط انوشه |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا