تسنیم 2
این قدم اول است تا انتها با من باش...
---------------------
جشنواره بزرگ قرآنی "تسنیم۲" با همکاری رادیو جوان
http://www.tasnimcenter.blogfa.com/
منتظر قدمهای بسیاری خواهیم بود تا با هم به اوج برسیم...
یا علی
این قدم اول است تا انتها با من باش...
---------------------
جشنواره بزرگ قرآنی "تسنیم۲" با همکاری رادیو جوان
http://www.tasnimcenter.blogfa.com/
منتظر قدمهای بسیاری خواهیم بود تا با هم به اوج برسیم...
یا علی
"پت و مت" به مرخصی می روند!
از همین لحظه ... و در همین لحظه!
هر گونه برداشت - دریافت - استفاده یا سو استفاده از ایده ی "پت و مت"
ممنوع اعمال می شود و متخلفان محکوم به سه عدد "سیبیل آتیشی " و پنج بار شنیدن "بی تربیت"
می شوند!!!
اینکه چرا و چرا و باز چرا ...
"پت و مت "
رفتن مرخصی...بماند!
شاید..
به علت بالا آوردن قرضهای میلیاردی و سرقت غیرمجاز! متواری شدند !
ده موجیسم تقدیم تمام کسانی که در تمام این مدت با اصوات "دمت گرم!!" ما را یاری کردند .از همین جا مراتب تقدیر و تشکر خود را از
آقایان و خانمها
ب.م
جیم . ن
ح. ج.ز.ا
م.ف.ح.م
و دوستان محترم و محترمه وبلاگی اعلام می داریم!
"پت و مت" را به خاطره ها بسپارید ...شاید زمان پاسخ تمام سوالهای بی جوابمان باشد.
------
از امروز به استقبال "تسنیم ۲ " می رویم ... به استقبال از روزهایی که یادمون می افته گاهی دور شدن از دنیا و بالا رفتن تا اوج آسمونش لازمه...
منتظر خبرهای تسنیمی باشید...
پت و مت در رادیو جوان!!
سلام به شما که اینهمه پول بی زبون رو پای اینترنت تلف می کنین
...خجالت هم اجالتا خوب چیزیه!
موضوع این هفته رو پت انتخاب کرد چون چند وقتیه رفته تو کار سرنوشت و
.....بعله!!! منم که دل نازک !قبول کردم!![]()
گرچه این موضوع بدجوری آدمو قلقلک می ده و یه جورایی آدمو هل می ده سمت خاطره های بد و آروزهای برآورده نشده! اما شما کمربندهاتونو ببندید تا تکون نخورین!![]()
البته کار جماعت عاشق یه کم بدتره! چون کار به اشک و آه و آبغوره گیری می رسه! طفلکی ها!!
سرنوشت شما رو کی نوشته؟ دقیقا می خوام بدونم!! خوب فکر کن ... سرنوشت تو رو کی نوشته؟ این سوال برای اولین بار کاملا جدی پرسیده شده! پس شما هم برای اولین بار جدی باشین!
سرنوشت هر آدمی به دست خدا نوشته می شه اما ... همه ی حرفها می مونه توی همین اما! چون همیشه یه راههایی هست تا تو انتخابش کنی ... و این انتخاب زندگیتو می سازه! اینم یه وجه دیگه از سرنوشت!!! من سرنوشتم رو پذیرفتم هر جوری که خدا صلاح بدونه... اما هیچ وقت هم بیکار نمی مونم.. و همیشه به بهتر و بهتر بودن فکر می کنم ... بهتر بودن برای تمام معیارهایی که باز هم خدا تعیین می کنه.
حالا یه آنتراک بریم!!
پیام بازرگانی:
علو .. ۱۱۸ ؟
بفرمایید؟
می شه شماره ی ....... رو لطف کنین؟!
مرقوم بفرمائید!!!!
دو.......د.....ی.....چ....ش....ه.....ق......ب......س......!!!
(صدای زنگ تلفن) علو آقای....؟
بعععععله! من ........ دارم!
همه جا آنتن می ده ... دیدی چه خوبه!!؟
پایان پیام بازرگانی!!
همین امروز من و فرزانه در حالی که توی چهارچوب
درب گروه جوان و فرهنگ ایستاده بودیم در مورد موضوع برنامه حرف می زدیم که فرزانه با نگاهی خاص!!!!!! و لحنی خاصتر!!!!!!!!! گفت "سرنوشت ننوشت ..گر نوشت بد نوشت!!" بعله! این همون پته که یه زمانی فقط ریتم پت و مت می خوند و حالا کارش به جایی رسیده که جملات نغز می گه!!!
در مورد سرنوشت و اینکه دقیقا با چی نوشت - خودکار ...روان نویس ...مداد؟! - و کجا نوشت - روی کاغذ ...کف پا !! فرق سر؟!!!
- اطلاع دقیقی در دست نیست!!! خداییش هم مهم نیست وقتی اینقدر سرنوشتت ضایع است ! حالا با خودکار باشه و مثلا کف پا چه فرقی می کنه با روان نویس و فرق سر!!!
کارشناس همیشه حاضر برنامه امروز با شنیدن موضوع برنامه یاد تمام عشقهای گمشده و نشده و خاطرات بر باد و برآب افتاد و سکته کرد! خدا به همه جنبه بده به منم یه راه فرار از دست پت و مت بازیهای فرزانه!![]()
شما که ماشاال.. توی کامنتهاتون در مورد تمام مسایل و مصائب دنیا نظر می دین جز موضوع موجیسم!!! خدا به شما هم .... بده! جای خالی رو هر جور دوست داری پر کن!
تمام شد!
خاطرات پت و مت :
دیروز نزدیکای ظهر بود و معمولا همه در اون مواقع یاد غذا خوردن می افتن ! ما هم فقط به خاطر همرنگ جماعت شدن راهی بوفه سازمان شدیم
که حالا از مشتری های خوش خرج و ثابتش به حساب می یایم!!! دو عدد ساندویچ خریدیم و به محض اینکه خواستیم جای نشستن پیدا کنیم بوی غذای خاصی به مشاممون رسید! چند قدم رفتم و حس کردم فرزانه کمه!!!
برگشتم و دیدم با غصه زل زده به سمت دیگه بوفه که غذای پرسی - چلو و پلو و ...!!! - می دن! رنگ و روش پریده بود... شک نکنین! یه غذای پرسی هم خرید و با دستای مملو از غذا جلوس کردیم!
خداییش دلم سوخت ... این خاطره گریه آوره پس نخندین!!!! کنفوسیوس گفته "بزرگترین لذت زندگی غذا خوردنه!" و به رسم دوستی و به یاد هفت ترانه هفته ی قبل می گم " آدما بدون غذا هیچن!!! بذار بودن رو تجربه کنن!!!!" ![]()
تا سلامی دوباره خداحافظ...![]()
احتیاجی هست که بازم بگم دوشنبه یه سری به اینجا بزنید؟!
تیزر ابتدای برنامه "هنرنمایی پت و مت با موسیقی!!"
سلام به چشمای منتظر!![]()
همین اول کار یه عذرخواهی کنم از تمام کسانی که به خاطر تاخیر یک روزه ی من در ارسال امواج این برنامه دچار مارگزیدگی حاد با سس اضافه شدند و از اونم بدتر پلیپ بینیشون ترکید و حالا بی نفس شدن! راحت!
این تاخیر یک روزه تنها به این دلایل بود... اول اینکه به شدت جوگیر شدم و با جسارت خاصی کافی نت سر راهمو تحریم کردم تا یاد بگیره سرعتش رو ببره بالا! مردم که مچل نیستن!
دوم اینکه دو روزی راهی ولایت شدم و الانم در ولایت به سر می برم! جای همگی خالی! اینم صداقت محوری ! ![]()
موضوع تابلوی این هفته "جهنمه!"
یه ترانه بشنوید تا برگردم!
موسیقی : به دلیل پاره ای مسایل فقط سنتی می ریم! اصرار نکنید لطفا..![]()
"تو ای پری کجایی .... که رخ نمی نمایی ... از آن بهشت پنهان ... "
حالا پری کیه و ما اینجا چه کاره ایم بماند! ![]()
داشتم می گفتم که موضوع "جهنمه"!! خب البته جای خوبی نیست اما موضوع خوبیه!
چرا؟ چون کتک خورش ملسه و می تونی توی سه سوت – شایدم کمتر!! – هر کسی رو که دوست داری راهی اش کنی
... اونم بی دغدغه و حتی بدون توجه به مقدار سهمیه بنز.... – بوووووق!
– پس اینجوری می شه که از صبح تا شب مسیر جهنم –راه آهن–ونک (مسیر گرد فرض شده!!
) رو هزار بار می ری و می یای!!
در وصف جهنم می شه بسیار سرود! وصف منفی ها! مثلا اینکه من مجبورم هفته ای هشت روز و هر روز 4 وعده"فرزانه" اونم از نوع ناظری! ببینم و هی لبخند دلنواز تحویلش بدم خودش مصداق "گر به جهنم می روی مردانه رو" است!!! ![]()
پیام بازرگانی : تایمرمون رو اجاره دادیم تا روزشمار برج میلاد بشه!!![]()
اگه هنوزم نگران خرابکاری نوزادتی باید بگم که دیگه تموم شد! با .... ریز خرابکاری هاش درز نمی کنه!!![]()
پایان پیام بازرگانی ....
آنونس شبکه:
آوای مهرتان آوای آشنا ... شبکه جوان شبکه شما!!!![]()
خب می فرمودم! ![]()
داشتم از مصایب جهنم و مسیرش می گفتم... مدتها بود داشتم فکر می کردم چه چیزی آدمها رو مجبور می کنه راهی جهنم بشن اونم وقتی که بهشت سر راهشونه! – هر تمثیل و نمادی را در این جملات پذیرایی ام! – کلی فسفر سوزوندم اما نتیجه غیرقابل پخشه!![]()
کارشناس امروزمون براتون بیشتر می گه..
- راستش من خودم هم به جهنم زیاد فکر می کنم مخصوصا وقتی که سر ظهر توی آفتاب کشنده ی مرداد راه می رم و توی هدفون گوشی ام یه خانم محترمی از مزایای زیرآفتاب موندن می گه دلم می خواد "برم جهنم!" تا از اونجا اس ام اس بدم که " سلام به زیرآفتابی ها! من الان خود جهنمم .. توی جهنم هم زیر آفتاب بودن می چسبه... یه سوال داشتم .. اون دوتا امروز متن برنامه رو نوشتن؟! جان من بگین تا خودمو تحویل عزرائیل بدم! پت و مت اونجان؟" ![]()
- بعله! کارشناسمون یهو بی دلیل لال شد! ادامه برنامه رو گوش کنید...![]()
تماس تلفنی داریم با یکی از شنوندگان محترم برنامه:
-علو پت و مت بفرمائید؟
- سلام پت ومت عزیز!
- بفرمائید
-من داشتم یه کتابی می خوندم احساس کردم قلم شماست. گفتم زنگ بزنم بپرسم شما نوشتید؟
-چه کتابی؟
-روشهای چیدمان گیاهان دریایی با درآمدی بالاومزایای مکفی! در مجاورت کویر با عکسهای تمام رنگی!![]()
-بوووووووووووووووووووووووق!
– از ذکر ادامه گفتگو معذوریم اما مامور نیستیم!![]()
خب برای این موجیسم بسه! تا موج بعدی
خاطرات و خطرات پت و مت:
از اونجایی که ما خیلی روی اصل ورزشکاری تاکید داریم همیشه از آسانسور استفاده می کنیم حتی اگه فاصله از طبقه اول باشه تا دوم! روزی روزگاری من و فرزانه سوار بر آسانسور شدیم – طبقه دوم ساختمان شهدای رادیو – و می خواستیم بریم طبقه ی اول!!
اما از بس روزگار با ما سر سازگاری داره همیشه کل طبقات رو میگرده تا اخرش به طبقه ای برسه که ما می خوایم!!
خلاصه تا طبقه شش رفتیم بالا و همین طور بر تعداد افراد افزوده شد تا جایی که آخرین نفر!! – نفر!
– جاروی برقی یکی از نظافتچیان بود ! و رسما آسانسور پر شد! رسیدیم به طبقه اول و من و فرزانه هم انتهایی ترین نقطه ی قابل تصور ایستاده بودیم! من به سبک انسانهای اولیه با صدایی به شدت خراش!! – گوش و چشم و غیره! – التماس می کردم که "مرسی ما پیاده می شیم!!" و همین طور که می گفتم صدای خنده های معروف فرزانه
رو میشنیدم که موسیقی متن شده بود!! کل افراد به ما دو نفر عتیقه!
چشم دوخته بودن و من و فرزانه هم در حالی که شونه هامون از شدت خنده موج مکزیکی می زد تقلا می کردیم تا خودمون رو بکشیم بیرون!!
هنوزم نفهمیدم که من دقیقا اون لحظه از کی "تشکر" کردم و به کی گفتم که "پیاده می شیم!" ... آسانسور ها به هیچ وجه زرد یا سبز نیستن و هر نوع تشابهی با تاکسی مردود اعلام می شود
.. حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!
جمله ی آخرم رو بگم و برم...
"مرا با برکه ام بگذار ... دریا ارمغان تو.." ![]()
تا موجیسم بعدی که دوشنبه راهی آنتن بشه خداحافظ...![]()
اینکه اون وقت شب ما چطور از خواب ناز می زنیم و با نشاط خاصی حضور بهم می رسانیم!! - چی شد؟! - بماند!! ![]()
اینجا حسابی شلوغه! من و فرزانه و مهمان این هفته ی برنامه "سارا فراهانی" به همراه مادرشون! البته تعدامون بیشتره ... سعید پورمحمودی و رضا عزتی و علیرضا محمدنیا و صدابردارمون ! - شایدم "شون"! "
مثل دخترای مودب و خوب نشستیم یه گوشه و منتظر بودیم تا هر ۵ جمله یه بار موج مکزیکی بریم و انرژی مثبت بفرستیم!! این یکی از اثرات حضور ماست! یکی!!![]()
برنامه رو اگه شنیده باشید متوجه شدید که ۵۵۰ تا وبلاگ معرفی شد! به همین راحتی نبود که! سعید پورمحمودی اولی رو که گفت سوت جنگ زده شد و من و فرزانه و سارا و حتی آقای عزتی برای معرفی وبلاگ خودمون نبرد کردیم! البته هنوز یادم نیست برنده کی بود آخه از ضربه سر فرزانه هنوز گیجم!
نوبت به آیتم کوچولو و دلی خودم
که می رسه جماعت به شدت تحویل می گیرن و همگی می یان توی استودیو تا یه وقت تنهایی احساس ترس نکنم!
همین مرامشون منو پابند کرده!! خلاصه در حضور دوستان شروع کردم و ......!
یک سبد حرف نگفته هم با دکتر امینی مثل همیشه زیبا بود و البته دیدنش جالبتره تا شنیدنش! آخه همگی با بغض زل می زنن به سقف و بیا و ببین چه فضاییه!![]()
تا آخر برنامه ما - من و فرزانه و سارا - از بس با محیط احساس نزدیکی پیدا کردیم بدون دغدغه می رفتیم و می یومدیم! انگار خونه ی خودمونه! طفلکی هستیم... می دونم! ![]()
هیچ پذیرایی در کار نبود ها! باز نگین بستنی ها رو تنها نخور! اون بستنی ها مربوط می شد به "جوونی به وقت فردا" و حامد جوادزاده ! اینجا از این خبرا نبود! اووکی؟!
راستی اینم بگم : دستنوشته هاتونو برای برنامه بنویسید و البته کامنتهاتونو تا با علاقه در برنامه گنجونده بشه! با علاقه نه با ملاقه!!!!
من قول می دم!
از همین جا از تمام کسانی که ما را در تهیه این برنامه یاری کردند موتوشکریم!!
اداره ی کل مبارزه با ترافیک!!
معصومه ناظری - فرزانه ناظری - زهرا ناظری - .... ناظری!!!!
انوشه میرمجلسی - سیده انوشه میرمجلسی - .... میرمجلسی!!!
خودم! خودشون!
با تشکر ویژه از استودیو ی جوان!! ![]()
-------------------------------------------------------------------
اضافه می کنم : طبق تصمیم گیری به عمل آمده اینجانب هم چنان "خیلی باحال" خواهم ماند تا خلافش ثابت بشه! هیچ اعتراضی را نمی پذیریم!!
سلام!
موضوع این هفته "سکوت" بود و کاملا اتفاقی اتفاقاتی افتاد که به شدت کاربرد سکوت رو زیاد کرد!! ![]()
پس کل برنامه ی این دفعه رو!! سکوت می رم ...
حالا خوب گوش کنید....!![]()
اینجا پارازیت ... صدای جمهوری اسلامی ایران ... رادیو جوان!!
برداشت اول!
من و فرزانه – پت و مت معروف!!
– قرار بود روز یکشنبه سر بزنامه پارازیت باشیم و تا آخر کوانتوم بمونیم! گفتم که قرار بود ! همیشه قرار نیست قرارها جور در بیاد!
راس ساعت 8 صبح پت و مت همدیگرو دیدن و راهی جا وجم ! شدن – به قرینه پت و مت!
– توی راه از اونجایی که سرخوشی کار دائمی ماست هی گفتیم و هی خندیدیم و یه ذره فکر نکردیم اینهمه شادی آخرش چی می شه!
خلاصه به خیال خام خودمون می خواستیم زودتر برسیم تا از نقطه منفی صفر براتون گزارش بگیریم اما ....!
ساعت 8.5 جلوی حراست سازمان به در بسته خوردیم ! نه اینکه در بسته باشه بلکه ما باز به مبحث شیرین آفیش – نمی شه دست از سرش بردارم! – برخوردیم! و همینطور که می دونین این یعنی اینکه "عمرا اگه بذاریم برین تو!! " ما کم نیا.وردیم هی صبر کردیم و هی صبر کردیم .... تا باز صبر کردیم!
شان نزول "پت و مت" خیلی محکم تر از این حرفهاست!![]()
تا ساعت 10 شد و بالاخره راهمون دادن! با حالتی بین خوشحالی و گیجی مفرط راهی پخش شدیم و از اونجایی که فرزانه مدتیه توی کلاسهای آدرس یابی شرکت می کنه در کمال تعجب راه پخش رو پیدا کردیم!
با اینکه خیلی خیلی تکراری شده اما اگه نگم خفگی مزمن!
می گیرم! به ساختمان پخش که رسیدیم و اصطلاح "شما آفیش ندارین"!! رو از دهن مبارک نگهبان ورودی شنیدیم قالب – حتی غالب!!
– تهی کردیم! باید بخونیم"آفیش آفیش! یه مهمون قدیمی!! یه سوژه سوزناک و صمیمی!!!"
11.15 به مرادمون رسیدیم ... خبرنگارهای BBC هم اگه مثل ما سر وقت می رسیدن اسمشون می شد پت و مت!!![]()
سعید پورمحمودی و نرگس فتحی توی استودیو بودنو امین نبی اللهی در نبود صادق داوری فر سردبیر بود...شهره شایان هم که تهیه کننده پارازیت دوست داشتنی است!
ما رفتیم داخل و سلام کردیم در حالی که همه منتظر بودن بگیم خداحافظ!!
البته در فرهنگ لغت پارازیتی خداحافظ همون سلامه ! سلام همون خداحافظ! ![]()
پت و مت وار نشستیم یه گوشه و با حسرت به گزارش یه ربعه ای فکر کردیم که قرار بود یکساعت و نیمه باشه!
تا صندلی پیدا کنیم و من کوله پشتی ام رو جا بدم و فرزانه دم و دستگاه خبرنگاریمون رو بچینه!! برنامه تموم شده!
به خودت بخند!!!![]()
تا آخر کوانتوم موندیم – به نشانه اعتراض! – و دور تا دور محل نشستنمون پر از گل و گیاه و علف شد! الان استودیو پخش رو برای راحتی بیشتر "چمنزار" صدا می کنن!!
این برداشت اول!
برداشت دوم ---- پارازیت!
بعد از خاطره سوزناک رفتن به موقع سر پارازیت نه تنها از رو نرفتیم بلکه باز هم با پافشاری و مدادفشاری آفیش گرفتیم تا حضور سبزمون رو در استودیو پخش جوان جار بزنیم! با تمام تلاشی که برای سر موقع رسیدن از خودمون نشون دادیم اما باز عوامل طبیعی و حوادث یهویی !
باعث شد یک ربع اول برنامه نباشیم! و عوامل هم در نبود ما دچار سقوط کارایی شدن!
وارد شدیم و در کمال مظلومیت یه گوشه ایستادیم تا شاید کسی نگاهمون بکنه و ما بتونیم بگیم "سلام"!! اولین سلام به آقای پورمحمودی تحویل داده شد و دومین هم آقای معین!
و کم کم بقیه هم اومدن تو صف تا سلام کنن!
به قول آقای استاداحمد "امیدوارم به زودی معضل سلام حل بشه!" ![]()
فرزانه از فرط فعالیت گرسنه شد و به سبک "می ریم اردو ... دو ... دو!!" بیسکویت در آورد و با همکاری کلیه عوامل فضای پشت صحنه رو تبدیل به اردوی دبستان همه جوره ی پارازیت کردیم! از همین جا از همه تشکر می کنم مخصوصا خانواده ی محترم رجبی!!
بقیه از دم دچار عوارض ناشی از خوردن بیسکویتی شدن که حتی با تخمین زدن هم نمی شد تاریخ تولید و انقضا ش رو فهمید ... این عوارض تا امروز ادامه دارد...!![]()
به علت بیش فعال بودن من و فرزانه کلیه اثاثیه ساختمان پخش اعم از درب ورودی و میز صدا تا دستگیره های درو صندلی مجهول الکار !
با ما سر ناسازگاری داشتن ولی ما با خونسردی و انجام پاره ای مذاکره باهاشون کنار اومدیم! و اجازه ندادیم بد بودن صندلی و کج بودن زمین در کار گزارش گیری – شبیه آبمیوه گیری! – خللی وارد کنه حتی یه نقطه! ![]()
بعد از پایان پارازیت جمیعا به مدت 35 ثانیه به خلقت خدا مستغرق شدیم که "ای عجب!پت و مت رو با چه انگیزه ای خلق کردی؟!"![]()
با سلام و صلوات و لنگه دمپایی بدرقه شدیم و با لطف دوستان مسافتی رو دویدیم به سبک فرار بزرگ!
خاطرات پت و مت :
دریکی از روزهایی که من وفرزانه روی کاناپه های بسیار دوست داشتنی ورودی سازمان منتظر آفیش شدن – من معذرت می خوام!! – بودیم دو عدد پسر 10 ساله هم به جمع منتظرین پیوستن ! از اونجایی که هیچ رقمه شبیه همکاران رادیویی نبودن ما فکر کردیم – فکر!! – حتما اشتباه اومدن و با زبان شیوای "پسرم می دونی اینجا کجاست؟ اشتباه نیومدی؟! "
پرسیدیم و با ته لبخندهای حاوی تمسخر پاسخ گرفتیم که " نه! اینجا محل کار مادرمونه! شما درست اومدین؟"
القصه دیدار این نوگلان در تمام روزهای شیرین آفیش شدن رخ داد و قشنگی ماجرا وقتی است که زمان آفیش شدنشون رو با ما!
می سنجیدن!! این خودریزبینی رو نمی شه انکار کرد!!
به علت جیغ کشیدن اجباری در این دقایق از ذکر ادامه این سطور معذورم!![]()
خاطره 2
در همین مکان مورد ذکر بالا ! – مثلا تنوع داشت حرفم!!
– دو دختر هم سن و سال خودمون که به گفته ی خودشون از شبکه برون مرزی بودن رو به فرزانه کردن و پرسیدن "شما کارآموزین؟" توصیف قیافه بهم ریخته فرزانه
و عمق ضد حال خوردنش
غیر قابل وصفه! هنوزم از یادآوریش کنترل فک و نیش از دستم در می ره!
متشکرم که به ما شادی اعطا می کنین!!
در پایان این برنامه مفرح شما رو دعوت می کنم تا منتظر بمب های ساعتی ما باشید ...
موجیسم بعدی دوشنبه روی آنتن می روداینجا
اول بگم سلام! دوم بگم که اگه دیر به دیر شدم به خاطر تنبلی یا عوامل محیطی و محاطی نیست ها! شایدم باشه! بیشتر به خاطر این کافی نت های ذغالیه که انگیزه ی هر کاری رو ازت می گیره! به جان خودم!!
چهارشنبه با دست پر می یام!!
کلی حرف و سخن و گزارش و خبرهای سوزنده!![]()