تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

عکسهای جشن تولد پارازیت

عکسهای جشن تولد پارازیت!!!!!!! در سایتهای دوستان! آقا پیام-شنیده می شوید- و ۷پارازیت!!!

 

اینم یه پارازیت بود دیگه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 23:0 توسط انوشه |

تولد پارازیت

امروز یه روز بی نظیر بود! چرا؟ چون "تولد پارازیت" بود!!!!!! وای از دست این ۴ نفر!!!

کدوم ۴ نفر؟ نیما رئیسی - سعید پورمحمودی-فرشید منافی و رضا آفتابی!

بی نظیرترین برنامه رادیویی رو اجرا کردن!

"بسیار عالی -بسیار عالی-بسیار عالی-بسیار عالی!" نه بابا! حالم خوبه! این اکوی صدای این ۴ نفر بود وقتی داشتن با اولین کارشناس برنامه ی پارازیت مصاحبه می کردن!!!!

من که ظرفیتم تکمیل شد از بس خندیدم .شما چی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 0:19 توسط انوشه |

خبر

عکسهایی از جشنواره رادیو در مشهد رو می تونید اینجا ببینید... البته با تشکر ویژه از پیام

http://www.radiofestival.ir/Galary/index6.asp

http://www.akharesheee.blogfa.com/ که آخرشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 13:38 توسط انوشه |

خداحافظ

آرزوهای بر باد ..رویاهای جامانده در خواب..

چشمهای خسته از همه خسته از رنگها و رنگها و رنگها...سلام ! سلام شب مسموم این شهر ناآرام ..این شهر زخمی از همه.

دلتنگی ات را به دست کدام باد می سپاری وقتی حتی نشانه ای برای رهایی نمانده؟

بهانه هایم رنگ تکرار می گیرد در حجم بی مهری در اوج باوری که سالهاست از یاد رفته است...

خداحافظ شب تنهای بی فانوس...خداحافظ رنگها ...رنگها ...رنگها...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 20:3 توسط انوشه |

قرار شبانه

"روزها از پس یکدیگر می گذرند
و من در پی آرامشی
و در گذر ثانیه ها
آنچه مانده
فقط امیدی است
به لحظه ی دیدار
و من مهیای آن لحظه
در یک قرار شبانه ام.."
این شعر رو با صدای نیما رئیسی می تونی بشنوی ..از 8.5 تا 9.5 شب اگه پای رادیو باشی برای یکساعت حس می کنی اینجا نیستی ...یه برنامه ی عالی از گروه "جوان و اندیشه"
مثل تیزرهای تبلیغاتی شد چقدر متنم!!
اینو گفتم تا یه بار امتحانش کنید ...مشتری می شین ! باور کن!
البته اگه به قول خانم هاشمی "اهل اندیشه و تفکرین!"
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:43 توسط انوشه |

سیاه مشق

چی می تونم بگم وقتی نگفته هم می دونی؟! چی بگم که باز با نگاهت ذوبم نکنی؟ دلتنگ می شم و به زمین و زمان هم رحم نمی کنم ...واژه هام بوی خستگی می ده و نگاهم بی رمق به دنیات نگاه می کنه اما تو ...تو با اون نگاه دوست داشتنی ات منو می بینی . می دونم حواست به من هست ....می دونم رد اشکهامو دنبال می کنی و آخر تمام دلتنگی هام امضا می کنی اما ...اما اگه غر نزنم ..اگه با تو هم حرف نزنم نمی شه ...می دونم که میدونی...
دیشب هم مثل تمام این شبها چشمام خیره به ماه بود و توی دلم غوغا....تو رو حس می کردم و میدونستم مراقب تمام جمله هامی ...اما باز دلم پر بود ..نپرس از چی و کی؟ که مدتهاست متهم های ردیف اول و دوم و سوم تمام پرونده هام مجهول موندن ! از رنگها و ریا های تموم نشدنی بگیر تا جمله های بی تفکر ...از دنیای محدود و بسته ی نگاهشون تا وسعت رویاهای توخالی...نگو نباید دلم بگیره ..نگو سهم من از زندگی از سهم اونها جداست..می دونم اما نمی شه ندید نمی شه نگفت ...میشه؟
دیشب که به ماه نگاه می کردم باز فکرش توی ذهنم رژه رفت باز یاد آوری اش دلم رو آشوب کرد می دونم باید منتظر باشم تا تو حکمتت رو رو کنی اما می دونی چقدر کم تحملم! از هر طرف که بهش نگاه کنم "بحران" موج می زنه ...مثل"دریای بحران ها" ...چرا این اسم؟ چرا آدمها حتی برای دریاهای ماه هم اسم می ذارن؟ اونهم این اسمهایی که تورو قلقلک می ده...
عادت کردی به حرفهای تکراری ام و من از این بازی لذت میبرم...من از غصه ها می گم و تو با سکوتت تا آخرش صبوری می کنی...نکنه یه وقت ازم خسته بشی؟! حتی اگه خسته بشی باز مطمئنم که حواست به منه ...می دونم روی تمام بغضهام رد امید می پاشی و برای هر دلتنگی ام یه بهانه ی رنگی از شادی جا می ذاری...
سیاه مشق ام تموم شد ...مثل همیشه ...مثل همه ی لحظه ها!
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 9:45 توسط انوشه |

آقای اردشیری جاودان..2

راستی نرخ یک ساعت درس فیزیک چند است؟ شهریه ی یک دوره کلاس فیزیک دبیرستان چقدر می شود؟ یک دوره معلمی با عدد ورقم ریالی و نرخهای مناسب چه میزان محاسبه می شود؟
راستی چه ارزان و آسان می توان محبت و قدرشناسی مردم را جلب کرد.
می توان یک معلم ساده بود بی ادعا بدون عکس و پوست و فیلم به کار خود مشغول باشی در مدرسه کلاست را خیلی معمولی اداره کنی یا در خانه یا سرخانه کلاسی و چند شاگرد از همین خانواده های معمولی جمع کرد و یک درس بی روح و کاملا خشک مثل فیزیک تدریس کرد اما محبوب شد.
...و البته می توان فقط معلمی ساده ومعمولی اما با کمی گذشت بود. ولی در مرگت هزاران چشم پیر و جوان چشم مادر همه شاگردانت پدر همه ی شاگردانت و چشم همه ی دانش آموزانت که نمره ی خوب داشته اند یا نمره ی بد گرفته اند اشک آلود بشود. می توان معلم ساده ای بود و شورای شهر را به تجلیل از خود واداشت که پس از مرگت در جهت اجابت خواست مردم بلواری را به نامت کنند.
...و این برای آنها که زنده اند و هنوز فرصت دارند درس بزرگی است اگر و تنها اگر از برخورد مردم رشت و استان گیلان با مرگ "اردشیری" و تجلیل از وی عبرت بپذیریم.

روزنامه  گیلان امروز
سه شنبه 31 اردیبهشت 1381
سید محمد خاتمی


*"اردشیری عاشق ترین معلم" مولفان:میرحامد کریمی زاد-اکبردهسرا

ناشر موسسه فرهنگی انتشاراتی دهسرا

بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:49 توسط انوشه |

آقای اردشیری جاودان..

می خواستم بنویسم ..مثل هر سال اردیبهشت که دلم می گیره و هوایی می شه .اما نشد .انگار دستهام از تکرار دلتنگی هام خسته شدن...رفتم سراغ کتابش..کتاب "اردشیری عاشق ترین معلم" و هر ورقی که می رفتم جلو دلم آروم می شد ..حس می کردم این نوشته ها همیشه جاودان می مونن و این به من آرامش می داد...
اما باید برای اونهایی که نمی دونن "آقای اردشیری" کی بود و چرا اینها رو دارم می گم توضیح بدم.
"آقای اردشیری" معلم فیزیک دبیرستان بود توی شهر رشت که شاید تعداد معلمهای خوب و با وجدان از انگشتهای یک دست هم کمتر باشن اون بهترین بهترین بود...نه فقط یک معلم فیزیک مثل هزاران معلم دیگه! اون با همه فرق داشت "مثل هیچ کس نبود.." وقتی سر کلاسش نشسته بودی سخت ترین مباحث فیزیک رو برات شیرین ترین مباحث می کرد و با حرفهای لابه لای درسش به همه ی شاگرداش یاد میداد که دنیا فقط "پول" و "امکانات" نیست و باید"انسان " باشی ...شاید الان این جمله ها واضح باشه و شاید بگی خوب که چی؟! اما وقتی 17 یا 18 سالت بود و از دنیا فقط درسش رو می فهمیدی و تمام آرزوهات شکستن سد کنکور بود این حرفها و هزاران جمله ی دیگه برات حکم "آب حیات" رو داشت...
اون روزها من پیش دانشگاهی بودم ...اما فقط حرفهای اون بهم نیرو می داد و هیچ کس و هیچ حرفی نمی تونست آرومم کنه!همه چیز داشت خوب پیش می رفت ..ما درس می خوندیم و اون با تمام وجودش حواسش به ما بود..منظورم از "ما" تمام شاگرداشه ...تمام اونهایی که توی مدرسه یا کلاسهای خونه اش شرکت می کردن و با حرفهاش هدفهاشون رو بزرگ و بزرگتر می دیدن...
اون روز "روز معلم " بود ...12 اردیبهشت 1381 ...مثل هر پنج شنبه کلاس داشتم و از چند روز قبل با دوستام تصمیم داشتیم تا براش هدیه بخریم...مثل تمام مراسم های روز معلم بود اما ...اما یه دنیا فرق داشت ...چون اون شب آخرین شبی بود که دیدیمش ...ساعت 10 کلاسمون تموم شد و آخرین نفری بودم که ازش خداحافظی کرد...یه متن ادبی براش نوشته بودم و وقتی می خوند از ذوق زدگی نفسم بند اومده بود...
فردا صبح فهمیدیم که ساعت 11.5 سکته مغزی کرد و تا دوهفته توی کما بود...از اون دو هفته چی می تونم بگم جز اینکه زندگی همه ی ما سیاه شده بود ..همه ی رشت ...همه ی شاگردای اون روز و دیروزهاش...همه ی پدر ها و مادرهایی که مدیونش بودن ووووو.....دو هفته همه ی رشت توی کما بودیم...روزها و شبهایی که همه نقطه ی اشتراکشون دعا بود و اشک...وعده گاه همه شده بود "بیمارستان پورسینا" ی رشت ...شبهایی که همه توی یکی از مدارس رشت جمع شدن و با هم دعای "توسل" خوندن ...شبهایی که هیچ کس آروم نداشت.
اما دعاهامون بی نتیجه موند و روز 26 اردیبهشت برای همیشه رفت...برای همیشه.
از تمام ایران می تونستی شاگرداشو ببینی که اومده بودن رشت و یک لحظه چشماشون از اشک خشک نمی شد...همه خسته بودیم و دلگیر..
شورای شهر بلواری رو به نامش کرد"بلوار استاد ولی ا... اردشیری" اما خودش کجا بود تا اینهمه دلتنگی رو ببینه؟؟!!


این فقط گوشه ای از اون روزها بود ...برداشتی کوتاه از یک سکانس طولانی و دردناک!
نوشته ی پایین از کتابی انتخاب شده که دانش آموزاش به یادش چاپ کردن و یکی از هزاران نوشته ایه که اون روزها هز جایی می تونستی ببینی...امیدوارم تونسته باشم خوب تعریف کنم گرچه اصلن تعریف کردنی نیست اون روزها و اون حال و هوای تلخ...

*"اردشیری عاشق ترین معلم" مولفان:میرحامد کریمی زاد-اکبردهسرا

ناشر موسسه فرهنگی انتشاراتی دهسرا

بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:45 توسط انوشه |

بی عنوان

قرار شده به چی برسیم که اینهمه برای رسیدن بهش عجله داریم؟ گفتم "عجله" ؟؟ نه ! بهتره بگم "حرص" می زنیم!
مدتها بود فکر می کردم آدمهای دور و برم رو خوب می شناسم یا حداقل می تونم یه ذره ! بفهمم عکس العملشون توی هر شرایطی چیه! اما حالا مطمئنم که اصلا نمی دونستم! آدمی که مدام پا به پات می یومد و توی هر فرصتی بهت نشون می داد به فکرته یا حداقل بهت اهمیت می ده درست وقتی که توی دوستیش شک نداشتی جا خالی می کنه ! به همین راحتی که این جمله ها رو نوشتم  و تو خوندی! شایدم راحتتر!
اینهم تجربه است! گاهی فکر می کنم اگه این جمله های کلیشه ای و تکراری نبد ما آدمها چطوری آروم می شدیم؟! آروم می شیم؟ یا فقط عذاب کشیدنهامونو به تاخیر می اندازیم؟!
بگذریم...
شمارش معکوسم شروع شده ..شدم مثل آدمهایی که بعد از سالها از زندان آزاد می شن و روزهای آخر رو با بدبختی و شمردن ثانیه ها طی می کنن ! زندانی؟؟!! واقعن همه یه جورایی زندانیم دیگه ..نه؟
5شنبه برنامه ی "باز هم زندگی " رو که میدیدم دلم گرفت چون حس کردم اینهم مثل "هزارراه نرفته" -البته سری اولش!!- بعد از یه مدت مردم فقط شنونده ی خوبی می شن ووووووو یادشون می ره اصلا چرا این برنامه رو می بینن ..می بینن شاید چون آدمهای جدید رازهای جدید داره برشون و این همون ارضای حس کنجکاوی ما آدمهاست نسبت به زندگی دیگران...می ترسم اینجوری بشه چون از نوع نگاه این برنامه خوشم می یاد ...یه نگاه جدید به زندگی که مدتهاست منتظرش بودم...
امیدوارم "هزارراه نرفته" تکرار نشه!
+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:4 توسط انوشه |

با تو...

با تو تکرار می شوم
آرام
سرخوش
و آزاد..
با تو
با آوای واژه هایت
با ترنم بی وقفه شادمانی
می خندم
و تو
هیچ نمی دانی..
به چه دلخوشم!
+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 21:28 توسط انوشه |

"تنها صداست که می ماند..."

نصفه شبه ..چشمات از خستگی بسته می شه و تو سعی می کنی نخوابی..نه! وسط درس خوندن نیستی! شیفت هم نیستی!

سعی ایت ادامه داره  تا اینکه "قصه ی سارا" خواب از سرت می پرونه ...صدایی آروم از یه قصه می گه ..از عاشیق نجیب و خان چوپان ...و سارای دوست داشتنی ...اشکهات آروم اروم سر می خوره رو گونه هاتو یادت می ره خوابت می یومد! تا ساعت ۲ یه دنیای دیگه ای.. و وقتی می گه "تمام!" تازه چشمت می افته به ساعت ....خواب کیلویی چنده ! نصفه شبی حس نوشتنت گل می کنه ...

دیشب اونایی که "یک سبد ترانه " رو شنیدن می تونن درک کنن که چی می گم...نه؟

+ نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 19:51 توسط انوشه |

یاد ایام!!

یه خبر داغ داغ!
"نیکی کریمی داور جشنواره کن شد" داغ بود؟  نه؟


دیروز داشتم به البوم عکسهام نگاه می کردم ..عکسهایی که اگه به پشتشون نگاه کنی از هر زمانی توش پیدا می کنی ...چند ماه پیش -چند سال پیش- چند دهه پیش ! (نه خیر ! سنم رو با مادر ناصرالدین شاه تخمین نزن! همش دودهه و خورده ای ! خانمها روی چه چیزی "قاتل بالفطره" می شن؟!!!! آها دستت اومد ؟ پس "حللله؟؟")
چقدر عکس دیدن اونم عکسهایی که مدتی ازشون گذشته باشه حس خوبی به همراه داره ..چند لحظه اون خاطره ها توی ذهنت زنده می شه و گاهی شاید چیزهای کوچیکی به یادت بیاد که مدتها بود فراموششون کرده بودی...
عکسها یه دنیا حرف توی خودشون دارن ..از نگاه آمها به دوربین -خنده های گاه تصنعی -ژست هایی که فقط همون لحظه به سراغشون می یاد و غیره...همه ی آدمها همینطورین ...به قول منصور ضابطیان "انگار جلوی دوربین می خوان خود واقعی شونو پنهان کنن برای همینه که از عکس هاشون هیچ وقت راضی نمی شن!" البته تو پرانتز بگم که منم یکی از همین آدمهام ! همیشه با نگرانی به عکسی که گرفته شده نگاه می کنم ...آخه نمی تونم خونسرد باشم و جلوی حساسیتم رو بگیرم ! شما چطور؟
البته مطمئنم بیشتر آدمها مثل منن ...مطمئنم !

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 9:43 توسط انوشه |