مارکوپولوی خدا بیامرز توی یکی از سفرنامه هاش نوشته بود که " اگه راست می گی خودت برو سفر و اینقدر به من گیر نده که سفرنامه بنویس!" اما اون زمان کسی سواد درست و حسابی نداشت و هنوزم وبلاگ یه بیماری همه گیر نشده بود ... پس بنده خدا توی رودربایستی با بقیه مجبور شد تا آخر عمرش سفرنامه بنویسه!
اما الان در سال 1387 هجری شمسی و در حالی که خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدیده ای به نام وبلاگ به سان مسواک شده که هر کسی یه دونه اش رو داره – البته حداقل!!
– پس دلیل نداره منم تا آخر عمر مثل مارکوپولو بسوزم و بسازم! و با این مقدمه به شدت مختصر و موجز آخرین بخش از سفرنامه رو می نگارم! ای عجب!!
پس از شیراز و بندرعباس و قشم قصد بازگشت به شهر و دیار کردیم که از قضا به شهری رسیدیم به نام "یزد " ... در همان بدو ورودمان یادمان افتاد که در روزگاری آشنایی داشتیم "فاطمه جعفریزاده " نام که از اهالی یزد بود و متخصص سوغاتی های شیرین ! چهره ی این دوست به همراه لهجه ی شیرین یزدی اش مدام زیرنویس دقایقمان بود تا بلکه نشانی و ردی از او در شهر بیابیم که صد افسوس نیافتیم و شعارمان "یافت می نشود" شد!!
باغ دولت آباد به همراه برج و بارو و حوضچه های آب روان جو زده مان کرد و وقتی به خود آمدیم دیدیم که "حافظ به دست" به دنبال تخت جمشید می گردیم!! "میکس گردشگری " بود یحتمل!
شهر یزد یک آثار باستانی بزرگ است با مختصری از آثار امروزی و این به شدت شیفته مان کرد ...
پس از یزد سر از کاشان در آوردیم و راهی حمامی شدیم که مقصد تمام مسافرین از راه رسیده بود ... نه از برای نظافت که برای سیاحت!!
اما چشمتان روز بد نبیند ...کثرت جمعیت به حدی بود که مسئولین حمام فین کاشان به این نتیجه رسیدند که روی تمامی مجسمه های موجود در محوطه حمام را بپوشانند تا بلکه جمعیت سرش به سنگ بخورد و یاد بگیرد که حمام جای نظافت است نه سیاحت ! و اینگونه شد که مارکوپولو با دلی شکسته و نگاهی غمگین از کاشان دل کند و راهی دیار پایتخت تهران شد !
فقط یادمان رفت اضافه کنیم درکاشان و در کوشک ناصری و صفوی باز هم حوضچه های گشایش بخت رویت شد و در عجب ماندیم از این خلق دو پای دلنازک با روحیه حساس و طبع لطیف که هر حوض و برکه و حوضچه ای را ببیند به سرعتی معادل سرعت نور آیینه به دست و سکه در دست ظاهر می شود ...
حاجت روا شدن هم اصولی دارد به جان شما !
و اما در انتها "رسیدیم ... رسیدیم ! " را زمزمه کردیم و در دل به سفرپشت سر سری تکان دادیم و به روزهای روبه رو سلامی دوباره دادیم!
هر چه باشد باز "پارازیت" به راه است و باز "
جوونی آزاد " روی خط است وباقی پابرجا و یحتمل ما خوبیم و شما بهترید و وبلاگی که همین نزدیکی است !
کف مرتب! سوت بلبلی هم پذیرفته می شود !
----------
توجه توجه ! به خبری که خیلی وقته به دستم رسیده توجه کنید !
از پنج شنبه هفته ی آینده هم یه برنامه جدید وارد بازار می شه!! "پنجشنبه بازار اندیشه" از اسمش کاملا واضح و بیلبورده که بازار بودنش مهمه اونم از نوع پنجشنبه اش و البته از جنس اندیشه ای!
این برنامه پنجشنبه ها - خیلی حدس زدنش سخت بود ؟! - و از ۱۲.۳۰ تا ۱۳.۳۰ به روی موج رادیویی جوان می ره ....
سردبیر عطیه عسگری (اثبات ما ) و باقی کسانی که ما را در ساختن این برنامه یاری می کنند : آقایان میثمی - اصانلو و فکری (هیچ گونه نسبتی با میثم فکری ندارد) - فرزانه ناظری - مرضیه خواجه محمود و من!
گوش دادن به این برنامه کاملا اجباری است !