تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

همه چیز در سه دقیقه!

گزارشی کاملا جنجالی از ورود کاملا قانونی به رادیو! یا آموزش گام به گام ورود به رادیو در سه دقیقه!


یه ضرب المثل اسپانیایی - رشتی - چینی هست که می گه "عاقبت جوینده یابنده بود!" ..
البته ورود به خودی خود چیز عجیبی نیست یا اگه هم باشه به ماجرای من ربطی نداره! اما از اون جایی که می دونستم شما به شدت مشتاق دونستن بیشتر از همه چیز هستین برخود لازم دونستم که بنویسم! پس به شدت حواسها جمع چون فقط یه بار می گم!
اونهایی که واردترن می دونن که "آفیش" شدن یه اصطلاح مخصوصه برای ضدحال زدن! و حتی بعضی ها معتقد هستن ورژن 2007 "ضدحال" همینه! و اگه "آفیش" نشی هیچ قسمتی از سازمان -صدا وسیما - قابل دسترسی نیست حتی wc ! پس متوجه عمق ماجرا شدین؟!
حالا اینکه چطور آفیش می شن هم خودش از اون فوتهای کوزه گری که عمرا بگم! فقط اینو بدونین که هرکسی که "آفیش" می شه یعنی "خیلی کارش درسته!" یعنی" از داخل هواشو دارن"! بعله!
از این مرحله جانگداز که بگذریم می رسیم به چند راهی! چون همون اول چند تا مسیر هست که می تونی امتحانش کنی! البته دزدکی!
یه راه به سمت ساختمان شهدای رادیو می ره که به اندازه کل دیوار چین پله داره!!! و اینجاست که دست ورزشکارا رو می شه! و اگه به اون بالا  که رسیدی  یکی ازت ساعت پرسید و  چهار ساعت و 25 دقیقه و 16 ثانیه نفس زدی تا ساعت رو اعلام کنی نشون می ده که اساسی ورزشکاری!!!!
خلاصه ...راههای دیگه هم هست -بدون پله- اما از عواقب امتحان دزدکیشون اطلاعی در دست نیست!!!
بعد از پله ها به درب های کاملا اتوماتیک می رسی که اگه آدمیزاد جلوشون باشه باز می شن! - بابا تکنولوژی!- و اگه در تشخیص هویتت گیر کنه ممکنه وسط باز شدن بسته بشه و تو اون وسط گیر کنی! نهایتا یه دست و یه بینی و چندتا انگشت پا از دست می دی ! پس زیاد جای نگرانی نیست!
وارد سالن بزرگی می شی که باز چندین راه داره! و هنوز نمی دونم چند ماه طول می کشه تا همه رو امتحان کنم!
برای اینکه زیاد جلب توجه نکنی از هر سمتی که عشقت کشید برو و مطمئن باش که بالاخره بعد از ساعتها چرخیدن دور خودت به نقطه ی اول می رسی و کلی هم در جهت شادکردن کارمندان محترم قدم برداشتی و نتیجه اش برنامه های شادتر و شادتره!
اگه کسی ازت پرسید اینجا دنبال چی می گردی خودتو نباز! با حالت کاملا جدی از مسایلی بگو که به هم ربط نداره مثلا بگو برای امر کاری -امر غیرکاری! -امرونهی! - امر خیر؟!اومدم یا هرچیزی که به ذهنت رسید! فوقش پرتت می کنن بیرون! والا!
فقط یادت باشه که مثل خنگها زل نزنی به سقف سالن و با حیرت به زیبایی و پیچیدگی معماری اش نگاه نکنی چون ممکنه همون موقع یه نفر با دیدنت به سرش بزنه و بخواد ازت فیلم مستند بسازه با موضوع "محدودیت مغز بشر و چالش گریزی از ابهامات در راستای نبود مخچه!"

- گزارشهای درخواستی را به همین صندوق بریزید!!

-- به گوشه ی این ور هم دقت کنین! این ور بابا!

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 20:36 توسط انوشه |

طوفان در راه است!!

اين بحث شيرين "تبليغات" هم عجب بحثيه! يه پست چند خطي اينهمه عكس العمل داشت!! ممنون از همه ي شما! اينو از طرف خودم و فرزانه ناظري گفتم ...

اما اينكه از كي شروع مي كنيم يه كم پيچيده است!! اما خيلي طول نمي كشه! شايد يه ساعت ديگه!

در مورد "همكاري" هم فعلا دونفر هم زياده و شايد به زودي در جهت تعديل نيرو هر دومون حذف شديم!!! پس يه كم دندون روي جيگر!! بذارين تا خبرهاي بعدي برسه!

يادتون باشه هر جا گفتيم كمك همه بياين كمك! مي دونين شايد اينكارمون بيشتر از اين جهت جالب بشه كه كم كم  ما -كل بچه هاي وبلگ نويس راديويي - طوفاني بپا كنيم! طوفان ها!! پس منتظر باشين!

بازم تكرار مي كنم مسئوليت هيچ بلاي طبيعي رو نمي پذيريم ...حتي شما !

+ نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 13:48 توسط انوشه |

مژده ...مژده!

مژده ...مژده!

همه ی عالم و آدم وقتی می خوان کاری بکنن قبلش حتما یه "تبلیغی" می کنن که آی ملت ببینین چی داریم؟! خب این دلیل در کمال وضوح خیلی هم مبهمه! چرا؟ آخه ممکنه بگی "تو چی رو می خوای تبلیغ کنی؟!" .... اونوقت منم کلی باد در گلو!! - اه اه!!- می اندازم و با افتخار می گم :

به زودی من -انوشه میرمجلسی- به اتفاق دوست جونم -همکار جدید - فرزانه ناظری عزیز قصد ترکوندن کل اینترنت رو داریم...از همین حالا مسئولیت تمام "سونامی" ها و "زلزله"ها و "پس زلزله" ها و ..."طلاق" های مستدل و با دلایل کاملا منطقی..."ازدواج های عشقولانه" ..."کشته شدن" هر گونه جاندار در آبشار نیاگارا!!!  رو به عهده می گیریم!!!! اما مسئولیت ترکیدن شما از شدت خنده یا دق مرگ شدن پس از رویت مطالب با شماست! "عقل سالم در بدن سالم!"

فلذا!!! اینک در این برهه زمانی با افتخار و صلابت خاصی که اصولا سر زدنش از ما ! عجیبه اعلام می کنیم منتظر شبیخون ما باشین!!

+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 0:43 توسط انوشه |

تجربه های دوست داشتنی!

نمی دونی چقدر می چسبه وقتی داری رادیو گوش می دی و مثل ... ها می خندی به ماشین بغلی ات نگاه کنی و ببینی که نیش راننده اش تا آخرین حدش بازه! اونم درست با همون موج رادیویی و همون برنامه ای که تو گوش می دی! اونوقت به این .. . بودن افتخار می کنی!

اینو نوشتم تا بگم کاش بیایم از این تجربه ها باهم حرف بزنیم چون همین نکته های کوچولو راز دوست داشتنی بودن"رادیو جوان" رو مشخص می کنه! دوست داشتنی  برای آدمهایی که از امثالش گریزانن!

امروز توی آژانس بودم و راننده ی محترم داشت " جوونی به وقت فردا" گوش می داد... شروع می کنه به حرف زدن از رادیو و اینکه چقدر برنامه های "رادیو جوان" متفاوته و  خوبه و چقدر زندگی زیباست و چقدر دنیا قشنگه و ....! منم در حالی که سعی می کنم هم به خانم صداقتی گوش بدم و هم شنونده ی فعال باشم یکی دوسال از عمرم کم می شه! خلاصه تا آخر مسیر کلی نقد و تعریف و تمجید شنیدم و کلی حس خوب بهم دست داد ! نیست خودمم رادیویی ام! دیگه حس خویشاوندی بهم دست می ده ...در مورد "جنبه" هم چیزی به گوشم نخورده! عمرآ ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 20:55 توسط انوشه |

نکات کنکوری

نکته اول- هفته پیش گفتم که این هفته "چلچراغ" بخرین! اونایی که خریدن و فهمیدن چرا به اونایی که نفهمیدن بگن !!!
- از شنبه قرار بود توی برنامه  "کسی صدا می زند" دست نوشته هامو بخونم .. هر روز شنبه تا چهارشنبه از 11.45 تا 12.30 ظهر "کسی صدا می زنه"...البته یه هفته در میون ...اطلاع رسانی شفاف رو دارین؟!
- دوستی گفتن در مورد "پشت پرده از گزارش چلچراغ از خودم " بنویسم ..عرض می کنم - فرمودم سابق!- چشم! به زودی! از همین تریبون!
- برای اونهایی که دوست دارن توی جلسات حلقه ترانه و طنز شرکت کنن یه اطلاعیه دارم! البته دعوتی در کار نیست ! چون خودمم بدون دعوتم! چهارشنبه ها از ساعت 5 تا 7 فرهنگسرای دانشجو در پارک شفق! اگه هم در آدرس یابی مشکلی دارین با فرزانه ناظری متخصص آدرس یابی در یک قرن!! مشورت کنین! یه بچه تهرونیه کاربلد!

این از موارد مهم ! باقی اش باشه با "پشت پرده" نویسی های تازه !

"می مانم تا انتها ...

تا انتها با من بمان!"

+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 17:38 توسط انوشه |

گزارش جشن ترانه و طنز!!

اين گزارشي است طنز آلود از جشن ترانه و طنز! پس پيشاپيش از دلخورشدگان احتمالي دلجويي مي كنيم !
روز - 16 خرداد - پارك شفق - فرهنگسراي دانشجو - بيروني!!

من تك وتنها روي نيمكتي در جوار پيرزنهاي مقيم شفق نشسته ام تا فرزانه نتظري بياد اما اين فقط يه بعد قضيه است! بعد اصلي اش محك زدن صبرمه در مقابل ساتوري شدن مغزم با گفت و گوهاي كاملا علمي - تخصصي!!
بالاخره فرزانه اومد و بعد از سلام و احوالپرسي و شكستن رژيم مثل دوتا آدم حرفه اي در مود حرفه ي پرسود وبلاگ نويسي گفتمان كرديم!

روز- ساعت 5 تا 7 - تالار نمايش فرهنگسراي دانشجو - دروني!!!


با ورود به تالار تعدادي - بخون خيل جمعيت!- از بچه هاي كلاس طنز روئت شدن و با وجود بي ربط بودن من و فرزانه به اون جشن با كمال اعتماد به نفس - بخون پرروئي - رفتيم و رديف سوم نشستيم! جشن با هنرنمايي آقاي ختايي و آقاي حسينيان -استادان طنزپرداز- شروع شد . آقاي ختايي كه مدرك تافل زبان تسمه اي رو دارن مي خوندن و آقاي حسينيان -چلنگر جديد!- ترجمه مي كرد!و كليه نيشهاي حاضر در جلسه تا بناگوش باز بود و سه فروند ضعف داشتيم كه يكيش خودم بودم!! در زبان تسمه اي تخمه ژاپني مي شه "اوشين اشكنه!"
بعد شاگردانشون به ترتيب اجراي نقش روي سن مي يومدن و اشعاري با مضامين كاملا غمناك و سياه و جدي!!! مي خوندن آخه طنز بود همه چيز!
آقاي بنفشه خواه با خاطرات و خطراتشون همه رو از نفس انداختن! آقاي مشايخي - مصطفي شون- و آقاي كاوه هم روي سن رفتن و با اشعارشون ادامه مراسم رو پي نمودن!!!
آقاي مقدم چندين و چند بار به بهانه ي جاگذاشتن وسيله هاشون روي سن اومدن و اشعاري با مضامين گوناگون نثار ما كردن! ليست اشيا جامانده! : يك عدد خودكار بيك سبز- يك لنگه جوراب سفيد و راه راه - يك عدد پيراهن دو ايكس لارج!! و ساعت مچي پلاستيكي!!
پسر سهيل محمودي هم با همكاري آقاي ختايي نمايشنامه كووبيسمي اجرا كرد و سعي كرديم بخنديم!
آقاي باني نقطه ي عطف جشن بود مخصوصا با ترجيع بند دلنشينش!

"در دلم فكر ددر بود ...از آنگونه ددر ها! "...راهي كوه و كمر بود ...از آنگونه كمرها!"
لازم به ذكر است كه در برخي موارد نياز مبرمي به دربهاي خروج اضطراري حس مي شد!!! به شدت!
نادر بختيار هم با اشعارشون فضاي جشن رو عوض كردن و ما جميعا زير صندلي ها به دنبال جوراب عباس ساجدي شيرازي مي گشتيم(با تقدير ويژه از ژاقاي پورمحمودي!)
خسن حتام يا "حسن ختام" سابق برنامه هم اشعار دلنشين آقاي استاداحمد بود كه اينقدر مشعوف بودم كه يادم رفت نتي بردارم و الانم حافظه ياري نمي كنه!!

حاشيه ها :
- فرزاد حسني هم مثل نيما رئيسي در خوش قولي شهره شد! چون قرار بود براي اجراي برنامه بياد و نيومد!
-آدمهاي معروفم داشتيم اما اخلاق حرفه اي مي گه "ساكت"!


---- من و فرزانه بعد از پايان جشن راهي خيابون شديم . فرزانه كه در تهران شناسي يه پا شهرستانيه! مثلا راه بلد من بود!! مقصدمون ميدون وليعصر بود! دوتا نقطه ي 1 و 2 رو تجسم كنين با فاصله 300 متري از هم ! من و فرزانه در نقطه ي 1 منتظر اتوبوس بوديم چون فكر مي كرديم -فكر!!-ايستگاه اتوبوسه! اما اتوبوس كه اومد رفت و توي نقطه ي 2 ترمز كرد! من و فرزانه هم تا بخنديم و به سمت نقطه ي 2 يورتمه بريم اتوبوس رفته بود! اما ما خودمونو نباختيم و در نقطه ي 2 منتظر اتوبوسه بعدي شديم چون فكر-فكر!!- مي كرديم ايستگاهه اتوبوس همونجاست! اما باز اتوبوس اومد و رفت توي نقطه 1 موند!! توصيف قيافه هامون غيرقابل چاپه!!
خلاصه بعد از تكرار چند باره ي اين كمدي الهي!! و با عمليات ريزعلي شدن و پريدن جلوي اتوبوس موفق شديم ! اما يه ايستگاه بعد ميدوون وليعصر بود! اينهمه هوشمندي رو كجا جا بديم آخه؟!

گزارش تصويري با فرزانه در وبلاگ "شنيده مي شويد.."

تا گزارش داغ بعدي !

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:22 توسط انوشه |

من برگشتم!!!

یه سلام محکم و گلوله ای-چی هست؟!! خودمم نمی دونم- به همه ی دوست جونهایی که سراغم رو می گرفتن!!

صدای منو از میدون ونک می شنوید!!! آخه کوچ کردم تهران و این مدت غیبتم برای همین بود! یه بارم تا نوشتم و وقت ارسالش که شد اداره ی برق رسم همکار بودن رو به جا نیاورد و در یه حرکت انتحاری برق اون منطقه رو قطع کرد!! حالا اینکه  چه حالی شدم و حرکت بعدی ام چی بود بماند !

راستش می خوام یه کارایی توی این وبلاگ بکنم اما یه کوچولو زمان- دو روز فقط- می خوام تا عملی اش کنم! صبور باشین دیگه!

در مورد پیشنهاداتون هم خیلی دلخور شدم! نپرسین چرا که جیغ بنفش می کشم ها!!!

-------------------------------افشاگري از نوع داغ داغ ! یا خودزنی !

چلچراغي ها یه سلام مخصوص ! كسي هست؟ اگه چلچراغي دو آتيشه داريم دست بلند كنه! اين هفته هم شنبه چلچراغ فراموش نشه!!! آخه شماره ويژه است!!! بيشتر نمي گم چون مزه اش مي ريزه!!!

يه افشاگري كشنده هم دارم اما براي حفظ سلامتي تون نمي گم تا به وقتش !!! فقط توصيه مي كنم از صبح تا شب راديو جوان گوش بدين!!! حلله؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 15:59 توسط انوشه |

منوی پیشنهادی

 

دوستان تازه وارد می پرسن نوشته هام به کجا ربط داره ..ضمن تشکر از آی کیوی محترمشون عرض می کنم به رادیو جوان! اما چون اصولا رقیق القلبم-اه اه چی شد!- لطف می کنم و براتون می گم اگه می خواین معتاد به رادیو از نوع جوان بشین چه موادی -ببخشید..- برنامه هایی خوبه!


منوی پیشنهادی من و پاییز و خودم!:


موج fm ردیف 88.1 "رادیو جوان"


1- شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8.5 تا 9.5 شب توی یه اتاق تاریک رادیو به دست زل بزنین به آسمون و سعی کنین برای همین یک ساعت هم که شده به جمع انسانهای شریف بپیوندید!!! "قرار شبانه" برنامه ای برای اونهایی که یه قدم روی هوا راه می رن!
2- "پارازیت" مقدم شما موجی های عزیز رو شنبه تا چهارشنبه از 10 تا 11.5 صبح به شدت گرامی می داره! چه جوری؟ آره؟ به همین راحتیه مگه ! باید زندگیتو پاش بذاری تا بفهمی ! زرشک می دونی چیه؟! پس صداشو در نیار!
3- عشقولانه ی سرآشپز: "هفت ترانه" پنج شنبه ها از 9 تا 11.5 شب از خوشی دیوونه ات می کنه تا جایی که هر 3 ثانیه یک بار می گی "علو هفت ترانه بفرمائید؟"
4- غذای مخصوص سرآشپز" یک سبد ترانه" ...اگه آدم باسواد-چیزفهم- متشخص-خوش تیپ -بامرام-با ادب- همه چی تموم!!-  هستی پس یادت نره دوشنبه ها از 12 تا 2 شب با یه قهوه خانواده قرارداد ببندی ..این جوری هم خوش تیپ تر می شی هم شاید آره و اینا!!
5- اونهایی که هنوز از عطر قورمه سبزی موهاشون سرمستن! این شماره رو رد کنن! اونهایی که موندین یادتون باشه "ساعت 25" از 1.5 تا 2.5 با زد و خوردها و جیغ های رنگارنگ سیاسی اش در انتظار شماست! غفلت موجب پشیمانی است!
6- "نشونی" هم که چه بخوای و چه نخوای گوش کردنش واجبه! هر چی باشه استاد مهران رو نمی شه تنها گذاشت..پس شنبه تا چهارشنبه 3 تا5 عصر با قرص اعصاب سعی کن تمرکز کنی و بفهمی مهمان تلفنی های برنامه زنده ان یا نه!
7- "هفت شنبه" جمعه ها 9 تا 11.5 صبح خروس خووون!! هشت نفر که یکیشون نخودیه!
8-"سه شنبه خط خطی" با این اسم فخیمه سه شنبه ها 10 تا 11.5 منتظر شماست .."آخرشه" هم جمعه هاست که همه ی عالم از هیتلر و گوته گرفته تا کاندولیزا رایس! و حتی خواجه شیرازی می دونن 6 تا 8 عصره شما چه طور نمی دونین؟!!
9-"یک صبح یک سلام" اگه فراموش بشه "الهی بمیری..." با اولین چه چه خروس محله رادیو رو روشن کنین ...تازه می فهمین چند نفر "سحر خیز بودن و کامروا شدن و رفتن پی کارشون!"

اینم مختصری از برنامه های رادیو جوان و دوستان...برنامه که زیاده اینها یه چشمه بود تا "مارو دست کم نگیرین!"...بعله!
برای آشنایی با عوامل هم به آرشیو یا پیوندها روزانه مراجعه کنید ..! با اجازه!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 21:43 توسط انوشه |

مصاحبه با یکی از عوامل رادیو از نوع جوان!


روز-داخلی- پشت میز-یه ساعتی!


-سلام
-سلام!!!
-امروز می خوام باهاتون مصاحبه ای داشته باشم در مورد برنامه هاتون
-وااااای ! ممنون نمی دونین چقدر هیجان زده شدم آخه باورم نمی شه شما بخواین با من مصاحبه کنید!
- خب حالا خودتونو جمع کنین ! هیجانت رو هم کنترل کن!
-چشم!
-خودتونو معرفی می کنید؟
-من یکی از عوامل رادیو هستم.
-بعله! چند سالتونه؟
-شناسنامه ام گم شده!
-هیچ وقت دوست نداشتین سن ات رو تخمین بزنی؟
- نه!
- طفلک! بگذریم!
-می گذریم...
-از کی عوامل رادیو شدی؟
-از وقتی یادمه!
-کارت رو دوست داری؟
-آره خیلی...فقط بچه ها گفتن اگه اینو پرسیدی بگم که حقوق هامون کمه!
-بچه ها ؟
-آره اونجا رو نگاه کن دارن برات دست تکون می دن!
- اینها که همه اینجان پس چی رو آنتن رفته؟
-هیچی دیگه! اینقدر از دیدنت ذوق زده شدیم که آنتن معنی نداره!
-ااهههم!!!
-دیگه سوال نمی پرسین ازم؟
-می پرسم! کدوم برنامه رو بیشتر دوست داری؟
-اونهایی که خودم توشم!
-چرا؟
-آخه می دونم چه خبره ولی اونهایی که نیستم ازش خبر ندارم و دوست ندارم...آخه رادیو ندارم!
-منطقی بود!!!.
-قربون شما! بچه ها بهم می گن "منطق!"
-خاطره ای از رادیو داری برامون بگی؟
-راستش کار ما همه اش خاطره است!!!!!
-این جمله رو حفظ کرده بودی؟
-آره از کجا فهمیدی؟
-خاطره ات رو بگو!
-یه بار با بچه ها توی محوطه ی سازمان فوتبال زدیم آی چسبید! آی چسبید!
-گل کوچیک؟
-نه !
-آها!!
-یه بارم روی نرده ها نشستیم تا هر کس رد شد بهش امضا بدیم اما اون روز هیچ کس رد نشد!
-خوش شانس بودن!
- آره بچه ها می گن!
-خب مصاحبه ی من تموم شد.
-ممنون که اومدین ...بچه ها حسابی خوشحال شدن!
-باشه!
...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:41 توسط انوشه |

آره! مطلب قبلی کاملا رمانتیک بود و هیچ ربطی هم به رادیو از نوع جوان یا سالمند نداشت! چون....من هم یه وقتهایی دلم می خواد فازم رو عوض کنم! پس لطفا غرغر ممنوع!

منتظر پیشنهادهای آتشین و فلفلی و داغ شما هستم به شدت!!! فقط تا تاریخ انقضاش نرسیده اون دستان مبارک رو زحمت داده بنویسید وگرنه بعدا هیچ پیشنهادی پذیرفته نمی شود...حتی شما دوست عزیز!

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:33 توسط انوشه |

...

چشمام رو می بندم به روی وضوح این زندگی...محو تماشای سایه هام  ...تمام وجودم لبریز فریاد شده ...دلم فقط پرواز می خواد و اینجا بند زمینم ...دلم یه آسمون بی نشونه می خواد تا با دستای خودم نشونه هاشو بچینم ..تک به تک ...دونه به دونه.

نپرس از سادگی ها و کودکی هام که من سرریز خنده های کودکانه ام و دلتنگ همون واژه ها...نگو از دنیای من تا رویای سفیدم چقدر راهه ...بگو از ثانیه ها ...از نت به نت این موسیقی بی تکرار که سالهاست رو ذره های خاطراتم می زنه ..بی تکرار بی پایان.

به جادوی عشق سالهاست ایمان دارم و هر بار وزنه های سنجیدنت رو سنگین تر می کنی ...نمی گم تمومش کن و نمی گم این لحظه ها تکراری شده چون ردپای تو توی همون لحظه ها تازه است ...هر بار زیباتر و هر بار عمیق تر.

فقط بذار این فریاد ها و خنده های بی بهانه ام رو تا نقطه ی پایانش حک کنم اونوقت تا هر وقت که تو بخوای من همون بنده ی بی ادعای دنیات می شم ...همون ساده ی عاشق بی ریا...

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:18 توسط انوشه |