خیلی وقته فیلم ندیدم و بدجوری دفترچه یادداشتم پر شده از اسم فیلمها ...این مدت که بگذره یه دنیا کار عقب مونده دارم..آخه یکی نیست تو با این دغدغه ها مجبوری دنبال ارشد باشی؟!!! البته اگر هم کسی اینو بگه یه دنیییییییییییییییییییا جواب براش دارم ...پس بهتره هیچی نگه !
فقط دلخوشم به آینده ...به حجم کارهایی که تو ذهنم رژه میره و من بی تاب تجربه کردنشونم ...
همین!
جوابش چند جمله است اینکه گاهی دلتنگی هام مثل پاییزه ...مثل غروبهای نارنجی و دلگیر که تا اخر شب غمش رو بهت تحمیل می کنه ! مثل بارونهای همیشگی اش که فرقی نداره کجا باشی چون هر جایی باشی و بارون شروع بشه از صداش به رویا می ری ... و خیلی جزئیات دیگه که فکر می کنم همین قدر کافی بود نه؟
از پیشنهادتونم ممنون و همون چند جمله یه دنیا نیرو داد به قلبم تا امیدوار باشم به روزهایی که در راهه ...باز هم ممنون و امیدوارم باز هم به من سر بزنید ...البته کاملتر!![]()
چند روزیه فکرم درگیره اونم به خاطره شرایط پیش اومده است ...می دونم که تصمیم ام درسته اما گاهی می ترسم روش پافشاری کنم و بعد پشیمون بشم . البته عمرآ نظرم عوض نمی شه چون اون هدفهایی که تو ذهنم رژه می ره اینجا جاشه نه هیچ جای دیگه رو کره خاکی ...این چند وقت که بگذره می خوام شروع کنم {ان شاء ا...}
برام دعا کنین که تازه اولشه!
"نه! دیگه نه!" از حرفم جا نخورده مطمئن بوده همینو می شنوه ...چند قدم راه می ریم و من می رم به خاطراتم ...به قدم زدنهامون به اون روزهای دور..
"خودتم می دونی من مقصر نبودم"...نگاش می کنم که سرش پایینه و آروم حرفشو می زنه ..تقصیر هیچ کس نبود..
"آره..تقصیر هیچ کدوممون نبود.پیش اومد اما دلم نمی خواد باز تکرار بشه و باز بگم پیش اومد"
حرفمو زدم و منتظرم جوابمو بده اما هیچی نمی گه ...از حرکت می مونه و سرش هنوز پایینه ..."باشه ..هر جور تو راحتی "
سرش رو می گیره بالا و زل می زنه به چشمام ...چند ثانیه که می گذره آروم دور می شه ...و من همون جا می مونم ...
زندگی تکرار می شه حتی اگه تو نخوای...
یکماه بیشتر وقت ندارم و هر روز از صبح سعی می کنم یه جا بشینم و بخونم اما ...اما...اما نمی شه .یعنی می خوام اما اینقدر تو ذهنم سروصداست که نمی شه رو هیچ چیزی تمرکز کرد!
دیروز که با یکی از دوستام حرف می زدم (که هفته ی دیگه عروسیشه!) یه لحظه ترسیدم ...از چی؟ از این که چقدر دنیاهامون داره عوض می شه ...که دیگه کم کم فضای زندگی مون با چند سال پیش یه دنیا فاصله می گیره...شاید نباید اینجوری بهش نگاه کنم و شاید این قشنگی زندگی که هر مقطعی یه نوع خاصیه و این یعنی زندگی! آره اینها رو می دونم اما یه وقتهایی دل کندن از دنیای آشنا سخته و وارد شدن به یه فضای جدید با مشکلات و خوشی های جدید سخت تر ...
راستی امسال همه یه حس خوبی دارن انگار راسته که می گن اگه اول سال آرامش رو احساس کنی اون سال پر از آرامشه...با هر کسی حرف می زنی میگه یه جورایی آرومه (امسال رو می گم !:>)
خدا کنه همینجوری بمونه....پارسال که واقعا سال سگ بود!!!!!!! همه پاچه ی همو تا می تونستن گرفتن!
انگار وقتشه که باور کنم این همون حقیقتیه که چند سال بهش بی اعتنایی کردم ...دژ قلب تو هیچ جایی برای من نداره ...
دیروزم پر از صداته پر از حرفهایی که من از بر می کردم تا شاید تورو تو کلماتش باور کنم ..پر از آرزوهای رنگی و سرشار از توست که اونقدر با خودم این طرف و اون طرف بردم که شونه هام زیر بارش تکیده شدن...اما امروز وقته رها کردنته وقت باور کردن یک انتها ...انتهای این راهی که پایان نداره ...صداتو به باد می سپرم ...خاطره های کودکانه ام رو به دریا هدیه می دم و آرزوهامو تو یه کاغذ کاهی می نویسمو چال می کنم توی خاک.. پای گلی که راز دلم رو پیش خودش نگه داره ...باید از ذره ذره این بند چند ساله رها بشم ..این آخرین نقطه ی این بازیه.....باور کن!
می ترسم از دوباره تکرار شدن ..می ترسم از دوباره ذره ذره خرد شدن زیر سنگینی احساست ! می ترسم از حس تلخ فریادی که راهی برای رهایی نداره ...می ترسم ...آره! از قلبت از حرفهات از دنیات از همه چیز می ترسم...
این ترس تنها هدیه توست...دوباره بخوون "تنها هدیه تو!"
چی شد که همه ی اون دلخوشی ها پر کشید ؟ چی شد که من و تو اینهمه از هم دور شدیم ؟ می دونم تو هم مثل من گیج و گنگ یه دنیا سوالی که بی جواب مونده اما من فقط دلم می خواد بدونم چرا؟ همین کلمه ی سه حرفی تمام سوالهای بی جوابمو توش جا می ده ...
هر روز که می گذره بیشتر دلم تنگ می شه و هر روز بیشتر منتظرت می مونم ...می دونم بازم اگه بشنوی یه لبخند کوچولو می زنی و تو ی اون چشمای کوچولوت یه شیطنت قشنگ موج می زنه و بعد با بدجنسی برام ناز می کنی و می گی "دیدی من بی تقصیر بودم؟؟!!" و می تونم خودمو تصور کنم که مثل همیشه با این حرفت چشمام گرد بشه و زل بزنم بهت که " عجب رویی داری!!!" و تو غش غش بخندی...
بهار هم اومد همون بهاری که اینهمه رسیدنش پر ماجرا بود برامون ...حالا که رسیده و همه چیز گذشته من به یاد حرفهامون می افتم و خنده ام می گیره از کودکی هامون !
نمی دونم تو در چه حالی ؟ دلم برای جز به جز حضورت تو دنیام تنگ شده...برای غر غر زدنهات از دست زمین و زمان ..برای جدی بودنهات وقتی حرفهامون مثل دوتا سیاست مدار کار کشته می شد ..برای شوخی ها و شیطنت هات که منو از ته دل می خندوند...آره دلم یه دنیا تنگ شده برات و هنوز باور ندارم که این بار دوری مون ابدی باشه ...کاش توهم باورش نکنی!
نمی دانم کجایی و این حجم بی انتهای ندانسته هایم بی قرارم می کند چون گنجشکی که در رقص باد چون برگی رها می شود به هر سو وبه هر سمت...
یادم می رود گاهی که گذر از خاطراتم را به بندی بکشم که آرام آرام از یاد می رود تمام بند ها و مرزها...
بدون تو چه مرزی و چه بندی که تمامیت من در بند توست...
بهارت مبارک کوچکم ..بهاری بدون من بدون خنده هایمان بدون تو ...
بهارت مبارک کوچک جاودان خاطراتم
بهارت مبارک شکوفه ی عشق بی انتهاو بی زوال قلبم
من بی حضورت با بهار یا بی بهار غریبه ام در میان نگاه هایی سرشار از بهار...
