هی نشستم فکر کردم که چی بنویسم! به هر حال باید یه جوری خودمو تحویل بگیرم که دو فردای دیگه که خواستم واسه نوه و نتیجه ونبیره و ندیده و ... تعریف کنم یه حرفی داشته باشم! والله ! خلاصه دیدم هر چی بنویسم می شه تعریف از خود . منم که حساس ! گفتم چه کنم ٬ که به ذهنم زد از تجربیاتم بنویسم که حداقل خدمتی به خلق بشر کرده باشم و در چنین روز فرخنده ای عده ای رو مفتخر کنم به کسب تجربیاتم ! بعله ! پس این شما و این هم "آنچه تا کنون آموخته ام" :
سال های اول زندگی - یاد گرفتم که : بدون کمک کسی نمی تونم روی پاهای خودم بایستم . بدون شیشه شیر زندگی ام تعطیله و اگه گریه کنم به هر چیزی که بخوام می رسم و باقی تجربیات شخصی که مطمئنم به درد خواننده وبلاگ اونم توی این سن و سال نمی خوره !
چند سال بعد -روی پای خودم ایستادم و فهمیدم که دوست پیدا کردن به آسونی یه لبخند زدنه ٬ توی پارک و وسط خیابون و موقع خرید بزرگترها هم نداره ... کافیه بگی "سلام ٬ اسمت چیه ؟" فهمیدم که اصولا دختر بافهم و کمالاتی هستم و می دونم که چه جوری معلم نقاشی ام رو یه ساعت توی اتاق قال بذارم و برم پی بازی! در ضمن فهمیدم که کدبانو هم هستم چون وقتی به دوستام می گفتم ٬ ساقه ی گل شمعدونی ترشه و برای درمان بیماری مفید ٬ همگی به من اعتماد می کردن و گلدون - گلدون٬ گل شمعدونی رو نوش جان می کردن ! گواهینامه ی پایه ی صد دوچرخه سواری رو دریافت کردم و تازه فهمیدم اینکه می گن "زندگی شبیه یه جاده است" یعنی چی!!
چند سال بعد بعدی - خوندن نوشتن یاد گرفتم به حدی که هیچ کس از دستم آرامش نداشت . تابلوی فروشگاه ها - تبلیغات روی دیوار - روزنامه ی زیر جاکفشی و ... همه رو بلند بلند می خوندم تادنیا بفهمه سوات دار شدم ! یاد گرفتم که حسودی به شدت بلای خانمان سوزیه و دلم برای خیلیها سوخت ! فهمیدم که داشتن پاک کن فانتزی و جامدادی چند طبقه یه هدفه که با همکاری و همدلی با والدین به دست می یاد نه با جیغ و داد و پاکوبیدن! در ضمن به این نکته هم رسیدم که اگه لواشک و پفک و پیراشکی رو دور از چشم مامان بخرم و بخورم بیشتر می چسبه تا با اجازه و با نظارت و با برنامه ریزی دقیق! با تشکر از دوستان ناباب "معصومه .ط " و " فاطمه . ف " !
چند سال بعد تر - حالا هم خوندن نوشتن بلد بودم هم می تونستم جدول ضرب رو در سیم ثانیه توی صورت کلاس اولی ها پرتاب کنم ! از اون مهمتر این بود که به شیوا . الف یاد دادم چطور نخل بکشه و یه قایق و یه غروب نارنجی!! اونم در عوض بهم یاد داد چطوری میتونم دوچرخه سواری کنم اونم بدون چرخهای کمکی!! و در این لحظه بود که فهمیدم مبادله ی پایاپای یعنی چی!! با مقوله ی اسفناکی به نام "کنکور ورودی تیزهوشان" هم آشنا شدم و ... به قول" نیلوفر . صاد" از همون بچگی با کنکور مانوس شدیم!
چند سال بعد تر بعدی - راهنمایی یعنی یاد گرفتن خیاطی و آشپزی به این ترتیب که مامان انجام می داد و من نمره اش رو می گرفتم ! و این یعنی ٬ تو می تونی ٬ فقط صداشو در نیار !! با کمک مربی پرورشی فهمیدم که اصولا بعضی از زنگها در مدرسه برای دور هم بودنه! با کمک دوستان فهمیدم که گوشه ی دنج مدرسه می تونه یکی از همون زمین خاکی هایی باشه که فوتبالیستها ازش حرف می زنن! ( شما بذارید پای بچگی! ) در چنین روزگاری بود که فهمیدم گاهی فوتبال از نون شب هم واجب تر می شه و همه ایران با هم جیغ می کشن و با هم دعا می خونن و با هم از شادی فریاد می زنن!
چند سال بعدتر بعدی بعد - رشته انتخاب کردم! به قول دوستان ٬ رشته سوپ !!! حواسم پیش جامعه شناسی بود و جلوی روم هندسه فضایی! برای همین فهمیدم که زندگی ٬ اصلا اونجوری که ما می خوایم پیش نمی ره! یاد گرفتم چه جوری به سوال ناظم سمج مدرسه جواب بدم وقتی روزی هشت بار ازمون می پرسید " فیش هاتونو آوردین؟! " در این دوران مطالب زیادی یاد گرفتم که عمرا با کسی قسمت نمی کنم ! فقط به شدت فهمیدم که بعضی از روزها هیچ وقت تکرار نمی شه ... مثل دوران خوش دبیرستان - سوم ریاضی (ب) - مدیر مظلوم- معاون کاریکاتوری - کیف سامسونت دبیر جبر و احتمال - روز معلم و فیمبرداری از مراسم و اولین نقشه کشیدن عمرمون - زنگ های تفریح - دختران ساکن احمدآباد (!!! ) و خانم طرفدار - بعدازظهرهای کلاس دیفرانسیل و پاستل و پفک ! و این جمله ی طلایی که "چی خوندی؟ " ... در پایان این دوره هم ٬ به دست زندگی چنان درسی گرفتم که ... که فاصله زندگی و مرگ به اندازه ی یه لحظه است ... درس تلخی بود انصافا !
چند سال بعدتر بعدی بعدتر - عزیزانم ! این دوره سراسر درس بود! از کدومش بگم ؟ از شب امتحان و جزوه های تخیلی ؟ از دوستان جدید و دلتنگی برای دوستان قدیم ؟ از سبک زندگی تازه و از افق دوردست ؟ از مدیر گروه مغرور بگم که مدام دلش می خواست دانشجوهاشو ضایع کنه ؟ از مخمل بگم یا از بوشوک (به کسر واو دوم ) ؟ از کلاس فارسی عمومی بگم که تا ابد یادش توی ذهنم می مونه؟ از در به در و بی خیال الدوله بگم و از آرزوهاشون ؟ از جمع دوستانه ی پر رقابت بگم ؟ از رای گیری برای انتخاب نماینده دانشجویی بگم ؟ ... اصلا می خواین بگم که غنچه کی بود و آخرش استاد ف به کجا رسید ؟ از صف های طویل انتخاب واحد بگم ؟ از حذف و اضافه چطور ؟ ای بابا ... نمی شه ... بذارین فقط اینو بگم که ٬ یاد گرفتم تجربه کسب کردن هزینه داره ... باید با هزینه هاش کنار بیای!
و این چند سال - آشنایی با دوستان جدید در فضایی جدید بهم یاد داد که ... بماند ! فهمیدم که نوشتن رو دوست دارم ... فهمیدم که زندگی همینه ... اگه سخت بگیری ٬ سخت می گیره! فهمیدم که از فاصله سکوت توی کول- ادیت بدم می یاد و به شدت عاشق اکو هستم . فهمیدم که ساختن آنونس هم دلچسبه هم سخت . دریافتم که به میز صدا هم علاقمندم ! فهمیدم که صادقم اما نباید هر جایی انتظار صداقت داشته باشم . فهمیدم که بعضی ها دوست "ظاهرن" و بعضی ها دوست "باطن " . فهمیدم که باید قدر روزها رو دونست و البته کشف این نکته که این جمله فقط شعاره و هیچ وقت درکش نمی کنم! فهمیدم که دوست داشتن تنها دلیلیه که می تونه راضی ام کنه ... فهمیدم که ثمره ی زندگی آدما متفاوته و کاش زندگیم بی ثمر نباشه !
احتمالا ادامه دارد ... !
این تجربیات من بود در این عمر دو روزه! لطفا دست از محاسبه ی سن و سال اینجانب بردارید ! بعد اینهمه سال هنوز متوجه این موضوع نشدید که " خانمها همیشه ۱۸ ساله می مونن؟ "
می گن زندگی ٬ صد سال اولش سخته ! ما که دربست گفتیم "چشم ٬ هر چی شما بگی" ! 
پ. ن : و این چنین بود که متولد شدیم
قد کشیدیم
و بالیدیم
به خود - به زندگی - به فردا
بالهایمان اما ٬ جایی جا مانده است انگار !
پ . یک روز . ن : از همگی دوستان به خاطر لطفشون ممنونم . دی ماه ۸۸ یادم می مونه ... 