این روزها بچه های رادیو جوان هم مثل همه سیاهپوش شدن... حال و هوای همه به نقطه ی اشتراک محرم می رسه... راهروهای شبکه رو با پرچم های سیاه پوشوندن ... مخصوصا استودیوی پخش شبکه جوان یه حال و هوای خاصی داره... ترکیب رنگ پرده های سیاه و دیواره ی سبز رنگ استودیو آرومت می کنه...درست مثل اینه که وسط یه تکیه نشستی و دور تا دورت رو با پرده های " یا حسین" پوشوندن...برنامه های شبکه هم با شروع ماه محرم با تغییراتی همراه بوده... فضای خیلی از برنامه ها عوض شد و خیلی از برنامه ها جاشون رو به ویژه برنامه های محرم دادند....
مثلا:
از روز شنبه ساعت 5 تا 7 عصر برنامه "جوونی آزاد" با حال و هوای محرم روی آنتن رفت ... اگه تا امروز همراه این برنامه نشدید دعوتتون می کنم تا از فردا ساعت 5 عصر روی موج رادیویی جوان "جوونی آزاد" رو گوش بدین....
برای روز تاسوعا هم ویژه برنامه ای داریم ... از 6 تا 8 روز جمعه 28 دی ماه ... با آیتم ها و بخش های مختلف !
خلاصه اینکه این روزها همه جا حال و هوای محرم داره درست مثل رادیو....
التماس دعا
این روزها وشبها فراموشم نکنین...
10 محرم 1428 هجری قمری
زیر بارون زل زده بودم به گهواره ی نوزاد بیماری که روی دست آدمها می چرخید و دنبال ردپای محبت می گشت...دنبال یه نشونه از حسین... همه بی تاب ... همه بی قرار ...درست مثل کبوتر زخمی ای که دلش پرواز می خواد... اونم تا اوج آسمون.
صدای "یا حسین" گفتنها بی قرار تر می کرد ... قطره های بارون روی گونه ها سر می خورد و همه برای شنیدن اذان ظهر بی تاب بودن... اشکها میون گریه آسمون گم می شد...
خیمه ها* رو که آوردن فریاد " یا حسین" تا اوج آسمون رفت و کنار ابرهای دلتنگ خونه کرد...
ظهر دلتنگ عاشورا بود و باز وقت آتش زدن خیمه های پر از کبوتر... "الله اکبر" .... آتش شعله کشیده بود ... توی چشم بر هم زدنی ..حتی زودتر از رها کردن بغضها ... تمام خیمه ها خاکستر شدن و کبوترا راهی آسمون....
ناله و اشک با فریاد "یا حسین" دنیا رو به لرزه در آورده بود ...اونم درست وقتی که کنار جمعیت بودی و انگار نبودی... پاهات روی زمین بود و دلت جایی میون غربت کربلا....
اول محرم 1429 هجری قمری
ساعت 7 شب با پیام یک دوست از شهری دورمی رم به خاطره ها...
"دامن علقمه و باغ گل یاس یکیست
قمر هاشمیان بین همه ناس یکیست
سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب
نام زیبای اباصالح و عباس یکیست"
این سر آغاز دوباره ی بی قراریه... بی تابی برای رسیدن به آسمون... "یا حسین" کبوترای دلم تا کربلای غریبت پر می کشه...
"یا حسین" تنهام نذار...
* مراسم ظهر عاشورا در یکی از شهرهای استان گیلان.
تا به حال شده توی ذهنت سرک بکشی ؟ تا به حال شده خاطراتت رو مرور کنی؟ هیچ وقت فکر کردی خاطراتت رو چه چیزهایی می سازن؟
این روزهای برفی بهترین و لذت بخش ترین کاری که میشه انجام داد اینه که یه لیوان چای داغ بگیری دستت و همون طور که به دونه های برف نگاه می کنی بری سراغ خاطراتت.... شاید به نظر خیلی کار رمانتیکی باشه اما مطمئنم هر کسی با یه بار تجربه کردنش متوجه حرفم می شه!
می دونین من به چه نتایجی رسیدم؟ به این نتیجه رسیدم که بیشترین سهم خاطراتم مربوط می شه به رادیو! از زمانهای دور تا امروز خیلی از اتفاقهایی که توی ذهنم ثبت شده یه جوری به رادیو ربط داشته ....گاهی شرایطی که رادیو گوش می کردم! ... گاهی یک قسمت از یه برنامه ... گاهی حسی که بعد از شنیدن برنامه ای تجربه کردم... گاهی غم مشترک... گاهی شادی های کوتاه .... همه اینا برام عزیزه ...
می خوام از شما بپرسم .... توی ذهنتون یه سرکی بکشین.... سهم رادیو جوان چقدره؟ اگه دوست داشتین حتی بهترینش رو هم بنویسین تا شاید بقیه هم یادشون بیاد!
هر چی باشه اینم "خاطره" می شه! نه؟![]()
از فراخنای روز
با سایه ها گفتن
و در انتظار تو ماندن
تا موعود هر چیز
حضور تو را خواب می بینم
و روز را
به فردا می رسانم
تا از بلند لحظه ها بر آیی
زمین بارور شود
و در تلالو انوارت
بشکفیم...
--------------
"از کوله بار مرد مسافر" نوشته شهاب الدین ایذه ای
یه کتاب کوچیک با اشعاری زیبا... کوتاه و زیبا...
امیدوارم بخونید و لذت ببرید...
------------------------------------
می خوام یه تقاضا بکنم از همه ی کسانی که این پست رو می خونن. می خوام برام دعا کنن ... اینو کاملا جدی گفتم... پس فراموشم نکنید...
