تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت
نوشتم نوشتی نوشت
می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "
نکات کنکوری
نکته اول- هفته پیش گفتم که این هفته "چلچراغ" بخرین! اونایی که خریدن و فهمیدن چرا به اونایی که نفهمیدن بگن !!!
- از شنبه قرار بود توی برنامه  "کسی صدا می زند" صدای منو بشنوید که دست نوشته هامو می خونم ..نمی دونم شنیدین یا نه چون خودمم هر وقت خواستم بشینم و گوش بدم نشد! به هر حال خواستن توانستن است! هر روز شنبه تا چهارشنبه از 11.45 تا 12.30 ظهر "کسی صدا می زنه"...البته یه هفته در میون ...اطلاع رسانی شفاف رو دارین؟!
- دوستی گفتن در مورد "پشت پرده از گزارش چلچراغ از خودم " بنویسم ..عرض می کنم - فرمودم سابق!- چشم! به زودی! از همین تریبون!
- برای اونهایی که دوست دارن توی جلسات حلقه ترانه و طنز شرکت کنن یه اطلاعیه دارم! البته دعوتی در کار نیست ! چون خودمم بدون دعوتم! چهارشنبه ها از ساعت 5 تا 7 فرهنگسرای دانشجو در پارک شفق! اگه هم در آدرس یابی مشکلی دارین با فرزانه ناظری متخصص آدرس یابی در یک قرن!! مشورت کنین! یه بچه تهرونیه کاربلد!

این از موارد مهم ! باقی اش باشه با "پشت پرده" نویسی های تازه !

"می مانم تا انتها ...

تا انتها با من بمان!"

+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 17:38 توسط انوشه |
گزارش جشن ترانه و طنز!!
اين گزارشي است طنز آلود از جشن ترانه و طنز! پس پيشاپيش از دلخورشدگان احتمالي دلجويي مي كنيم !
روز - 16 خرداد - پارك شفق - فرهنگسراي دانشجو - بيروني!!

من تك وتنها روي نيمكتي در جوار پيرزنهاي مقيم شفق نشسته ام تا فرزانه نتظري بياد اما اين فقط يه بعد قضيه است! بعد اصلي اش محك زدن صبرمه در مقابل ساتوري شدن مغزم با گفت و گوهاي كاملا علمي - تخصصي!!
بالاخره فرزانه اومد و بعد از سلام و احوالپرسي و شكستن رژيم مثل دوتا آدم حرفه اي در مود حرفه ي پرسود وبلاگ نويسي گفتمان كرديم!

روز- ساعت 5 تا 7 - تالار نمايش فرهنگسراي دانشجو - دروني!!!


با ورود به تالار تعدادي - بخون خيل جمعيت!- از بچه هاي كلاس طنز روئت شدن و با وجود بي ربط بودن من و فرزانه به اون جشن با كمال اعتماد به نفس - بخون پرروئي - رفتيم و رديف سوم نشستيم! جشن با هنرنمايي آقاي ختايي و آقاي حسينيان -استادان طنزپرداز- شروع شد . آقاي ختايي كه مدرك تافل زبان تسمه اي رو دارن مي خوندن و آقاي حسينيان -چلنگر جديد!- ترجمه مي كرد!و كليه نيشهاي حاضر در جلسه تا بناگوش باز بود و سه فروند ضعف داشتيم كه يكيش خودم بودم!! در زبان تسمه اي تخمه ژاپني مي شه "اوشين اشكنه!"
بعد شاگردانشون به ترتيب اجراي نقش روي سن مي يومدن و اشعاري با مضامين كاملا غمناك و سياه و جدي!!! مي خوندن آخه طنز بود همه چيز!
آقاي بنفشه خواه با خاطرات و خطراتشون همه رو از نفس انداختن! آقاي مشايخي - مصطفي شون- و آقاي كاوه هم روي سن رفتن و با اشعارشون ادامه مراسم رو پي نمودن!!!
آقاي مقدم چندين و چند بار به بهانه ي جاگذاشتن وسيله هاشون روي سن اومدن و اشعاري با مضامين گوناگون نثار ما كردن! ليست اشيا جامانده! : يك عدد خودكار بيك سبز- يك لنگه جوراب سفيد و راه راه - يك عدد پيراهن دو ايكس لارج!! و ساعت مچي پلاستيكي!!
پسر سهيل محمودي هم با همكاري آقاي ختايي نمايشنامه كووبيسمي اجرا كرد و سعي كرديم بخنديم!
آقاي باني نقطه ي عطف جشن بود مخصوصا با ترجيع بند دلنشينش!

"در دلم فكر ددر بود ...از آنگونه ددر ها! "...راهي كوه و كمر بود ...از آنگونه كمرها!"
لازم به ذكر است كه در برخي موارد نياز مبرمي به دربهاي خروج اضطراري حس مي شد!!! به شدت!
نادر بختيار هم با اشعارشون فضاي جشن رو عوض كردن و ما جميعا زير صندلي ها به دنبال جوراب عباس ساجدي شيرازي مي گشتيم(با تقدير ويژه از ژاقاي پورمحمودي!)
خسن حتام يا "حسن ختام" سابق برنامه هم اشعار دلنشين آقاي استاداحمد بود كه اينقدر مشعوف بودم كه يادم رفت نتي بردارم و الانم حافظه ياري نمي كنه!!

حاشيه ها :
- فرزاد حسني هم مثل نيما رئيسي در خوش قولي شهره شد! چون قرار بود براي اجراي برنامه بياد و نيومد!
-آدمهاي معروفم داشتيم اما اخلاق حرفه اي مي گه "ساكت"!


---- من و فرزانه بعد از پايان جشن راهي خيابون شديم . فرزانه كه در تهران شناسي يه پا شهرستانيه! مثلا راه بلد من بود!! مقصدمون ميدون وليعصر بود! دوتا نقطه ي 1 و 2 رو تجسم كنين با فاصله 300 متري از هم ! من و فرزانه در نقطه ي 1 منتظر اتوبوس بوديم چون فكر مي كرديم -فكر!!-ايستگاه اتوبوسه! اما اتوبوس كه اومد رفت و توي نقطه ي 2 ترمز كرد! من و فرزانه هم تا بخنديم و به سمت نقطه ي 2 يورتمه بريم اتوبوس رفته بود! اما ما خودمونو نباختيم و در نقطه ي 2 منتظر اتوبوسه بعدي شديم چون فكر-فكر!!- مي كرديم ايستگاهه اتوبوس همونجاست! اما باز اتوبوس اومد و رفت توي نقطه 1 موند!! توصيف قيافه هامون غيرقابل چاپه!!
خلاصه بعد از تكرار چند باره ي اين كمدي الهي!! و با عمليات ريزعلي شدن و پريدن جلوي اتوبوس موفق شديم ! اما يه ايستگاه بعد ميدوون وليعصر بود! اينهمه هوشمندي رو كجا جا بديم آخه؟!

گزارش تصويري با فرزانه در وبلاگ "شنيده مي شويد.."

تا گزارش داغ بعدي !

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:22 توسط انوشه |
من برگشتم!!!
یه سلام محکم و گلوله ای-چی هست؟!! خودمم نمی دونم- به همه ی دوست جونهایی که سراغم رو می گرفتن!!

صدای منو از میدون ونک می شنوید!!! آخه کوچ کردم تهران و این مدت غیبتم برای همین بود! یه بارم تا نوشتم و وقت ارسالش که شد اداره ی برق رسم همکار بودن رو به جا نیاورد و در یه حرکت انتحاری برق اون منطقه رو قطع کرد!! حالا اینکه  چه حالی شدم و حرکت بعدی ام چی بود بماند !

راستش می خوام یه کارایی توی این وبلاگ بکنم اما یه کوچولو زمان- دو روز فقط- می خوام تا عملی اش کنم! صبور باشین دیگه!

در مورد پیشنهاداتون هم خیلی دلخور شدم! نپرسین چرا که جیغ بنفش می کشم ها!!!

-------------------------------افشاگري از نوع داغ داغ ! یا خودزنی !

چلچراغي ها یه سلام مخصوص ! كسي هست؟ اگه چلچراغي دو آتيشه داريم دست بلند كنه! اين هفته هم شنبه چلچراغ فراموش نشه!!! آخه شماره ويژه است!!! بيشتر نمي گم چون مزه اش مي ريزه!!!

يه افشاگري كشنده هم دارم اما براي حفظ سلامتي تون نمي گم تا به وقتش !!! فقط توصيه مي كنم از صبح تا شب راديو جوان گوش بدين!!! حلله؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 15:59 توسط انوشه |
اندر فلسفه ي وجودي "هفت ترانه"
مطلب اول- جواب مسابقه ي ۱۶۵۲ !! "خانم لاله اكبري" بود و متاسفانه هيچ بني بشري درست نگفت! البته حتما حواسها جمع نبوده وگرنه ...! من شرمنده! جايزه ويژه هم موند تا مسابقه ي بعدي ..بشينين درسهاتونو بخونين شايد برنده شديد!

مطلب دوم - با اينكه من مظلوم و طفلكي و آخي و اينها! از بدو تاريخ در مورد هفت ترانه مي نوشتم اما باز لطف بيكران دوستان شامل حالم شد و نديده گرفته شدم! به راحتي خوندن همين سطور!!  ما صبرمون زياده ...هستيم خدمتتون! اما دليل سونامي و زلزله هم همين جور بي مهري هاست ...حالا شما انكار كن!

مطلب سوم-سيم سابق- در مورد برنامه هاست و فلسفه ي وجودي يا شايد بي وجودي!!

اين برنامه "هفت ترانه" بي وفا!!

سوال اينه چرا به "هفت ترانه" گوش مي ديد؟

جواب هاي احتمالي - استخراجي از ملت!

۱- عاشق ترانه ايم!

۲- اصولا همه ي برنامه ها رو گوش مي ديم

۳- شيفته ي "ه" دو چشم -دو چشم!!- گفتن سعيد پورمحمودي ايم!! وقتي مي گه:"اينجا ههههههههفت ترانه!"

۴- چون محمد بخشايش ازمون خواسته!

۵- دكترمون براي تقويت شنوايي گوش كردن به "هفت ترانه" رو تجويز كرده!

۶- همين طوري ! قول مي ديم تكرار نشه!

۷- دور هم خوشيم ديگه! رفاقتي..

۸- تو ف.....ي ؟ به تو چه آخه؟!

۹- به شوق شنيدن صداي آقاي معين!

۱۰- راديومون خرابه ..پيچش نمي پيچه!!! -واج آرايي پ و چ!!!

اينم بگم كه اين جوابها كاملا واقعيه! مثلا جواب شماره ي ۵ رو آقاي م.د.ن از قسطنطنيه!!!! گفتن

شماره ي ۲ خانم جيم ! . نون از لندن و الي آخر!!!

اما من چرا گوش مي دم؟!

الف- چون عاشق "هفت ترانه" ام

ب- چون آقا سعيد قبل از اينكه همشهري ام باشه اولين گوينده اي بود كه صداشو شنيدم!-منطق موج مي زنه؟!- و معتاد شدم!

جيم - چون اصولا راديو جوان رو دووووووووووووووووست دارم ! اممممممممممممييييييير!!!

دال!!!- بهتره خالي بمونه!

واو!!! - چون جيغ هاي آقا سعيد و صداي دلنشين آقاي معين فيته  همون ساعتهاست !!!

بقيه دلايل احتمالا غيرقابل چاپ!! مي شه پس اصرار نكنيد!

شما چطور؟

 

+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 17:40 توسط انوشه |
مسابقه ی 1652!!!!
 

این شخص کیست؟

حدس بزنید و یک دستگاه بنز الگانس ! دوتا آبمیوه گیری! و سه چار تا میکروفن که متعلق به فضای دوست داشتنی رادیو جوانه هدیه بگیرین! به جان خودتون!!


 -شخصی بسیار مهربان -مودب - با وقار. گوینده ی برنامه هایی که دوست دارین . اصولا بی تکیه کلام  ولی اگه هم داشته باشه رو نمی کنم!
باسابقه و بسیار حرفه ای ...صدای دلنشین و دوست داشتنی که به دل و روح و جانتون می نشیند اساسی!
از نظر ظاهری هم چون مسائل بودار می شه هیچی نمی گم!
حدس زدید؟ ای بابا!
یه کم فکر کنید! برنامه ای با نجواهای بسیار - جیغ های معدود!
برنامه ای برای روزی که روز خاصی است لابد! من چه می دونم خب!!
با تصویرش هم آشنایید ..اینم راهنمایی توپ!

جوابهای خودتون رو تا تاریخ 1390.10.2 به نشانی همین وبلاگ ارسال کنید! روی پاکت فعل و فاعل و مفعول و قید شود! "بی ربط به مسابقه ی شماره 1652" .

جایزه ویژه این مسابقه یک عدد گوینده و دوعدد سردبیر است!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 19:57 توسط انوشه |
منوی پیشنهادی
 

دوستان تازه وارد می پرسن نوشته هام به کجا ربط داره ..ضمن تشکر از آی کیوی محترمشون عرض می کنم به رادیو جوان! اما چون اصولا رقیق القلبم-اه اه چی شد!- لطف می کنم و براتون می گم اگه می خواین معتاد به رادیو از نوع جوان بشین چه موادی -ببخشید..- برنامه هایی خوبه!


منوی پیشنهادی من و پاییز و خودم!:


موج fm ردیف 88.1 "رادیو جوان"


1- شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8.5 تا 9.5 شب توی یه اتاق تاریک رادیو به دست زل بزنین به آسمون و سعی کنین برای همین یک ساعت هم که شده به جمع انسانهای شریف بپیوندید!!! "قرار شبانه" برنامه ای برای اونهایی که یه قدم روی هوا راه می رن!
2- "پارازیت" مقدم شما موجی های عزیز رو شنبه تا چهارشنبه از 10 تا 11.5 صبح به شدت گرامی می داره! چه جوری؟ آره؟ به همین راحتیه مگه ! باید زندگیتو پاش بذاری تا بفهمی ! زرشک می دونی چیه؟! پس صداشو در نیار!
3- عشقولانه ی سرآشپز: "هفت ترانه" پنج شنبه ها از 9 تا 11.5 شب از خوشی دیوونه ات می کنه تا جایی که هر 3 ثانیه یک بار می گی "علو هفت ترانه بفرمائید؟"
4- غذای مخصوص سرآشپز" یک سبد ترانه" ...اگه آدم باسواد-چیزفهم- متشخص-خوش تیپ -بامرام-با ادب- همه چی تموم!!- دلی و رمانتیک و آره و اینایی هستی پس یادت نره دوشنبه ها از 12 تا 2 شب با یه قهوه خانواده قرارداد ببندی ..این جوری هم خوش تیپ تر می شی هم شاید آره و اینا!!
5- اونهایی که هنوز از عطر قورمه سبزی موهاشون سرمستن! این شماره رو رد کنن! اونهایی که موندین یادتون باشه "ساعت 25" از 1.5 تا 2.5 با زد و خوردها و جیغ های رنگارنگ سیاسی اش در انتظار شماست! غفلت موجب پشیمانی است!
6- "نشونی" هم که چه بخوای و چه نخوای گوش کردنش واجبه! هر چی باشه استاد مهران رو نمی شه تنها گذاشت..پس شنبه تا چهارشنبه 3 تا5 عصر با قرص اعصاب سعی کن تمرکز کنی و بفهمی مهمان تلفنی های برنامه زنده ان یا نه!
7- "هفت شنبه" جمعه ها 9 تا 11.5 صبح خروس خووون!! هشت نفر که یکیشون نخودیه!
8-"سه شنبه خط خطی" با این اسم فخیمه سه شنبه ها 10 تا 11.5 منتظر شماست .."آخرشه" هم جمعه هاست که همه ی عالم از هیتلر و گوته گرفته تا کاندولیزا رایس! و حتی خواجه شیرازی می دونن 6 تا 8 عصره شما چه طور نمی دونین؟!!
9-"یک صبح یک سلام" اگه فراموش بشه "الهی بمیری..." با اولین چه چه خروس محله رادیو رو روشن کنین ...تازه می فهمین چند نفر "سحر خیز بودن و کامروا شدن و رفتن پی کارشون!"

اینم مختصری از برنامه های رادیو جوان و دوستان...برنامه که زیاده اینها یه چشمه بود تا "مارو دست کم نگیرین!"...بعله!
برای آشنایی با عوامل هم به آرشیو یا پیوندها روزانه مراجعه کنید ..! با اجازه!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 21:43 توسط انوشه |
ترحم
این رادیو جوان هم عالمی داره ها!!!!! سهل و ممتنع ! یعنی چی؟! یعنی هم می تونی راحت بری سراغ وبلاگهای بچه های رادیو و هم وقتی رفتی تازه می بینی اوووووووووف کلی آدم مثل تو توی صف موندن تا صداشون به گوش بچه های رادیو برسه! البته من که اینقدر ماهم!!! هر جا برم همه می زنن کنار تا رد شم! جان خودم!

بگذریم ...اومدم بگم در راستای ترحم به شما خواننده ی عزیز می خوام تا ۳ بشمرم و ببینم کی اولین کامنت قصار رو می ذاره ...یعنی اینکه برای بار صدم ! نظر - پیشنهاد - انتقاد - تعریف - تمجدید - توهین (برای جور اومدن قافیه!! وگرنه ....!!!) دارین رو کنین ...

تورو خدا!

تهدید می کنم ها! نه ...باشه خشونت تعطیل ! پس نذارین صدامو ببرم بالا ..! یالا!

کامنتهای شما را خریداریم اما داغ و فلفلی و خوشمزه باشه !لطفا!

چشمت بی بلا!

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 20:32 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!-4-باشگاه دانشمندان جوان
 

تا نیم ساعت دیگه "باشگاه دانشمندان جوان" شروع می شه .امشب به عنوان کارشناس نجوم دعوت شدم! چه ربطی داره؟! خب! خودمم درست نمی دونم اما توی این دنیا هر چیزی امکان داره!توی اتاق فرمان -فرموون سابق- نشستم و به رفت و آمدها نگاه می کنم .شاهین جمشیدی و سعید پورمحمودی رو می شناسم اما بقیه هنوز ناشناس اند!! مثلا کارشناسم فضول که نیستم پس امشب سوالهای گندیده و بودار ممنوع!ا  الانم نیشت رو ببند دندونات گرما زده می شن!
آقا سعید و آقا شاهین -کم کم  خودمونی می شم...صبرکن!- برگه های متن رو نگاه می کنن و هر 2 دقیقه و 30 ثانیه یکبار یک عدد! صدای زنگ موبایل می یاد و آقا سعید با لطافت به گوشی اش نگاه می کنه و 45 ثانیه می خونه و 3 ثانیه لبخند می زنه و 50 ثانیه جواب می ده و باز تا 2 دقیقه و 30 ثانیه بعدی!
هنوز نمی دونم در مورد کدوم بعد نجوم قراره حرف بزنم...اما نگران نباشین اگه دیدم اوضاع خیطه در می رم! درب های اضطراری رو بلتم!!!
اینجا شلوغ پلوغه ...آدما مدام می رن و می یان و تا من بخوام از یکی بگم یه سوژه ناب اومده و باز نمی شه!
مثلا یه آقایی یه بار می یاد یه خودکار می ذاره روی میز و 5 دقیقه بعد برمیگرده و سرخودکار رو می بره! دوباره 4 دقیقه بعد می یاد و یه خودکار دیگه می یاره و خودکار بدون سر قبلی رو می بره! دوباره برمیگرده سرخودکار دوم رو می بره ...نمی دونم چه مسئولیتی داره! اما هر چی هست صبر ایوب می خواد اینهمه تلاش!
یه آقای دیگه هم لطف می کنن چای می دن دستم و هنوز قلپ  اول از گلوی مبارک پایین نرفته از دستم می گیره و چند دقیقه بعد با استکان تازه می یاد سراغم! ولی باز یه قلپ !

از همه جالبتر یه آقاییه که هر چند دقیقه یه بار می گه:"سعید!" و تا آقا سعید می گه "بعله" برمیگرده سمت شاهین و حرف می زنه ..بنده خدا توی اصل مطلب گیر کرده و نمی دونه شاهین کدومه سعید کدومه! -بودن یا نبودن مسئله اینست!!!
به هرحال اینها رو گفتم تا بدونین محیط کاملا -کاملا!- علمیه و هیدروژن و نیتروژن و اکسیژن توی هوا موج می زنه!
وقت آماده شدنه! یه صندلی کوچولو به من می رسه و آقا سعید وآقا شاهین هم می شینن و سعی می کنن آروم بگیرن!
برنامه شروع می شه و من فعلا باید ساکت بمونم تا وقتش بشه اما...گاهی قلقلکم می گیره که یهو داد بزنم یا بلند به شوخی هاشون بخندم! یا مثلاضرب بگیرم روی میز وبخونم" خوش به حالت کبوتر ..." یا حتی رمانتیک تر"یه دل می گه نشم عاشق کس.." ...چی؟ آره!اینم خوبه!"چه خوشگل شدی امشب!!"
بعد ازموسیقی بی کلام! نوبت منه! اههم!
شاهین معرفی می کنه و آقا سعید در مورد یه دانشمندی که اسمش خیلی باحاله می پرسه .."من می تونم!"-اینها تلقین مثبت بود!ها!
چون من کارشناسم پس من تصمیم می گیرم چی بگم!دانشمند با اسم باحال کیلویی چنده!

"در مورد زمین و ماه میخوام بگم از بعد عاطفی!-نجوم چندبعدیه!- زمین و ماه خیلی رمانتیکن و مدام دور هم می چرخن یا مثلا زحل با اون همه زیبایی تنهاست پس معلومه توی کهکشان هم چشم بصیرت کم پیدا می شه! یا مشتری که سالهاست در مغازه اش تخته شده اما توهم زده !البته قرصی که مصرف کرده یکی از انواع قرص اکسه پس خیلی نگران کننده نیست!!!
در مورد شازده کوچولو هم بگم و اینکه قرار شده یه سفر برم و گل سرخش رو ببینم البته بعد از اینکه شمارادیو جوانی ها دست از سرم برداشتین!!!
جا داره از قبض برق زهره بگم و اینکه این کنتور های سه زمانه به نفعه اشه و  مصرفش رو اصلاح کرده و می خواد فقط از 12 تا 6 صبح بتابه...!"
آقا سعید و شاهین دست زیر چونه زل زدن به من! احتمالا خیلی علمی گفتم ! یه بشکن می زنم تا به خودشون بیان!!!
نوبت موسیقی و تلفن و شوخی های دونفره است! -شاهین و سعید!!-باز من باید ساکت باشم!
ساعت 11 شده و انگار نوبت منه شاهین در مورد شهابهای دنباله دار می پرسه ..
"از بعد تازه ای بهش می پردازم! بعد سینمایی ! بعله! شهاب حسینی ..به هر حال یه نوع شهابه دیگه!"
راستی اون آقا که خودکار می یاورد و سرش رو می برد حالا یه پله پیشرفت کرده یه پوشه می یاره و دوتا می بره! احتمالا اون مرحله رو برده معلوم نیست کی game aver می شه!!
برنامه تموم شده و آقا سعید موفق شده رکورد 2دقیقه و 30 ثانیه رو به 1 دقیقه و 50 ثانیه برسونه!
چی؟ آره همه ی درها دستگیره دارن...تا کی می خواین سوالهاتون رو بو نکرده بپرسین؟؟
از نگاههای عوامل می فهمم که به همین زودی مشهور شدم ...باشه امضام رو اسکن می کنم و براتون می فرستم اگه حجم کارهام بذاره!! اووووف!!
خب ..کار من تموم شد کسی اینجا کاری نداره؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 19:6 توسط انوشه |
مصاحبه با یکی از عوامل رادیو از نوع جوان!

روز-داخلی- پشت میز-یه ساعتی!


-سلام
-سلام!!!
-امروز می خوام باهاتون مصاحبه ای داشته باشم در مورد برنامه هاتون
-وااااای ! ممنون نمی دونین چقدر هیجان زده شدم آخه باورم نمی شه شما بخواین با من مصاحبه کنید!
- خب حالا خودتونو جمع کنین ! هیجانت رو هم کنترل کن!
-چشم!
-خودتونو معرفی می کنید؟
-من یکی از عوامل رادیو هستم.
-بعله! چند سالتونه؟
-شناسنامه ام گم شده!
-هیچ وقت دوست نداشتین سن ات رو تخمین بزنی؟
- نه!
- طفلک! بگذریم!
-می گذریم...
-از کی عوامل رادیو شدی؟
-از وقتی یادمه!
-کارت رو دوست داری؟
-آره خیلی...فقط بچه ها گفتن اگه اینو پرسیدی بگم که حقوق هامون کمه!
-بچه ها ؟
-آره اونجا رو نگاه کن دارن برات دست تکون می دن!
- اینها که همه اینجان پس چی رو آنتن رفته؟
-هیچی دیگه! اینقدر از دیدنت ذوق زده شدیم که آنتن معنی نداره!
-ااهههم!!!
-دیگه سوال نمی پرسین ازم؟
-می پرسم! کدوم برنامه رو بیشتر دوست داری؟
-اونهایی که خودم توشم!
-چرا؟
-آخه می دونم چه خبره ولی اونهایی که نیستم ازش خبر ندارم و دوست ندارم...آخه رادیو ندارم!
-منطقی بود!!!.
-قربون شما! بچه ها بهم می گن "منطق!"
-خاطره ای از رادیو داری برامون بگی؟
-راستش کار ما همه اش خاطره است!!!!!
-این جمله رو حفظ کرده بودی؟
-آره از کجا فهمیدی؟
-خاطره ات رو بگو!
-یه بار با بچه ها توی محوطه ی سازمان فوتبال زدیم آی چسبید! آی چسبید!
-گل کوچیک؟
-نه ! گل گنده!
-آها!!
-یه بارم روی نرده ها نشستیم تا هر کس رد شد بهش امضا بدیم اما اون روز هیچ کس رد نشد!
-خوش شانس بودن!
- آره بچه ها می گن!
-خب مصاحبه ی من تموم شد.
-ممنون که اومدین ...بچه ها حسابی خوشحال شدن!
-باشه!
...
روز- بیرونی- درب خروجی-یه ساعت بعد از یه ساعتی!


صدای همهمه و تشویق از پشت سرم می یاد!
"پاییز دوستت داریم!"
برمی گردم ...دنبالم اومدن و هنوز هیجان زده ان!
آنجا تهران است ...رادیو جوان!

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:41 توسط انوشه |
آره! مطلب قبلی کاملا رمانتیک بود و هیچ ربطی هم به رادیو از نوع جوان یا سالمند نداشت! چون....من هم یه وقتهایی دلم می خواد فازم رو عوض کنم! پس لطفا غرغر ممنوع!

در ضمن دوستانی که پرسیدن وبلاگ آقای پورمحمودی چیه؟! یه نگاه کوچولو به لینکهای دوستان بندازن تا منو بیشتر دعا کنن!

منتظر پیشنهادهای آتشین و فلفلی و داغ شما هستم به شدت!!! فقط تا تاریخ انقضاش نرسیده اون دستان مبارک رو زحمت داده بنویسید وگرنه بعدا هیچ پیشنهادی پذیرفته نمی شود...حتی شما دوست عزیز!

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:33 توسط انوشه |
...
چشمام رو می بندم به روی وضوح این زندگی...محو تماشای سایه هام  ...تمام وجودم لبریز فریاد شده ...دلم فقط پرواز می خواد و اینجا بند زمینم ...دلم یه آسمون بی نشونه می خواد تا با دستای خودم نشونه هاشو بچینم ..تک به تک ...دونه به دونه.

نپرس از سادگی ها و کودکی هام که من سرریز خنده های کودکانه ام و دلتنگ همون واژه ها...نگو از دنیای من تا رویای سفیدم چقدر راهه ...بگو از ثانیه ها ...از نت به نت این موسیقی بی تکرار که سالهاست رو ذره های خاطراتم می زنه ..بی تکرار بی پایان.

به جادوی عشق سالهاست ایمان دارم و هر بار وزنه های سنجیدنت رو سنگین تر می کنی ...نمی گم تمومش کن و نمی گم این لحظه ها تکراری شده چون ردپای تو توی همون لحظه ها تازه است ...هر بار زیباتر و هر بار عمیق تر.

فقط بذار این فریاد ها و خنده های بی بهانه ام رو تا نقطه ی پایانش حک کنم اونوقت تا هر وقت که تو بخوای من همون بنده ی بی ادعای دنیات می شم ...همون ساده ی عاشق بی ریا...

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:18 توسط انوشه |
نظر سنجی
نظر سنجی ته این وبلاگ یادتون رفته؟ تهدید می کنم ها!!! یالا! یه کلیک کوچولو کافیه! باور کن! تکنولوژی جدید به کار رفته توش! امتحان کن!

بعدشم برین تو لینک دوستان! خوش می گذره ها!

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 20:30 توسط انوشه |
تریبون محسوس!
من همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم به شدت از پیشنهادهای طلائی تون استقبال می شود! به شدت!! گفتم پیشنهاد؟ نه! تقاضا بهتره! شما بخواین اجراش با من!
هر چی دلتون می خواد درباره رادیو -جوان البته!- بدونین از من بخواهید!
دوستان از اون پشت اعلام کردن که نکنه به فلاکت افتادی؟! می فرمایم "خیر!!! فقط احترام به حقوق مصرف کننده قلمبه شده توی دلم! همین!"
به هر حال از من فرمودن و از شما عرض کردن!!! بعله!
پیشاپیش خبر خوش مصاحبه با مقداری از عوامل رادیویی را جار می زنم تا ...تبلیغ شود! شد؟
-پذیرای کامنتهای شما هستیم ...با لهجه ..بی لهجه...ایرانی...فرنگی...یه طبقه!...دو طبقه...دوبلکس!..لطفا نوبت را رعایت فرمائید!
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 20:21 توسط انوشه |
توضیح!
یه توضیح واجب و لازم و ضروری و حتمی!!!-چی شد؟!!

چون بنده شدیدآ عشق رادیو هستم و چون شنونده ی حرفه ای رادیو هم هستم !-دلت بسوزه!- و باز چون -مرض چون! گرفتم!-هوای همشهری هامو دارم ...پس عکسی که اینور -بابا اینورو می گم!- می بینید مربوط به سعید پورمحمودی است! یا می باشد!

گفتم تا روشن شین!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 10:1 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده- 4-جشن تولد پارازیت!!
"تولد تولد تولدت مبارک!" صدای منو از استودیوی پخش شبکه جوان می شنوید !خوانندگان عزیز!
امروز جشن تولد پارازیته! پارازیت چیه؟ ای خدا! بابا پارازیت دیگه!اگه نمی دونی زود و در اسرع وقت به سمت یه رادیو حمله ور شو و بشین و گوش کن ...البته ساعت 10 تا 11.5 باشه و شبکه هم شبکه ی رادیویی جوان! حلله؟؟؟
خب می گفتم! با اینکه دوستان مقیم مرکز راهشون دوقدمه تا جام جم اما ...اما من! زودتر رسیدم! خب دیگه! درایت و برنامه ریزی یکی از مشخصه های منه!
وقتی رسیدم یک اوضاعی بود که باورتون نمی شه! سردبیر -صدابردار-تهیه کننده و بقیه عوامل ! با جدیت باور نکردنی یه گوشه ایستاده بودن و تشویق می کردن ! چی رو نه!! بپرسین چه کسی رو!؟؟
از اون طرف(کدوم طرف؟) سعید پورمحمودی و رضا آفتابی داشتن دنبال یه بنده خدایی می کردن و اون بنده خدا هم کسی نبود جز "نیما رئیسی" !! که با تمام توان داشت می دوید !با تمام توان!
حالا فهمیدین اون آدمها-عوامل!- چرا تشویق می کردن؟ نه؟؟؟؟! بابا iq!
موضوع مثل تمام داستانهای جنایی ! سر پول بود! بعله! پول کثیف...! "نه...این قرارمون نبود.."!
سکه هایی که نیما رئیسی برنده شده بود توی جیبش بودن و مدام صدا می دادن!"جیلینگ جیلینگ!" سعید پورمحمودی و رضا آفتابی هم در حالی که روی مردمک چشماشون عکس سکه طلا افتاده بود دنبالش می کردن!
صحنه ی تلخی بود مخصوصا که پای همشهری عزیزم در میون بود-نیما رو گفتم ها! با بقیه ی رشتی های مقیم جام جم اشتباه نگیرین!- منم شروع کردم به دویدن و به نیما رئیسی که رسیدم طفلک از شوق دیدن یک انسان به تمام معنا! اشکش سرازیر شده بود! "سکه هارو بده من...پیش من در امانن!"...-با صدای کلفت و خش دار بخونین .مزیک متن رو بعدا اضافه می کنم- بعله! معلومه که داد به من! و به همین راحتی از وقوع یک قتل از نوع رشتی جلوگیری کردم!
فضا که اروم شد و عوامل برگشتن سر کارهاشون ماهم نشستیم و سعید و رضا -پورمحمودی و آفتابی- با خشم به من نگاه می کردن! اما با ورود بنفشه رافعی فضا تلطیف شد و به خیر گذشت!
برنامه که شروع شد من باز فروتنی ام گل کرد و حاضر نشدم با بروبچ -همشهری ها- برم تو و پیش صدابردار موندم و براشون شکلکهای امید بخش ! پرتاب کردم!
برنامه رو که شنیدین پس دوباره تعریف نمی کنم! اما از حاشیه هاش بگم که روشن شین!
کلی خبرنگار و عکاس اومده بودن توی استودیو ..معلومه برای جشن تولد و اون کیک خوشمزه بود ولی با دیدن من همه ی سوژه ها عوض شد و من شدم سوژه بی نظیرگزارش و عکس و فیلم!
لازم به تذکر هست که بگم باز فروتنی و از اونها اصرار و از من انکار؟ خب ..پس نمی گم!فقط گفتم از همشهری هام عکس بگیرین انگار از من گرفتین..چه فرقی می کنه ؟! من و اونها نداره که!
وقتی "بوشو بوشو ! تورو نخوام ...سیاهی تورونخوام!"(ترجمه به صورت زیر نویس ارائه می شود!) رو می خوندن فضای کاملا محلی حاکم شد و حرکات موزون و دستمال و ...آآآآآآآ....بیا!!....حالا... حالا فرشید ...حالا نیما ...حالا سعید ...وای حالا رضا!!!-اینجا رشت است ..شبکه رادیویی جوان!
با اومدن فرشید فضا کاملا متناسب شده بود ! 4 تفنگدار !-نسخه ی جدید و 2007 سه تفنگدار سابق!- و وقتی با "اکو"دادنهاشون ملت رو می خندوندن منم یه جایی بین زمین و زیر زمین بودم و داشتم تلاش می کردم همین طور که می خندم نفس بکشم و چهره ی فتوژنیکم بهم نریزه! تلاش سختی بود...البته!
بعد از برنامه هم به مدت 10 دقیقه و 35 ثانیه و 5 صدم ثانیه-بابا دقیق!- همگی آدمهای حاضر زدن زیر خنده ...آی خندیدیم ..آی خندیدیم! و بعدش سه نفر اورژانس لازم و 5 نفر تنفس مصنوعی واجب شدن! 
نیما و فرشید عکسهای رمانتیک گرفتن و سعید هم عکسهای کووبیییییسم!مراسم فلاش زدنهاو لبخند زدنها که تموم شد و فضا خلوت شد به بقایای کیک تولد ناخنک زدیم !

بچه ها که رفتن سر خونه و زندگی شون منم برگشتم و سکه ها تو جیب من موندن و منم از بس امانتدارم امروز می خوام برم و به پول تبدیلش کنم اما گفتم اینجا بنویسم تا اگه نیما رئیسی یادش افتاد سکه هاش پیش منه یه دستی ...سوتی...جیغی  تا بهش بدم ..! البته شاید ها!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 9:53 توسط انوشه |
جیغ!
دیشب آقا سعید پورمحمودی حسابی گل کاشت! چرا؟ چون اسم منو خوند و نامه و شعرم رو!!!!!!!!! بعله!!!

از خوشحالی نصفه شبی دلم می خواست جیغ بزنم و هوار بکشم!! اما "مراعات"!!!! کردم و اجالتا خفه خون گرفتم تا الان!!!!

پس....جییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!!

البته بگم که همسایه هم بودیم انگاری و تازه دیشب فهمیدم!!! پس از این به بعد می تونین منو بیشتر تحویل بگیرین! قول می دم بگم آقا سعید چه شکلیه!! اینم از سرخوشی زیاده ها ! قدرشو بدونین!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 9:45 توسط انوشه |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا