تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

یک روز خوب

همه چیز باید به همه چیز بیاید! اینو از قدیم گفتن ٬ ما هم چون اصولا :حرف گوش کنیم " گفتیم "چشم!" گاهی با خودتون فکر می کنید که داشتن یه روز خوب کاملا دست شماست !  یعنی توهم می زنید که - اگه تو بخوای امروز یه روز خوب می شه - دوز این توهم هم رابطه مستقیمی با میزان "دل به نشاط " بودن شما داره! یعنی باید بلد باشی که چه جوری از پس وراجی های ذهنت و معیارهای منطقی اش بر بیای!! در این صورت شما با مقدار زیادی جو با نشاط و مملو از توهم وارد اجتماع می شید و انتظار دارین همه چیز مطابق میل شما پیش بره!

در این لحظه دو حالت اتفاق می افته ٬ یا دنیا شما رو دوست داره و یه امروز رو بی خیال شما می شه ... یا از سر تفریح پا پی شما می شه ... به نحوی که کل تصورات شما در صدمی از ثانیه نقش بر آب می شه!

این اتفاق امروز برای من افتاد - البته در روزهای زیادی تکرار می شه - 

  خراب شدن کولر ٬ تو نصفه شب در حالی که دمای هوا مثلا از پنجاه درجه بیشتر شده و تو در حالتی بین مرگ و زندگی به فواید و نقش تعریق ( ! ) در سلامت جسم و جان و روح پی می بری!!  

درک این حقیقت که برخی از دوستان این توانایی رو دارن که تو رو ... فرض کنن و توی دلشون بهت بخندن در حالی که ساعت ۹ صبح متوجه می شی تکسی برای برنامه نداری!! 

 شنیدن بعضی از  حرفها از کسایی که چند ماه تمام روی بدرفتاری ها و کج خلقی هاش سرپوش گذاشتی و هی زیر لب لوطی منشانه زمزمه کردی " بخشش از بزرگانه! "

 فهمیدن این نکته ی بسیار ساده که بعضی از انسانها علاوه بر توانایی های مختلفی که در چنته دارن اصولا انسانهای اهل ادعایی هم هستن ٬ به نحوی که کلمه ی "ادعا" در جوار این دوستان تبدیل به یه شوخی سطحی و خاطره ای ناچیز میشه!  و ...

در چنین شرایطی به سادگی به این نتیجه می رسی که "احتمالا  خیلی پر رو و گستاخی که فکر می کنی با توهم  ٬ می شه یه روز خوب داشت!! "

در انتها و در حالی که خورشید در پهنه ی آسمان غروب می کنه ٬ احتمالا با گردنی کج - با زاویه ۳۰ درجه لطفا - رو به افق می کنی و می گی :

رو تک درخت خونمون یه کرگدن نشسته بود ... کرگدن غصه نخور تو هم یه روزی می پری!!

 

در پایان امیدوارم هرگز چنین روز جالبی نداشته باشید!

 

پ . ن (درحاشیه ) : بی بهانه یا با بهانه ٬ دلتنگ می شوم ! حتی وقتی می دانم ٬ نمی دانی ... نمی خوانی! 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:23 توسط انوشه |

فردای دیروزها ...

یک - زل زده بود به تصویر توی قاب . تصاویر لابه لای خاطراتش می پیچیدن و رد می شدن ... سر تکون داد تا نگاهش روی چشمای مهربون توی عکس ثابت بمونه .  دختر توی عکس با نگاهش حرف می زد اما نگاه پسر آروم بود مثل همیشه ... فکر کرد ٬ دلتنگشون می شه ... خیلی زیاد ...

دو - ظهر بود ٬ شلوغی خیابونا اینو می گفت ... دست همو گرفته بودن و مثل هر روز مسیر مدرسه تا خونه رو با حرف و خاطره و اتفاقای با مزه طی می کردن ... هنوز رویاهاشون رنگی بود ٬ هنوز شاهزاده ی قصه های عاشقانه رو دوست داشتن ... شبیه همه ی دخترها . یکی از درس می گفت ٬ یکی از فردا ... یکی از دل می گفت و  این بار هر دو سکوت می کردن ... قد می کشیدن با خط زدن امروز و فردا ... تا خود خود فردا .

سه - توی ذهنش شلوغ بود ٬ اما نگاهش دنبال یه نگاه بود . می دونست دل توی دلش نیست . اینو توی این چند سال خوب فهمیده بود . قد کشیده بودن ٬ اما هنوز رویاهاشون رنگی بود . چشماشو بست و تصور کرد ... قد کشیدن رویاشو دوست داشت ٬ باید از فردا بگه و از دل ... دعا کرد همه ی گره ها باز بشن ... دعا کرد ناهمواری هموار بشه ... دعا کرد دلشون دلیلشون باشه ...

 چهار- دست کشید روی عکسها ... ترتیبشون بهم ریخته بود اما ذهنش هنوز مورخ خوبی بود . یاد دلهره هاش افتاد ٬ یاد گره های کوچیک ... یاد اشکهایی که از نگرانی ریخته بودن ... فکر کرد ٬  دغدغه هاشونم مثل رویاهاشون قد کشیدن ...  

پنج - نوبت چرخید و کله قند رسید توی دستاش ... صداها دور و نزدیک می شدن ٬ یاد رویاهاشون افتاد ٬یاد رنگ آمیزی دلنشین دلش . می تونست حدس بزنه توی دلش چه خبره ...تصاویر دیروز کمرنگ می شد و تصورات فردا پررنگ ... غوغایی بود توی ذهنش!  چشماشو بست و دعا کرد ٬ برای خوشبختیشون ٬ برای فرداهای رنگی ... برای زیباترین لحظه ها ... بغض کرده بود درست همونجوری که فکر می کرد ...

شش - زل زده بود به تصویر توی قاب ... بغض کرده بود از روی شادی  ... نگاه دختر براش آشنا بود ٬ به قد یه دوستی ده ساله ... نگاه پسر آروم به قد آشنایی شش ساله ... عددها جلوی چشماش رژه می رفتن ... ده ٬ شش ٬ هشتادو هشت ... رو کرد به آسمون و دعا کرد ٬ توی هر قدمشون مهر باشه و توی هر نگاهشون عشق ... دعا کرد به گرمی تابستون و صداقت مهرشون ... دعا کرد برای جاودانه شدن سرود عاشقانه شون ...

 

پ . ن :  چشم انتظار بودن همیشه هم بد نیست ... مخصوصا اگه چشم انتظار روزهای خوبی باشی ...

پ . ن ۲ - تقدیم به دو دوست ٬ دو همراه  و ... که همیشه برام عزیزن . امیدوارم خوشبخت بشین ...

پ . ن ۳ - این نوشته کاملا شخصی  - اختصاصی  و دوستانه است! لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:43 توسط انوشه |

وصله ی ناجور

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلهره ناتمام یک "نون" ساده

ماندن یا نماندن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تویی و دلواپسی تعبیر هر لحظه ی نگاه

دیدن یا ندیدن

دلت که بلرزد دیگر تمام است

تو اسیر می شوی

اسیر مرام نامه ای به نام  ...

                                    "او " !

و چه حقیری اگر اسارت دل را

به "وصله ای ناجور" تعبیر کنی !

دلت که بلرزد دیگر تمام است

با اینهمه  تو

هنوز به ابتدای قصه ی دلت نرسیده ای  !

 

پس از دو روز نوشت :

بی قراری آسمان و قرار دلم را دوست می دارم!   همین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 17:12 توسط انوشه |

به نام گل سرخ

می شه تقویم و نگه داشت ؟ می شه یک روز ٬ میون شلوغی  لحظه ها سکوت کرد و خیره شد به مهربونی چشات ؟

 می شه بی اجازه شیطنت کنم کنار خنده هات ؟ می شه یک روز ٬ از این هوای دوریت دور بشم ٬ اوج بگیرم تا بلندای صدات ؟؟

 می شه این بار گوشه دفتر خاطراتتو به نام "من "خط بزنی؟ می شه این بار بنویسی از دلم ؟ می شه این بار حرفی از رفتن نزنی ؟

 می شه این بار به یاد تو ٬ به حرمت نگاه تو بنویسم از دلم ؟ می شه سرلوحه ی این قصه بنویسم "به نام گل سرخ " ؟ 

 می شه باور بکنی که دلم قد یه دنیا پریشونه هنوز ؟

می شه  ... ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:38 توسط انوشه |

سکوت

 

به من خرده می گیری که انگار سالهاست صداتو نمی شنوم... انگار سالهاست یادم رفته که هستی! خرده می گیری از سکوتم ٬ از نگاهم ٬ حتی از افکارم! این روزها عجیبه حال دلم که انگار دیگه با ساز هیچ کس کوک نمی شه .  می دونی "طغیان واژه ها "یعنی چی ؟ آره ٬ من خوب می دونم . پس خرده نگیر به من اگه بی صدا می یام و می رم و واژه هام نه رنگ دیروز داره ٬ نه شوق پرواز ... خرده نگیر اگه این روزها منم مثل "خیلی"ها به "شبیه شدن" ها فکر می کنم ...خرده نگیر اگه منم این روزها تردید رو به ترغیب برتری می دم! خرده نگیر اگه این روزها -که انگار به ماه ها رسیده!   - حرفی ندارم جز تکرار همین دلهره ها !  دلم برای شادی های کوچیک تنگه ٬ تو چه می فهمی که پرت شدن از رنگ و نور و امید به هوای شک و تردید و دلهره یعنی چه!؟ تو چه می فهمی ٬ وقتی این روزها تایید کردن سخت ترین کار دنیاست ...به من خرده می گیری که کجایی؟ که اسیر این رخوت نشو ... اما خبر نداری از حال دلم که دلش می خواد هنوز بچگی کنه!  هنوز رنگ بزنه به نقشهای فریبنده ی این دنیا حتی بی بهانه ... خرده می گیری که عوض شدی ٬ خرده می گیری که اسیر کلیشه ای ... آره! حق با توئه! این روزها کلیشه تعبیر تازه ی حرفهای منه ... حتی اگه توی مقیاس تو نگنجه! خرده می گیری به هوای خسته ی این حوالی ... بذار برات از دلواپسی  های ساده ی دلها بگم ... بذار این بار واژه ها اسیرم باشن ٬ نه "من ِ خسته" اسیر واژه ها! بذار بگم تا بدونی که پرواز شرط ما بود ٬ اما اگه هوای دلت ابری باشه ٬ چه پروازی؟ چه گریزی؟!  خرده می گیری که تلخی ... نه انکار می کنم ٬ نه اعتراف ...که دیگه برای نگاه منصفانه کمی دیر شده ! دلم هوای شنیدن امواج دریا رو داره ٬ نه دیدنش! دلم هوای شنیدن صدای بال گنجشکها رو داره روی شاخه های لرزون ٬دلم هوای شنیدن گستاخی باد رو داره وقتی بدون ترس از رهگذرهای سرگردون می وزه تا هر جایی که دلش می خواد ٬ آره ...درست خوندی ... دلم هوای "شنیدن" داره ٬ نه دیدن! این روزها نگاهم لبریزه ... اما صدایی نیست!

خرده می گیری به من که دورم ... آره ! دورم ... به قول اون شاعر اهل بارون : "هر چه هستم ٬ از تو دورم ...دور!! "

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 22:54 توسط انوشه |

تفاوت

این روزها ٬ از تعریف ٬ از تعبیر ٬ از توصیف یا توضیح ...

این روزها ٬ از تهدید ٬ از ترعیب ٬ از تخریب ...

این روزها ... دلگیرم !

و تنها یک بهانه آرومم می کنه ٬ که دورتر از این فضا ... کسی هست که دوست می دارمش ...

تنها "تو" دلگرمم می کنی ...

گاهی حتی فکر این که روزشمار کسی شبیه روزشمار توئه ٬ حتی فکر اینکه کسی  می دونه  امروز  و  فردا   چه فرقی با هم دارن ٬ حتی فکر این که لحظه ای توی ذهنش هستی ٬ آرومت می کنه!

منم آرومم ٬ چون تو فرق امروز رو با فردا خوب می دونی!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 0:58 توسط انوشه |

دو یا سه !

همه غایب می شن و تو حاضری!

همه دور می شن و تو نزدیکی!

همه سنگ می شن و تو صبوری!

دنبال دلیل می گردم ٬ دنبال تفاوت ٬ دنبال بهانه!

یک - دو - سه  - چهار ...چه فرقی می کنه !؟

 دوشنبه یا سه شنبه ... فرقش اینه که همه دورن و تو نزدیکی!

فرقش اینه که من مضطربم و تو آرومی!

من پریشونم و تو می خندی!

من دلتنگ می شم و تو نگاه می کنی!

دوشنبه یا سه شنبه ... فرقی نمی کنه! مهم اینه که من گوشه ی تقویم این روزهام مدام ثبتت می کنم ...

گاهی با عشق ٬ گاهی با شوق و گاهی با دلتنگی!

همه غریبه ان و تو آشنایی ...

باز هم فرقی نمی کنه ٬ چون تو همیشه هستی!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 23:58 توسط انوشه |

پیش از 5 عصر

یک - دستش سر خورد روی دکمه ها . بهانه ی عجیبی بود برای شروع صحبت ٬ اما شروع کرد ... صدای قلبش رو می شنید ... زیر لب زمزمه کرد "همه دنیا بخوان و تو بگی "نه" !

دو - نوشته رو چند بار خوند و اخماش رفت تو  هم ... چرا اینقدر اصرار داره به تصمیمش؟ یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت امروز باید حرفم رو بزنم ... دستش رفت روی دگمه ها و نوشت ...

سه - دلش گرفته بود . خیلی وقت بود دلتنگ می شد و دور بود ... خیلی وقت بود دلش هوای حرف زدن صادقانه داشت اما ... می ترسید ! مثل همیشه می ترسید . زل زد به جنب و جوش اطرافیانش و توی دلش گفت "کاش می شد بهش بگم " ... یاد آخرین روز افتاد ٬ چقدر توسی بهش می یومد ...

چهار - سوال عجیبی بود ٬ انتظارش رو نداشت . قلبش تند تر می زد ٬ می تونست حدس بزنه که  آخر این حرفها به کجا می رسه ٬ اما می ترسید ... نوشت و دستش رفت روی دگمه ارسال  . چشماشو بست و با خودش فکر کرد ٬ کاش اینقدر طفره نره !

پنج - بغض کرده بود ٬ صدای اطرافیانش دور و نزدیک می شد . چند بار جمله ها رو خوند ! باورش نمی شد ... انتظار هر جمله ای رو داشت جز این جمله ها ... ذهنش رفت به چند ماه قبل  ... جریان عوض شده بود ؟! کی از یادش رفته بود ؟!  چشماشو بست و تصورش کرد ٬ مثل همیشه ٬ مثل همه ی روزهای خوب ... حضورش باعث آرامش بود ٬ لبخندش باعث دلگرمی و نگاهش باعث شادی ... پس چرا دور شد ؟! ... چشماشو باز کرد و دوباره خوند ... "شما لطف دارین!" ... بغضش شدید تر می شد و این فکر از ذهنش می گذشت که " کاش نمی گفت " ...

شش - ساعت ۵ عصر بود ... پشت شیشه نشسته بود و بی دلیل زل زده بود به تصویر توی شیشه ... "به امید دیدار" ... ذهنش آروم نمی گرفت ٬ تکرار هر جمله آزارش می داد ... دلش هوای روزهای دوری رو داشت ٬ روزهایی که براش خاطره می شد ... دلش تنگ بود ٬ برای آرامشش ٬ برای نگاهش ٬ برای لبخندش ...

هفت - گوشه ی کاغذی نوشت "دیگر سکوت خواهم کرد ٬ دیگر هیچ نخواهم گفت ... حالا دور می شوی و دورم می کنی از سهم آرامشت ... دل بستن شبیه قصه است ٬ با یکی بود شروع می شود و با یکی نبود پایان می گیرد " ... به ساعتش نگاه کرد ٬ پنج دقیقه از ۵ عصر می گذشت و هنوز منتظر بود ... آروم زمزمه کرد :

" من تو را دوست می دارم

تو دیگری را

و دیگری مرا شاید ..."

 

پ . ن : بعضی از حرفا سهم دل خودته ٬ نباید سهمت رو ببخشی ! نباید کسی رو شریک کنی ... بعضی از احساسات سهم توئه ٬ نباید آسون خرجش کنی ...

 پ. ن ۲ : نوشتن هر قصه ای برام دلنشینه ٬ چه حقیقی چه تخیلی!  پس لطفا دنبال کشف ارتباط منطقی نباشید !

به رسم فیلمهای سینمایی  "کلیه اتفاقات این داستان تخیلی بوده و هرگونه تشابه اسمی ( کدوم اسم ؟!!!! ) اتفاقی است ! "

با تشکر!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:12 توسط انوشه |

دینگ


دینگ گزارش انتخابات چی شد؟
دینگ کابل ضبط تلفنی کوش؟
دینگ امروز استودیو داریم ٬ پس کو تکست ها ؟
دینگ گفتی چند تا برنامه ی انتخاباتی؟
دینگ لطفا ساکت باشید!! اینجا تحریریه است!
دینگ گزارشگر مورد نظر در جهان موجود نمی باشد!
دینگ ویژه برنامه ها که یادت نرفته؟!
دینگ هنوز رژیمی؟
دینگ می شه این هفته ننویسم؟
دینگ موضوع پیشنهاد بده!
دینگ از کارشناس چی بپرسیم؟
دینگ خانم دکتر {...} می گه تا ساعت ۵ وقت نداره! چی کار کنم؟
دینگ سی دی خام داری؟
دینگ استودیوم برای میکسه!  نگو "نه" که دلخور می شم!!
دینگ از صبح منتظرتم... الان باید خبر بدی؟
دینگ چقدر دلم تنگ شده!
دینگ دیگه دوشنبه ها و سه شنبه ها هم فرقی با باقی روزها نداره!
دینگ می خوای باهاش صحبت کنم؟
دینگ این مسیر کرایه اش همینه ٬ من بیشتر نمی دم!
دینگ به کی رای می دی؟
دینگ اصلاحی خورده! گزارش نظارت رو ببین!
دینگ شماره {...} رو بده بگم کل آیتم رو حذف کنه!
دینگ چه موسیقی خوبی! گفتی اسمش چیه؟!
دینگ می شه برای متنهات "کپی" بذاری؟!
دینگ چرا اس ام اس هام نمی رسه!
دینگ چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟!
دینگ من دو تا استکان چای می خوام! لطفا!!!
دینگ دستبندت چه رنگیه!؟!!
دینگ من برای برنامه چهاردهم کمک می خوام! بی معرفتها!
دینگ روی من حساب نکن!
دینگ این مربوط به منه! تو می تونی واسه خودت تصمیم بگیری!
دینگ زود جوش نیار! من که بدت رو نمی خوام!
دینگ تو دیوونه ای!


دینگ ... باشه! من چراغها را خاموش می کنم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:3 توسط انوشه |

راویان اخبار!

 

اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید یا می پرسین چه خبر ؟ عرض می کنم که  :

 - اگه از اوضاع آب و هوا بگذریم که هر روز یک ادا و اطواری در میاره و خودش هم نمی دونه چی می خواد...

 - اگه از دوشنبه و سه شنبه  با طعم "جشنواره  بین المللی رادیو "بگذریم که با مهمانان خارجی و مهمانان داخلی و گفت وگو های پراکنده و اوضاع خنده دار مترجمها و باقی ماجراهایش علی الخصوص غرفه صنایع دستی  - با آن روسری های محلی زیبایش - باعث انبساط خاطر و در پاره ای موارد نونوار شدنمان شد ...

- اگه از حواشی و اتفاقات محیر العقول جشنواره بگذریم که دوشنبه و سه شنبه باعث ایجاد نشاط جمعی در بین اهالی رادیو شد تا بعد از مدتها از ته دل و با فراغ بال و دور از چشم سردبیر و بی خیال نگرانی های ساخت آیتم و نوشتن متنها بخندند به گونه ای که مهمانان خارجی با دوربین های پر قدرت در جهات مختلف از غش کردن ما عکاسی کنند و پس فردا در کشور خودشون سمینار "چگونه خنده درمانی کنیم " راه بیندازند ...

-اگه از تاسیس دو عدد وبلاگ و ورود دو نفر وبلاگ نویس تازه کار به نام های  - حمیده قادری و مریم بابایی -و تحمل مصائب این اتفاق میمون بگذریم که اولی به همت و توصیه اینجانب و دومی به صبر و تاب عطیه عسگری بنیان شد ...

با این اوصاف باید عرض کنم که "سلامتی! هیچ خبری نیست! "

و اما حواشی اخبار به قلم نویسنده :

یک - اصولا هر اجلاس یا کارگاهی که با حضور مهمانان خارجی برگزار می شه مترجمهایی داره تا حرفهای سخنران رو برای حضار ترجمه کنه و از طریق گوشی باعث ایجاد درک متقابل بین سخنران و فرد شنونده  بشه! اینا که از واضحات بود  ... اما شما موقعیتی رو تصور کنید که سخنران - پروفسور فلان از کشور آلمان - مشغول توضیح دادن یه موضوع کاملا جدی و کمی درامه ولی تمامی حضار فارسی زبان در سالن از شدت خنده دچار خفگی شدن ! در چنین وضعی احتمالا دو حالت پیش می یاد :

الف - پروفسور با خودش می گه ایرانی ها چه مردم شادی هستن! حتی به چنین موضوعاتی هم می خندن!

ب - پروفسور توی دلش به خودش لعنت می فرسته که جرا پا شده اومده ایران تا اینا به تجاربش غش غش بخندن!!

ج - پروفسور یادی از روح مخترع رادیو می کنه و تمام ذلت امروزش رو مدیون همت دیروز اون مخترع - یحتمل مارکونی-  می دونه!

اما اینا همش اشتباهه! چون حضار دارن به این دیالوگها که از گوشی هدفونشون پخش می شه ریسه می رن  {{ به نظرت ماهی ترجمه اش کنم ؟ آها ...باشه ! ماهی ها در کنار دریاچه مشغول بازی هستند! چی می گی؟ جدا ؟ اوکی! پرنده ها در کنار دریاچه مشغول بازی می باشند! }}... یا {{ از نظر مااااااااااا هر انسانیییییییییییییییی می تونه کمیییییییییی مهربون باشه! (لطفا حروف کشیده را تا نفس دارید با لطافت بکشید!! ) ...(سرفه ) این کارگاه تا کی ادامه داره؟ خسته شدم! ...}}  البته از قدیم گفتن هنر نزد ایرانیان است  و بس! ٬  هنر ترجمه هم دربست بدون مسافر تو راهی در اختیار ماست انگار!!

دو -  نکته ی جالب در حاشیه جشنواره بین المللی رادیو این بود که مهمانان خارجی شوق زیادی به گفت و گو با ایرانی ها داشتن اما ایرانی های نه ! چرا ؟ خب برای اینکه اکثرا ترم سه یا چهار زبان بودن و هنوز به "تصمیم کبری" یا " بیگ گل " (به ضم گاف ) نرسیدند !! اما جدا از شوخی ایجاد ارتباط با مهمانان خارجی گاهی به شدت دلچسب بود ... یکی از خانمهای چینی که یه تهیه کننده ی رادیویی بود و ۲۴ سال سابقه کار در رادیو چین داشت بهم گفت " ما توی چین نویسنده کم داریم! و این یه بحرانه " ... در این لحظه چشمام برقی زد و با خودم گفتم " حالا که ما از چین گلابی وارد می کنیم چه اشکالی داره نویسنده صادر کنیم!؟ "  

سه - تاسیس وبلاگ برای حمیده قادری و مریم بابایی از اتفاقات میمون این مدت بود ! اما اصولا ما بچه های فهیم "جوان و جامعه" عادت نداریم "رو "و واضح صحبت کنیم و کلیشه ای تبریک بگیم ٬ اینه که وقتی این دو غنچه ی نو شکفته ی دنیای مجازی پا به عرصه ی وجود گذاشتند همگی دست به دست هم دادیم و با افاضاتی مقدمشان را ارج نهادیم نگو و نپرس! این عین جمله ی نسیم صباغانه درباره وبلاگ بابایی " حیف ! دیگه وبلاگ نویسی خز شد! " ... و این عین جمله ی یه نفر دیگه   " مگه وبلاگ نویسی بچه بازیه که وبلاگ زدی؟! " ... و این یکی " رمز عبورت رو باید به همه بگی  ٬ این از اصول حرفه ای وبلاگ نویسیه! گرفتی؟ "

چهار - باقی ماجرا باشد برای زمانی که کمبود خواب نداشتم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:22 توسط انوشه |

درام!

 

چند روز پیش دوستی  جویای حالم شده بود . در جوابش گفتم "این روزها اوضاعم حسابی درامه!" خندید و گفت " الان چند وقته هر بار ازت این سوال رو می پرسم همینو می گی! " ... برای خودمم جالب بود که ٬ واقعا چرا اینجوریه!؟

امروز به معنای واقعی به مفهوم " مدیریت زمان" پی بردم! اصولا آدم شلخته یا بی نظمی نیستم و ترجیح می دم روی برنامه ذهنی به کارام برسم تا چیزی جا نمونه! اما با اینحال بارها پیش اومده که حجم کارها توی بعضی روزها جوری بوده که هیچ برنامه ای براش مناسب به نظر نمی رسیده!

امروزم از صبح تا همین الان ٬ بیش از اون چیزی که فکر می کردم مشغول بودم!البته مدیریت کردنش مهم تر بوده انگار! وگرنه به نتیجه نمی رسیدم!  بازم خدا رو شکر که "هنوز زنده ام! "

فقط یه چیزی رو اگه نگم می میرم! اونم اینه که "واقعا اوضاعم درامه!"  شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:35 توسط انوشه |

عشق

 

علت عاشق ز علت ها جداست             عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زآن سرست     عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هر چه گویم عشق را شرح و بیان           چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشن گرست              لیک عشق  بی زبان روشن ترست

 

 - مثنوی معنوی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 0:40 توسط انوشه |