تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت
نوشتم نوشتی نوشت
می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "
عکسهای جشن تولد پارازیت
عکسهای جشن تولد پارازیت!!!!!!! در سایتهای دوستان! آقا پیام-شنیده می شوید- و ۷پارازیت!!!

 

اینم یه پارازیت بود دیگه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 23:0 توسط انوشه |
تولد پارازیت
امروز یه روز بی نظیر بود! چرا؟ چون "تولد پارازیت" بود!!!!!! وای از دست این ۴ نفر!!!

کدوم ۴ نفر؟ نیما رئیسی - سعید پورمحمودی-فرشید منافی و رضا آفتابی!

بی نظیرترین برنامه رادیویی رو اجرا کردن!

"بسیار عالی -بسیار عالی-بسیار عالی-بسیار عالی!" نه بابا! حالم خوبه! این اکوی صدای این ۴ نفر بود وقتی داشتن با اولین کارشناس برنامه ی پارازیت مصاحبه می کردن!!!!

من که ظرفیتم تکمیل شد از بس خندیدم و اشکم سرازیر شد!!! شما چی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 0:19 توسط انوشه |
امروز با نیما رئیسی و اینترنت های مورچه سرعت!!!
امروز "تولد پارازیت" ه! بعله ! شنیدم! می رم و براتون خبرهای توپ می یارم! فقط یادتون باشه اگه کامنت نذارین خبرهامو چیز ام چیز می کنم به اونهایی که کامنت گذاشتن! -اینم تهدید! آخی! سبک شدم!ـ امروز نیما رئیسی می یاد سر برنامه ی پارازیت البته اگه چلچراغی بازی اش گل نکنه -ترجمه اش را از دکه های روزنامه فروشی بخواهید! - پس بچسبید به مانیتور و جم نخورین ...امیدوارم آقا سعید هم باشه تا باز براتون پشت پرده های متحرک بنویسم!

الان همکارم !! با کاراگاه گجت رفته رادیو منم تا چند دقیقه دیگه با جیمبو جان راه می افتم! نیشها بسته لطفا!!!!!

به قول استاد مهران! اینم یه مورد و مورد بعدی اینکه به زودی خبرهای توپی دارم براتون! البته اگه نتیجه مذاکرات امروز دوستم -شنیده می شوید..- مثبت باشه ...سوالهای بودار ممنوع!

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:47 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!- 3 - یک سبد ترانه!!!!
اینجا "یک سبد ترانه" است! نه بابا ..اینو من نمی گم که! اینو سعید پورمحمودی گفت اونم نه با همین لطافت و زیبایی(تعریف شد از خودم!) بلکه !! جیغ زد و پرید هوا بعد دستاشو توی هوا تکون داد و خندید! البته برای صدابردار که از دستش آروم و قرار نداره!
من از کجا می دونم؟ باز سوالهای فلسفی پرسیدین؟ خب معلومه .من الان زیر میزم! بعله! قایم شدم! معلومه که اگه می خواستم راحت می اومدم و اجرا هم می کردم -مثل هفت ترانه- اما من آدم فروتنی ام و این لوس بازی ها ! بهم نمی یاد ...اینجوری کیفشم بیشتره!(کیف نه کیف!!!)
فعلا موسیقی پخش می شه و آقا سعید هم مشغوله چیز ام چیز بازیه! و گاهی یه نگاهی به دنیای اطرافش می اندازه! گفتم گاهی!
باز نپرسین آقا سعید چه شکلیه! چون عمرآ وارد مسایل زرد و بودار نمی شم! حالا هر شکلی ...تو تصورت رو بساز! البته با رعایت اصول ساخت و ساز!
موسیقی تموم شده و آقا سعید چند جمله در وصف شب و اجرای نیمه شب می گه ! آقا سعیده دیگه...
توی اتاق فرمون!-با لهجه ی تهرونی!- خانم شیخ زاده -تهیه کننده دیگه بابا!- زل زده به سجاد عزتی چون به سبک جدیدی تلفن به دست در حال حرف زدنه!... نمی دونم با کی ! باز سوالها بودار شد!
رضا عزتی که سردبیره صورتشو چسبونده به شیشه !  خوش به حالتون که اینجا نیستین! ژستهاشون برج خراب کنه ها! گفتم برج نگفتم خونه!! اوکی؟
آقا سعید باز جیغ می زنه که "اینجا یک سبد ترانه است" !! خب حالا! فهمیدیم اینجا کجاست ...بعدش چی؟!!
پاهام خواب رفته ! آخه چهار زانو نشستم و یه مقوا هم روی سرمه تا کسی منو نبینه! چشم نا محسوسم آخه! جای دو تا چشمم رو سوراخ کردم روی مقوا تا دیدبانی کنم! دیدید من چقدر ماهم! اینها همش به خاطر شماست!  بعد قدرم رو ندونین و کامنت نذارین و هی غر بزنین!
یه موسیقی محلی کردی گذاشتن و آقا سعید موبایل به دست ورجه وورجه می کنه! گفتم که ننشسته! نگفتم؟ خب حالا گفتم!
جای همتون خالی ...البته واضحه که خالی بستم چون خودمم به زور زیر این یه تیکه مقوا جا شدم! موسیقی تموم می شه و اقا سعید می خواد نامه های شنونده ها رو بخونه!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! آره! نامه ی منو باز کرده و الانم اسمم رو گفت! کاش می شد جیغ بزنم! ...اااههممم ! البته برای من این مسایل عادیه و من فقط نامه میدم تا عوامل رو امتحان کنم و ببینم واقعا نامه هارو می خونن یا نه! وگرنه این مسایل برام عادیه!!! -حالا می شه جیغ بزنم؟؟؟-!
خط به خط می خونه و شما دارین فیض می برین! چقدر زندگی زیباست!
بعد از اینکه نامه ام رو خوند برای بار هزارم "درود " می فرسته ...ای خدا! از دست این آقا سعید!
نوبت تکنوازانه! بهتون حسودیم شد! چون 20 دقیقه وقت دارین تا چرت بزنین! اما من بیچاره! مجبورم این زیر بمونم و تکون نخورم تا نکنه لو برم!
آقا سعید می ره بیرون و تکنوازان هم شروع شده! برگه های نامه ام بهم چشمک می زنن اونم چشمک صدادار! آروم مقوا رو کنار می زنم و حواسم به پشت شیشه است ...
هیچ کس حواسش به من نیست چون همه در حال چای خوردنن ! چهار دست و پا می رم سمت میز و آروم نامه ام رو کش می رم! بهتره پیش خودم باشه تا یتیم شه!
مانیتور هم پر از چیز ام چیز های شما مفلوکان عزیز است! بابا به قبض های زیبای موبایلتون فکر کنین این آقا سعید که چیز ام چیز بخون نیست!
خودکار روی میز رو بر می دارم و روی تمام صفحه های متن آقا سعید این شکلک رو می کشم()   همین طوری ...بی دلیل! خب حالا! نیست همه ی کاراتون با دلیله اونوقت به من گیر می دین !
بر می گردم به مخفیگاه! من چای می خوام! من ... چای ... می خوام!....باشه گریه نمی کنم! باشه!
تا مستقر بشم و دست و پامو زیر مقوا قایم کنم! آقا سعید هم بر می گرده تو اتاق و برگه های متن رو بالا می گیره ...انگاری شکلکهامو دیده چون قیافه اش مثل علامت تعجب شده! به روی میز نگاه می کنه و انگار دنبال نامه ام می گرده! وای ! اوضاع داره خطری می شه!...
دارم مثل بید می لرزم..صدای منو از مخفیگاه مقوایی ام می شنوید اگه می لرزه (صدامو می گم!) به خاطر ترسه به گیرنده هاتون دست نزنین .. "اینجا زیر میز -رادیو جوان" ...حالا تو این وضع آنونس گفتنم چیه نمی دونم!!!
تا چشمش به مقوای عزیزم می افته تکنوازان ته کشیده و مجبور می شه شروع کنه به حرف زدن! بالاخره این تکنوازان به یه دردی خورد! اوووخی!!!
چند جمله از برگه ها و باز "درود بر شما" و " اینجا -کماکان- یک سبد ترانه"!!!!!!!!!
یه موسیقی کوتاه و یه نامه ی دیگه ...دلبندان به قبض موبایلتون فکر کردین؟؟؟
یه موسیقی آروم و انگاری وقت قسمت رمانتیک برنامه است! بعله!
پاهام خواب رفتن و دستام خشک شدن از بس مقوا رو محکم گرفتم! و چشمام بس که از این دوتا سوراخ کوچولو زل زدم به بیرون می سوزه...اینها رو گفتم تا الان که اقا سعید با این موسیقی آروم متن رمانتیک آخر برنامه رو می خونه مثل مرفه های بی درد لم ندین و  زل نزنین به اسمون پر ستاره ...به جاش صاف بشینین و سعی کنین پاهاتون خواب بره! همدردی که می گن همینه!
متن رمانتیکش خیلی رمانتیکه و من بغضم گرفته!!! آی دنیا! آی دنیای بی رحم!!! ..."تمام!" آقا سعید اینو می گه و برنامه رسما تموم می شه !! رسما!
برگه هارو جمع می کنه و من خوشحالم که یادش رفته دوباره به این مقوای مشکوک نگاه کنه!
از اتاق بیرون می ره و به رضا و سجاد عزتی یه چیزی می گه هر 3 زل می زنن به مقوا! ای داد بی داد!!! داره وضعیت قرمز می شه! آژیرم ندارم!
خانم شیخ زاده می یاد تو اتاق ...وای ! داره یه راست می یاد سمت من! جون پدر پسر شجاع کمک!!!
دستش می یاد سمت مقوا! مثل صحنه ی آهسته فیلمها تصاویر رو می بینم! وای! برداشت! زل زده به چشمام و من مثل یه گربه-بخون پیشی!- کوچولوی دوست داشتنی و ناز و قشنگ و ملوس و...!!!! می لرزم! افتضاح شد! اینم شغله که من دارم؟!! پشت پرده نویسی هم شد کار؟!
کم کم  لبش شکل خنده می شه! آره!!! داره بهم می خنده منم هنوز روی ویبره ام! یه لحظه به پشت شیشه نگاه می کنم از دیدن اونهمه دندون که از لای نیشهای باز بهم زل زدن بیشتر می لرزم!
"بلند شو عزیزم!" وای چه مهربونه!! به سختی بلند می شم آخه بدنم شکل خودشو تو این فاصله باور کرده! بلند می شم و دستم رو می گیره...آروم منو می بره سمت در و می ریم توی اتاق فرمان...باز دندونها و باز نیشهای تا پس کله باز!
الان وقته سواله؟ من چه می دونم چای رو با شکلات خوردن یا با شیرینی؟؟!! کشتید منو با این سوالهای بودار!
جلوی در استودیو که می رسیم خانم شیخ زاده نگام می کنه "خداحافظ"!!! یعنی برم؟!
با تعجب نگاش می کنم و پس زمینه اش قیافه سعید و سجاد و رضاو چند تا کله دیگه با نیش باز و دندونهای مسواک زده و نزده! چند قدم می رم عقب و حالا وقتشه!
فرااااااااااار!!!!
اگه صدامو بد دارین واسه اینه که دارم یورتمه می رم! جای گجت و پاهاش خالی!
از محوطه خارج شدم و حالا وسط خیابونم...ساعت 2.20 شبه و من از همین جا مراتب ... خوری خود را اعلام می کنم!
اصرار نکنین ! اصلآ! حتی شما!!!!
+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 21:1 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!- 2 - هفت ترانه!
خیلی اصرار کردن...چند ماه! هر روز برام دعوت نامه می رسید و هر بار من دعوت نامه ها رو برمیداشتم و می ذاشتم یه گوشه و ابرو بالا می دادم که "کی حوصله داره!" اما بالاخره دلم سوخت! و قبول کردم که امشب برم! کجا؟ آها ! نگفتم؟ "هفت ترانه" آره! از چند ماه پیش مدام دعوت می شدم .گاهی آقای گلبن گاهی محمد بخشایش... حتی سعید پورمحمودی! الانم توی استودیوام  و کنار میز صدا ایستادم ..

صدابردار -پویا شریعت پناهی-با دکمه ها ور می ره و با دستای لرزان هر کدومو امتحان میکنه ...سعید پورمحمودی هم پشت شیشه نشسته! آره نشسته! برای منم عجیبه! انگار از دستش در رفته! با برگه های متن مشغوله و گاهی برای پویا و محمد بخشایش شکلک در می یاره! البته محمد بخشایش که سردبیر باشه-اینجور می گن!- در حال خوندن نیازمندیهاست! نمی دونم دنبال کار می گرده یا خونه! بالاخره می فهمم ! برنامه تا دو سه دقیقه ی دیگه شروع می شه.
یه دستم استکان چای و یه دستم شیرینی خامه ای! که البته روی بقیه ها تف کردم تا کسی دست نزنه! محمد بخشایش یه خورده گریه کرد اما خودش رو زود جمع کرد تا بیشتر ضایع نشه!
برنامه شروع میشه و در یه حرکت آکروباتیک آقا سعید صندلی نگون بخت رو شوت میکنه ته اتاق تا غاز بچرونه!

به به ! جای همتون خالی! با همون جیغ های معروف عوامل رو معرفی میکنه که البته عوامل -طفلکی ها- در حالی که انگشتاشونو می جون زل زدن به اقا سعید و می لرزن! چرا؟ خب چون منتظرن ببینن این بار چطوری قراره ساتوری بشن!
تا 15 ترانه رو معرفی کنه من یه چرخی تو استودیو می زنم و چند باری هم از کنار محمد بخشایش می گذرم اما تا نزدیکش می شم زود روزنامه رو تا می کنه !ای ناقلا! اما شما نگران نباشین بالاخره می فهمم!
ساعت 9.5 شده و وقت خبره! "اینجا تهران است -رادیو جوان!"
 آقا سعید می یاد و کنار محمد بخشایش می شینه وشروع می کنن به پچ پچ کردن! فکر کنم دارن برای شیرینی ها نقشه می کشن!
با اومدن آقای گلبن فضا عوض می شه ...البته به خاطر حضور من هم هست! "اونم می شه - اینم می شه"!!!
20 دقیقه به شوخی های بی مزه آقا سعید و محمد و پویا می گذره و من هم با آقای گلبن در مورد مسائل مهم دنیا حرف می زنم!
بعله!
برنامه دوباره شروع می شه و باز از همون اول نویز موبایل آقا سعید شروع می شه ! برای محمد بخشایش هم دعا کنین چون بدجوری سرش توی روزنامه است! دعا کن دیگه!
حوصله ام در حال سررفتنه! تکیه دادم به شیشه و آقا سعید در حال خوندن یه قسمت از متن برنامه است ...حالا وقتشه! محکم می کوبم به شیشه و ....ها ها ....حواسش پرت شد! بعله ! پویا دست و پاشو گم کرده و داد می زنه "دستم کدومه ؟ پام کجاست؟" محمد بخشایش تازه یادش افتاده چقدر سردبیری شغل مهمیه ! خلاصه اوضاعیه اینجا! آقای معین هم که از همه بدتر ! به جای اینکه بگه "سلام هفت ترانه بفرمائید؟" می گه "اونجا اورژانسه؟ بفرمائید!"
تا دست و پای نامبرده پیدا بشه و موسیقی پخش بشه حسابی صفا کردم! جاتون خالی!
آقای گلبن که این مدت بیرون بود وقتی برمیگرده و چهره های شش در هشت بچه هارو می بینه خیلی خونسرد اخم می کنه و از من معذرت می خواد! خدایی اش عجب زمونه ی بدی شده!
دیگه نمی تونم بیکار بمونم ...به آقای گلبن که می گم زود قبول می کنه و اقا سعید با بهت بهم نگاه می کنه! می شینم و شروع می کنم! صدامو می شنوید؟ بعله! منم...از اینجا به بعد من برنامه رو اجرا می کنم! ذوق مرگ نشین ...!
آقا سعید چهارزانو نشسته گوشه ی دیوار و دستش رو تکیه داده به سرش و بغض کرده! -طفلکی!
ادامه ی ماجرا رو صوتی دنبال کنید!!! ..."اینجا هفت ترانه!!!" 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 19:48 توسط انوشه |
خبرهای خوب
"نیما رئیسی" بهترین گوینده هشتمین جشنواره بین المللی رادیو شدند....

تبریک می گم آقای رئیسی!

 

+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 11:8 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!-2-پارازیت
با برنامه ی پارازیت شروع می کنم:
این برنامه هر روز از ساعت 10 تا 11.5 صبح روی مغز مبارک آدم رژه می ره البته به صورت تراکتوری! چون پارازیته!
عواملش البته برای شما ناشناخته است اما برای من نه! پس باز لطف می کنم و آگاهتون می کنم.
این برنامه معلوم الحال از شنبه تا چهارشنبه است واینکه چرا پنج شنبه ها و جمعه ها پخش نمی شه هنوز معلوم نیست اما نظریه های مختلفی هست که چند تایی رو می گم تا روشن بشین مثل مهتاب!
1- پنج شنبه ها خب پنج شنبه است دیگه! اینهم تفسیر می خواد؟!
2- جمعه هم که "روز خانواده" است و بهتره با خانم و بچه ها (یا شاید با آقا و بچه ها) باشن! کانون گرم خانواده مهمتر از پارازیت مغزی شماست ! باور کنین!
3-حسش نیست ! مشکلیه؟
4- همینه که هست!


این چند مورد! چند مورد؟ 4مورد ! آفرین...!
از عوامل ناشناخته این برنامه بگم تا از خفگی نجاتتون داده باشم!
نویسنه اش که خودمم! بعله! تعجب کردین؟ نه! خواهش می کنم قبل از سکته کردن بقیه رو بخونین و تورو خدا کامنت یادتون نره !
البته زیردست من چند نفر دیگه هم می نویسن ...یه خانمی هست که معمولا روپوش می پوشه و روسری یا مقنعه سرشه! عینک هم نداره یا اگر داشته باشه به شما ربطی نداره!
یه آقایی هم هست که مثل اینکه عینکیه اما عینکش آفتابیه و نمی دونم چه مارکی! پس سوال نکنین!
سردبیرش یه آقاییه به اسم "داوری فر" البته صادقشون! آدم خوبیه! چون سردبیر پارازیت بودن نشونه ی خوب بودنه ! شک نکن!
تهیه کننده هم خانمه ! شایدم آقا ! چرا درست نمی گم؟؟ چون اگه کامل لو بدم اونوقت دیگه از پشت پرده خبری نیست!پس بهتره کم کم بدونین تا هیچ وقت ندونین ! این جمله قاب گرفته شود بالای تخت نصب شود!
در مورد گوینده ها نپرسین که اوووووه! تا دلتون بخواد اسم ردیف می کنم! فقط دلم برای اون صندلی پشت میز می سوزه !چرا؟ خب برای اینکه با هر گوینده ای یه جور زندگی رو تجربه می کنه!
مثلآ....یه آقایی بود به اسم فرشید منافی بعله! می دونم می شناسین ! هنر کردین واقعا !خسته نباشید! یه سوت بلبلی برای خودتون بزنید!
روزهایی که فرشید منافی بود صندلیه آروم و قرار نداشت چون اونقدر بالا و پایین می پرید تا تمام ستون فقرات و غیر فقرات صندلی می ریخت بهم!
نیما رئیسی رو چطور؟ می شناسین؟ همون "شامپو خیلی ملایم ایوان"!!! (تبلیغ شد ! پورسانت ما فراموش نشه!)
خب! خوشحالم که می شناسید ! نیما که شروع می کرد یه وقتهایی صدای خنده صندلی هم بلند می شد! جون شما!
بعد سعید پورمحمودی اومد! می شناسید دیگه؟ بابا IQ! همون هفت ترانه! همون یک سبد ترانه! همون کونتوم! کنکوری جان همون خط قرمز کنکور! واقعا آفرین به این سرعت عمل!
خب!روزهایی که سعید پورمحمودی باشه صندلی مفلوک رفته صفا سیتی! چون اصلا سعید پورمحمودی روی صندلی نمی شینه! باور کن! راه می ره  توی اتاق و باجیغ هاش احتیاجی به میکروفون نیست ! شما مستقیم صدارو می شنوین! بدون تیغ بدون سانسور!
خب! این تعدادی از گوینده ها ! بقیه هم توی آرشیو موجودن! که بهتره فعلا اونجا باشن!
از صدابردار طفلکی هم چیزی نمی گم چون طنز نوشته ام گرفته می شه!
از وبلاگ پارازیت! وای! "ف ..مثل فلانی" که یادتونه؟ یا همون خانم "ف..." که عشق ناشناس موندن داشت و یه روز زیبای بهاری ضایع شد! چون سعید پورمحمودی اسمش رو گفت و خلاص! البته شما از ماجرای غش کردن فلانی و بساط به هوش آوردنش خبری ندارید که منم نمی گم تا رازدار خوبی باشم!
از متنهای برنامه که خودم زحمتش رو می کشم چیزی نمی گم تا تعریف نشه!
بله؟ بلندتر ! صداتونو ندارم...
"آیتمها تکراری شدن؟ " ..وا! همینه که هست! خب اگه هر روز گوش ندی و مثلا دو روز در میون گوش بدی دیگه تکراری نیستن!
"ضدحال دوست داری" ! خب! معلومه که دوست داشتنیه!  "آیتم حیوانات رو بیشتر کنن"؟ خب! اگه اینطور بشه که میشه راز بقا!

حالا گریه نکن ...شاید بازم لطف کردم و با بچه ها حرف زدم!
"پسرای آفتابی -دخترای مهتابی محشره"؟ آره منم دوست دارم!
خب حرف دیگه ای نبود؟ اینم از این!
راستی منتظر ماجراهای جالب از رادیو باشین!

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 10:5 توسط انوشه |
خبر
عکسهایی از جشنواره رادیو در مشهد رو می تونید اینجا ببینید... البته با تشکر ویژه از پیام خان ! خان پایین برره ببخشید! خان وبلاگ نویسان!

http://www.radiofestival.ir/Galary/index6.asp

http://www.akharesheee.blogfa.com/ که آخرشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 13:38 توسط انوشه |
وبلاگ رادیویی
یه خبر داغ!!!

به زودی وبلاگ رادیویی منو مشاهده خواهید کرد!! بعله! ماهم بلدیم!

"منتظر خبرهای بعدی باشید"!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 13:25 توسط انوشه |
من!!!
دوستان پرسيدند اين ماجراهاي پشت پرده از راديو جريانش چيه؟ فرمودم! جريانش سياسيه! رنگشون گلاب به روتون مثل .... شد و چهار دست و پا دور شدن! بعله!!!

البته برخي از دوستان دشمن نما!!! هم عرض كردند "شما كه ادعا مي كنين راديو رو انگشتتون مي چرخه چطور نمي دونستين تاريخ عروسيه گوينده ي محبوبمون كيه؟؟ چرا تاريختون اشتباه بود؟" در جواب اين دوستان بايد بفرمايم كه بنده بي تقصيرم ! تاريخ هموني بود كه من گفتم اما جناب گوينده (اسم نمي برم تا تبليغ نشه!!) خواست متفاوت بازي درآره و تاريخشو عوض كرد!  به همين راحتي!

مي دونم الان از خوشحالي گونه هاتون گل انداخته اما سعي كنين خودتونو كنترل كنين ! چون من ايييييييييييييييييييييييييييينقدر خوبم كه حالا حالا ها بايد گل بندازين!!!

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 15:15 توسط انوشه |
خداحافظ
آرزوهای بر باد ..رویاهای جامانده در خواب..

چشمهای خسته از همه خسته از رنگها و رنگها و رنگها...سلام ! سلام شب مسموم این شهر ناآرام ..این شهر زخمی از همه.

دلتنگی ات را به دست کدام باد می سپاری وقتی حتی نشانه ای برای رهایی نمانده؟

بهانه هایم رنگ تکرار می گیرد در حجم بی مهری در اوج باوری که سالهاست از یاد رفته است...

خداحافظ شب تنهای بی فانوس...خداحافظ رنگها ...رنگها ...رنگها...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 20:3 توسط انوشه |
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!-1-مواد لازم!!!
ماجراهای پشت پرده از رادیوجوان!


با سلام خدمت شما خواننده کنجکاو (بخوان فض...!!) عزیز!
این ماجراها برای افشای اتفاقات رادیوست که شما عزیز دلبند قادر به آگاهی آن از پشت رادیو نیستید! و...و...و... من ! این لطف رو در حق شما می کنم تا شاید با دانستن آنها شبها با آرامش بیشتری سر بر بالین بگذارید...
برای شروع مواد لازم را یادداشت کنید...لطفآ!


1-وقت کافی (21 ساعت و 15 دقیقه و 5 ثانیه!...اینجا تهران است شبکه رادیویی جوان !!)
2- یک اتاق خالی (تغییر کاربری اجباری است..اصرار نکنید!)
3- رادیو (از هر نوع ...یک باند -دو باند-سه باند-جیمزباند!! و... در اندازه ی دلخواه مثلآ به اندازه ی کل اتاق - رومیزی - جیبی - دستی! - انگشتی ! - ...)
4- موبایل یا تلفن همراه!(از نوع فوق جواد تا آخر تکنولوژی هنوز به بازار نیامده!)
5- 5 انگشت مبارک دست راست (یا دست چپ برای چپ ها!)
6- یک عدد کاغذ برای یادداشت برداری از تراوشات موجی!
7- یک خودکار
8- دو جفت گوش! شنوا و ضد ضربه

خب ...حالا که همه چیز آماده است شروع می کنیم!
تذکر مهم-رعایت فاصله ی مناسب از رادیو اجباری است ...نویسنده هیچ مسئولیتی در قبال عدم توجه و سهل انگاری شما ندارد . در صورت عدم رعایت این نکته احتمال پاره شدن پرده ی شنوایی 97.8% است ! از ما گفتن!
از اول صبح (ترجیحآ 7 صبح!) شروع کنید ...کافی است موج رادیو را روی 88.1 fm تنظیم کنید تا به راحتی به دام بیفتید!
برای شروع یک روز کامل به تمام برنامه ها گوش کنید تا در برنامه ی بعد با آگاهی بیشتری با من همراه شوید...مفهومه؟

از اینکه به جرگه ی معتادان بدون ترک "رادیو جوان" وارد می شوید همه مشعوفیم از دم! تو باور کن لطفآ!
تا بعد!

+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:47 توسط انوشه |
قرار شبانه
"روزها از پس یکدیگر می گذرند
و من در پی آرامشی
و در گذر ثانیه ها
آنچه مانده
فقط امیدی است
به لحظه ی دیدار
و من محیای آن لحظه
در یک قرار شبانه ام.."
این شعر رو با صدای نیما رئیسی می تونی بشنوی ..از 8.5 تا 9.5 شب اگه پای رادیو باشی برای یکساعت حس می کنی اینجا نیستی ...یه برنامه ی عالی از گروه "جوان و اندیشه"
مثل تیزرهای تبلیغاتی شد چقدر متنم!!
اینو گفتم تا یه بار امتحانش کنید ...مشتری می شین ! باور کن!
البته اگه به قول خانم هاشمی "اهل اندیشه و تفکرین!"
راستی تا یادم نرفته بگم که "ماجراهای پشت پرده از رادیو جوان" رو شروع کردم ..البته شاید لحنش طنز باشه اما کاملآ جدیه ها! همین اول نظر بدین که ادامه بدم یا نه! زود باش دیگه ...نظر بده!
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:43 توسط انوشه |
خبر
جشن هفت تایی ها هم تموم شد !

فعلا خبراش اینه! تا بعد...

راستی پشت پرده هم به زودی!!!!

-خبرهای جشن از وبلاگ "شنیده می شوید!" ....

http://shenidehmishavid.blogfa.com/post-27.aspx

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 11:50 توسط انوشه |
ای عشق همه بهانه از توست!!
اول از برنامه ی دیشب باید بگم! که میدونم همه منتظرش بودیم..."هفت ترانه " رو می گم بابا!

اونجور که رفقای رادیویی - اینترنتی-وبلاگی! (چی شد؟!!) می گفتن همه منتظر بودیم تا آقای سعید پورمحمودی یه شیطنتهایی بکنه!
من که همین طور گوشی هدفون رو روی گوشم فشار می دادم و ریز ریز می خندیدم !!! از همون سلام گفتنش معلوم بود رو هواست!!!!!!!!!!! بعدش هم با جمله های بعدی اش کولاک کرد!

"من سعید پورمحمودی ..عاشق پیام کوتاه یا همون چیز ام چیز! عاشق متنهای رمانتیک - عارفانه -عاشقانه! عاشق اجراهای 9 شب به بعد! عاشق گلهای بهاری مثل یاس ...میخک..ریحاااااااااااااااااااانه!!!!!!!!!! ....حالم خوبه عالیم از این بهترم نمی شم!!"
خوب حالا انصافا اگه تو اینهارو با همون صدا و همون فریادهای دوست داشتنی بشنوی هوایی نمی شی!؟ بعد هی بگین "عشق کیلویی چنده؟" این همه شور از عشق بود دیگه بابا!!!!!!!!! فکر کنم حالا با این وضع همه ی ملت "زن بخوان"!!!!

دوم هم اینکه ...یه خبرای توپ براتون دارم ! آره ..داغ داغ!
الان نمی گم اما منتظرش باشید چون اونقدر خوندنیه که باورتون نمی شه! باشه یه کوچولو لو می دم تا تبلیغات باشه! "ماجراهای پشت پرده از رادیو" !!!!!! واااااااااااااااای باشه جیغ نزن! هولم نشو! عوضش یه کم آروم باش و منتظر باش!

هر کسی هم امروز می ره جشن "هفت شنبه ای ها!" خوش به حالش! جای منو هم خالی کنه! در ضمن خبرهای داغ بیارین با خودتونها! حواسها جمع باشه ! باشه؟

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 16:26 توسط انوشه |
نمایشگاه مطبوعات
به کی می شه گفت وقتی همه ی تبها زود عرق می کنه! مجبوری ساکت بمونی و فریادهاتو توی دلت نگه داری...
اما نمی شه ننوشت ! نمی شه نگفت! "نمایشگاه مطبوعات از نمایشگاه کتاب جدا شد!" به همین راحتی...
نگو مهم نیست چون واقعن مهمه ...وقتی جامعه ات یادش رفته که روزنامه و مجلات نقش مهمی توی فرهنگ مردم دارن -البته کتاب رو هم از یاد بردن چه برسه به مطبوعات- اونوقت جدا کردنش از نمایشگاه کتاب معنی اش فقط یه چیزه "خداحافظ مطبوعات"!
این هم گله ی من! اما فایده اش چی بود ؟! وقتی حتی تو هم با خوندنش بی تفاوت ازش می گذری؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 9:46 توسط انوشه |
سیاه مشق
چی می تونم بگم وقتی نگفته هم می دونی؟! چی بگم که باز با نگاهت ذوبم نکنی؟ دلتنگ می شم و به زمین و زمان هم رحم نمی کنم ...واژه هام بوی خستگی می ده و نگاهم بی رمق به دنیات نگاه می کنه اما تو ...تو با اون نگاه دوست داشتنی ات منو می بینی . می دونم حواست به من هست ....می دونم رد اشکهامو دنبال می کنی و آخر تمام دلتنگی هام امضا می کنی اما ...اما اگه غر نزنم ..اگه با تو هم حرف نزنم نمی شه ...می دونم که میدونی...
دیشب هم مثل تمام این شبها چشمام خیره به ماه بود و توی دلم غوغا....تو رو حس می کردم و میدونستم مراقب تمام جمله هامی ...اما باز دلم پر بود ..نپرس از چی و کی؟ که مدتهاست متهم های ردیف اول و دوم و سوم تمام پرونده هام مجهول موندن ! از رنگها و ریا های تموم نشدنی بگیر تا جمله های بی تفکر ...از دنیای محدود و بسته ی نگاهشون تا وسعت رویاهای توخالی...نگو نباید دلم بگیره ..نگو سهم من از زندگی از سهم اونها جداست..می دونم اما نمی شه ندید نمی شه نگفت ...میشه؟
دیشب که به ماه نگاه می کردم باز فکرش توی ذهنم رژه رفت باز یاد آوری اش دلم رو آشوب کرد می دونم باید منتظر باشم تا تو حکمتت رو رو کنی اما می دونی چقدر کم تحملم! از هر طرف که بهش نگاه کنم "بحران" موج می زنه ...مثل"دریای بحران ها" ...چرا این اسم؟ چرا آدمها حتی برای دریاهای ماه هم اسم می ذارن؟ اونهم این اسمهایی که تورو قلقلک می ده...
عادت کردی به حرفهای تکراری ام و من از این بازی لذت میبرم...من از غصه ها می گم و تو با سکوتت تا آخرش صبوری می کنی...نکنه یه وقت ازم خسته بشی؟! حتی اگه خسته بشی باز مطمئنم که حواست به منه ...می دونم روی تمام بغضهام رد امید می پاشی و برای هر دلتنگی ام یه بهانه ی رنگی از شادی جا می ذاری...
سیاه مشق ام تموم شد ...مثل همیشه ...مثل همه ی لحظه ها!
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 9:45 توسط انوشه |
آقای اردشیری جاودان..2
راستی نرخ یک ساعت درس فیزیک چند است؟ شهریه ی یک دوره کلاس فیزیک دبیرستان چقدر می شود؟ یک دوره معلمی با عدد ورقم ریالی و نرخهای مناسب چه میزان محاسبه می شود؟
راستی چه ارزان و آسان می توان محبت و قدرشناسی مردم را جلب کرد.
می توان یک معلم ساده بود بی ادعا بدون عکس و پوست و فیلم به کار خود مشغول باشی در مدرسه کلاست را خیلی معمولی اداره کنی یا در خانه یا سرخانه کلاسی و چند شاگرد از همین خانواده های معمولی جمع کرد و یک درس بی روح و کاملا خشک مثل فیزیک تدریس کرد اما محبوب شد.
...و البته می توان فقط معلمی ساده ومعمولی اما با کمی گذشت بود. ولی در مرگت هزاران چشم پیر و جوان چشم مادر همه شاگردانت پدر همه ی شاگردانت و چشم همه ی دانش آموزانت که نمره ی خوب داشته اند یا نمره ی بد گرفته اند اشک آلود بشود. می توان معلم ساده ای بود و شورای شهر را به تجلیل از خود واداشت که پس از مرگت در جهت اجابت خواست مردم بلواری را به نامت کنند.
...و این برای آنها که زنده اند و هنوز فرصت دارند درس بزرگی است اگر و تنها اگر از برخورد مردم رشت و استان گیلان با مرگ "اردشیری" و تجلیل از وی عبرت بپذیریم.

روزنامه  گیلان امروز
سه شنبه 31 اردیبهشت 1381
سید محمد خاتمی


*"اردشیری عاشق ترین معلم" مولفان:میرحامد کریمی زاد-اکبردهسرا

ناشر موسسه فرهنگی انتشاراتی دهسرا

بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:49 توسط انوشه |
آقای اردشیری جاودان..
می خواستم بنویسم ..مثل هر سال اردیبهشت که دلم می گیره و هوایی می شه .اما نشد .انگار دستهام از تکرار دلتنگی هام خسته شدن...رفتم سراغ کتابش..کتاب "اردشیری عاشق ترین معلم" و هر ورقی که می رفتم جلو دلم آروم می شد ..حس می کردم این نوشته ها همیشه جاودان می مونن و این به من آرامش می داد...
اما باید برای اونهایی که نمی دونن "آقای اردشیری" کی بود و چرا اینها رو دارم می گم توضیح بدم.
"آقای اردشیری" معلم فیزیک دبیرستان بود توی شهر رشت که شاید تعداد معلمهای خوب و با وجدان از انگشتهای یک دست هم کمتر باشن اون بهترین بهترین بود...نه فقط یک معلم فیزیک مثل هزاران معلم دیگه! اون با همه فرق داشت "مثل هیچ کس نبود.." وقتی سر کلاسش نشسته بودی سخت ترین مباحث فیزیک رو برات شیرین ترین مباحث می کرد و با حرفهای لابه لای درسش به همه ی شاگرداش یاد میداد که دنیا فقط "پول" و "امکانات" نیست و باید"انسان " باشی ...شاید الان این جمله ها واضح باشه و شاید بگی خوب که چی؟! اما وقتی 17 یا 18 سالت بود و از دنیا فقط درسش رو می فهمیدی و تمام آرزوهات شکستن سد کنکور بود این حرفها و هزاران جمله ی دیگه برات حکم "آب حیات" رو داشت...
اون روزها من پیش دانشگاهی بودم ...اما فقط حرفهای اون بهم نیرو می داد و هیچ کس و هیچ حرفی نمی تونست آرومم کنه!همه چیز داشت خوب پیش می رفت ..ما درس می خوندیم و اون با تمام وجودش حواسش به ما بود..منظورم از "ما" تمام شاگرداشه ...تمام اونهایی که توی مدرسه یا کلاسهای خونه اش شرکت می کردن و با حرفهاش هدفهاشون رو بزرگ و بزرگتر می دیدن...
اون روز "روز معلم " بود ...12 اردیبهشت 1381 ...مثل هر پنج شنبه کلاس داشتم و از چند روز قبل با دوستام تصمیم داشتیم تا براش هدیه بخریم...مثل تمام مراسم های روز معلم بود اما ...اما یه دنیا فرق داشت ...چون اون شب آخرین شبی بود که دیدیمش ...ساعت 10 کلاسمون تموم شد و آخرین نفری بودم که ازش خداحافظی کرد...یه متن ادبی براش نوشته بودم و وقتی می خوند از ذوق زدگی نفسم بند اومده بود...
فردا صبح فهمیدیم که ساعت 11.5 سکته مغزی کرد و تا دوهفته توی کما بود...از اون دو هفته چی می تونم بگم جز اینکه زندگی همه ی ما سیاه شده بود ..همه ی رشت ...همه ی شاگردای اون روز و دیروزهاش...همه ی پدر ها و مادرهایی که مدیونش بودن ووووو.....دو هفته همه ی رشت توی کما بودیم...روزها و شبهایی که همه نقطه ی اشتراکشون دعا بود و اشک...وعده گاه همه شده بود "بیمارستان پورسینا" ی رشت ...شبهایی که همه توی یکی از مدارس رشت جمع شدن و با هم دعای "توسل" خوندن ...شبهایی که هیچ کس آروم نداشت.
اما دعاهامون بی نتیجه موند و روز 26 اردیبهشت برای همیشه رفت...برای همیشه.
از تمام ایران می تونستی شاگرداشو ببینی که اومده بودن رشت و یک لحظه چشماشون از اشک خشک نمی شد...همه خسته بودیم و دلگیر..
شورای شهر بلواری رو به نامش کرد"بلوار استاد ولی ا... اردشیری" اما خودش کجا بود تا اینهمه دلتنگی رو ببینه؟؟!!


این فقط گوشه ای از اون روزها بود ...برداشتی کوتاه از یک سکانس طولانی و دردناک!
نوشته ی پایین از کتابی انتخاب شده که دانش آموزاش به یادش چاپ کردن و یکی از هزاران نوشته ایه که اون روزها هز جایی می تونستی ببینی...امیدوارم تونسته باشم خوب تعریف کنم گرچه اصلن تعریف کردنی نیست اون روزها و اون حال و هوای تلخ...

*"اردشیری عاشق ترین معلم" مولفان:میرحامد کریمی زاد-اکبردهسرا

ناشر موسسه فرهنگی انتشاراتی دهسرا

بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 10:45 توسط انوشه |
بی عنوان
قرار شده به چی برسیم که اینهمه برای رسیدن بهش عجله داریم؟ گفتم "عجله" ؟؟ نه ! بهتره بگم "حرص" می زنیم!
مدتها بود فکر می کردم آدمهای دور و برم رو خوب می شناسم یا حداقل می تونم یه ذره ! بفهمم عکس العملشون توی هر شرایطی چیه! اما حالا مطمئنم که اصلا نمی دونستم! آدمی که مدام پا به پات می یومد و توی هر فرصتی بهت نشون می داد به فکرته یا حداقل بهت اهمیت می ده درست وقتی که توی دوستیش شک نداشتی جا خالی می کنه ! به همین راحتی که این جمله ها رو نوشتم  و تو خوندی! شایدم راحتتر!
اینهم تجربه است! گاهی فکر می کنم اگه این جمله های کلیشه ای و تکراری نبد ما آدمها چطوری آروم می شدیم؟! آروم می شیم؟ یا فقط عذاب کشیدنهامونو به تاخیر می اندازیم؟!
بگذریم...
شمارش معکوسم شروع شده ..شدم مثل آدمهایی که بعد از سالها از زندان آزاد می شن و روزهای آخر رو با بدبختی و شمردن ثانیه ها طی می کنن ! زندانی؟؟!! واقعن همه یه جورایی زندانیم دیگه ..نه؟
5شنبه برنامه ی "باز هم زندگی " رو که میدیدم دلم گرفت چون حس کردم اینهم مثل "هزارراه نرفته" -البته سری اولش!!- بعد از یه مدت مردم فقط شنونده ی خوبی می شن ووووووو یادشون می ره اصلا چرا این برنامه رو می بینن ..می بینن شاید چون آدمهای جدید رازهای جدید داره برشون و این همون ارضای حس کنجکاوی ما آدمهاست نسبت به زندگی دیگران...می ترسم اینجوری بشه چون از نوع نگاه این برنامه خوشم می یاد ...یه نگاه جدید به زندگی که مدتهاست منتظرش بودم...
امیدوارم "هزارراه نرفته" تکرار نشه!
+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:4 توسط انوشه |
با تو...
با تو تکرار می شوم
آرام
سرخوش
و آزاد..
با تو
با آوای واژه هایت
با ترنم بی وقفه شادمانی
می خندم
و تو
هیچ نمی دانی..
به چه دلخوشم!
+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 21:28 توسط انوشه |
"تنها صداست که می ماند..."
نصفه شبه ..چشمات از خستگی بسته می شه و تو سعی می کنی نخوابی..نه! وسط درس خوندن نیستی! شیفت هم نیستی!

سعی ایت ادامه داره  تا اینکه "قصه ی سارا" خواب از سرت می پرونه ...صدای سعید پورمحمودی آروم از یه قصه می گه ..از عاشیق نجیب و خان چوپان ...و سارای دوست داشتنی ...اشکهات آروم اروم سر می خوره رو گونه هاتو یادت می ره خوابت می یومد! تا ساعت ۲ یه دنیای دیگه ای.. و وقتی می گه "تمام!" تازه چشمت می افته به ساعت و باورت می شه که "صدا معجزه می کنه" ....خواب کیلویی چنده ! نصفه شبی حس نوشتنت گل می کنه ...

دیشب اونایی که "یک سبد ترانه " رو شنیدن می تونن درک کنن که چی می گم...نه؟

"تنها صداست که می ماند..."

+ نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 19:51 توسط انوشه |
پارازییییییت!!!!!!!!
پارازیییییییییییییییییییییت رنگش مثل “رنگین کموونه” هفت رنگ و شاد…اما رنگین کمان هدیه کسانیه که هر روز 1 ساعت و نیم از زندگی می افتن تا با پارازیت زندگی کنن! هدیه قشنگ و دوست داشتنی …
اما من همیشه از شنیدن صدای آقای پورمحمودی توی ذهنم رنگ آبی و قرمز می یاد …یعنی وقتی مثل “یک سبد ترانه” آروم و رمانتیک حرف می زنه “آبیه”! وقتی مثل آخرهای پارازیت داااااااااااااااااااااااااااااااد می زنه “سلاااااااااااااااااااام” قرمزه گوجه ایه!
صدای نیما رئیسی سبز و آبیه …اما پر از شیطنت ! انگار همیشه داره با شیطونی اجرا می کنه!
هر کدوم از صدا ها یه رنگی دارن ….نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 21:16 توسط انوشه |
یاد ایام!!
یه خبر داغ داغ!!!!!!!! دستت نسوزه یه وقت!
"نیکی کریمی داور جشنواره کن شد" داغ بود؟  نه؟


دیروز داشتم به البوم عکسهام نگاه می کردم ..عکسهایی که اگه به پشتشون نگاه کنی از هر زمانی توش پیدا می کنی ...چند ماه پیش -چند سال پیش- چند دهه پیش ! (نه خیر ! سنم رو با مادر ناصرالدین شاه تخمین نزن! همش دودهه و خورده ای ! خانمها روی چه چیزی "قاتل بالفطره" می شن؟!!!! آها دستت اومد ؟ پس "حللله؟؟")
چقدر عکس دیدن اونم عکسهایی که مدتی ازشون گذشته باشه حس خوبی به همراه داره ..چند لحظه اون خاطره ها توی ذهنت زنده می شه و گاهی شاید چیزهای کوچیکی به یادت بیاد که مدتها بود فراموششون کرده بودی...
عکسها یه دنیا حرف توی خودشون دارن ..از نگاه آمها به دوربین -خنده های گاه تصنعی -ژست هایی که فقط همون لحظه به سراغشون می یاد و غیره...همه ی آدمها همینطورین ...به قول منصور ضابطیان "انگار جلوی دوربین می خوان خود واقعی شونو پنهان کنن برای همینه که از عکس هاشون هیچ وقت راضی نمی شن!" البته تو پرانتز بگم که منم یکی از همین آدمهام ! همیشه با نگرانی به عکسی که گرفته شده نگاه می کنم ...آخه نمی تونم خونسرد باشم و جلوی حساسیتم رو بگیرم ! شما چطور؟
البته مطمئنم بیشتر آدمها مثل منن ...مطمئنم !

+ نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 9:43 توسط انوشه |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا