تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت
نوشتم نوشتی نوشت
می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "
عید شما مبارک!!!!!!!!!!!!!
"آرام آرام از راه می رسد
در ثانیه هایی که محتاج اویی
در نهایت رخوتی که به بند می کشد تو را
آرام می آید و تو با حضورش باز می خندی
ساده
رها
سرشار
و این بازی زیبای طبیعت است
بهار را زندگی کن
که هر بهار نشانه ایست از رستاخیز وجودت..."


سال 86 پیشاپیش مبارک
با آرزوی بهترین ها..........

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 9:25 توسط انوشه |
گذر عمر !
سال 85 هم داره تموم می شه! چقدر زود گذشت و چقدر زود یکسال به عمرمون اضافه شد
هم میشه با یه غمی به این گردش روزها و فصلها نگاه کرد و غصه خورد که وای پیر شدیم ها !هم میشه مثبت دید و به این فکر کرد که یکسال به تجربه ی زندگی کردنم اضافه شد یکسال که هر ثانیه اش رو درست طی کردم حالا اگرهم کم و کاستی بود میشه گذاشت به حساب همون تجربه های زندگی..
اوضاع ترافیک هم که دیگه جزیی از زندگیمون شده و داریم کم کم عادت می کنیم نوع زندگیمونو با ترافیک و شلوغی خیابونها اصلاح کنیم جالبه شاید چند سال دیگه حتی همین قدر هم بهش فکر نکنیم و عادی ترین جز زندگی بشه برامون!

راستش خیلی دلم می خواست یه سفری برم .تو تعطیلات عید آدم راحت می تونه به سرخوشی سفر دل بده اما امسال انگاری شرایط جور نیست!
امیدوارم هر کسی هر جایی میره بهش خوش بگذره البته کاش فقط طبیعت رو قربانی تفریحمون نکنیم
راستی برین ایران گردی گاهی یه ده کوره هم به اندازه یه شهر شلوغ جذابیت سفر رفتن رو داره و من به شخصه اعتقاد دارم اون ده کوره و اون طبیعت بکر و دست نخورده یه دنیا حرف داره واسه شنیدن ...پس یا علی!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 22:58 توسط انوشه |
4شنبه سوری!
امشب ۴ شنبه سوریه مثلا ! چرا می گم مثلا ؟! چون به جای آتیش بازی و لذت بردن از مراسم آیینی به این قشنگی باید مواظب باشی جونتو با این حجم از بچه بازی از دست ندی!

اونقدر از ۴ شنبه سوری های کودکی هام خاطرات خوبی دارم که قابل مقایسه با این شلوغی ها و سروصداهای عذاب آور نیست ! نمی دونم اونایی که این سروصدارو دوست دارن می خوان به چی برسن؟ به قول یکی از دوستام "حالا خیلی بقیه کاراشون از رو دلیل و منطقه تو گیر دادی به این ؟؟؟!!"

راست میگه اونقدر از این رفتارهای سطحی و گذرا زیاد شده که بهتره اصلا بهش فکر نکنی چون انگار همه لذت می برن این جریان اونارو هر جا دلش خواست ببره!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 20:55 توسط انوشه |
سلام!
سلام!!!!!!!!!!!!!!! می دونم بابا ! چرا می زنید؟!!! خوب درس داشتم دیگه ! نمی شد بیامو بنویسم البته می شد ها اما من یه کم تنبلی کردم! (یه کم!!!!)

بگذریم! قول می دم زود به زود بیام! قول!!

راستی فردا کنکور دارم ! (ارشد!) برام دعا می کنید؟؟؟؟ مرسیییییییییییییییییییییییی!!!!

منم برات دعا می کنم !(با تو ام دیگه! پس با کیم؟؟!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 19:18 توسط انوشه |
I love you too!!!!!!!!!!!

I Love You Too

Be strong honey, I love you too!

A man escapes from prison where he has been for 15 years. He breaks into a house to look for money and guns and finds a young couple in bed.

He orders the guy out of bed and ties him to a chair, while tying the girl to the bed he gets on top of her, kisses her neck, then gets up and goes into the bathroom.

While he's in there, the husband tells his wife: "Listen, this guy's an escaped convict, look at his clothes! He probably spent lots of time in jail and hasn't seen a women in years. I saw how he kissed your neck " if he wants sex, don't resist, don't complain, do whatever he tells you. Satisfy him no matter how much he nauseates you. This guy is probably very dangerous. If he gets angry, he'll kill us. Be strong, honey. I love you ."

To which his wife responds: "He wasn't kissing my neck. He was whispering in my ear. He told me he was gay, thought you were cute, and asked me if we had any Vaseline. I told him it was in the bathroom. Be strong honey, I love you too !!"

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 19:14 توسط انوشه |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا