تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

اجازه هست؟!

 

- برف که می باره دلم می خواد ساعتها بشنیم و به آسمون نارنجی و سنگین زل بزنم . دلم می خواد دونه هاشو دنبال کنم و روی زمین نشستنشونو ببینم . اما از همه ی اینها گذشته ٬ برف ٬ اونم اینجایی که هستم یعنی خود زندگی ... گاهی با خودم فکر می کنم ٬ چی شد که پابند شدم یا چی شد که پر گرفتم ؟

- کلی کتاب نخونده و کلی حرف های ننوشته . تنبلی و رخوت و کمی بی حوصلگی ...این سیاه مشق این روزهامه ... خودمو تنبیه کردم برای این رخوت چند ماهه . و حالا درست مثل شاگردهای تنبل ٬ گوشه ی دیوار یه لنگه پا وایستادم تا یکی بیاد و بهم بگه " آزاد! " ... در گوشی بخونید که ٬ چه خوبه آدم خودشو تنبیه کنه !

- ....

نوشتنم نمی یاد ! به قول یه دوست : خنده شرمناک مه آلود تنبل مآبانه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:33 توسط انوشه |

بز کوهی

- یه دنیا حرف دارم واسه نوشتن اما ذهنم جمع نمی شه! مثلا یکیش اینکه ٬ از دیدن ناخوش احوالی کسی دلم گرفته ... بدون فکر کردن به عنوان و هر لقب دبگه ای ٬ دلم می خواد زودتر بهبود پیدا کنه و دعا  می کنم برای سلامتیش... راست می گن که ٬ سلامتی بزرگترین نعمته ...

- زبان به دهان گرفتن از اون دسته کارهاییه که خداییش هر کسی از پسش بر نمی یاد . چند وقتیه با خودم می گم ٬ دل وسیعی می خواد اینکه وقتی می فهمی و می دونی بنا به مصلحت سکوت کنی! دور و برم آدمای "قد کوتاه" زیادن ... اما لبخند زدن و ساده گذشتن از کنار همین آدما گاهی اونقدر شرایط رو به آدم سخت می کنه که با خودت می گی ٬ "زبانم در دهان باز ٬ بسته است ! "  اما بعضی وقتا باید قواعد بازی عوض شه ! برای همین لازمه گاهی با صدای بلند ٬ به بعضی ها یادآوری کنی که مراقب قدمهاشون باشن ! زبان به دهان گرفتن سخته ... اما تا کی باید  بنا به مصلحت احترام گذاشت!؟

- لبخند می زنم. لبخندم شکل لبخند داره اما محتوای لبخند ٬ نه ! لبخند می زنم تا بدون پرسشی از کنارم بگذرن! لبخند می زنم تا در مقابل حرفای سنگین توی دلم ٬ نقش یه دختر صبور رو داشته باشم ! لبخند می زنم تا به  آدم کوتوله های ذهنم ٬ نظم ببخشم و بهشون یاد بدم که اگه قرار باشه ٬ شب و نصفه شب یا صبح و ظهر مدام توی سرم سر و صدا کنن و قضاوت کنن و حکم بدن و تهدید کنن و ... کلاهمون بدجوری می ره تو هم ! لبخند می زنم چون ٬ کار دیگه ای بلد نیستم ! به جان بز کوهی کوهستان بغلی !

- آااخیش بالاخره یه کمی هوا سرد شد و ... فهمیدیم زمستون چه شکلیه! البته دوستان زیادی تشکر کردن که به خاطر غرولندهای چند وقت پیش اینجانب دل آسمون تپیده و باریده! بنده نه تکذیب می کنم ٬ نه تایید ! که هر دو صورت باعث دردسره ! پس اجالتا نماز شکر بخوانید و دستکش بپوشید و لباس گرم و زنجیر چرخ یادتون نره ! تا بخش بعدی پیام !

در پایان تشکر مبسوطی دارم از سی - دی "نامه ها" اثر دلنشین سیدعلی صالحی که با صدای مرحوم خسرو شکیبایی موندگار شده ... لطافت موجود در این پست ناشی از گوش دادن همزمان به این "نامه ها" ست !  من بی تقصیرم !  به جان بز کوهی کوهستان روبرو !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 0:36 توسط انوشه |

دیوانه ها

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر ٬ جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند

       

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 23:33 توسط انوشه |

تقدیر و تشویش و تقدیر

 

یک - صحنه ی اول یه آسمون نارنجی یواش بود در امتداد امامزاده صالح و توی دل منم غوغایی بود از دست ... ٬ عالم و آدم ! بعدش دخترعمه زا رو دیدم بعد عمری و دسته گل خوش صدا و جعبه ی جادویی بی سیم چی! حدسم از خبر نامزدی یکیشون یا قبولی ارشد و خرید خونه و ماشین و... شروع شد و  رسید به اینجا که انگاری تولد خودم بوده و یادم رفته! ای بابا ... حواس مگه می ذارن واسه آدم!؟ بعدش بارون و دل تنگ من و خاطره های نوستالژیک و آدمایی که از سرو صدای ما - من و ممول و بی سیم چی - توی اتوبوس خلوت به ستوه اومده بودن! ما هم که دل به نشاط ٬ هی حرف زدیم و غر زدیم و به رسم این دنیا و اون روزای دور خندیدیم!  اما همچین که تنها شدم ٬ با دوباره دیدن تصاویر و دوره حرفا ...به این نتیجه رسیدم که ٬ خدا عجب صبری داره! چرا ؟  آخه  اینهمه آدم - اینهمه آرزو - اینهمه رویا - اینهمه دغدغه - اینهمه صدا - اینهمه فریاد - اینهمه التماس دعا - اینهمه عصیان - اینهمه بی مهری - اینهمه بی معرفتی  - اینهمه بی لیاقتی - اینهمه ... خداییش چقدر صبوری که همه رو تاب می یاری!  دمت گرم!

دو - غر می زنم و غر میزنه . می گم از دست بیلبورد و می گه از دست تو ! راستم می گه ...حتی اگه  کم نذاری٬کم می ذارن . چرا ؟ چون تو "زیاد" گذاشتی! به همین سادگی! بعد با جمله به جمله ی شاهرگ آروم میشم و مثل دخترای خوب ٬ پاهامو جمع می کنم تو بغلم و سرم رو تکیه می دم به زانو و مثلا می رم توی فکر ... که حرفامو ردیف کنم! اما هی گرانیت و هی جمله ها و هی بیلبورد و هی لبخند و هی حرفای ایوون و هی حس همدردی چشمهایش و هی جاده ی دلتنگ و هی من و هی حرف و هی ...آدم کوتوله های ذهنم با اون صداهای کارتونیشون که خسته می شن ٬ منم دیگه نا ندارم ... غر می زنم که " اگه گذاشتین دو دقیقه با خودم خلوت کنم! "  اونا هم مثل بچه های شیطون از ترس تنبیه ساکت شدن ٬ صاف و مرتب وایستادن و زل زدن به من . تا می یام شروع کنم به تحلیل و قطعه های پازل بهم ریخته رو مرتب کنم ٬ یکی یکی دور می شن و از اون دور با شیطنت فریاد می زنن که " تمامی دینم به دنیای فانی ... "

سه - زمان خوبی نیست ! اما باید نقطه رو یه جایی گذاشت . قلم این بار افتاده دست من ... منم با دستای لرزون ٬ نگاه پریشون و دل بی تاب ٬ نقطه رو می ذارم! ... دلم عجیب هوای سر خط داره ... باورت می شه!؟

 

+ نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 1:22 توسط انوشه |

لطفا ساکت

 

= ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان

من دل از مهرش نشویم ٬ تو دست از من بشوی!

== به شاهرگ می گم ٬ بیلبورد داره رکورد گرانیت رو می شکنه ... می دونم که اولش خندیده و بعد سرش رو تکیه داده به دستش و بعد برام نوشته که "خدا نگهش داره! " . حتی می دونم که بعدش ذهنش کجاها رفته و ... اما سکوت می کنم . صدای خنده ی پاستل از پشت گوشی شادم می کنه ٬ راست می گن خنده معجزه می کنه ها ! از اون طرف با خودم فکر می کنم ٬ حالا که بعضی از منطق های دنیا رو نمی شه فهمید پس بی خیال ! برای همین وقتی بیلبورد صداش پر از دلهره می شه - که من اصلا این حالت رو دوست ندارم - لبخند می زنم که باشه ٬ درک می کنم ! اما راستش توی دلم یه مشت آدم مزخرف با صداهای عجیب و کارتونی مثل گروه سرود ٬ نامنظم و بی هدف فریاد می زنن که " ای که رویایش تو هستی ... " ... اونوقته که منم مثل ناظم های بداخلاق که یه خط کش توی دستشه اخمام می ره تو هم و زمزمه می کنم "نه ! این قرارمون نبود ... "  و زل می زنم به ابرای نامنظم آسمون و منتظر می مونم تا اون صداها راهشونو کج کنن و برن !  اما همچین که قصه به اینجا می رسه ٬ دو تا چشم رنگی بهم یادآوری می کنه که ٬ تو حتی اگه خودتو بکشی هم باز نمی تونی یه ناظم بداخلاق باشی! پس بی خودی فیگور نگیر ! منم که حساس ٬ می گم "چشم " ... و بعدش به جای همه ی این لحظه ها ٬ گوشه ی یه کاغذ می نویسم که " امروزم گذشت ... شاید فردا ! "

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 0:4 توسط انوشه |

سالها بعد ...

 

هی نشستم فکر کردم که چی بنویسم!  به هر حال باید یه جوری خودمو تحویل بگیرم که دو فردای دیگه که خواستم واسه نوه و نتیجه ونبیره و ندیده و ... تعریف کنم یه حرفی داشته باشم! والله ! خلاصه دیدم هر چی بنویسم می شه تعریف از خود . منم که حساس !  گفتم چه کنم ٬ که به ذهنم زد از تجربیاتم بنویسم که حداقل خدمتی به خلق بشر کرده باشم و در چنین روز فرخنده ای عده ای رو مفتخر کنم به کسب تجربیاتم ! بعله !  پس این شما و این هم "آنچه تا کنون آموخته ام" :

سال های اول زندگی - یاد گرفتم که : بدون کمک کسی نمی تونم روی پاهای خودم بایستم . بدون شیشه شیر زندگی ام تعطیله و اگه گریه کنم به هر چیزی که بخوام می رسم  و باقی تجربیات شخصی که مطمئنم به درد خواننده وبلاگ اونم توی این سن و سال نمی خوره !

چند سال بعد -روی پای خودم ایستادم و  فهمیدم که دوست پیدا کردن به آسونی یه لبخند زدنه ٬ توی پارک و وسط خیابون و موقع خرید بزرگترها هم نداره ... کافیه بگی "سلام ٬  اسمت چیه ؟"  فهمیدم که اصولا دختر بافهم و کمالاتی هستم و می دونم که چه جوری معلم نقاشی ام رو یه ساعت توی اتاق قال بذارم و برم پی بازی! در ضمن فهمیدم که کدبانو هم هستم چون وقتی به دوستام می گفتم ٬ ساقه ی گل شمعدونی ترشه و برای درمان بیماری مفید ٬ همگی به من اعتماد می کردن و گلدون - گلدون٬ گل شمعدونی رو نوش جان می کردن ! گواهینامه ی پایه ی صد دوچرخه سواری رو دریافت کردم و تازه فهمیدم اینکه می گن "زندگی شبیه یه جاده است" یعنی چی!!

چند سال بعد بعدی  - خوندن نوشتن یاد گرفتم به حدی که هیچ کس از دستم آرامش نداشت . تابلوی فروشگاه ها - تبلیغات روی دیوار - روزنامه ی زیر جاکفشی و ... همه رو  بلند بلند می خوندم تادنیا  بفهمه سوات دار شدم !  یاد گرفتم که حسودی به شدت بلای خانمان سوزیه و دلم برای خیلیها سوخت ! فهمیدم که داشتن پاک کن فانتزی و جامدادی چند طبقه یه هدفه که با همکاری و همدلی با والدین به دست می یاد نه با جیغ و داد و پاکوبیدن! در ضمن به این نکته هم رسیدم که اگه لواشک و پفک و پیراشکی رو دور از چشم مامان بخرم و بخورم بیشتر می چسبه تا با اجازه و با نظارت و با برنامه ریزی دقیق! با تشکر از دوستان ناباب "معصومه .ط " و " فاطمه . ف " !

چند سال بعد تر  - حالا هم خوندن نوشتن بلد بودم هم می تونستم جدول ضرب رو در سیم ثانیه توی صورت کلاس اولی ها پرتاب کنم ! از اون مهمتر این بود که به شیوا . الف یاد دادم چطور نخل بکشه و یه قایق و یه غروب نارنجی!! اونم در عوض بهم یاد داد چطوری میتونم دوچرخه سواری کنم اونم بدون چرخهای کمکی!! و در این لحظه بود که فهمیدم مبادله ی پایاپای یعنی چی!! با مقوله ی اسفناکی به نام "کنکور ورودی تیزهوشان" هم آشنا شدم و ... به قول" نیلوفر . صاد" از همون بچگی با کنکور مانوس شدیم!

چند سال بعد تر بعدی - راهنمایی یعنی یاد گرفتن خیاطی و آشپزی به این ترتیب که مامان انجام  می داد و من نمره اش رو می گرفتم ! و این یعنی ٬ تو می تونی ٬ فقط صداشو در نیار !! با کمک مربی پرورشی فهمیدم که اصولا بعضی از زنگها در مدرسه برای دور هم بودنه! با کمک دوستان فهمیدم که گوشه ی دنج مدرسه می تونه یکی از همون زمین خاکی هایی باشه که فوتبالیستها ازش حرف می زنن! ( شما بذارید پای بچگی! ) در چنین روزگاری بود که فهمیدم گاهی فوتبال از نون شب هم واجب تر می شه و همه ایران با هم جیغ می کشن و با هم دعا می خونن و با هم از شادی فریاد می زنن!

چند سال بعدتر بعدی بعد - رشته انتخاب کردم! به قول دوستان ٬ رشته سوپ !!! حواسم پیش جامعه شناسی بود و جلوی روم هندسه فضایی! برای همین فهمیدم که زندگی ٬ اصلا اونجوری که ما می خوایم پیش نمی ره! یاد گرفتم چه جوری به سوال ناظم سمج مدرسه جواب بدم وقتی روزی هشت بار ازمون می پرسید " فیش هاتونو آوردین؟! " در این دوران مطالب زیادی یاد گرفتم که عمرا با کسی قسمت نمی کنم ! فقط به شدت فهمیدم که بعضی از روزها هیچ وقت تکرار نمی شه ... مثل دوران خوش دبیرستان -  سوم ریاضی (ب) - مدیر مظلوم- معاون کاریکاتوری - کیف سامسونت دبیر جبر و احتمال - روز معلم و فیمبرداری از مراسم و اولین نقشه کشیدن عمرمون - زنگ های تفریح - دختران ساکن احمدآباد (!!! ) و خانم طرفدار - بعدازظهرهای کلاس دیفرانسیل و پاستل و پفک ! و این جمله ی طلایی که "چی خوندی؟ " ... در پایان این دوره هم ٬ به دست زندگی چنان درسی گرفتم که ... که فاصله زندگی و مرگ به اندازه ی یه لحظه است ... درس تلخی بود انصافا !

چند سال بعدتر بعدی بعدتر - عزیزانم ! این دوره سراسر درس بود! از کدومش بگم ؟ از شب امتحان و جزوه های تخیلی ؟ از دوستان جدید و دلتنگی برای دوستان قدیم ؟ از سبک زندگی تازه و از افق دوردست ؟ از مدیر گروه مغرور بگم که مدام دلش می خواست دانشجوهاشو ضایع کنه ؟ از مخمل بگم یا از بوشوک (به کسر واو دوم ) ؟ از کلاس فارسی عمومی بگم که تا ابد یادش توی ذهنم می مونه؟  از در به در و بی خیال الدوله بگم و از آرزوهاشون ؟ از جمع دوستانه ی پر رقابت بگم ؟ از رای گیری برای انتخاب نماینده دانشجویی بگم ؟  ... اصلا می خواین بگم که غنچه کی بود و آخرش استاد ف به کجا رسید ؟ از صف های طویل انتخاب واحد بگم ؟ از حذف و اضافه چطور ؟ ای بابا ... نمی شه ... بذارین فقط اینو بگم که ٬ یاد گرفتم تجربه کسب کردن هزینه داره ... باید با هزینه هاش کنار بیای!

و این چند سال - آشنایی با دوستان جدید در فضایی جدید بهم یاد داد که ... بماند !  فهمیدم که نوشتن رو دوست دارم ... فهمیدم که زندگی همینه ... اگه سخت بگیری ٬ سخت می گیره! فهمیدم که از فاصله سکوت توی کول- ادیت بدم می یاد و به شدت عاشق اکو هستم . فهمیدم که ساختن آنونس هم دلچسبه هم سخت . دریافتم که به میز صدا هم علاقمندم ! فهمیدم که صادقم اما نباید هر جایی انتظار صداقت داشته باشم . فهمیدم که بعضی ها دوست "ظاهرن" و بعضی ها دوست "باطن " . فهمیدم که باید قدر روزها رو دونست و البته کشف این نکته که این جمله فقط شعاره و هیچ وقت درکش نمی کنم!  فهمیدم که دوست داشتن تنها دلیلیه که می تونه راضی ام کنه ... فهمیدم که ثمره ی زندگی آدما متفاوته و کاش زندگیم بی ثمر نباشه !

احتمالا ادامه دارد ... !

این تجربیات من بود در این عمر دو روزه! لطفا دست از محاسبه ی سن و سال اینجانب بردارید ! بعد اینهمه سال هنوز متوجه این موضوع نشدید که  " خانمها همیشه ۱۸ ساله می مونن؟ "

می گن زندگی ٬ صد سال اولش سخته ! ما که دربست گفتیم "چشم ٬ هر چی شما بگی" !

 

پ. ن : و این چنین بود که متولد شدیم 

 قد کشیدیم 

                و بالیدیم 

 به خود - به زندگی - به فردا

بالهایمان اما ٬ جایی جا مانده است انگار !

 

پ . یک روز . ن  :  از همگی دوستان به خاطر لطفشون ممنونم . دی ماه ۸۸ یادم می مونه ...

 

+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 19:38 توسط انوشه |

نوشته های شبانگاهی

 

- دی ماه ٬ یعنی روزهای شلوغ ! چرا ؟ چون هم مناسبت توش زیاده - هم اصولا درگیر هزار تا موضوعی !  توی یه دوره ای امتحانه و یه دوره ای کار و ... برای بعضی ها هم احتمالا جمع و جور کردن و برنامه ریزی واسه سفر های نوروزی و خرج و مخارج ! ... اما از همون بچگی ٬ "دی" ماه با دغدغه رو به "دی" ماه راکد ترجیح می دادم! پس سلام به روزهای شلوغ این ماه دوست داشتنی!

- "هرشب تنهایی" رو دیدم . کمی حرص خوردم - کمی بغض کردم و کمی هم باز یاد سوال همیشگی ذهنم افتادم که ... بماند !  دیدن اسم صدرعاملی یه کم توقعم رو بالا برده بود ٬ گرچه خیلی ها معتقدن تصور اشتباهیه! نمی دونم ... اما می شد بهتر باشه . می شد کمتر جملات رادیویی رو با صدای نه چندان جذاب و روان لیلا حاتمی بشنویم . می شد بیشتر به ذهنمون فرصت تحلیل بده... اما نشد ! یه فیلم رادیویی ! این تعبیر کاملا بهش می خوره! نه فقط به خاطر شغل لیلا حاتمی که مثلا نویسنده رادیوئه ! ... بلکه بیشتر به خاطر جمله ها و مونولوگهای کلیشه ایش! ... ولی جدا از فضای خود فیلم و ساختش ٬  حس خوبی داره دیدن حرم و صحن جامع رضوی و سقاخونه و ...

- یه نفر صدات می زنه . با ترس - با بغض  - با اضطراب ... یه نفر فقط می گه " خدا" ...

- غر بزنم ؟  د آخه چرا برف نمی یاد ؟ این چه زمستونیه!؟  نه بارون - نه برف ! در واقع الان فصل بهاره با کمی هوای سوزناک دم صبحی و خرماپزون سر ظهری و لرزکنون شبانگاهی! ( چی شد؟ !  ) ... این وضع هوای تهرانه ... اون طرفا چه جوریاست؟؟!

- نصفه شبی چه توقعاتی از ذهنم دارم ! هی دارم دنبال یه موضوع مهمی می گردم که چند روزی بود توی ذهنم نگه داشته بودم برای نوشتن توی وبلاگ ! اما حالا یادم نمی یاد ! چهار حالت داره ! یا من آلزایمر پیش از موعد گرفتم - یا تاثیر این هوای بلاتکلیفه - یا دلیلش خواب آلودگیه - یا شایدم قسمت نیست بگم ! ... کدام مورد صحیح است ؟ ( یک نمره  - با ذکر توضیح )

 پ .ن : پنج شنبه ای که گذشت ٬ چهلمش بود ...ناگهان چقدر زود دیر شد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 1:21 توسط انوشه |

بیزینس

-می گن تو هوای پاییز آدما بیشتر می رن سراغ شعر! اما من انگار انسان "حرف گوش کنی" نمی باشم که چهار فصل اسیر حس و حال شعرهای مختلفم! این چند روز هم مدام کتاب شعری دستم بود و می خوندم و بعضی وقتا ٬ یواشکی می نوشتمشون واسه روز مبادا و ارسال پیامکهای مفهومی! به قول بیلبورد ٬ سرقت ادبی که شاخ و دم نداره! البته این جمله جنبه ی تفریحی داره وگرنه من انسان شریفی بوده و هستم و همیشه خودم اعلام می کنم که شاعر این شعر کیه! باور کنید!

- عاشق استعاره ام ! حالا در انواع مختلف! به قول شاهرگ ٬ همینم نداشتیم چه می کردیم!؟ امروز داشتم به این فکر می کردم که باید یه تکونی به ثبت احوال ذهنم بدم و ... برای همین وقتی چشمم توی چشم یکی افتاد ٬ ذهنم جرقه زد که ٬ ای دل غافل! این خود خود اسکارلته! حالا چرا !؟ چون دقیقا اسکارلتم واسه یه رت باتلری خودشو لوس می کرده دیگه! حالا اینم واسه من نقشه های محیرالعقول می کشه! ولی انصافا به نازم انصاف اسکارلتو! حداقل نقشه هاش عشقی بود!

-یه هفته پیش رو به آسمون غر زدم که چرا نمی باری!؟ چند شب مدام بارید! و نتیجه گرفتم که هر چی که باشم و هر چی که هستم ٬ حداقل "گربه سیاه" نیستم! خدا رو شکر ! البته ٬ به قول کلاه فرنگی شایدم من اولین گربه سیاه تاریخ بشریتم که به حرفش بارون می باره! والله!

- دارم تمرین می کنم که "نه" گفتن رو بیشتر جدی بگیرم ! مخصوصا حالا که چند روزیه سر و کله ی دمل پیدا شده ! ای خدا ... یکی به اسکارلت و دوستان بگه ٬ من از دمل بد م می یا د ! می شه آیا ؟

- نظرسنجی اصولا کار جدی و مهمیه! اینو همینجوری گفتم دور هم باشیم ! تا حالا هم چندین بار افتخار حضور و شرکت خودم رو به نظرسنج های مختلف دادم ! که اکثر اونها نظرسنجی های دانشگاهی و فرمالیته بودن ! آخریش هم فرم نظر سنجی مریم بابایی ( این یکی اسم دیگه واقعیه ! ) بود که به حول و قوه ی الهی و به مدد دوستان و پر کردن فله ای فرم ها به خیر گذشت و نمره ی درس مورد نظر پاس و احتمالا ثبت در زباله دان تاریخ شد! البته پر کردن فله ای فرمها ی این دوست فرهیخته ٬ دلایل کاملا درون گروهی داشت که عمرا بگم ! به هر حال دوست و رفیق و مرام و معرفت و از این قرطی بازی ها ! اما ... امروز یه خانم محترمی توی راهروی شبکه ازم خواست تا یه فرمی رو پر کنم و منم که پیرو مورد قبلی اهل "نه" گفتن نیستم ٬ گفتم "باشه!" ... تا اینجای ماجرا همه چیز آروم بود ( درست مثل ترانه ی حمید طالب زاده !! ) تا اینکه بعد از یه ساعت ٬ همون خانم دوباره برگشت و ازم خواست اگه وقت دارم یکی - دو تا فرم دیگه هم براش پر کنم! ... لطفا آهنگ گانگستری در ذهن خودتون بنوازید ! ... گفتم " نه" و ... خلاص! ... اما بعدش دیدم این چه کاری بود که کردم!؟ این نظرسنجی ها که اونقدرها هم مهم نیست! از طرفی ٬ در کنار اینهمه شغل کاذب " پر کردن فرم" هم جدیدترینشه! ... پس ٬ دوستان لطفا توجه کنید !

صد در صد تضمینی !

فرم های خود را به ما بسپارید !

ما فرم های شما را معجزه آسا پر می کنیم!

با قیمت های مناسب جهت رفاه حال دانشجویان

( تخفیف ویژه برای دانشگاه آزادی ها ! )

پ .ن : اگه از فردا کامنتهای مرتبط با مورد قبلی رو دیدین تعجب نکنین! زدم تو کار یه شغل نون و آب دار ! برنامه ی شش ماهه هم دارم! اول خرید یک دستگاه واحد مسکونی طلایی - بعد خرید یک دستگاه اتوموبیل با ترمز ای - بی - اس ! - و هزاران جایزه ی نفیس دیگر ! از همکاران و مشتاقان دعوت به همکاری می شود ! ( شوخی شوخی ٬ جدی می شه! )

+ نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 19:11 توسط انوشه |

درد

 

قلبت که می زند ، سر من درد می کند

اینروزها سراسر من درد می کند

قلبت که . . . نیمه ی چپ من تیر می کشد

تب کرده ، نیم دیگر من درد می کند

 تحریک می کند عصب چشم هام را

چشمی که در برابر من درد می کند

 شاید تو وصله ی تن من نیستی ، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می کند

 هی سعی می کنم که تو را کیمیا کنم

هی دستهای مسگر من درد می کند

 دیر است ، پس چرا متولد نمی شوی

شعر تو روی دفتر من درد می کند

 

                          - نجمه زارع

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 22:20 توسط انوشه |

از قصه ی پر غصه ی این روزها

 

 - شب یا روز - بهار یا پاییز - صبح یا شب - اینا مهم نیست. مهم خود سفره . مهم اینه که تو ٬ بدونی کجا قدم می ذاری و کجای تاریخ راه می ری. ذهنت حکم به رفتن می ده اما پاهات ناتوانه از رفتن . زل می زنی به گلدسته و گنبد و کبوترای بین الحرمین . زل می زنی به آدمایی که سرگشته ان ٬ درست مثل خود تو . فرقی نمی کنه چند ساله باشی ٬ چند سال از تاریخ بودنت گذشته باشه ...  مهم اینه که تو ٬ روی تاریخ چند قرن را ه می ری  . مهم اینه که تو سهمت رو از گذشته پیدا کنی. مسافر کربلا بودن ٬ فقط با پای جسم سفر کردن نیست  ٬ قبل از جسمت ٬ روحت پر میکشه . قدم اول رو که می ذاری توی بین الحرمین ٬ یادت باشه اجازه بگیری . یادت باشه که باید حرمت این حریم امن رو بفمهمی و بی اجازه بی تابی نکنی . اینجا قدم اول از یه راه بی انتهاست. به سرزمین قرار ٬ خوش اومدی !

 - زائر یعنی خود تو ٬ یعنی نگاهت که هنوز از راه نرسیده بی تابی می کنه . زائر یعنی دستای سردت که از عظمت دنیای پیش روت یخ بسته . زائر یعنی دل دل کردن دلی که یه عمره منتظر این لحظه مونده . زائر یعنی همین ثانیه ی بی قرار که توی خاطرت ثبت می شه تا ابد . زائر یعنی مسافر ٬ یعنی در راه ٬یعنی کسی که یه گوشه ی دنیا - کنج یه اتاق - کنار یه پنجره ٬ زل زده به آسمون و  دلش جای دیگه است . زائر خود تویی٬  خود تو ٬ که دلت - نگاهت - قصه های پر غصه ات - یا بی تابی های دقایقت رنگ و بوی آشنایی داره . زائر تویی که حتی فرسنگها دور از خاک غریب کربلا ٬ غربت رو باور می کنی ٬ تویی که راز عاشقی رو توی ثانیه های این سرزمین غریب از بری ...  زائرخود تویی  ٬  فقط کافیه دلت هوایی بشه .

- کبوترا حس عاشقی رو می فهمن و آرومن . کبوترا بلدن توی بین الحرمین دو خورشید ٬ چطور نفس بکشن . چشماتو ببند و تصور کن . تو - کنار نخل های بین الحرمین و کنار سرگردونی نگاهها ٬ بین دو خورشید ایستادی و دنبال نوری . تو ٬ دلت اینجاست ٬ توی بین الحرمین ٬درست روبروی ورودی حرم سید الشهدا ٬  کنار بی تابی یک عمر انتظار. تو ٬ دلت اینجاست ٬ توی بین الحرمین ٬ درست روبروی گنبد علمدار . چشماتو ببند و تصور کن . جمله هاتو بسپر به باد . اینجا - توی این ثانیه ها جای همهمه نیست .  آروم بگیر دل من که اینجا مامن توئه ٬ اینجا سرزمینیه که باید از نو بشناسیش. دستت رو بذار روی قلبتو  آروم صدا بزن ... سلام بر سرزمین غربت و شکوه ...

 

+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 11:44 توسط انوشه |

روز گفت - شب نوشت

 

- نشستم روبروی تلویزیون و زل زدم به تصاویر ... حرم و بین الحرمین و آدمهایی که سرگشته می یان و سرگشته تر برمی گردن . آسمون گرگ و میش باشه یا صلاه ظهر فرقی نمی کنه ... آسمون دلت صافه . یکدست و شفاف . پارسال چنین روزی همونجایی بودم که آدمای توی تصویر دارن روش قدم می زنن . همونجایی نشستم که یه نفر کنج تصویر نشسته  . همونجایی بغض کردم که ... صدای ایرانیها و زمزمه ی پرشورشون توی گوشم می پیچه . شب یلدا بود و بین الحرمین و این زمزمه که " امان ای دل - ای دل - ای دل ... "

 - سی دی آیتم برنامه های تاسوعا و عاشورای پارسالم رو که گوش می دم ٬ بیشتر هوایی می شم . یه "تازه از سفر کربلا برگشته" ٬  چه حال خوشی داشتم اون روزها ... دلم می خواد دوباره برگردم . دلمو جا گذاشتم ... شک ندارم .

- برای برنامه پنج شنبه ٬ دغدغه هام زیاده اما عملی شدنشون با خداست . دلم می خواد یه مکثی کنم و ... نه ! این روزها وقت مکث کردن نیست . باید پا به پای حس و حالت پیش بری ! حتی اگه "مکث لازم" باشی !

- هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم . نه به خاطر اندازه ی علمشون یا تعداد عزاداراش ... هیئت عزاداری محلمون رو دوست دارم چون  نوحه هایی رو می ذاره که دلتو بدجوری می لرزونه  ٬ چون حرف مداحاش شنیدنیه ٬ چون سوز نواش دلتو هوایی می کنه ٬ چون همون حال و هوایی رو داره که این روزها توی هر هیئتی نمی شه تجربه اش کرد  .

- به دوستی می گفتم  چقدر قصه های ما این روزها پیچیده شده . دوست دیگه ای می گفت ٬ انگار دعاهامون دیگه اجابت نمی شه ... اما دوست دیگه ای مدام این جمله رو تکرار می کنه که " خدا گر ز حکمت ببند دری ... ز رحمت گشاید در دیگری " ... تفاوت زندگی ما آدمها هم از همین تفاوت نگاهها می یاد ... یکی سفید و یکی سیاه و ... بعضی ها خاکستری !

- مدتیه از دست کسی دلخورم . نه به خاطر رفتارش ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر ... ازش دلخورم چون کم کم داره از یاد می بره "ساده بودن" و "صاف بودن" چه شکلی بود . ازش دلخورم چون ٬ چند وقتیه خودش نیست ... نقاب روی صورتش رو دوست ندارم ... نقابی که اونو شبیه باقی آدما می کنه ٬ فقط دلم می خواد بهش بگم که ... دوستت دارم حتی اگه "خود دیروزت" نباشی !

- تاسوعا و عاشورا نزدیکه . باز بی قرارم و ... حس و حالم رو دوست دارم . خدایا ٬ ممنون که اجازه دادی یه بار دیگه محرم رو تجربه کنم .

التماس دعا ... لطفا این جمله رو جدی بگیرید .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

شب یلدا

از بچگی می گفتن همچین شبی باید بگی و بخندی و کنار خانواده باشی ... نمی دونم به کدم رسم نانوشته اما من باورم می شد که اگه شب یلدا کج خلقی کنم تا آخر زمستون خلقم کجکی می ره و می ره و ...

حالا امروز بی حوصله ام ! دلم تنگه... 

و البته این بار  با دلیل ...


دعا کنید تا آخر زمستون اینجوری نمونم! 




+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 15:55 توسط انوشه |