اینو نوشتم تا بگم کاش بیایم از این تجربه ها باهم حرف بزنیم چون همین نکته های کوچولو راز دوست داشتنی بودن"رادیو جوان" رو مشخص می کنه! دوست داشتنی برای آدمهایی که از امثالش گریزانن!
امروز توی آژانس بودم و راننده ی محترم داشت " جوونی به وقت فردا" گوش می داد...منم که عاشق خانم صداقتی و جوونی به هر وقت و بی وقتیم ذوق مرگانه گوش می دادم ! تا اینکه انگاری لبخندهای ژکوندم
رو از توی آینه اش می بینه و اونم ذوق مرگ می شه! و شروع می کنه به حرف زدن از رادیو و اینکه چقدر برنامه های "رادیو جوان" متفاوته و خوبه و چقدر زندگی زیباست و چقدر دنیا قشنگه و ....! منم در حالی که سعی می کنم هم به خانم صداقتی گوش بدم و هم شنونده ی فعال باشم یکی دوسال از عمرم کم می شه!
خلاصه تا آخر مسیر کلی نقد و تعریف و تمجید شنیدم و کلی حس خوب بهم دست داد ! نیست خودمم رادیویی ام!
دیگه حس خویشاوندی بهم دست می ده ...در مورد "جنبه" هم چیزی به گوشم نخورده! عمرآ ...!![]()
القصه!! گفتمان پیرامون وقت مصاحبه بود و از ایشون اصرار -اصرار!!
- از منم به جد انکار!!
اما باز حس نوع دوستی ام گل کرد و موافقتم رو مکتوب از رو خوندم!![]()
قرار برای روز شنبه فیکس شد! اما از اونجایی که توی چلچراغ معنی فیکس شدن تا اندازه ای معادل منهل شدنه تا روز شنبه خبری از هیچ قراری نشد!
و من با وجود مشغله ی زیاد توی خونه بس نشستم تا شاید فرجی بشه ..!
به قول شاعر خیلی مشتی خودمون که "گر صبر کنی ز سکنجبین حلوا سازی!!"
منم صبر کردم تا بالاخره تماس گرفتن و اینبار برای چهارشنبه قرار فیکس شد! اما این "فیکس " با اون "فیکس" فرق می کنه -فوکوله سابق!
- و درست در ساعت 4.15 بعدازظهر روز چهارشنبه من به اتفاق سرپرست منزل - پدر سابق!- راهی فرودگاه بین المللی رشت -بین المللی!
- شدیم و آقای میرمیرانی رو از دور دیدیم که به اتفاق یکی از هزاران چلچراغیه مقیم رشت نزدیک می شن...
این تیکه مخصوص چلچراغی هاست: اگه یادتون باشه آقای میرمیرانی به اسم آقابداخلاقه معروف و شهره و مشهور! بودن و همین پیش زمینه کافی بود تا من همین طور که منتظر ایشون بودیم از سرما!!!-توی هوای 30 درجه!!
- بلرزم..گفتم از سرما ها!.... اما با ورودشون تازه فهمیدم که سنت اسم گذاری توی چلچراغ مثل باقی سنتها کاملا بی ربطه!
و از همین جا مراتب خشم و انزجار خودم رو جیغ می زنم تا دیگه با این اسم گذاری ها منو از سرما !! نلرزونن!
ادامه ماجرا-------
بعد از سلام و احوالپرسی های مرسوم به سمت منزل! روانه شدیم! -بابا نثر!- و بعد از پذیرایی نصفه و نیمه - به علت تاکید آقای میرمیرانی بر اخلاق حرفه ای و سفر کاری..
- مصاحبه شروع شد!
کم کم باورم شد که چقدر اسم گذاری بی ربطی انجام شده ! تکراری بود؟ خب باشه! فقط می خواستم بگم که اسم گذاری بی ربطی بود! همین!![]()
مصاحبه ی آقای میرمیرانی با من رو می تونید به صورت مبسوط توی چلچراغ بخونین اما من می خوام از حواشی بگم!
بعد از اینکه عکسها گرفته شد و تمام سوالهای تاریخ بشریت رو به تنهایی جواب دادم
آقای میرمیرانی در یک اقدام جسورانه تمام نقشه های ما رو با خاک گلدون یکسان کردن و اصرار داشتن که "مرخص" بشن! اینکه چقدر ما برای پذیرایی و گردوندنشون توی رشت برنامه ریزی کرده بودیم بماند! موند!
خلاصه تسلیم شدیم و باور کردیم که با یکی از دوستان رشتیشون قرار دارن .
اما درست یکساعت بعد از شواهد و قرائن مشخص شد که دوست نامرئی شون
رفته و حالا قصد خوردن شام دارن...
ساعت 9 در یک عملیات آکروباتیک
موفق شدیم توی سالن فرودگاه بین المللی -بین المللی!-رشت محاصره شون کنیم و این بزرگترین پیروزی درون مرزی من به حساب می یاد!
تا ساعت 10 هم به محاصره ادامه دادیم و با شنیدن صدای ترمز دستی هواپیما به محاصره پایان دادیم! ![]()
اینها رو گفتم چون داشتم احساس خفگی بنفش کننده ای
می کردم ..چرا؟ آخه وقتی مصاحبه ی چهار نفر دیگه رو خوندم حس کردم نکنه این شبهه ایجاد بشه که ما مهمون نوازی بلد نبودیم! به قول شاعر"شبهه رو باید شست جور دیگر باید دید" ...
از حواشی:
---توی فرودگاه دبیر شیمی دبیرستانم رو دیدم و مشعوف شدم اما مشعوفتر شدم وقتی فهمیدم پسرش "روزبه میرچرخچیان" بوده یکی از چلچراغی های قدیمی و با سابقه!
رشت هم خودش یه پا تهرانه!![]()
---عکس گرفتن ها هم در نوع خودش جالب بود ...در موقعیت های مختلف ..انوشه گوشه میز! - انوشه بالای میز-انوشه پایین میز- انوشه این ور - انوشه اون ور! ![]()
---دسته گلی که برای استقبال از آقای میرمیرانی خریده بودم در نهایت به خودم رسید! به این می گن مهمان نوازی اقتصادی!!!!!!!![]()
---از شنبه- تاریخ چاپ مجله - تا به حال هم به اندازه 600 تا چیزام چیز با این مضامین دریافت کردم: "بابا مصاحبه!بابا عکس!..."
"مشهور شدی دوستهای قدیمیت رو فراموش نکنی ها!"
"چه وضع خندیدنه؟!"
"کاش امضا گرفته بودم ازت!"
...
البته اینهارو گفتم تا یادتون باشه من همونم که برای "پشت پرده" نویسی از "یک سبد ترانه" مجبور بودم زیر میز قایم بشم اما حالا!! بعله!![]()
حاشیه ترین حاشیه!! : به سه نفر از کسانی که به یک مورد سوتی از نوع چلچراغی-در متن گزارش!یا صفحات قبل و بعد!!- اشاره کنند سه عدد یویو رنگی اهدا می شود! حالشو ببرین!
از پذیرفتن هرگونه قربون صدقه و درخواست امضا معذورم! حتی شما دوست عزیز!
-خدایی اش مشهور شدن هم شد کار؟!!!!![]()
بعد از نگارش! : غروب تصمیم گرفتم این پست رو حذف کنم اما دلم نیومد فقط چند تا نکته اضافه می کنم ...اول اینکه از اینکه چلچراغ منو از بین هزاران چلچراغیه رشت انتخاب کرد بینهایت ممنونم ...از اینکه آقای میرمیرانی لطف کردن و به رشت اومدن ممنونم ..از اینکه این مصاحبه فتح باب دوستی های تازه شد خیلی خوشحالم. و از همه بیشتر از اینکه مصاحبه ی من بین اون مصاحبه ها بود اونم با فرم متفاوتش خوشحالم و اینو مدیون آقای میرمیرانی هستم ..این چند خط لازم بود نوشته بشه! و کاملا هم جدی بود پس بیخودی منتظر یه نکته طنز نباشین! ![]()