مراقب شادی توام
هم چنان که تو پاسبان شادی منی
در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشی...
I care about your happiness just as you care about mine
I could not be at peace if you were not
جبران خلیل جبران
الهي ، به حرمت آن نام كه توخواني وحرمت آن صفت كه توچناني درياب كه مي تواني
الهي ، نگاه دار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم
الهي ، تو ساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند
الهي ، هر كه را داغ محبت خود نهادي خرمن هستي او را به باد نيستي بردادي
الهي ، چون نتوانستم ندانستم و چون كه دانستم نتوانستم
الهي ، با تو آشنا شدم ... از خلايق جدا شدم...در جهان شيدا شدم...نهان بودم پيدا شدم...
از وبلاگ زیبای:http://www.sansevan.blogfa.com
چشمانت را بسته ای به روی قلبت و گمان می کنی این حصار محکم محافظ قلبت خواهد بود...نگاهت را از نگاه من می دزدی و چنان کودکی که ازگم شدن بازیچه اش دلگیر است از ثانیه های کوچک رها شدن نگاهت دلگیری...
سالهاست من می گویم و تو گوشهایت را گرفته ای . سالهاست التماس کرده ام به قلبت ..به قلبی که چون تکه سنگی میان سینه ات پنهان شده است و تو تمام التماسهایم را از یاد برده ای ...خسته ام از تکرار ها ...از تکرار هر باره حرفهایی که سراسر شوخی کودکانه ای را می ماند ...خسته ام از طعنه هایت و از تمام گفته هایی که در آن جاپای بی حرمتی است..
.فاصله مان سالهاست و تو دلخوش به فاصله ای که حصار قلعه ات را دست نیافتنی تر می کند !
می آیی و می روی و سهم کوچکی از دیدارت را نثار من نمی کنی ...سهم کوچکی که حق قلبی است که سالهاست عاشقانه ترین سرودهایش از آن توست...رد پاهایت را سالهاست بوسیده ام به شوق اینکه عطر تو را داشته باشد اماحتی غبار عبورت نیز برایم بخیلی می کند! دلتنگم و چونان خسته ی بی هدفی که مقصد خود را نمی یابد تنها می روم از پی هر روز هر ساعت بی هدف تنها می روم..
.و جمله هایت را با تمام سردی هایشان از بر می کنم ...
دعا می کنی چشمانت را ببندی و یکسال دیگر باز کنی ...چشمانم را می بندم و آرزو می کنم یکسال دیگر بر خیزم ..چونان دعای تو چونان آرزوی تو....اما نمی دانم یکسال دیگر کجای دنیایت ایستاده ام ..نمی دانم آن روز سهم من تا کجای لبخند هایت خواهد بود تا کدام نگاهت وتا کدامین نفس آرامت....
(بر سر چشمه خواب)
لیک دیدم به دو چشم نگران
دستهای تو گذشت
همچو آبی که روان بود به سوی دگران!
اسماعیل شاهرودی
لب مرزی رفتیم
خاک را رود به دو قسمت می کرد:
این طرف ما بودیم
آن طرف هم آنها.
دیدبانان سر برجی از دور
ناظر ما بودند.
و من بهت زده ناظر گنجشکانی
که همه
بی گذرنامه سفر می کردند...!
در دلتنگی هایم سالهاست زندگی می کنم ..سالهاست بدون چشمانت در تاریکی دنیایم سرگردان می چرخم به دنبال نوری...از دستان من تا دستان تو سالها راه است از نگاه تو تا چشمان خسته من دنیایی فاصله است .
تو نمی بینی ام نمی خواهی شریکم باشی در ثانیه هایی که تنها آرزویم حضور توست..
چه دورند روزهای شادم چه دور و چه تاریک...انگار سالهاست که تنهایم انگار از حضورت قرنها گذشته است ...
هنوز جا مانده ام در تمام آن دقایق . جامانده ام در ثانیه هایی که صدای خنده هایت مرا شاد می کرد....چشمانت از آن من بود و من به اندازه سالها زمان داشتم برای سیر دیدنت ...
روزهایی که در کنارت چون فرشته ی کوچکی در ابرها زندگی می کردم و تو همان دعای اجابت شده ام بودی....
...من تو هستم تو
و کسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی بازمی یابد
با هزاران چیز غربت بار نا معلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب ها را می کشم در خویش
تا تمام دشت ها را بارور سازد
گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دست هایم
عمق تاریک تمام خواب ها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم چون لکه ای خونین
بر سعادت های معصومانه ی هستی
من پشیمان نیستم
با من ای محبوب من از یک من دیگر
که تو او را در خیابان های سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت...
فروغ
هنوز
در کنارم نشسته بودی ومن
شادترین بودم
و چنان سرخوش
که تمام پرندگان صدایم
رنگی شده بود..
آن چنان سبک
که در صدایم هزاران هزار
سرود و ترانه موج می زد
تو بودی در کنارم
و من به گمانم خوشبخت ترین بودم
چشمانم را محکم می فشردم
تا حتی روزنه ای از واقعیتها
به رویایم نفوذ نکند
گمان می کردم می خندی
حرف می زنی
شیطنت هایت را می دیدم
و پا به پایت می خندیدم
نفس هایت را نفس می کشیدم
صدایمان بود و
دنیای سرشار از من وتو
اما
چشمانم را که گشودم
دیگر نبودی
من
تنها
روی نیمکتی
با تصورت جان گرفته بودم
انگشتانم را روی سطح چوب کشاندم
هنوز گرمای حضورت را داشت
هنوز....
من نمی دونم چرا بعضی ها اصرار دارن تا باکوچیک کردن دیگران خودشونو بزرگ کنن ! آخه یکی نیست به اینا بگه بابا اینجوری شخصیتتون جلوی دیگران له شده است!!! اینقدر احساس بهتون دست نده لطفا!
چرا اینا رو گفتم ؟! چون دلم پر بود از دست یکی از همین ها!
قبل از عید واسه گرفتن موضوع پروژه ام وقتی با استاد راهنما (مثلا راهنما!!!!!!
) صحبت می کردم مدام اصرار داشت که هر جور خودش دوست داره من عمل کنم ..خوب منم که از چندی پیش(بابا ادبیات!
) روی یه موضوعی بدجور گیر داده بودم اونم گیر سه پیچ! دلم نمی خواست موضوع ساده ی استادمو قبول کنم ...پس ! با کلی دلیل ومنطق که خودمم نمی دونستم چه ربطی داره !!!
قانع اش کردمو قرار شد رو موضوعی که خودم می خوام کار کنم ....یه سری کتاب و منابع معرفی کرد تا تو تعطیلات عید !! مطالعه کنم...اما زهی خیال باطل!!!!!
چون اصلا چنین کتاب هایی در بازار وجود نداره!
به قول مامانم:" حقته!!! با استاد کل کل می کنی بعد می خوای بهت کمک کنه؟!!"
...و این جوری شد که من در آستانه ضایع شدن قرار گرفتم...! تا دیروز که رفتم دانشگاه تا بهش بگم این طوری شده ...تا منو دید با یه پوزخند گفت:"خوب تو عید چقدر جلو رفتی؟" دیگه لازم نیست که بگم در اون لحظه صدای خرد شدن خودمو می شنیدم !!!![]()
اما بازم از رو نرفتم ! با کلی آب و تاب الکی!!!
توضیح دادم که اصلا کتاب رو پیدا نکردم ...اما همین که جمله ام تموم شد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن..!!!!
منم خندیدم
که بیشتر له نشم! ...بعد با غرور وحشتناکی گفت:"من استاد راهنماتم اما تو می خوای هر جور خودت دوست داری پیش بری این که نمی شه دختر جان! این کتاب خیلی وقته تجدید چاپ نشده ...حالا اگه هنوز می خوای رو همین موضوع کار کنی برو با یه استاد دیگه بگیر.."...گفتن این جمله به اندازه شعله ی کوچیکی که باعث ترکیدن یه تانکر نفت می شه سوزنده بود
چون خودشم می دونست نمی تونم الان استاد عوض کنم چون از حذف واضافه گذشته و اگه بخوام این کارو بکنم باید تا ترم بعد صبر کنم و این یعنی 9 ترمه شدن
...(چیزی که اصلا نمی خوام پیش بیاد!!)...چند جمله ی قصار دیگه هم بارم کرد و من با گردنی کج و شانه ای شکسته (بابا ایضا ادبیات!
) از دفترش اومدم بیرون ..بعد کاشف به عمل اومد که این آقا هیچ رابطه ی خوبی با این موضوع مورد علاقه ی من نداره...خلاصه اینجوری...اینم از استادی که از ضایع کردن دانشجوش (اونم دانشجوی گلی مثل من!
) لذت می بره!!!
بهار اومده ها!
می دونم می دونستین اما گاهی آدم یادش می ره این عوض شدن فصلها واسه چیه...امروز از صبح تصمیم گرفتم در هر مسیری که میرم فقط و فقط به طبیعت اطرافم نگاه کنم ...باورتون نمی شه چه احساس خوبی داشتم وقتی سبزی خالص یه درخت یا یه بوته ی کوچولو رو می دیدم
..اینقدر بهم خوش گذشت که اصلا خستگی کار رو احساس نکردم با اینکه یه روز شلوغ پلوغ بود (کلاسای خسته کننده و سنگین
) اما روحیه ام از همیشه بهتر بود...شما هم امتحان کنید حتما مثل من عاشق سرسبزی پاک درختها می شین مخصوصا الان که برگاشون تازه است وهنوز خاک و دود خیابونها روشون ننشسته ...![]()
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
ومرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی...
"دکتر علی شریعتی"
"در آغاز هیچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود"
و کلمه بی زبانی که بخواندش
و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود وبا او عدم
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
و سرمایه ی ماورایی هر کسی
به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی قرار آتشند.
و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...
این شعر نمی دونم از کیه هر کی میدونه بهم بگه خوشحال میشم اخه این شعرو خیلی خیلی دوست دارم...:
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم!![]()
محشر بود نه؟![]()
